پاورپوینت کامل قطعیت شکست انگاره ها و تحقق فمینیسم مدرن ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل قطعیت شکست انگاره ها و تحقق فمینیسم مدرن ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۲۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل قطعیت شکست انگاره ها و تحقق فمینیسم مدرن ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل قطعیت شکست انگاره ها و تحقق فمینیسم مدرن ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint :
۵۰
دیر وقت بود. درست همان موقعی که داشتم آماده رفتن به خانه می شدم، زن مجردی که عضو گروه آموزشی دانشکده بود وارد دفترم شد. او که در یک چاپخانه بزرگ انجیلی، سِمت ویراستار پاره وقت را داشت درباره نسخه دست نویس کتابی که [برای چاپ] به وی محول شده بود سؤالی «تخصصی» کرد.
ظاهراً زن بداقبال وزیر که این نسخه را ارائه داده بود، اظهار کرده بود که بین دو جنس زن و مرد تفاوت های ذاتی وجود دارد و برای نیل به یک [زندگی] زناشویی متوازن، آنها باید به این تفاوت ها احترام بگذارند. یک استاد فمینیستی در بخش روان شناسی دانشکده به این زن اطمینان داده بود که [هیچ ادله ای] برای اثبات ادعای تفاوت زیست شناختی [زن و مرد] وجود ندارد. وی ادعا می کرد، تفاوت های جنسیتی عام، ناشی از فرهنگ و زندگی اجتماعی است، در نتیجه تغییرپذیر بوده و باید دوباره تعریف شود. بر این اساس، ویراستار، این بخش توهین آمیز را کاملاً از نسخه دست نویس حذف کرده بود. اکنون او تجدیدنظر کرده و به دنبال ایده دیگری بود. مجموعه قابل ملاحظه ای از اسناد به وی ارائه دادم که از نظر من خلاف این امر را ثابت می کردند، از جمله ادله انسان شناختی در مورد عمومیت بسیاری از تفاوت های مربوط به نقش جنسیتی، نمودارهای مربوط به تفاوت های مغز زن و مرد و تصاویری که به مقایسه سلول های عصبی زن و مرد می پرداختند.
به او خاطر نشان کردم که با وجود استدلال های متفاوت، ادله معتبر و قابل ملاحظه ای به نفع نوشته همسر وزیر، وجود دارد. در واقع از لحاظ تاریخی، دیدگاه این روان شناس، دیدگاه جدیدی بود و تطابق منطقی و تجربی آن دشوار بود. ویراستار شخصاً با این دیدگاه مخالف بود، امّا کنار گذاشتن یا حتی سانسور این دیدگاه، بدون بررسی و با این فرض که دیدگاه مذکور غیرعلمی یا شبه علمی و دارای ادله ضعیف است، کاری ناعادلانه و غیر مجاز بود.
ویراستار به دقت گوش داد و سؤالات مناسبی پرسید. سپس با تصمیم خود مبنی بر اینکه متن های مورد بحث باید همچنان از نوشته حذف شوند، مرا شگفت زده کرد!
چند ماه قبل کارم را در آکادمی انجیلی آغاز کرده بودم، از آن زمان تاکنون، همواره نگران اتفاقاتی بودم که اکنون در جریان بود. تمام نشانههای سانسور، عدم تحمل دیدگاه های مخالف، استدلالهای بی اساس و استدلالهای ادعایی، که در فمینیسم معاصر دیده ام، در مذهب انجیلی فمینیستی «جدید» آشکار است. ظاهراً آثار این دیدگاه در حال افزایش است. انجیلی ها نیز همانند عموم مردم، توصیفات فمینیستی را در مورد واقعیت و رهنمودهای آنها را در مورد تغییر، بیش از پیش می پذیرند، حتی وقتی که این نظرات، نه تنها با کتاب مقدس؛ بلکه با تجارب شخصی و آرمان های خود آن ها هم مغایرت داشته باشد. نادیده گرفتن استدلال های رقابت طلبانه در عرصههایی که عواقب آن گسترده است، همچون تفاوت مرد و زن، خطرناک تر از این است که شوروی ها بحث در مورد مارکس را رد کنند. همان طور که در کمونیسم، هم دیده می شود، ما مکرراً شاهد بوده ایم که اگر انگاره های باطل و تئوری های منتج از آنها به چالش کشیده نشوند، مورد پذیرش قرار گرفته و اعمال می شوند، گرچه شکست بخورند. به طور طبیعی آنها تلاش می کنند که این شکست ها و فلاکت بشری، مرتبط با آن را پنهان کرده یا بی اهمیت جلوه دهند، اما انکار برای همیشه کارساز نیست و واقعیت آشکار می شو؛ امّا به چه قیمتی؟
همان طور که مشاهده خواهیم کرد در ایدئولوژی فمینیسم، برای خانواده، تجارت، اقتصاد، سیاست، ارتش، ازدواج، تقدم جنسیتی و هویتی، پرورش فرزند و تعلیم و تربیت، مفاهیم عمیقی وجود دارد. این سازوکار ها که جامعه به وسیله آنها هر نسل را آماده کرده، برای آنها سرمایه گذاری نموده و آنها را حفظ می کند زیر سؤال برده می شوند. تغییرات مورد نظر فقط «اصلاح» نیستند؛ بلکه در واقع انقلابی بوده که توسط فمینیست ها ارائه می شود. این تغییرات، گسترده هستند. بنابراین، عقل سلیم حکم میکند که آنها دقیقاً مورد بحث قرار گیرند؛ امّا حقیقت این است که سانسور گستردهای وجود دارد که در پی حذف هر مطلبی است که اعتقادات اساسی و نتایج فمینیسم را زیر سؤال می برد و به طور قطع تصویر تحریف شده این نهضت، در رسانه ها منعکس می شود.
