پاورپوینت کامل مسئله کلیات در قرون وسطی[۱] ۷۰ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل مسئله کلیات در قرون وسطی[۱] ۷۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۷۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل مسئله کلیات در قرون وسطی[۱] ۷۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل مسئله کلیات در قرون وسطی[۱] ۷۰ اسلاید در PowerPoint :
مشکل کلیات:
مسئله حقیقت کلیات از مسائلی است که میان حکمای اسکولاستیک (مدرسی) مورد بحث بود و
همین مسئله، موضوع اختلاف مهم ارسطو و افلاطون بود که ایا کلی وجود حقیقی و خارجی
دارد یا نه؟ افلاطون مُثُل را موجود حقیقی و حقیقت نوع و جنس را خارج از افراد
موجود می دانست. حکمای اسکولاستیک این مسئله را موضوع بحث خود قرار دادند.[۲]
کلیات یعنی تصورات (Concept) یا مفاهیم کلی (General Ideas). تصورات اموری هستند که
معرفت ما را تشکیل می دهند. سئوال مطرح شده در این جا این است که، میان این معرفت
ذهنی و اشیاء خارجی چه رابطه ای برقرار است؟ در جهان ما چیزی که واقعیت دارد، جزئی
و شخصی است، پس ذهن بشر چگونه توانسته است این واقیعات کثیر را به گونه ایی
دسته بندی کند که اشیاء جزئی در ذیل این دسته ها مندرج باشند؟
شاید پاسخ این سئوال که ماهیت کلیات چیست به نظر آسان برسد و گفته شود چون اشیاء در
عالم خارج بالذات جزئی اند و چیزی که واقعیت دارد جزئیت است، پس مفهوم کلی ساخته
ذهن بشر است. اما اگر این گونه تصوری داشته باشیم پس این ساخته ذهنی نباید هیچ
مابازاء خارجی داشته باشد و اگر معرفتی که ما از کلی به دست می آوریم متعلق خارجی
نداشته باشد، معرفت ما دیگر علم نخواهد بود. اما اگر مفهوم کلی مابازاء خارجی دارد،
ذهن چگونه یک مفهوم واحد را به دو چیز متفاوت اطلاق می کند و دیگر اینکه باید در آن
دو چیز متفاوت وجه اشتراکی باشد تا ذهن یک چیز از آن دو تصور کند. حتی اگر ما مفهوم
کلی را صرفاً یک لفظ بنامیم باز این سئوال باقی خواهد ماند که بر چه اساسی ما، به
چند چیز متفاوت، یک نام می دهیم؟[۳]
کلمات در ذهن شنونده یا خواننده اندیشه ها (Intellects) را پدید می آورند و در عین
حال به شئ (res) اشاره می کنند، اما قبل از آنکه یک شئ را بتوان در زبان ابراز کرد
و نام داد، باید نخست اندیشه ای درباره آنچه هست، وجود داشته باشد. همین امر در
خصوص قضایا نیز صادق است: آنها از اشیاء بحث می کنند و درباره این اشیاء
اندیشه هایی پدید می آورند. بنابراین میان زبان و واقعیت اندیشه ای قرار دارد، یعنی
فهم و معنا. برای ایجاد معنا- دلالت- قضیه باید شامل یک محمول باشد؛ یعنی باید
رابطه موضوع- محمول وجود داشته باشد چنانکه در قضیه «سقراط انسان است» چنین است.
اما وقتی گفته می شود «سقراط انسان است» اگرچه دستوراً این قضیه صحیح است و صادق
می نماید، اما کارکرد کلمه «است» چیست؟ نظریه اتحاد (Identity Theory) به این نظر
خواهد انجامید که این جمله حاکی از اتحاد میان موضوع و محمول است؛ نظریه فطرت
(Inherence) می گوید، انسان دال بر طبیعتی کلی است که در فرد «سقراط» (و نیز اشخاص
دیگر) فطری است. اما ایا این اسم کلی «انسان» فقط یک کلمه است یا طبیعت یا شئ کلی
وجود دارد که «انسان» است؟
سقراط و همه انسان های دیگر در انسان بودن و در نمایش حالت و طبیعتی مشترک
شباهت های انکارناپذیری دارند. اما این «انسان بودن» و این «طبیعت» چیست؟[۴]
(لاسکم، دیوید، ۱۳۸۰، ۶۴-۶۵)
اهمیت این مسئله (کلیات) در قرون وسطی را می توان از چند جهت ملاحظه نمود:
۱. اهمیت مسئله از لحاظ بحث معرفت شناسی:
ما با امور جزئی سروکار داریم اما حکم و قضایایی که در ذهن ما ساخته می شوند مثلاً
وقتی می گوئیم «این یک درخت است»، درخت مفهومی است که تعلق به جنس و نوع خاص دارد.
