پاورپوینت کامل اجباری و ملالت های آن ۴۵ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل اجباری و ملالت های آن ۴۵ اسلاید در PowerPoint دارای ۴۵ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل اجباری و ملالت های آن ۴۵ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل اجباری و ملالت های آن ۴۵ اسلاید در PowerPoint :
۱. پدربزرگ ام می گفت قدیم ها، هر جوانی که می خواست به سربازی برود، خبر می کردند روضه خوان محل بیاید و دمِ درِ خانه بنشیند و روضه بخواند. مادر می نشست پشتِ درِ خانه و از صدای گریه اش هم سایه ها جمع می شدند و جوان را بدرقه می کردند. روضه خوان شعری می خواند با این مضمون که من می روم و دیگر برنمی گردم و منتظرم نباش مادر و جوان بی چاره را با این شعرها راهی می کردند و پشت سرش فاتحه و کاسه ی آبی نثار می کردند. همین ها شد که در دوره ای خیلی از روستایی ها، وقتی پسردار هم می شدند برای این که پسرشان را سربازی نبرند، در شناس نامه اش نام دختر می نوشتند و طرف رسماَ و در اسناد دولتی تغییر جنسیت می داد تا از عقوبت نرینه گی خدادادش در امان بماند. پدربزرگ ام به خاطر صافی کف پا از سربازی معاف شد. برادر کوچک اش که ورزش کار بوده و بچه ی تخس خانواده محسوب می شده، در سال های انقلاب سرباز بوده و از پادگان فرار کرده بود. هم او بعد از انقلاب با پای خودش رفت جبهه و با چند ترکش کوچک و بزرگ و پای لنگ برگشت. کف پای صاف پدربزرگ ام را یکی از دایی ها هم به ارث برد. مادربزرگ خوش حال بود که اگر بچه اش دایم کمردرد است، لااقل سربازی نمی رود. اما قوانین عوض شده بود. رفت و فقط از پست نگه بانی شبانه معاف اش کردند.
۲. پدرم تعریف می کند از روزی که سال پنجاه و نه با دو دوست دوران دانش گاه اش رفته بودند سازمان نظام وظیفه خودشان را معرفی کنند. می گوید آن روز با هم می روند و می گویند ما می خواهیم برویم سربازی. سرباز وظیفه ای که آن جا بوده نگاهی به قیافه ها می کند و می پرسد شما معاف نیستید؟ این سه تا مهندس، یکی شان یک چشم خیلی ضعیف داشته، دیگری دیسک کمر و پدر من هم مشکل گوارشی. سرباز وظیفه می گوید بروید شورای پزشکی که امروز جلسه دارند، شاید معاف شدید. این سه تا انقلابی جوان به هم نگاهی می کنند و می گویند ما نمی خواهیم معاف شویم. ما می خواهیم خدمت کنیم. سرباز هم عصبانی می شود و بد و بیراهی نثارشان می کند. این ها که می خواستند هر سه با هم یک جا خدمت کنند، یکی شان می افتد نیروی زمینی، یکی نیروی هوایی و پدر من هم نیروی دریایی. دو ماه از شروع سربازی شان گذشته بوده که جنگ شروع می شود و دوازده ماه خدمت این ها می شود بیست وچهارماه.
۳. حدود شش ماه پیش، پذیرش فوق لیسانس ام آمده بود و من از روز پایان دوره ی لیسانس تا آغاز فوق لیسانس در هند کم تر از یک ماه وقت داشتم. در گرمای بی سابقه ی تهران، هر روز میان دانش گاه و سازمان نظام وظیفه و وزارت علوم در گردش بودم تا بتوانم «اجازه ی خروج» بگیرم. باید پانزده میلیون تومان وثیقه ی مالی می گذاشتم که تضمین کنم برمی گردم و هجده ماه خدمت سربازی را انجام می دهم. آن روز ها یاد بچه گی هایم افتادم که می رفتیم از بقالی شیر بخریم و برای شیشه ی شیر «گرویی» می دادیم. فکر می کردم این وثیقه ی پانزده ملیونی همان گرویی است که باید بگذارم و خودم را از دولت قرض بگیرم. فکر می کردم به این که من برای مملکت ام این قدر می ارزم. مثل همان شیشه ی شیر. شیشه ی شیر اصلاً مهم نیست پُر باشد یا خالی، اصلاً شاید وقتی خالی شد، تویش آب بریزی و یک پیچک بگذاری تویش که از دیوار آش پزخانه بالا برود، بازهم «شیشه» همان قدری می ارزد که اگر پُر از شیر بود می ارزید.