به عنوان مثال یک فمینیست معروف، «ارزیابی» جدیدی از فمینیسم را در روزنامه تایم به چاپ رسانده است. عجیب اینکه غفلت کاملاً شناخته شده، فمینیستها نسبت به نیازهای زنان و مادرانی که تمام وقت در خانه کار می کنند به طور اغراق آمیز بیان شده و ادعا شده بود که فمینیسم در واقع «برای» همه زنان است. این مسئله با دیدگاه های نویسندگان فمینیست مغایرت دارد؛ آنها تمایل دارند از تئوری ها و دستور العمل هایی حمایت کنند که سنت ها را به طور کامل از بین می برند: سنت هایی از قبیل وظیفه مادری به صورت تمام وقت و حمایت مردان از زنان و فرزندان؛ زنانی که در چنین وضعیتی به سر می برند از نظر آنها افرادی فریب خورده، ستمدیده و واپس گرا هستند. در اواخر سال ۱۹۸۱ بتی فرایدن، مؤسس «میانهرو» سازمان NOW، مادرانی را که در خانه می مانند و مردان سرپرست خانواده را «منسوخ» نامید. دوست او، سیمون دوبوار، رهبر فمینیستی، در سال ۱۹۷۵ اعلام کرد که:
هیچ زنی حق ندارد در خانه بماند و بچه هایش را بزرگ کند … زنان نباید چنین حق انتخابی داشته باشند، دقیقاً به این دلیل که اگر چنین حقی وجود داشته باشد، بسیاری از زنان آن را برمی گزینند.
با این حال، این مؤلف در ادامه، فمینیسم را یک نهضت حقیقی «زنان» می داند که فقط خواستار «آزادی انتخاب» است. این نامگذاری بی معنی است، که آشکارا توسط اهداف به اصطلاح «واپس گرایانه» زن ها در ارتباط با خانه و فرزندان، مشخص می شود. به همین دلیل است که این مقاله روزنامه تایم، نتوانست حمایت گسترده از چهرههای ضدفمینیست، مانند فیلیس اچلافلی، بورلی لاهای و سازمان هایی مانند «حق حیات»، را در میان این زنان توضیح دهد.
نویسنده روزنامه تایم، با نقدی کوتاه و تمجیدی مفصل، مقاله خود را با عبارتهایی، مانند «ERA» و «حقوق زنان همجنس باز» را به عنوان «دلایل اصیل» توصیف کرد، به پایان رساند. حتی مصاحبهای هم با یک منتقد فرهیخته فمینیستی درج نشد. هر چند تفاسیر بسیاری، از «موفقیت های فمینیستی»، «فمینیست سازی مردان»، «ادله مبتنی بر تبعیض جنسیتی» و غیره وجود داشت، هیچ تفسیر دیگری مورد بررسی قرار نگرفت. اصطلاح «نهضت زنان» به عنوان مترادف «فمینیسم» به کار می رفت که از لحاظ جامعه شناسی، عنوان کاملاً نامناسبی بود.
از نظر سنجیهایی که مدعی نشان دادن واکنش های مثبتی به فمینیسم هستند، هیچ کدام به طور ویژه، به موضوعاتی «جدّی» مانند ازدواج زنان همجنسباز، «تکجنسیت گرایی» به عنوان ایدهآلی برای کودکان، یا به میدان جنگ فرستادن زنان، پرداخته نمی شود. این مقاله نیز مانند اکثر رسانه های مشهور، بیشتر تصویر «ملایمی» از فمینیست ها ارائه می دهد، نه اهداف واقعی آنان را. در حقیقت، همان طور که نیکلاس دیویدسون، خاطر نشان ساخته، فهرست نامزدهای انتخاباتی مطلوب فمینیست ها در ماندیل و فرارو در سال ۱۹۸۴، رفراندوم معناداری در مورد شاخصه های فمینیسم به رأی دهندگان ارائه داد امّا متأسفانه نتوانست نام زنان را وارد آن فهرست نماید. در مورد تلاشهای ERA، اطلاعات نظر سنجی، مانند مواردی که در مقاله تایم استفاده شد، متعصبانه بوده، نتوانست احساسات حقیقی و عملکرد های زنان آمریکایی را در ارتباط با اکثر عقاید خاص، فمینیسم مشخص کند. این گونه تعصب ها، قابل درک است. شمار زیادی از مطالعات، برای اثبات چپ گرایی بدون نماینده و قدرتمند «کارشناسان اجتماعیـفرهنگی»، از جمله هواداران فمینیسم، اسنادی ارائه کردهاند. این گروه شامل هنرمندان، اهالی رسانه ها در انواع وسایل ارتباط جمعی، محققان علوم اجتماعی و رفتاری و در مرتبه ای پایین تر مرّبیان و متخصّصان خدمات مردمی – بخصوص افراد مراتب بالاتر- میباشد. در نتیجه، همان طور که دیویدسون خاطر نشان کرد، «تنها جنبه زندگی مدرن که به اندازه کافی به آن پرداخته نشده، فمینیسم است.
هر ساله هزاران جلد کتاب فمینیستی از چاپ خارج میشود …. در مقابل، کتاب هایی که دیدگاه هایی مخالف دارند، اندک هستند. ولیس کرتین، عضو شبکه فمینیست ها، اطمینان داد که این کتابها ظاهراً کمیاب تر هم به نظر میرسند.» فشار فمینیستها باعث می شود که انتشار آثاری که موقعیت آنها را زیر سؤال می برد، دشوار و پرهزینه باشد. غالباً پیدا کردن ناشر دشوار است. بسیاری از آنها با چاپ اثر موافقت می کنند، اما بعد، تحت فشار داخلی و خارجی فمینیستها تصمیم خود را عوض می کنند. دو مؤلف ، که با استفاده از مطالعات کاملاً موجود و معتبر، مقابل افسانه سوء رفتار مردان در خانواده قرار گرفتند، با تهدید، قطع کمک هزینه های تحقیقاتی از سوی فمینیست ها روبه رو شدند.
