پاورپوینت کامل تبلیغ بیل و کلنگی با اردوی مختلط دست نوشته های سفر قسمت اول ۵۵ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل تبلیغ بیل و کلنگی با اردوی مختلط دست نوشته های سفر قسمت اول ۵۵ اسلاید در PowerPoint دارای ۵۵ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل تبلیغ بیل و کلنگی با اردوی مختلط دست نوشته های سفر قسمت اول ۵۵ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل تبلیغ بیل و کلنگی با اردوی مختلط دست نوشته های سفر قسمت اول ۵۵ اسلاید در PowerPoint :
۵۲
تهران. خ بخارست. دانشکده اقتصاد علامه طباطبایی. جمعه ۹/۶/۸۶. ساعت ۴۵: ۶ صبح.
بچه ها روی پله های جلوی دانشکده نشسته بودند. رضا برایشان بوق زد. دو، سه تا که شناختندش، دست تکان دادند و بلند شدند.
رضا جلوتر رفت و از دور برگردان برگشت. ترمز دستی را که بالا کشید، بچه ها به در وانت رسیده بودند؛ سعید و حسین دایی و محمد. دیدارها تازه شد ؛ دست و رو بوسی و بغل. اوستا ابراهیم هم آمده بود، با اهل و عیال، از پنج و نیم صبح؛ اما مثل همیشه آرام. پارسال با وجود زانو دردی که داشت، یک سر سوزن هم از کار کم نگذاشت. یک شب خواب بود، دو تا از بچه ها داشتند با هم شوخی می کردندکه افتادند روی پایش. از خواب پرید، توی چشمهایش خون دوید، اما چیزی نگفت، حتی یک آخ!
توی راه که با رضا می آمدم، علی از بروجرد زنگ زد که امیر و محسن نمی آیند. از اعصاب خردی نزدیک بود موبایل رضا را پرت کنم توی جوب. خودم را نگه داشتم. فقط گفتم: به درک! امیر جمع گردان بود و محسن اسّ مالی. به علی گفتم: به محسن بگو که لااقل بیاید پای ماشین.
هادی رفته بود دنبال ماشین. سعید که فهمید، زد تو سرش «وا مصیبت! هادی ؟ ماشین؟!» حق داشت. اتوبوسِ پارسال را هم هادی جور کرده بود. بماند که داغون بود، بماند که لاستیکش ترکید و نزدیک بود چپ کنیم، بماند که تک راننده بود، بماند که… . رفتم ردیف جلو تا راننده خوابش نرود. توی آن پیچ و خمهای خطرناک با ۵۰، ۶۰ تا می پیچید، آخ هم نمی گفت. گفتم ولش کن، می خوابم. عیبی ندارد؛ صحنه سقوط را نبینم بهتراست.
محسن رسید؛ با یک دویست و ششِ تیپ پنج. روزنامه نگار بود. دانشجوی همین دانشگاه علامه. تا حالا دو بار با سید محمد و علی رفته بودند منطقه را دیده بودند. کلی وزیر و وکیل و خیّر و غیر خیّر را دیده بود تا پول اردو را جور کرده بود. حالا خورده بود به تور یک مدیر سفت که بهش مرخصی نمی داد بیاید. گفتم: محسن! امیر چرا نمیاد؟! گفت: اتفاقاً الان بهم زنگ زد که برم دنبالش. کاراشو ردیف کرده بیاد.
نفس راحتی کشیدم. خمیر دندان و مسواک و شانه را برداشتم و پرسان پرسان دستشویی های دانشکده را پیدا کردم. ساعت پنج که محمد و مادرش را گذاشتم خانه پدرزنم، راه افتادم طرف رضا تا چادرهایی را که
از مجیدیه و هدیه هایی را که از خانی آباد بار زده بودیم، بیاوریم پای قرار. برای همین وقت نشده بود تجدید وضوی اساسی کنم.