در حقیقت اشیاء و موجودات، افراد هستند ولی مفهوم آنها کلی هستند و شامل مصادیق
فراوان می باشند. حال مسئله در فهم رابطه ای است که افراد یا مصادیق با آن مفهوم
کلی دارند.
اگر افراد جزئی و مفاهیم کلی باشند باید قبول کرد که مفاهیم کلی در خارج از ذهن
وجود و مبنای واقعی ندارند و این موجب فاصله بین ذهن و عین و فاعل شناسا با
متعلق اش پیش می اید.
اگر شناسایی ما، در نفس الامر مبنا و اساسی ندارد، پس ارزش آن چیست و ضابطه تشخیص
شک از یقین کدام است؟
۲. اهمیت مسئله از لحاظ وجود و هستی شناسی:
اگر کسی را واجد یک امر عینی بدانیم ناگزیر باید ماهیت آن را بررسی کنیم و در این
بعد پرسش راجع به کلی در واقع پرسش درباره وجود و هستی است و بحث درباره کلی بحث
درباره کلیات نوعی هستی شناسی است.
۳. اهمیت مسئله از لحاظ علم النفس:
اگر ما به نحوه تشکیل کلی توجه کنیم و درباره اندیشه و مراحل تکوینی آن، سئوال کنیم
خواه ناخواه نه فقط در قلمرو علم النفس به معنای روانشناسی نظری قرار خواهیم گرفت،
بلکه به معنای دقیق کلمه با نوعی روانشناسی تکوینی کودک نیز سروکار خواهیم داشت.
۴. اهمیت مسئله از لحاظ اخلاقی و سیاسی:
اگر ما بحث کلیات را به طور خاص متوجه موجود انسانی کنیم، مسئله فرد و جمع مطرح
خواهد شد و با مسئله اولویت فرد یا اولویت جمع مواجه می شویم ولی اگر نتوانیم رابطه
واقعی میان تعریف کلی انسان و افراد انسانی برقرار سازیم، پس اعتبار دستورهای
اخلاقی بر چه اساسی خواهد بود و جامعه انسانی از لحاظ سیاسی چطور باید تشکیل شود تا
با واقعیت احتمالی مطابقت داشته باشد؟
۵. اهمیت مسئله از لحاظ کلام مسیحی:
متفکران قرون وسطی که در مسئله کلیات اختلاف داشته اند، در درجه اول متکلم بوده اند
و در خدمت دین مسیح و از نظر آنان تمام جنبه هایی که راجع به کلیات می توان مطرح
کرد، در واقع تابع جنبه کلامی است. و در مورد کلیات می توان مطالب زیادی از مسیحیت
را تحلیل کرد مثل تثلیث مسیحی، گناه اولیه و مشیت خداوند و اختیار انسان.[۵]
(مجتهدی، ۱۳۷۵، ۱۶۴-۱۶۷)
مکاتب شکل گرفته در مورد مفهوم کلی:
متفکران قرون وسطی در پاسخ به این سئوال مابعدالطبیعی یعنی مفهوم کلی، نظرات
متفاوتی دادند که می توان آنها را ذیل سه دسته بیان کرد:
۱. رئالیست ها: آنها به پیروی از افلاطون، وجود مفاهیم کلی را قبول داشته و معتقد
بودند آنچه که با حس ما درک می شود، همه نمونه هایی از یک اصل ابدی است که آن اصل
ابدی به وجود آورنده این جزئیات ملموس اند.
۲. نام گرایان: که عقیده ای کاملاً متفاوت از رئالیست ها داشتند، آنها هیچ واقعیتی
برای مفهوم کلی قائل نبودند و مفاهیم کلی را بی پایه و اساس می خواندند. آنها
به کارگیری مفاهیم کلی را صرفاً شیوه ا از گفتار تلقی می کردند و اشیای واقعی جهان
خارج را واقعی می دانستند.
۳. پیروان اصالت تصور: که نظری بینابینی داشتند و متأثر از ارسو بودند. از نظر آنها
مفاهیم کلی، در واقع مربوط به دنیای افکار است اما در همین حال نشان دهنده چیزی
هستند که واقعاً وجود دارد و به گوناگونی ها وحدت می بخشد.[۶]
آراء فلاسفه مطرح قرون وسطی در باب مفهوم کلی:
بوئثیوس (۴۸۰-۵۲۵):
مسئله کلیات مسئله ای بود که فورفوریوس مفسر یونانی در مقدمه معروف خودش بر مقولات
ارسطو از آن به عنوان یک مشکل فرعی یاد کرده بود که منشا آن از منطق بوده اما باید
آن را موقتاً به عنوان امری که از صلاحیت منطقی بیرون است کنار گذاشت.