هر محقق علوم اجتماعی که فمینیسم را زیر سؤال می برد، باید تاوان آن را بپردازد؛ امّا ریسک این کار زیاد است و باید حقیقت را هم بیان کرد. فمینیسم مبتنی بر پیش فرض هایی است که به آسانی قابل دفاع نیست، تحلیل ها و سطحی نگری های فمینیسم مدرن، به طور مستقیم از این انگاره های باطل سرچشمه می گیرد. در نتیجه اِعمال فمینیسم، هر چند مزایایی به همراه دارد؛ امّا جبری است و برای همه سطوح جامعه، شدیداً مخرب است. اکنون به این موضوعات می پردازم.
انگاره های فمینیسم
اخیراً با یک دوست در مهمانی مشغول گفتگو بودم. او فردی محافظه کار است و همسرش به صورت تمام وقت وظیفه مادری و خانه داری را انجام می دهد. نه او و نه همسرش چندان با فمینیسم سروکار ندارند؛ امّا وقتی نگرانی شدید خود را مبنی بر مشابهت آثار فمینیسم مسیحی با فمینیسم سکولار برای او توضیح دادم، وی ناباورانه گفت: «امّ آنها تمامی اعتقادات فمینیسم سکولار را قبول ندارند، این طور نیست؟»
واکنش او در میان انجیلیها نسبتاً بارز است ـ فمینیسم در کلیسا صورت های نسبتاً خوشایندی به خود میگیرد. همان طور که در سال های اخیر، بسیاری از فمینیست های مسیحی ثابت کرده اند این امر، امید به چیزی است که تحقق آن غیر ممکن به نظر میرسد. نتیجه نهایی اینکه انگارههای اساسی آنها دقیقاً شبیه انگارههای فمینیست های سکولار است و با آن ارتباط منطقی دارد.
به گفته روان شناس فمینیسم گرایی که عضو هئیت علمی دانشکده من بود و در ابتدای این فصل نام او ذکر شد، مبنای فمینیسم عبارت بود از: عدم تفاوت جنسیتی، به طور عام، جبر کامل فرهنگی در مورد نقش های جنسیتی و تغییر پذیری قطعی نقش های جنسیتی. لوین می گوید:
فمینیسم به شکل امروزی، یک مکتب تجربی است که به رهنمودهای اجتماعی میانجامد. سه عقیده مهم این مکتب عبارتند از:
۱ـ جدا از تفاوت های جسمانی، زن و مرد مانند هم هستند. نوزادان دختر و پسر با توانایی های تقریباً مشابهی، متولد می شوند و اگر به طور یکسان تربیت شوند، درست شبیه به هم رشد می کنند.
۲ـ موقعیت های برتر متعلق به مردان است، زیرا با تربیت کردن پسران برای مهارت محوری و دختران برای فرد محوری، و با این پنداره که مردان جسورتر هستند و… جاودانه شده است. اگر این کلیشه سازی پایان یابد، رهبری به طور یکسان بین زن و مرد تقسیم می شود.
۳ـ احساس رضایت و فردیت انسانی، تنها زمانی محقق می شود که افراد بدون توجه به جنسیتشان، خود را به عنوان منبع استعدادها و خصایص انسانی بدانند.
به طور کلی این یک استدلال «آموزشی» محض است که منعکس کننده یک مکتب فکری است که همه اخلاقیات ، تفکرات و رفتارهای انسانی را نهایتاً محصول فرهنگ و جامعه پذیری می داند. این مکتب که در اینجا عمدتاً با عنوان «جبر فرهنگی» بدان اشاره می شود، به طور ضمنی بیان کننده یک نسبی گرایی افراطی است. همه جوانب زندگی بشر، به جز عملکردهای فیزیولوژیکی ضروری (تنفس، خوردن و غیره) در معرض تغییر هستند.
به شرط ارائه ادله، برخی از فمینیست ها، بعضی از تفاوت های بیولوژیکی را می پذیرند؛ امّا تأثیر و ارتباط آن را به حداقل می رسانند. در حالی که اکثر آنها این تفاوت را به طور کلی نادیده گرفته، یا وجود آن را منکر می شوند. این یک اشتباه مهلک است، زیرا اگر بین زن و مرد تفاوت های بیولوژیکی مهمی وجود داشته باشد، بقیه فمینیسم امروزی از هم می پاشد … آنچه که به طور بدیهی دست نیافتنی است، نمی تواند هدف تلاش عقلانی انسان باشد. در این صورت اگر انگاره واقعی فمینیسم، اشتباه باشد، بقیه موارد نیز غیر عقلایی است.
در واقع، منشأ موضعگیری های اصلی فمینیسم را می توان در این انگاره یافت که هیچ تفاوت قابل ملاحظه ای بین زن و مرد وجود ندارد. از نظر فمینیست ها همه – یا تقریباً همه- ناهمانندی های اجتماعی، ناشی از برتری و ظلم مردان است و [تحقق] «عدالت» مستلزم این است که چنین تفاوت های «غیرضروری» ریشه کن شوند. این مطلب، مضمون اصلی مقاله تایم بود که شرح آن قبلاً بیان شد. عنوان آن «و ای کودک، هنوز راهی طولانی مانده است.» بود که بیانگر امری فراتر از حمایت صریح از فمینیسم است. این مورد حاکی از روندی است که باید ادامه یابد تا اینکه متوسط دستمزد های زن و مرد یکسان شود – البته این امر مستلزم آن است که زنان به اندازه مردان در کارهای تمام وقت مشارکت کنند-؛ تا همه بروندادهای تعلیم و تربیت، دقیقاً یکسان شوند؛ تا توزیع مردان و زنان در هر حرفه و هر سطحی یکسان گردد؛ تا «شناخت درونی جنسیت» بچه های ما، یک جنسیتی بوده یا اینکه حداقل بر اساس جنسیت بیولوژیکی، به طورکامل غیر قابل پیش بینی باشد. به هر قیمتی باید تمام «فاصلهها» را از بین برد؛ زیرا هیچ فاصلهای، «انتخابی» یا «طبیعی» نیست ـ همه فاصلهها نتیجه تعدی مردان هستند- آنها از به فعلیت رسیدن واقعی فرد جلوگیری می کنند؛ امّا اگر مردان و زنان واقعاً تفاوت هایی داشته باشند، این بینش نقش بر آب می شود. اگر دنیای «یک جنسیتی» غیر طبیعی باشد، تنها زور می تواند آن را حفظ کند و تنها شکست و فلاکت می تواند با آن توأم باشد.