سید محمد از ۴۰ روز پیش توی منطقه کلنگ را زمین زده بود و ایستاده بود پایش. نقطه فرود کلنگ دقیقاً وسط روستای ده گردو، در منطقه پیراشکفتِ استان فارس بود. علی هم قرار بوداز بروجرد بیاید قم تا به بچه های دیگر ملحق شود.
توی دستشویی به غیر از من، دو سه تا بچه خوش تیپ دیگر هم بودند. دم در با بچه های دیگر دیده بودمشان. سلام کردم. دست دادیم، دست!
و این «دست» نقطه شروع دوستی ما بود. یکی از آنها سامان بود. صدای گرمی داشت. شیدا بود. بهش می گفتم سامانِ بی سمان. او هم دانشجوی اقتصاد بود. یکی دیگر جابر بود؛ رشته مدیریت. و دیگری محمد علی ؛ رشته حسابداری. تو همین حال و هوا بودم که سعید آمد، هیجان زده: «هادی آمده، اتوبوس را هم آورده. باورت نمی شه اسکانیا!».
خمیر دندان را قورت دادم. چشمهایم گرد شد. نمی توانستم جلوی خنده ام را بگیرم. «راست میگی؟ اسکانیا؟ از این اسکانیا جدیدا؟! از این توپا؟! با حالا؟!». سعید همه را با سر تأیید کرد. سریع دهانم را شستم، موها را شانه کردم و زدم بیرون.
هادی را بغل کرده بودم و می زدم پشتش. «دمت گرم، بالاخره از این کُنده دودی بلند شد. دمت گرم… فقط قربونت یه کاری کن که راننده این خوشگله قبول کنه چادرا رو با اون میله ها و بساطش بذاریم توماشینش.» هادی گفت: «حلّه» معلوم نبود توی راه چه طوری مخ راننده بیچاره را کار گرفته بود که هم خودش، هم کمکش و هم شاگردش آمده بودند سر میله ها و خرت و پرت ها را گرفته بودند و کمک می کردند.
قوّت قلب، هم خداست. هم کسی که خدا می فرستدش. امیر کسی بود که خدا فرستاده بودش. محور اردوهای اینجوریِ دانشگاهشان بود. کاری هم نمی کردها! فقط بود.و این بودنش خیلی دلگرم کننده بود. امیر، دفتر تهرانِ یک کارخانه را داشت. چند سالی بود که با چند تا از بچه های دانشگاهشان اولین کارخانه تولید شیر دوش تماماً ایرانی را زده بودند، خودکفایی کامل. مؤسس! کارخانه عباس بود ؛ بچه شهرضا؛ فوق لیسانس متالوژی. این عباس را اگر کسی می دید، فکر می کرد تازه گوسفندهایش را فروخته ،آمده شهر. سال اول که با بچه های دانشگاهشان رفتیم بشاگرد، اوهم بود. بعد از آن هر سال پای ثابت اردو بود. پارسال که ازدواج کرد، به زنش گفته بود: «من هر چه انرژی توی سال دارم از این اردوِه. اگر نرم کم میارم».
بالاخره ساعت ۸ حرکت کردیم. محسن پای ماشین آخرین نکته های مالی را سفارش کرد. رضا هم خیلی دلش بود که بیاید. اما از وقتی بابا رفت، کارهای زیتون و خانه روی دوش او بود. خداحافظی کردم. از زیر قرآن رد شدم و آخرین نفر سوار اتوبوس شدم. بچه های دانشجو ته ماشین را قرق کرده بودند. جلوی جلوهم امیر نشسته بود. پشت سرش هم اوستا ابراهیم و خانواده اش. رفتم عقب .
قم. عوارضی. همان روز. ساعت ۱۰ صبح
رسیدیم. باید کجا بریم.
پا شدم. رفتم جلو.
آقای راننده! باید بریم ۷۲ تن.
نمیشه. پلیس گیر می ده.
خب از همین اولین بریدگی برو بعد از میدون وایسا.
….
