پاورپوینت کامل مرجع عالی قدر جهان تشیع در نگاه شاگردان و ارادتمندان ; ۸ ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل مرجع عالی قدر جهان تشیع در نگاه شاگردان و ارادتمندان ; ۸ ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۲۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل مرجع عالی قدر جهان تشیع در نگاه شاگردان و ارادتمندان ; ۸ ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل مرجع عالی قدر جهان تشیع در نگاه شاگردان و ارادتمندان ; ۸ ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint :
۱۱
راز موفقیت علمی و معنوی:
یکی از اسرار موفقیت ایشان این بود که وقت را تلف نمی کردند و سرّ دیگرش آن که بسیار متشرع بودند و احکام الهی را مراعات می کردند. یک بزرگی – پسر آقا سید جمال – از وصی مرحوم قاضی نقل می کرد که آقای قاضی فرموده بودند: «آقای بهجت، اصلاً معصیت نکرد، زیرا از قبل از بلوغ در سیروسلوک بود». بنابراین، یکی دیگر از رموز موفقیت ایشان، عدم آلودگی به معاصی است که اگر کسی از این آلودگی ها پیش گیری کند، به مراتب، راحت تر از معالجه پس از ابتلاست و مرحوم ابوی طوری عمل می کرد که مبتلا به امراض روحی نشود. به نظرم این خصلت ها به وجود نمی آمد، مگر به واسطه گرایش هایی که ایشان از همان دوران کودکی به اهل علم و تقوا داشته است.
ایشان از اول، که مشغول تحصیل می شوند، جدیتی را که در تحصیل داشتند، از دست نمی دهند و هیچ موقع پرداختن به مسایل سیروسلوکی، ایشان را از مسایل علمی باز نمی داشت و مسایل علمی هم ایشان را از مسایل معنوی و سلوکی باز نمی داشت؛ یعنی اگر درس می خواند، با جدیت کامل درس می خوانده، به طوری که هر کس با او برخورد می کرد، احساس می نمود ایشان فقط درس خوان است و از مسایل معنوی بی خبر است و وقتی هم که درگیر مسایل معنوی بود، خیلی ها احساس می کردند ایشان اصلا اهل درس نیست؛ یعنی اگر کسی عبادت ایشان را می دید، باور نمی کرد که ایشان این قدر علمیت داشته باشد و اگر کسی ژرفای علمی و سخت کوشی های علمی ایشان را می دید، باور نمی کرد که اهل مسایل عرفانی و سیروسلوکی باشد. و عجیب است که این دو جنبه در هم تأثیر می کردند، ولی از همدیگر تغافل نمی نمودند. آقازاده مرحوم سید جمال گلپایگانی می گفت، شنیدم از آقای قوچانی که می فرمود: «راز این که آقای بهجت در مسایل معنوی ترقیات فوق العاده را با سرعت انجام داد و سبقت گرفت، این بود که ایشان قبل از این که بالغ شود سالک بود و قبل از بلوغ چشمش باز بود و همین بود که حالات و مقامات معنوی نماز جماعت آیه اللّه نائینی را در چهارده سالگی درک می کرد.» و لذا چون سالک بود معصیت نکرد و لذا مقامات معنوی را به سرعت طی کرد.
نامه ای در سال های قبل از شهریور ۱۳۲۰شمسی، مرحوم قاضی به برادر علامه طباطبائی نوشته و در آن نامه مرقوم فرموده: «آقای شیخ محمدتقی بهجت گیلانی، ترقیات فوق العاده نموده است»، که این، در الهی نامه موجود است و من برای این که این مطلب را کنترل کنم آن را پیش آقا خواندم و وقتی به این جا رسیدم، حالی به ایشان دست داد و برای حدود ده دقیقه نه حرفی می زد و نه جواب می داد و ما خیلی ترسیدیم. به نظر می آید، این ها بیانگر خاطراتی است که برای ایشان خیلی مهم بوده و برای دیگران گفتنی نیست.