آیا پیش فرض های فمینیسم درست است؟
به گونهای روزافزون نشان داده میشود که انگاره بنیادی فمینیسم، گمراه کننده است. علی ر غم فشار شدید و حتی جانبدارانه، متخصصان علوم اجتماعی و بیولوژیکی، که از این دیدگاه سنتی حمایت میکند. و معتقدند جوامع و افراد سالم، بیانگر تفاوت های مکمل بین زن و مرد هستند، نه اینکه آن ها را انکار کنند؛ زیرا این حقایق به طور پیوسته، خطای فمینیستها را در تئوری و در عمل نشان می دهد، کاوشهای روانی صورت گرفته و تعدیلهایی اعمال می گردد. به عنوان مثال بر اساس تحقیقات گستردهای که روان شناسی خاص شناخت، اخلاق و واکنش رفتاری زن را آشکار می سازد، ارزیابی مجددی از «فمینیسم جدید» و تکریم زن در حال شکل گیری است.
در کل، نویسندگان در این زمینهها هم از به کار بردن تکیه گاه بیولوژیکی برای یافته های خود، قاطعانه امتناع می ورزند و همچنان به امکان [وجود] یک دنیای یک جنسیتی مساوات طلب، معتقد هستند. بیشتر آنها مانند دوست روان شناس و فمینیست ما پایبند تئوری های جبر فرهنگی و «تربیت» و ظلم مردان هستند تا تفاوت های جنسیتی را توضیح دهند.
امّا اعتقاد آنها به جبر فرهنگی، صرفاً حاکی از عجزشان در تحمل مشاهده قاعده مند و عقلانی واقعیت است. اگر نوع تفاوت های جنسیتی از نظر عصب شناسی، هورمونی و جسمی توسط زیست شناسان و فیزیولوژیستها روشن شود، عموماً نتایج اجتماعی، منعکس کننده آن چیزی است که همه انتظار دارند. استفان گلدبرگ، که عمومیت تمایز نقشهای جنسیتی را نشان می دهد، از مطالعات تجربی بر روی انسانها و عمدتاً از مطالعات مربوط به انسان شناختی استفاده کرده تا از طریق تقریباً ۱۷ سال مباحثه جدی، به حفظ و دفاع از این موقعیت بپردازد. او می گوید: « … کلیشه های جنسیتی که اکنون این چنین به تمسخر گرفته شده اند، اساساً درست از آب در می آیند.»
استدلال های مربوط به عمومیّت تفاوت های جنسیتی مهم بوده و چیزی بیش از یک بحث و گفتگوی صرفاً آکادمیک را نشان می دهد. فقط از طریق چنین بحث و گفتگویی می توان تفاوت های بیولوژیکی را به گونهای ایجاد کرد که دارای ارتباط اجتماعی باشند. اگر در فرهنگ های درخشان گوناگون، چنین شباهت هایی به طور مداوم بروز کنند این تصور غیر منطقی است که همه جوامع، تنها از طریق جامعه پذیری، به روشی اساساً مشابهی دست یافته باشند.
شیوه های تکامل تفاوت های عمومی در نقش های جنسیتی، مورد بحث قرارگرفته اند؛ امّا هیچ یک تحمل ارزیابی منطقی را ندارند. هر چند جامعه پذیری برای پیشرفت انسان، اساسی بوده و به روش های مختلف انجام می شود. این عامل به تنهایی و بدون [در نظر گرفتن] بعضی از ویژگی های ذاتی مشترک در فرهنگ ها و زمان، نمی تواند همان الگو های اساسی روابط و تقسیمات کار بین زن و مرد را ایجاد کند. به گفته لوین، مکتب جبر گرای فرهنگی «… این مسئله را که چرا هر جامعه ای روش مشابهی را برای انجام امور انتخاب کرده است، نادیده می گیرد… . با فرض عمومیت تفاوت نقش جنسیتی، آموختههای فمینیست ها به یک خصوصیت «ذاتی» تنزل می یابد: به طور بدیهی ویژگی ذاتی انسان ها این است که دختران و پسران خود را به طور متفاوت تربیت می کنند.» در نتیجه فمینیست ها آزاد هستند که استدلال تربیتی خود را به طور کلی کنار بگذارند. این استدلال مستلزم انکار دیدگاه آنها یا اثبات این مورد است که عمومیت تفاوت نقش های جنسیتی، به طور کل، باطل بوده و می توان آن را نادیده گرفت؛ امّا تلاش در هر دو مورد، ناموفق بوده است.
نمونه های اصلی تفاوت های کلی زن و مرد در حوزه برتری مردان، ارجحیت آنها در کسب موقعیت و پدر سالاری است. این موارد با تقسیم کار، بر حسب جنسیت، همراه بوده است که مطابق آن، مردها به طور کلی «ابزاری» بوده و به تسلط در محیط بیرون از خانه گرایش دارند، در حالی که زنان، «عاطفی» و رابطه محور هستند و به امور خانگی به خصوص پرورش کودک علاقه مندند.
ویلیام استفانز، انسان شناس، می گوید: … ظاهراً این موارد، تقریباً همگانی و مربوط به قوانین زناشویی می باشند:
۱ـ تقسیم متعارف کار بر اساس جنسیت.
۲ـ «اساساً زنانه بودن» بعضی کارها مانند نگهداری کودک و «اساساً مردانه بودن» کارهای دیگر مانند ماهیگیری.
۳ـ قدرت و امتیاز: موقعیت شوهر، یا برابر زن یا بالاتر از اوست؛ مادرسالاری به ندرت دیده می شود.
