پاورپوینت کامل بونتشای ساکت ۶۴ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل بونتشای ساکت ۶۴ اسلاید در PowerPoint دارای ۶۴ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل بونتشای ساکت ۶۴ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل بونتشای ساکت ۶۴ اسلاید در PowerPoint :

>

۲۲

مرگ پاورپوینت کامل بونتشای ساکت ۶۴ اسلاید در PowerPoint هیچ اثری از او در این دنیا باقی نگذاشت. از همه بپرسید «بونتشا» که بود؟ چگونه زندگی کرد و چه طور مرد؟ آیا توانش را به تدریج از دست داد و قلبش به آرامی از کار افتاد؟ یا هر ذره از مغز استخوانش زیر فشار بارهایی که به دوش میکشید، ذوب شد؟

چه کسی میداند؟ شاید او فقط از نخوردن مرد، همان که اسمش گرسنگی است. اگر در خیابان اسب ارابهکشی، زمین میخورد مردم از هر سو و از هر گوشه و کنار سر میرسیدند تا ببینند چه خبر شده و چه اتفاقی افتاده است. روزنامهها دربارهی این حادثهی جذاب قلمفرسایی میکردند. بنای یادبودی بر پا میشد تا درست همان نقطهای را نشان دهد که اسب در آن جا به زمین افتاده بود. اگر اسب به نژادی به بزرگی و فراوانی نژاد انسانها تعلق داشت، چنین تجلیلی از او به عمل نمیآمد. بالاخره مگر چند تا اسب توی دنیا هست؟ اما انسانها، هزاران میلیون انسان شاید در این هستی وجود داشته باشد.

بونتشا انسان بود. او در سکوت و گمنام زیست و در سکوت هم از دنیا رفت.

او مثل سایهای از دنیای ما گذشت. وقتی که به دنیا آمد، احدی برای سلامتیاش یک لیوان نوشیدنی در دست نگرفت. هیچ صدایی از به هم خوردن گیلاسها به گوش نرسید. وقتی که عضو کلیسا شد هیچ جور نطقی به این مناسبت نکرد.

بعد از تولد، کسی تولدش را تبریک نگفت. او مثل دانهی ریگی بود در لب اقیانوسی بیکران. میان میلیونها ریگ مشابه دیگر. وقتی که باد او را به هوا بلند کرد و با خود به آن سوی ساحل برد، هیچ کس متوجه این نشد. اصلاً و ابداً!

در طول حیاتش هیچ رد پایی از او بر خاک خیابانها باقی نماند. بعد از مرگش باد تختهای را که نشان گور او بود، از جای کند و با خود برد. همسر گورکن تکه چوبی دید که در فاصله-ای دورتر از گور افتاده بود و آن را برداشت و انداخت توی آتشی که با آن سیبزمینیها را میپخت. دقیقاً این طور بود. سه روز بعد از مرگ بونتشا هیچ کس نمیدانست او کجا آرمیده است. نه گورکن و نه هیچ کس دیگر. اگر سنگ قبر داشت، ممکن بود کسی حتی بعد از صد سال سر قبرش بیاید و هنوز بتواند حروف کنده-کاری شدهی آن را بخواند و امکان داشت که نامش – پاورپوینت کامل بونتشای ساکت ۶۴ اسلاید در PowerPoint – از روی زمین محو نشده باشد. تصویر او در یاد و خاطره-ی کسی نماند. یک سایه! و دیگر هیچ! تمام شد! او در تنهایی زندگی کرد و در تنهایی مرد. اگر سر و صدهای لعنتی انسانها نبود، ممکن بود که یک نفر صدای خرد شدن استخوانهای بونتشا را زیر فشار بارهایش بشنود. امکان داشت کسی پیدا شود که به دقت به اطرافش نگاه کند و ببیند که بونتشا هم یک «انسان» است.

انسانی که دو چشم هراسان و یک دهان خاموش و لرزان دارد. شاید کسی متوجه میشد که وقتی بونتشا به دنیا آمد هیچ باری بر دوشش نبود. با وجود این هنگام راه رفتن سرش را به زیر می-انداخت. مثل این بود که حتی در هنگام حیاتش هم به دنبال گور خود میگشت.

وقتی که بونتشا را به بیمارستان آوردند، ده نفر منتظر بودند تا او بمیرد و آنها تخت کوچکش را صاحب شوند. وقتی که او را از بیمارستان به مرده شورخانه بردند، بیست نفر منتظر بودند تا کفن او را تصاحب کنند و وقتی که او را از مرده-شورخانه بیرون آوردند، چهل نفر به انتظار ایستاده بودند تا در جایی باشند که او برای همیشه در آنجا دراز میکشید. چه کسی میداند حالا چند نفر منتظر هستند تا آن قطعه زمین کوچک را از چنگش بربایند.