ترک اعمال مستحبی به احترام پدر:
در یک سفری، یکی از افرادی که حضرت آقا را در درس آقای قاضی دیده بود، به مشهد می رود. هم زمان برادر آقا هم از فومن به مشهد رفته بودند. این دو در مشهد با هم ملاقات می کنند و با هم آشنا می شوند، آن آقا به عمو می گوید: شما که برادر آقای بهجت هستید، وقتی به فومن رفتید، به پدر ایشان بگویید که ایشان را منع کنند و الا فلان می شوند و پدربزرگ هم نامه ای می نویسد و ایشان را از مستحبات منع می کند. می گویند وقتی پدرش این گونه امر کرده بوده، مرحوم آیه اللّه قاضی به جای انجام مستحبات، دستور دیگری به ایشان داده بودند و آن سکوت بود و این سکوت ایشان تا آخر عمرش ادامه داشت. و وقتی هم حرف می زد، با دلیل حرف می زد. و وقتی پدرش وفات می کند، شروع به نماز شب خواندن می کند و کار عبادی او به این مرحله می رسد که وقتی برای نماز شب بلند می شد تا وقتی که در حرم از عبادتش فارغ می شد، همه اش عبادت بود و حتی در رفت و آمد به حرم هم دعاهایی مانند «یستشیر و صباح» را می خواند و برای دقایق خود برنامه ریزی داشت؛ به طوری که در تمام لحظات آزاد خود، یا فکر می کرد و یا ذکر می گفت.
اهتمام به مسایل معنوی و سیروسلوک:
ایشان در نجف در عرصه های مختلف علمی و تهذیبی، مراحل گوناگونی طی کرده بود. هم از نظر علمی و هم از نظر عرفانی، به صورت قوی پیش رفته بود، ولی این دو عرصه، هیچ موقع مزاحم همدیگر نمی شدند. می گویند: سفرهایی که ایشان با پای پیاده به زیارت می رفتند، همراهانش مشاعره می کردند، ولی ایشان حالتی خاص داشته و با آن که سنش کمتر از همه بود، در همه جا، نماز را به ایشان اقتدا می کردند. جالب است در سن ۲۵ سالگی، که در عید فطر آن سال، تعداد قابل توجهی از طلاب و روحانیون نجف در پیش مرحوم نائینی و سید ابوالحسن اصفهانی، شهادت به روِیت هلال ماه شوال داده بودند، اما این بزرگان – نائینی و اصفهانی – هنوز حکم به روِیت هلال نداده بودند، ولی وقتی می شنوند که آقای بهجت هم هلال ماه را روِیت نموده اند، ایشان را می خواهند و وقتی شهادت ایشان را می شنوند، حکم به روِیت هلال شوال و حرمت روزه فردای آن روز می کنند. که ایشان نحوه حکم به عید فطر را توسط آیه اللّه نائینی نقل می فرمودند. این ها بیانگر آن است که کلام ایشان در نزد علمای آن روز، نافذ بوده و آن ها به ایشان اعتماد داشتند.