حتی این بیانیه، علی رغم مستدل بودن، احتمالاً بسیار مقید است. مادر سالاری واقعی وجود ندارد؛ به طور متوسط در همه جوامع، مرد در موقعیت بالاتری است؛ امّا این سه قانون از همگانیهای فرهنگی می باشد. گلدبرگ به طور گسترده به این امر پرداخته است. در واقع وی در نوشته خود، این نکته را خاطر نشان می سازد که اگر جوامعی وجود داشته باشند که به مساوات طلبی کامل فرهنگی هم نزدیک شوند، جامعه ما تا حد امکان به آن نزدیک می شود.
جوامع گوناگون، به عنوان دلایلی حاکی از واژگونی حداقل یکی از قوانین فوق، توسط فمینیست های خشمگین، مطرح می شود. همه آنها در بررسی قوم نگاری های خاص خود، ناموفق هستند. در واقع، ادله مربوط به تفاوت عمومی نقشهای جنسیتی، اغلب در همان مدارکی یافت می شود که فمینیست ها برای نشان دادن خلاف این امر، از آن استفاده میکنند.
به عنوان مثال، بسیاری از جوامع کمونیستی بر اساس گفتار مساوات طلبانه خود، به عنوان «جوامع خنثی» مطرح شده اند. کوبا، چین و اتحاد جماهیر شوروی عمدتاً کشورهای مورد نظر این نوع نگرش هستند. آنها چیزی بیش از ملا ل آور و بی رحم بوده و از نظر اقتصادی، عقب مانده هستند. نسبت به میانگین غربی ها هم پدر سالاری در این کشورها بیشتر دیده می شود!
آراپش، نمونه جالبی از تلاش بیهوده جبر گرایان فرهنگی برای رد این عمومیت بود. مارگارت مید نوشت: «ما دریافتیم که مردان و زنان، آموزش میبینند تا یاری کننده، غیرتهاجمی و پاسخگوی نیازهای دیگران باشند. هیچ ایده ای یافت نشد که نشان دهد، جنسیت، یک نیروی محرک قدرتمند برای زنان یا مردان است.» امّا در همین قوم نگاری مشخص شد که مردان آراپشی، زنان را می ربودند و به دنبال رهبری کاملاً مردانه بودند؛ آنها با محول کردن یک نقش بسیار اساسی به زنان برای تربیت فرزند، به آنها ظلم می کردند. با وجود فشار زیادی که برای اثبات خلاف این امر وجود داشت، فرزند محوری در میان مردان آراپشی نسبت به اکثریت مردان، بیشتر بود ولی آنها مانند آلان آلدا، رفتار نمی کردند.
عجیب است که چنین یافته هایی، فمینیست ها را از جستجوی شواهدی حاکی از جبر فرهنگی، مبتنی بر آنچه که به اعتقاد آنها نقش های جنسیتی کاملاً متفاوتی است، بازنداشت. آنها به منظور ردّ قطعیت تفاوت های جنسی، عرصه ای غیرمعمول یافته اند تا در آن، «احتمالات» جدید مشارکت زنان در جرمها را نشان دهد.
عموماً در جرم و جنایت، اکثریت را مردان تشکیل می دهند. در همه فرهنگ های دنیا به ندرت پیش می آید که بیش از ۲۰ درصد کل بازداشت ها، مربوط به زنان باشد و معمولاً در صد جرم و جنایت زنان بسیار کمتر از این مقدار است. مانند همه تفاوت های کلی جنسیتی، این امر هم متضمن آن است که ویژگی های فطری زن و مرد سبب تفاوتهای قابل ملاحظه ای در پیامدهای اجتماعی شود. در نتیجه برای فمینیست ها، بسیار مهم است که نشان دهند، ارتباط بین جرم و جنسیت اجتنابناپذیر نیست. یک راه حل این بوده که ثابت شود تا حدی که زنان و مردان در فعالیت های مشابه مشارکت می کنند، میزان [ارتکاب] جرم آنها یکسان است. از آنجا که این مورد بیش از ۲۰ تا ۳۰ سال پیش تا حدی در امریکا اتفاق افتاده است، فمینیست ها پیش بینی کرده اند که آمریکایی ها دقیقاً چنین تغییری را شاهد خواهند بود. در واقع بعضی از فمینیست ها معتقدند که این تغییر صورت گرفته است. به عنوان مثال، سینتیا اپستاین در سال ۱۹۸۶ به عنوان بخشی از مطالبی که برای رد نظریه «عمومیت پدرسالاری» گلدبرگ، نوشته بود، چنین نوشت:
افزایش «همگرایی» عملکرد نقش جنسیتی را می توان در جرم شناسی نیز مشاهده کرد. مشخص شده است که نرخ جرم دختران، شباهت روز افزونی با میزان جرم پسران دارد. دختران و پسران هر دو مرتکب جرایم خشونت آمیز می شوند و تاریخچه جنایی بیش از پیش مشابهی را به نمایش میگذارند.
اپستاین، جرم خشونت آمیز را مورد تأکید قرار می دهد و این هم به جاست، زیرا چنین فعالیتی با تهاجم ذاتی مردان و الگو های برتری [آنها]، اگر واقعاً چنین چیزی وجود داشته باشد، رابطه بسیار نزدیکی دارد. مشکل این است که ادعاهای وی آشکارا نادرست هستند.
حتی اگر در میزان مشارکت زنان در جرمهای خشن، در مقایسه با مردان، افزایشی هم وجود داشته باشد، باز هم نسبت جرم زنان، در مقایسه با مردان، مثل قطره ای در مقابل اقیانوس است، تا زمانی که افزایشی مداوم و بسیار شدید در این مورد به وجود آید، هر گونه بحثی در مورد «همگرایی» کاملاً شتابزده است.