شلوار کردی، دمپایی، پای بی جوراب، تسبیح یاتاقانی ؛ خنده اش گرفته بود از این حالت. «آقا! این چه وضعیتیه؟!» نمی توانست خنده اش را جمع کند. خودش مثل همیشه اتو کشیده و دکمه بالا بسته بود، با یک کیف دستی ساده و یک ساک آبی کوچک. گفتم: «آقای شریفی دوست! دست بردار. داریم می ریم اردو. اینجا که دیگه مدرسه و درس و بحث نیست. برو برو اینجا واینَسا، ماشین می زنه خونت می افته گردن علی مهدیان.»
حمزه دو تا بچه داشت. پایه ۹ بود. بچه همان جایی بود که داشتیم می رفتیم؛ نور آباد. ردش کردم سمت ماشین، دویدم به طرف میدان تا بچه ها را پیدا کنم.
علی از بروجرد رسیده بود. با مهدی تدیّن منتظر بچه ها بودند. اصغر و حسین رفته بودند بساط فرهنگی و تدارکات را بیاورند، هنوز نرسیده بودند. اصغرِ بنده خدا دیروز توی تهران روی موتور دنبال کارها بود، نصف شب هم راه افتاده بود آمده بود قم، تا حالا هم یک لنگه پا دنبال جور کردن بساط بود. حسین هم که از چند روز قبل دنبال کارها می دوید. تازه امتحان های شهریور و ارتقایی و ارتکازی و… تمام شده بود. بچه ها وقت چندانی برای آماده شدن نداشتند. کارها به هم پیچ خورده بود.
روح الله هم از خمین راه افتاد بود. اما هنوز نرسیده بود. روح الله تازه عقد کرده بود. قرار بود تا قبل از ماه رمضان زنش را بیاورد که خورد به اردو. مجبور شده بودعروسیش را عقب بیندازد. خودش می دانست که اگر نمی آمد، نصف کارها زمین می ماند. سیدمحمد وقتی فهمیده بود که روح الله بالاخره می آید، دو متر پریده بود هوا. قبلش ماتم گرفته بود که امسال
را چه کند.
سید محمد، همان که کلنگ را زده بود، دیپلم گرافیک و لیسانس عکاسی گرفته بود. جوشکار و لوله کش بود. بنّا و برق کار بود. مسئول عملگی اردو هم شده بود. دیشب هم با امرالله دعوایش شده بود. کارها را به هم پیچانده بود. سرچی؟ سر اینکه علی بهش دستور داده بود که مدرسه روستا را برای اسکان آماده کند، آبگرمکنش را، آشپزخانه اش را، دستشویی ها و حمامش را… . اما امرالله که خیلی از کارها بندِ او بود، گفته بود: «بچه ها و اردوتون به من مربوط نیست. فقط مسجد برای من مهمّه.» سید محمد هم دعوایش شده بود. حق هم داشت. به خنسی خوردن کار و اسکان بچه ها یک طرف، کم گذاشتن مردم منطقه هم همان طرف، طرف دیگر قضیه سه تا داداشش بودند که توی نورآباد گیر کرده بودند، آواره و به شب خورده.
علی به سید محمد دستور داده بود: «می روی و دست امر الله را ماچ می کنی، بغلش می کنی و می گویی نوکرتم، کار ما را راه بنداز.»
او هم این کار را کرده بود. امرالله هم از خر شیطان پیاده شده بود.
بچه ها دیر کردند. قرار شد، آن سوی کمربندی منتظرشان شویم. همه سوار شدند و راه افتادیم.
تا رسیدیم جلوی شاه جمال، حسین و اصغر با دو تا ماشینِ پر رسیدند. مشغول بار زدن بودیم که منصور مهدوی هم با موتور رسید. قرار بود باند و اکوی هیئت را یاورد. تا آمدم بپرسم «پس چی شد؟»، ماشین پشت سرش را نشان داد.
حالا مانده بود روح الله. هادی زنگ زد گفت: «پدر و مادرم بی خبر ازمشهد راه افتاده اند به سمت قم، الان زنگ زده اند که خانه بمان آمدیم.» گفتم: «خدا حافظ!» هادی فوق لیسانس صن
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 