ایشان در مورد مسایل علمی و معنوی خودشان حاضر نمی شدند که صحبت کنند، ولی رفقای ایشان گاهی به زحمت مطالبی را از ایشان به دست آورده بودند که بعضی از آن ها را به ما می گفتند. از آقا شیخ ابوالفضل نجفی رحمه اللّه علیه که هم درس ایشان در درس آقای قاضی بوده، نقل شده که، می گفت: «ما در مجلس و درس آقای قاضی که بودیم، ایشان هفته ای یک روز غیبش می زد و لذا ماها همگی قرار گذاشتیم که در آن روز، هر کس از یافته های خود در عبودیت و سیر و سلوک نقل کند، تا از مجلس استفاده شود و هر گونه اطلاعاتی در این مورد یعنی غیبت هفتگی آقای قاضی – بیابد، نقل کند؛ بنابراین، طلبه ها به نوبت این کار را می کردند و هر کس دنبال این کار را می گرفت و از تجربه ها و پیش آمدها در این زمینه نقل می کرد. یک روز نوبت آقای بهجت شد. ایشان در همان مجلس، تأملی کردند و گفتند: «آقای قاضی الان در کوفه است و به سمت شط می رود… الان در شط غسل می کند،… الان لباسش را می پوشد، هم اکنون به طرف شهر می آید. الان یک آقا سیدی از او سؤال می کند… ایشان الان به نجف رسید، الان در فلان خیابان است … و الان داخل کوچه است، وارد حیاط شد، از پله ها بالا آمد، … الان در پشت در کفش هایش را در می آورد!» حرف ایشان که تمام شد، مرحوم آقای قاضی وارد اتاق شد و همه مبهوت ماندند. وقتی آقای قاضی وارد اتاق شد، به طرف آقای بهجت آمد و به پشت ایشان دستی زد و گفت: شنیدم امروز گل کاشتی! این حرف آقای قاضی بیانگر آن است که آقای بهجت مراقب آقای قاضی بوده و آقای قاضی هم در همان لحظات، از آقای بهجت خبر داشته و مراقب او بوده است.» البته حاج آقا ابا داشت که این مطالب را نقل کند، اما فقط من یک مرتبه با حالت انکار گفتم، تا ایشان وظیفه شرعی پیدا کند و جواب دهد؛ گفتم: ما در مقام ثبوت این قضیه حرفی نداریم، ولی در مقام اثبات قضیه – که آیا این آقا دارای این مراتب است – حرف و حدیث وجود دارد. چون من جوان بودم و لذا ایشان احساس کرد که ممکن است منحرف شوم، لب به سخن گشودند و گفتند: «وارد مسجد سهله شدم. استاد در یکی از مقامات بود. رفتم پشت سر ایشان، مشغول عبادت شدم و در نماز به او اقتدا کردم. در حین نماز سؤالی به ذهنم خطور کرد که سال ها پیش، این سؤال به ذهنم آمده بود، ولی من جوابش را پیدا نکرده بودم. من این سؤال را با راه هایی که آن ها دارند از ذهنم بیرون کردم و به نماز ایشان اقتدا کردم. نماز و تعقیبات که تمام شد با هم خداحافظی کردیم. به درب مسجد نرسیده بودم که استاد مرا صدا زد و من پیش ایشان رفتم و بدون این که سؤالم را بپرسم، استاد جواب آن مسئله را دادند؟! و فرمودند حالا بگو از طریق عادی چگونه ممکن است؟! بنده گفتم خوب این اولین نقل کرامت دقیق است که قابل انکار نیست.»
خاطره ای از علامه جعفری قدس سره:
در سال ۱۳۶۳ شمسی، یک روز مرحوم علامه جعفری قدس سره که منزل ما بودند، از من در مورد تحصیلاتم پرسیدند و من از اساتید و تحصیلات خودم گفتم. ایشان خوششان آمد و از بنده تمجید کردند، پس از آن مرا به گوشه ای بردند و با لهجه شیرین خودشان گفتند: «هر کاری داری، کنار بگذار و همیشه در خدمت این پدر باش. هر چه گفت بنویس. هر چه گفت ضبط کن. تو الان عقلت نمی رسد! من قم، تهران، نجف و … را دیده ام. شیعه دیده ام، سنی دیده ام. همین یکی تهش مانده است. ازت که گرفتند، آن وقت می فهمی که چیه. تا او خودش هست، اولاً خودش مانع است و نمی گذارد به حالاتش پی ببری و ثانیاً او اهل این کارها و مسایل نیست و شما هم قهراً دنبال مسایل آتی هستید و قهراً از ایشان فاصله خواهید گرفت، ولی تو بیا امانت دار باش. هر چه گفت، ضبط کن برای آینده، حتی آن چه نمی فهمی، یادداشت کن، بعدها می فهمی.»