با این وجود، همان طور که ویلسون و هرنستاین، در اثر کاملاً مورد توجه خود که یک سال قبل از بیانیه اپستاین، منتشر شد، ثابت کردند نسبت جرایم خشونت آمیزی که غالباً زنان مرتکب می شوند از سال ۱۹۶۰ تا ۱۹۸۰ ثابت مانده است که این میزان تقریباً ۱۰ درصد است. از سال ۱۹۶۵ تا ۱۹۷۷ که گفته میشود، بسیاری از این تغییرات مورد ادعا، در جرمهای خشن و نقش های جنسیتی، در این دوره به وقوع پیوسته است، درصد بازداشت زنان به علّت قتل تا ۵/۳ درصد کاهش یافته است! هر گونه «همگرایی» در جرایم خشن مختلف، اندک است – مانند دیگر مقوله های جرم که طبق سنت، غالباً توسط مردان انجام می شود. زمانی که بین سال های ۱۹۷۹-۱۹۷۳ درصد جرایم مالی زنان به میزان زیادی افزایش یافته بود – نزدیک به ۳۱ درصد سرقتها و تقریباً ۳۵ درصد تدلیسها – این افزایش ها بیشتر ناشی از فروپاشی خانوادهها و فشار حاصل از خانواده های تک سرپرست بود، نه به خاطر افزایش همانندی نقش های جنسیتی.
نهایتاً این مؤلفان، هر گونه ایده مربوط به تحول زنانه در نقش های جنسیتی یا جرم را رد کردند:
درست همان طور که اختلاف جنسیتی در جرم، باعث بوجود آمدن تغییرات دهه های اخیر شده است، نقش های جنسیتی عمده نیز به احتمال قوی، با دلایلی مشابه، چنین تأثیری داشته اند. احتمالاً اساس تقسیمبندی جنیستی کار در جوامع انسانی، از خانواده گرفته تا تجارت، صنعت و دولت، کاملاً در ژنها ثابت نمی باشند؛ امّا ریشه های بیولوژیکی آنها چنان عمیق است که تغییر آنها در ورای بعضی محدودیت ها دشوار است. حداقل تاکنون اختلاف جنسیت در رفتارهای جدی جنایی از محدوده های تغییر در تقسیم کار، بر اساس جنسیت، جدا بوده است.
عدم موفقیت در یافتن استثنائات مربوط به پدر سالاری و تقسیم کار بر اساس جنسیت، حتی در جرم، مانع جستجوی فمینیست ها نشده، امّا توجه آنها به کاری خلاقانه تر معطوف شده است. ایجاد یک گزینه. در کل، همان طوری که الیس رُزی فمینیست ، ابراز نگرانی کرده است «حتی اگر آنها به علّت فقدان تستسرون شدیداً معلول شوند، زنان به ناچار مجبور خواهند بود در این مرحله تکامل انسانی، به سمت برابری در جامعه حرکت کنند.»
این که چطور ممکن است این مسئله (به طور قانونی) در زمینه جرم انجام شود، سؤال دشواری است؛ اما با توجه به دیگر اَشکال تغییر اجتماعی، پاسخ آن، حداقل برای فمینیست ها، واضح تر به نظر می رسد: تغییرات محیطی و فرهنگی به اندازه کافی کامل و مستمر هستند تا بر همه زمینه های (بی اهمیت) بیولوژیکی و به خصوص باقیمانده عظیم «جنسیت گرایی» غلبه کنند. این یعنی ریشه کن کردن ایدئولوژی مردانه به نفع ایدئولوژی مساوات طلب و فمینیستی، فراهم آوردن [امکان] تربیت فرزند یکجنسیتی گرا و ایجاد مراکز عمومی نگهداری از کودکان، تا همه زنان بتوانند به مشاغل «معنیدار» (یعنی دارای حقوق) بپردازند. فراهم آوردن [امکان] دسترسی یکسان به همه مشاغل و موقعیت های اجتماعی، از جمله موقعیت های سیاسی و ترغیب جدی زنان برای شرکت در این امور؛ تنزل اهمیت ازدواج و زندگی خانوادگی به نفع کار اجتماعی و موقعیت شخصی؛ آزادی کامل جنسی (حداقل برای بزرگسالان). ابتدا یک گروه کاملاً متعهد مساوات طلب، برای کسب چنین تجربه ای، بیشترین تلاش خود را کردند تا امکانپذیری آن را ثابت کنند. آنان قصد داشتند وقتی نتایجِ برتر، مشخص شدند، آن را به جامعه ای بزرگتر، انتقال دهند.
مشکل فمینیست ها این است که چنین تجربه ای قبلاً محک زده شده است ـ توسط کیبوتس اسرائیلی. و حداقل از دیدگاه مساوات طلبان فمینیستی، با شکست روبه رو شده است.
همان طور که دیویدسون، هم خاطر نشان می کند اعضای کیبوتس، با صداقت و دقت «درصدد اجرای مفهوم یکجنسیتی گرایی برابری بین زن و مرد بودند. شرایط واقعی زندگی در کیبوتس، کاملاً در راستای تغییراتی است که فمینیست ها برای حذف تبعیضات جنسیتی در امریکا از آنها جانبداری می کردند.»
مفاهیم امریکایی کیبوتس، تحت تأثیر اشاعه فمینیستی یافته های پژوهشی اولیه، که از انتظارات آرمانی آنها حمایت می کرد (و مخالف یافته های بعدی بود که این انتظارات را تأیید نمی کرد) تصویری آیده ال از قابلیت تغییر نقش های جنسیتی، ارائه می دهند. فمینیست ها و همه جبر گرایان فرهنگی، به عنوان «شاهدی» بر جهانی نبودن ازدواج، خانواده و نقش های جنسیتی در کیبوتس، اظهار شادمانی می کردند. اسپیرو در سال ۱۹۵۴ ادعا کرد که «خانواده … در کیبوتس وجود ندارد.» با این وجود، چهار سال بعد وی پذیرفت که نوعی زندگی خانوادگی حداقلی، در آنجا وجود دارد؛ او در اثر پیشین خود، از تعریفی بسیار محدود استفاده کرده بود.