اما بوئثیوس که مقدمه فورفوریوس را ترجمه کرد و بر ان دوبار شرح نوشت به فکر افتاد
که از این مشکل تحریم شده آزمایشی به عمل آورد. [۷]
او در این شروح خویش بیشتر متمایل به نظر ارسطوست تا افلاطون است هر چند او
نمی تواند تصمیم نهایی را بپذیرد. از نظر وی مفاهیم ممکن نیست جوهر باشند. چراکه
آنچه برای بسیاری از افارد مشترک است نمی تواند خود فرد باشد. از طرفی هم این
مفاهیم کلی صرفاً در ذهن نیستند چون آنها افکار راجع به اشیاء و مطابق با واقعیات
جسمانی اند. ذهن انسان می تواند اندیشه های کلی را از اشیاء محسوس بیرون کشیده و
جداگانه به آن بیندیشد، اگرچه آنها جداگانه وجود ندارند.[۸]
روسلین کنپانی (Roscelin of Compiegne):
روسلین کنپانی دیدگاهی اسم گرا (Nominalist) راجع به مفهوم کلی داشت. از نظر وی،
اسم کلی فقط یک کلمه است، فقط صدایی که تلفظ می شود. از نظر وی منطق و استدلال
قیاسی با واقعیت سروکار نداشته و با زبان و قرار دادن الفاظ و استدلال ها در یک
صورت زبانی، یک علم گفتار (A Sience of Discorses) که صوری است و وانمود به کشف یا
اثبات واقعیاتی در باب جهان واقعی نمی کند، سروکار دارد. این تأکید بر زبان، تازه
نبود و افرادی چون هایریک اوسری و پریکسیان نیز چنین نظری داشتند.
البته بوئثیوس بود که این پرسش را مطرح کرده بود که ایا محمول ها (کلی ها) اشیاء
(res)اند یا کلمات (Voces). اما در قرن یازدهم این پرسش در بحثی سفت و سخت دنبال
شده بود.[۹]
ویلیام شامپویی (۱۱۲۱-۱۰۷۰):
از نظر ویلیام، جنس و نوع تصورات ذهنی صرف نیستند بلکه اشیایی هستند که در واقع و
خارج از ذهن وجود دارند. از این جهت می توان وی را رئالیست نامید، البته نه رئالیست
به معنای امروزی آن بلکه به این معنا که معتقد بود به ازاء کلیت تصورات، چیزی در
اشیاء هست که وجود واقعی دارد.
دلیل ویلیام بر این نظر این بود که ما از آن جهت به سقراط و افلاطون دو نام متمایز
می دهیم که دو فرد متمایزند و در هر یک چیزی وجود دارد که در دیگری نیست اما در عین
حال هر دو انسانند و این اشاره به وجه اشتراک این دو دارد. این مابه الاشتراک در
واقع گوهر و ذات آنهاست و طبیعت انسان یا انسانیت به طور کامل در هر فرد موجود است
و بین همه افراد مشترک.
اما آبلارد (شاگرد وی) می گوید اگر سقراط و افلاطون جزئی از طبیعت انسانی را در خود
دارند پس نمی توان هیچ یک را انسان نامید و اگر کل طبیعت انسان در یکی وجود داشته
باشد محال است که همین کل در دیگری هم موجود باشد. پس چیزی که نه به طور کل و نه
به طور جزء نمی تواند در شئ وجود داشته باشد، معدوم است.
اما، مشکل در این نزاع بین ویلیام و شاگردش این بود که آنها معتقد بودند که در پاسخ
به مشکل کلیات، فقط منطق صرف پاسخگوست، اما در منطق قرون وسطی اصل تناقض حاکم است و
این اصل فقط هنگامی سودمند است که در مورد مفاهیم به کار رود و نه اشیاء. (در صورتی
که ما مابه الاشتراک را در اشیاء می بینیم نه در مفاهیم). یادآوری این نکته هنگامی
مهم است که اگرچه استدلال صحیح باید ضرورتاً مطابق قوانین منطق باشد اما این برای
صحت استدلال کافی نیست.
در این مورد از لحاظ منطقی هر دوی آنها درست می گفتند زیرا لفظ انسان اشاره به چیزی
دارد که یا در هر دو مورد (سقراط و افلاطون) یکی است و یا در هر دو مورد یکی نیست و
اگر یکی نیست چرا به هر دو انسان می گوئیم و اگر یکی است چطور یک چیز می تواند در
دو چیز متباین وجود داشته باشد؟ اما از نظر فلسفی آبلارد و ویلیام هر دو اشتباه
می کردند.
آبلارد ویلیام را قانع کرده بود که هر چیزی آن چنان با دیگری مباین است که نه در
ماده با هم اشتراک دارند و نه در صورت. بنابراین ویلیام مجبور شد که برای جنس و نوع
وجود خارجی قائل شود بی آنکه آنها را ه
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 