روی فرم پرداخت وثیقه ی نقدی جایی بود که باید امضا می کردی که این جانب فلان و فرزند فلان این پول را می دهم به سازمان نظام وظیفه و قول می دهم به موقع برگردم و اگر برنگشتم این پول نوش جان سازمان نظام وظیفه و در طول این مدت هم سازمان نظام وظیفه می تواند شرعاً و قانوناً از این «وثیقه» و «منافع»ا ش استفاده کند. این جمله ی آخر این قدر مرا سوزاند که تصمیم گرفتم به جای سپرده ی نقدی، وثیقه ی بانکی بگذارم. فکر می کردم که نظام سربازی چه قدر شبیه یک نظام برده داری گسترده و فراگیر است، و همه جا می گفتم امروز رفتم «سازمان نظام برده داری».
همان روز ها، توی صف های انتظار طولانی سازمان نظام وظیفه، قاطی بچه هایی که اکثراً مثل خودم قصد ادامه ی تحصیل داشتند، به این فکر می کردم که چرا این قدر انتظار در این جا و آمدن به این جا برای ما سخت است؟ آن روزها عصبانی بودم. اما حالا که فکر می کنم، می بینم به خاطر این خیلی سخت بود که اساساً آن جا همه در سوءتفاهم بودند.
مثلاً وقتی می روم دفتر این جناب سرهنگ و آن جناب سرهنگ و مشکل ام را می گویم، او اصلاً گوش نمی دهد. حرف ام که تمام می شود مثل ضبطی که دکمه اش را بزنی ماده ی قانون مربوطه را برایت تکرار می کند و من که از قبل قانون را می دانستم و دو ساعت منتظر نشده بودم تا او قانون را برایم تکرار کند، دوباره مشکل ام را تکرار می کنم، مثلاً می گویم که دانش گاهی که به من پذیرش داده گفته من باید تا این وقت آن جا باشم. می گوید اما طبق قانون این امکان ندارد و نمی شود. می گویم خب من چکار کنم؟ می گوید نمی دانم، به نظرم پذیرش ات را از دست می دهی. من هم که توی دل ام دارم فحش می دهم، تشکر می کنم و عقب عقب از دفترش می آیم بیرون. سوءتفاهم این جاست که وقتی من پشت در اتاق آن سرهنگ می ایستم تا نوبت ام بشود و دو دقیقه ببینم اش، فحوای کلام ام به او این است که «ببین جناب سرهنگ! می توانی یک راهی پیدا کنی که کمی از بار این ظلمی که به من می رود کم کنی؟» و او هم فحوای کلام اش از پس تکرار قوانین این است که «تو چرا می خواهی از زیر این وظیفه دربروی؟ اصلاً من که می دانم، خارج رفتن و درس خواندن ات هم بهانه است. بیا زودتر دین ات را به کشورت ادا کن!» او مرا به چشم یک بده کار می بیند و من خودم را طلب کار می دانم. اما آیا واقعا من بده کارم یا طلب کار؟
حاکمیت، سربازی را حق خودش می داند و از این حق به هیچ وجه کوتاه نمی آید. حتی وقتی خیل عظیمی از جوانان در انتظار اعزام به خدمت مانده اند هم حاضر نیست به نحوی انجام این خدمت را ساده تر یا کوتاه تر کند که لااقل نوبت به همه برسد. درحالی که از نظر ما (جوانان/ مشمولان/ والدین) این دوسال، حق ماست که غصب شده است و حق با ماست که می خواهیم «خدمت مجانی و اجباری» نکنیم. آن هم در سال های آغاز استقلال اجتماعی و اقتصادی مان که بیش تر به «گرفتن» نیاز داریم تا «دادن».
۴. برای پاسخ به این سئوال که در دعوای سربازی، مردم طلب کار اند یا حاکمیت، باید اول به این سئوال پاسخ داد که حکومت چه قدر حق تصرف در زندگانی افراد متبوع اش را دارد. یعنی حکومت به صرف این که حکومت است چه قدر می تواند برای افراد محدودیت ایجاد کند؟ مثلاً آیا یک حکومت می تواند افراد متبوع اش را مجبور کند که از شش ساله گی یا هفت ساله گی به آموزش همه گانی (مدرسه) تن بدهند؟ و آیا می تواند به کسی بگوید چون تو در این کشور به دنیا آمدی یا پدر و مادرت تابعیت این کشور را داشتند، باید به محض این که به سن «قانونی» رسیدی، دوسال در خدمت جامعه ات باشی؟ این «طلب» در ازای کدام «خدمت» است؟
فرو
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 