تا سال ۱۹۷۹ اسپیرو، دیدگاه اولیه خویش را کاملاً رد کرده و نقد ایدئولوژی فمینیستی را آغاز کرده بود. دلیل آن هم، همان طور که تایگر و شفر در سال ۱۹۷۵ با ارائه سند انجام داده بودند، آن بود که تا آن زمان کیبوتس به [ایدههای] «برتری مردان» در دنیای سیاست و اقتصاد، الگو های شغلی مبتنی بر تبعیض جنسیتی در بازار کار، و توجه نامتناسب زنان به خانه و خانواده برگشته بود. بدتر (از دیدگاه یک فمینیست) اینکه در کیبوتس، زنان جلوتر از مردان حرکت کرده بودند: وقت بیشتری برای رسیدگی به بچه هایشان می خواستند و برای داشتن خانه های بزرگ تر و وقت بیشتر برای کار در خانه پافشاری می کردند و از شوهرهایشان می خواستند که در کارهای «زنانه» داخل خانه دخالت نکنند! زنان به تدریج «منزلت» اجتماعی و فرصت های شغلی و سیاسی را رد می کردند تا در خانه وقت بیشتری داشته باشند، حتی وقتی این فرصتها با اصرار به آنها پیشنهاد میشد. حتی وقتی که کاندیداهای زن، نسبت به مردان موجود، صلاحیت بیشتری داشتند. در نتیجه، زنان مساوات طلب و از لحاظ ایدئولوژیکی متعهد، خواستار «ظلم سیاسیِ» مردان و «تقسیمات ناشی از تبعیض جنسیتی کار» بودند!
بر خلاف اظهارات فمینیستی، تایگر و شفر، خاطر نشان می کنند که هیچ ادله ای مبنی بر اعمال زور علنی و حتی غیر مستقیم از سوی مردان وجود ندارد. در عوض، مردان اغلب بر زنان فشار بیشتری اعمال می کردند تا به خاطر کار و دخالت در سیاست، از خانه و بچه ها دست بکشند. انگیزه «خانواده گرایی» در کیبوتس، با فشار زنان شروع شد و ادامه یافت.
شگفت انگیز بود. به طور کلی سیستم کیبوتس، دارای یک مرکز حرفهای برای نگهداری کودکان و فضایی مناسب برای زوج ها بود، بنابراین «نیاز» نبود که زنان به امور خانه متمایل باشند. در مقایسه با زمان های قدیم تر، «نیاز» نبود بچه های بیشتری داشته باشند یا این که مراقبت خصوصی تری از آنها به عمل آید. همچنین بر خلاف ایدئولوژی فمینیستی، وظایف نگهداری از کودکان خودبخود مانع مشارکت زنان در امور بیرون از خانه نمی شد. زنان متمایل بودند که خانه و خانواده بزرگ تری داشته باشند و به میل خود مراکز روزانه نگهداری از کودکان را رها می کردند تا با کودکان خود ارتباط فردی داشته باشند. آن طور که فمینیست ها سعی می کردند اظهار کنند، مشکل موجود، پرداختن ناکافی به فمینیسم، جنسیت گرایی فراگیر، یا ترس زنان از موفقیت نبود. اگر هم این طور بود، چنین «باقی مانده های فرهنگی» قطعاً مانع از آن می شد که جنبه های دیگر دیدگاه کیبوتس، عملی شود. حوزه نقش های جنسیتی و نگهداری کودکان، ظاهراً فقط در مقابل تغییر، به طور خاص مقاومت می کرد.
بسیاری از مادران که امروزه بین کار و نگهداری از کودکان [خود] در کشمکش هستند، می توانند آنچه را که از نظر منتقد فمینیستی غیرقابل فهم است، توضیح دهند. گذشته از مراکز روزانه نگهداری کودکان و فرصت های شغلی، زندگی خانوادگی هم مورد علاقه خاص زنان است. یک زن عضو کیبوتس، در مورد یافته های ظاهراً «باور نکردنی» مؤلفان با تعجب از تایگر و شفر، پرسید: «چرا این مسئله این قدر شگفت انگیز است؟ انتظار داشتید زنان چه کار کنند؟»
واکنش فمینیست ها به گزارشات مربوط به «شکست» کیبوتس، عادی بود ـ سرزنش مردان و زیر سؤال بردن شعور زنان. چون، همان طور که در مارکسیسم هم دیده می شود، تصور می شد افرادی که عقاید فمینیسم را نمی پذیرند، دچار افسردگی هستند یا این که به خاطر «ایدئولوژی غلط» سر در گم میباشند. این مؤلفان میگویند «توضیح» نوعی فمینیست ها، در مورد اقدامات زنان عضو کیبوتس بر این فرض مسلّم استوار است که مردان، مرکز امور هستند و زنان که فاقد استقلال می باشند، باید انتخاب های مستقل و متفکرانه داشته باشند …. [با این حال] در کیبوتس، زنان نه تنها از مردان بی نیازند، بلکه تمایل دارند و میتوانند امور مهمی را که مردان تأیید نمیکنند یا بدون نتیجه با آن مخالفت میورزند، به انجام برسانند … اقدامات افراد، لزوماً عملکردهای ناشایست مردم فریب خورده و آشفته نیست، ممکن است به خوبی منعکس کننده چیزی باشد که افراد با تمام وجود خواهان آنند … امّا کسانی که ادعا می کنند زنانی که به تولد و تربیت کودک علاقه مندند، مظلوم و مهجورند، مشاهده می کنند که زنان امروزی در کیبوتس، چگونه رفتار می کنند.
خوشحالم که در کیبوتس، چنین اتفاقی افتاد. این امر نه تنها از عمومیت پدرسالاری حمایت می کند؛ بلکه به اطلاعات، جنبه انسانی می بخشد تا انتخاب و حتی شادی حاصل از تحقق بسیاری از نقش های جنسیتی را نشان دهد. ظاهراً علایق و آرمان های مکمل مردان و زنان، نه تنها کاربردی، بلکه کاملاً خوشایند است، به خصوص در مقایسه با یکجنسیتی گرایی بی نتیجه فمینیست ها.