او در سکوت به دنیا آمد، در سکوت زندگی کرد و در سکوت مرد و حتی در سکوتی بیکران به سینهی خاک سپرده شد.

اوه! اما در جهان دیگر این طور نبود. نه! مرگ او در بهشت غلغلهای به پا کرد. شیپور بزرگ از میان هفت آسمان اعلام کرد که: پاورپوینت کامل بونتشای ساکت ۶۴ اسلاید در PowerPoint مرده است. فرشتگان عظیمالشأن با بالهای بزرگشان شتافتند و به پرواز درآمدند تا به یکدیگرخبر دهند که «میدانید چه کسی مرده است»؟ بونتشا، پاورپوینت کامل بونتشای ساکت ۶۴ اسلاید در PowerPoint!

فرشتههای جوانتر و کوچکتر با چشمان درخشان با بالهای طلایی و شادیکنان و خندان میدویدند تا به بونتشا خوشآمد بگویند. صدای به هم خوردن بالهایشان، جوشش خندههایشان، همه جای آسمان را از غریو شادی پر کرد و خداوند هم که خودش میدانست که بونتشای لال بالاخره به بهشت آمده است.

در مقابل دروازهی ورودی و بزرگ بهشت، پدرمان- ابراهیم- با خشنودی و آغوش باز و لبخند شیرین و عمیقی بر گونههای پیر، به بونتشا خوشآمد گفت : « درود بر تو». حقیقتاً آن بالا در آسمان چه خبر بود؟ آنجا در بهشت دو فرشته یک سریر طلایی را حمل میکردند تا بونتشا بر روی آن جلوس کند. آنها یک تاج طلایی مرصع نشان و درخشنده هم برای تارک او آورده بودند.

دو نفر از قدیسان جلیل القدر پرسیدند : « اما چرا تاج و تخت از پیش آورده شده است؟ او حتی در مقابل محکمهی عدل الهی که لازمهی هر شخص تازه واردی است، قرار نگرفته است. صدایشان اندکی غبطهآور بود. «در هر حال اینجا چه خبر است؟!» فرشتهها به آن دو قدیس جلیلالقدر پاسخ دادند که بله محاکمهی بونتشا هنوز شروع نشده است، اما محاکمهی او تشریفاتی بیش نخواهد بود. حتی دادستان جرأت نخواهد کرد که دهان خود را باز کند. چرا که کل ماجرا بیشتر از پنج دقیقه به طول نخواهد کشید. فرشتهها پرسیدند : « شما را چه شده است؟! نمیدانید دربارهی چه کسی حرف می زنید؟ شما دارید از بونتشا حرف می زنید، از بونتشای لال »

وقتی که فرشتگان جوان با علاقه دور بونتشا حلقه زدند، وقتی پدرمان ابراهیم او را مثل دوستی بسیار قدیمی چندین بار در آغوش کشید، وقتی بونتشا خبردار شد که تخت روان انتظار او را میکشد و تاج آماده است با بر تارکش قرار گیرد، وقتی که او برای محاکمه در مقابل دادگاه آن جهانی ایستاده بود، هیچ کس یک کلمه هم بر ضد او سخنی نگفت. وقتی که او تمام اینها را شنید درست همان گونه که در دنیا بود، باز هم ساکت بود. او از ترس سکوت کرده بود. قلبش میزد، خون در رگهایش یخ زده بود و او میدانست که همهی اینها باید خوابی یا فقط اشتباهی باشد! چگونه ممکن است همهی اینها واقعیت باشد؟ او هم به خواب دیدن عادت داشت و هم به اشتباه کردن. مگر نه اینکه اغلب در آن دنیا با ولع هر چه تمام پولها را از خیابانها پارو می-کرد. تمام ثروت دنیا آنجا در خیابان زیر دستهایش ریخته بود! بعد بیدار میشد و دوباره خود را همان گدا میدید. بدبختتر و بینوتر زمانی که هنوز این خواب را ندیده بود. ای بسا که در آن دنیا یک نفر به او لبخند زده بود. یک کلام خوشایند نثارش کرده بود، از کنارش رد شده بود و دوباره به پشت سرش برگشته بود تا نگاه دیگری انداخته و ببیند که اشتباه دیده است و آن وقت آب دهانش را به طرفش تف کند.