هنوز هم کیبوتسی ها، مانند همه آنهایی که در یک مبارزه ایدئولوژیکی علیه عقل سلیم، وقت گذاشته و تلاش کرده اند، احتمالاً از ناراحتی خودداری کرده اند. آنها تلاش می کردند چیزی را انجام دهند که هرگز انجام نشده و بیشتر انسان ها، انجام آن را مطلوب نمی دانند. مارگارت مید، انسان شناس، پیشرو اصلی جبر فرهنگی و(تا زمان مرگش) ملکه حاکم انسان شناسی آمریکایی، در سال ۱۹۷۳ اینگونه اظهار داشت:
درست است … که همه ادعاهایی که به راحتی در مورد جوامع، تحت حاکمیت زنان ارائه شده، بی معنی است و ما هیچ ادله ای نداریم تا باور کنیم هرگز چنین جوامعی وجود داشته اند … مردان همواره در مسائل عمومی، رهبر و در خانه، قدرت (صاحب نظر) نهایی بوده اند.
با توجه به متن پیشین وی در مورد آراپش، چامبولی و ماندوگومور که از سوی فمینیست هایی مانند اپستاین، به عنوان «شاهدی» بر پدرسالاری عمومی ذکر شدند، شاهدان باطلی بودند؛ مید می گوید: «هیچ کجا اظهار نمی کنم که مطلبی در ردّ وجود تفاوت های جنسیتی یافته ام.» گلدبرگ، می نویسد:
درست همان طور که پدرسالاری، برتری مردان و کسب موقعیت ها و نقش های والای اجتماعی توسط آنها، عمومی هستند، ارتباط تربیت و جامعه پذیری مبتنی بر احساس، برای زنان نیز عمومی است … [و] در هر جامعه، این زنان هستند که مسئول مراقبت و تربیت نسل های جوان می باشند.
جای تردید است که آیا باید در مورد این واقعیت اظهار تأسف کرد یا خیر. زنان کیبوتسی، آن را در قلب خود یافتند و از انجام آن لذت بردند. این امر نه تنها منشأ شادی فردی است؛ بلکه به نظر می رسد تقسیم کاری که در سیستم ظاهراً «ظالمانه» غربی و در خانواده هسته ای وجود دارد، وظیفه متعالی هدایت مجدد احساساتی را که بالقوه زیان بار هستند، بر عهده داشته و این احساسات را به سمت خوبی مشترک، سوق می دهد؛ خلاقیتِ انسان را تحریک می کند و باعث ایجاد نوعی علاقه به خانه و فرزندان می شود که این امر «نسل آینده» کارآمد را بیمه می کند. این خانواده «ظالم» نیز پایههای آزادی اقتصادی و سیاسی را فراهم می آورد. وقتی مردم نمی خواهند اجباراً به قالب های جنسیتی تبدیل شوند منصفانه است که بگوییم در صورت انتخاب، اکثریت تصمیم می گیرند زندگی شان را به روش های بسیار کلیشه ای، امّا خوشایند، اداره کنند.
تحقق فمینیسم: آرمان، علاقه به معنویت و اِعمال زور
در طرح فمینیست ها، فرو افتادن مردان، ویژگی ها و محدودیت های خدادادی آنان نادیده گرفته می شود. این طرح نیز مانند مارکسیسم، خلاف فطرت انسانی است، نه موافق آن. بعلاوه مانند مارکسیسم، با جایگزین کردن آرمان گرایی اومانیستی (انسان مدارانه)، به جای رئالیسم کتاب مقدس، در طولانی مدت، باعث شکست و در کوتاه مدت، سبب اِعمال زور می شود. علاوه بر این، برای این که فمینیسم هم، مانند همه سیستم ها، به عنوان نهضتی کارآمد تداوم یابد، نیازمند استفاده از سانسور و تبلیغ برای پنهان کردن شکست و اِعمال زور و تشویق برای پذیرش ایده های خود میباشد.
همان طور که لوین، خاطر نشان می سازد، واقعیت تفاوت جنسیتی، فمینیست ها را از دنبال کردن هدف یکجنسیتی گرایی بازنمی دارد، حتی اگر شکست مکرر، مستلزم اقدام جدی تر باشد. چون در این فرآیند «باید ادله را الزاماً نادیده گرفت» ایدئولوژی های دیگر سرکوب شده و «ترغیب جای خود را به اعمال زور خواهد داد.» اِلان بلوم، مؤلف اثر معروف «پایان افکار آمریکایی» خاطر نشان می کند که دیدگاه فمینیستی، نهایتاً برابری را بر آزادی ترجیح می دهد. اهداف این دیدگاه چنان «نامحدود» است که « مانند بسیاری از نهضت های اجتماعی مدرن که خواستار عدالت انتزاعی هستند، با فراموش کردن فطرت و استفاده از قدرت برای از نو ساختن انسان ها به منظور حفظ آن عدالت، پایان می پذیرد.»
فمینیست ها به عنوان آرمان گرایان و حامیان مداخله دولت برای ریشه کن کردن آنچه که آنها به عنوان «بیعدالتی» حاصل از «ظلم مردان» می دانند، شباهت قابل توجهی با مارکسیسم و سوسیالیسم دارند. این شباهت، شامل تمایلی برای بررسی قلمروهای «خصوصی» مانند خانواده ها و مجامع دارای فعالیت داوطلبانه است که همراه با ظن بسیار می باشد. این قلمروها را به عنوان مکان هایی در نظر می گیرند که به علّت خارج بودن از محدوده دولت، می تواند محل «ظلم نامحدود مردان» علیه زنان باشد.
این گرایشات جبری، مانند پیش فرض ها و دیدگاه جامع فمینیسم، در فمینیست های به اصطلاح مسیحی، نیز وجود دارد. آنها با سکولارها تمایلات یکسانی را نسبت به تعلیم و تربیت و «اصلاح»، بدگمانی یکسانی را نسبت به مادری تمام وقت، حمایت یکسانی را نسبت به سقط جنین، عقیده یکسانی را نسبت به «تحمل» جنسیتی و… دارا هستند. تنها تفاوت این گروه از فمینیست ها با سکولار ها این است که آنها
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 