حالا او میاندیشید آیا این تنها شانس من نیست. ترس داشت از اینکه چشمهایش را بالا بگیرد که مبادا رویای او تمام شده باشد. مبادا او بیدار شده باشد و دوباره خودش را در زمین ببیند که در جایی توی گودالی از مارها و افعیهای نفرتآور دراز کشیده است. هراس داشت از این که کوچکترین صدایی از خود در آورد و یا به اندازهی یک پلک بر هم زدن تکان بخورد. میلرزید و نمیتوانست صدای فرشتگان را بشنود و آنها را در آن جشن با شکوه در اطراف خود ببیند. قادر نبود به سلام پر از مهر پدرمان – ابراهیم – که میگفت : « سلام بر تو » پاسخی بدهد و بالاخره هنگامی که به محکمهی بزرگ عدالت در آسمان راهنمایی میشد حتی نمیتوانست سلام کند! از ترس بر جایش خشک شده بود. کف تالار پوشیده از سنگهای مرمر شفافی بود که با الماسهای براق زینت شده بود. بونتشا با خود فکر کرد پاهای من روی همچون کف الماس نشانی ایستاده است. پاهای من!

ترس بر تمام وجودش غلبه کرده بود. میاندیشید چه کسی میداند تمام این چیزها برای کدام مرد ثروتمند، کدام عالم با سواد و بلند مرتبه و یا حتی کدام فرشته تدارک دیده شده است؟ مرد ثروتمند از راه میرسد و بعد همه چیز تمام میشود. چشمهایش را به زیر انداخت و آنها را بست.

وقتی فرشتگان با آوای پریوار خود نام او را فریاد زدند : « پاورپوینت کامل بونتشای ساکت ۶۴ اسلاید در PowerPoint » او از ترس قادر به شنیدن نام خود نبود. از میان صداهایی که در گوشش زنگ می زد، نمیتوانست کلمهای را تشخیص دهد او فقط صدایی را که شبیه موسیقی بود میشنید، شبیه صدای ویولون. با این حال، شاید صدای اسم خود – پاورپوینت کامل بونتشای ساکت ۶۴ اسلاید در PowerPoint – را میشنید و بعد صدا اضافه میکرد که این اسم همانقدر برای او برازنده است که کت فراگ بر تن مردی ثروتمند. بونتشا حیرتزده از خود میپرسید : این صدای چیست؟ چه میگوید؟ و بعد او صدای شتابزدهای را میشنید که سخنان فرشتهی مدافع را قطع میکرد : مرد ثروتمند! کت فراک! لطفاً کنایه نزنید! طعنه نزنید!

فرشته مدافع دوباره صحبت را از سر گرفت : او هرگز شکایت نکرد. نه از خدا و نه از بشر. او هرگز شکایتی از فلک نداشت. چشمان او هرگز از کینه سرخ نشد. بونتشا یک کلمه هم از حرفهای فرشته مدافع نمیفهمید. صدای فرشتهای که بونتشا را محاکمه میکرد، یک بار دیگر بلند شد : لطفاً منظورتان را مختصر و کوتاه بیان کنید!

فرشته ادامه داد: «دردی که او کشیده است به وصف در نمیآید. شما در اینجا مردی را میبینید که بیشتر از حضرت «ایوب» رنج و آزار دیده است». بونتشا از خود میپرسید : «چه کسی؟ این مرد کیست؟ قاضی با صدای بلند گفت: «لطفاً فقط حقایق! فقط حقایق؛ از لفاظی پرهیز کنید و فقط حقایق را ارائه دهید».

– هشت روزه بود که او را ختنهاش کردند!

– اشاره به این قبیل جزییات چندان ضروری نیست.

– چاقو لیز خورد و او حتی سعی نکرد که جلو جریان خون را بگیرد.

– این سخنان چندان محکمه پسند نیست، به حقایق مهمتر از آن اشاره کنید.

وکیل مدافع بونتشا ادامه داد : حتی در آن هنگام که نوزادی بیش نبود، باز هم ساکت بود. او از درد ختنه هیچ گریهای سر نداد.

او همچنان سکوت خود را حفظ کرد. حتی وقتی که در سیزده سالگی مادرش از دنیا رفت و او را تحویل یک مار، یک افعی به اسم نامادری، دادند! بونتشا با خود فکر کرد : هان! منظور آنها من هستم؟

– نامادریاش حتی یک تکه نان کپکزده یا یک تکه غضروف را هم با اکراه به او میداد. در حالی که خودش شیر قهوه مینوشید. قاضی گفت :

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.