ارتباط با حضرت امام:
مرحوم ابوی می فرمودند: «اولین کسی که مرا به آقای بروجردی معرفی کرد، امام خمینی قدس سره بود و اول کسی که در قم با او دوست شدم، امام بود و بیشترین رفت و آمد را هم با ایشان داشتم». می فرمود: «آقای خمینی خیلی از آقای قاضی از من می پرسید و لذا من خیلی تعجب می کردم، ولی بعد دیدم که خود ایشان هم اهل این مسایل است» حضرت امام و ایشان با هم خیلی دوست بودند. و در میان مراجع، تنها کسی که از ابتدا در قم با مرحوم پدرم رفاقت و رفت و آمد داشت، خمینی رحمهاللّه علیه بود، شاید به این خاطر که آقا شیخ نصراللّه خلخالی که دوست صمیمی مشترک هر دو بود آقا را به عنوان «شاگرد آقای قاضی» به ایشان معرفی کرده بود.
در مجموع، در نجف و بعد از بازگشت به ایران، رفت و آمد آقا با دیگران، بسیار کم بود؛ ولی به آیه اللّه العظمی سید هادی میلانی رحمهاللّه که در مشهد بودند علاقه بسیار داشتند و روابط آن ها تا حدی بود که آقای میلانی اصرار فراوان داشتند که آقا تابستان ها را به جای ایشان در صحن نو (آزادی)، نماز جماعت بخواند و واسطه هم شهید قدوسی بود. به یاد دارم از سال های ۳۹ – ۴۰، گاهی که امام خمینی بیمار می شدند، پدرم به دیدن ایشان می رفت و یا پدرم که بیمار می شد، ایشان می آمدند و عیادت می کردند و … .
ایشان می فرمود: «آقای خمینی، هر کتابی را که به امانت می خواستم، به هر تعداد که بود، می داد، اگر خودش هم لازم داشت، فوری می داد. کتاب ها برای برگرداندن به هنگام مسافرت تابستان یا ماه رمضان، گاهی یک گاری می شد. بخصوص سال اولی که آمده بودم؛ چون کتاب هایم در نجف مانده بود».
خبر از پیروزی انقلاب در دوران مبارزات:
مرتب در همان ایام مبارزات، با هم رفت و آمد داشتند و مورد مشورت بودند و حتی یادم هست که پیشنهاد هایی می دادند برای مبارزات قبل از پیروزی انقلاب اسلامی و می گفتند پیروزی با آقای خمینی است، ولی دعا می کنیم که برای بعدش مشکلی پیش نیاید. از جریانات پس از انقلاب بسیار خائف بودند و قبل از رحلتشان برای مقام معظم رهبری پیام دادند که: «ما هر چه توانستیم انجام دادیم که اتفاقی نیفتد، بقیه اش دیگر با شماست.» یادم هست که یکی پرسید آیا منظورتان آمریکاست؟ فرمودند: «بالاتر از این هاست.» ایشان به یاد همه بودند و سعی می کردند که اتفاقی نیفتد.
پس از رحلت آیه اللّه العظمی بروجردی، حضرت امام سراغ مرحوم ابوی می آمدند و با هم مشورت می کردند و مسایل را با ایشان در میان می گذاشتند؛ به عنوان مثال، ایشان به حضرت امام می گفتند: «خوب است که یک نشریه ای باشد و جنایات گذشته و حال رژیم را منعکس کند تا جنایات گذشته از یاد مردم نرود». یادم می آید که پس از آن، یک نشریه ای منتشر شد و چنین کارهایی را می کرد. بعضی چیزها را هم فقط با خود حضرت امام بحث می کردند و به دیگران نمی فهماندند. بعد از انقلاب هم با امام احوال پرسی داشتند و اگر چیزی بود، یادداشت می دادند. البته پس از انقلاب، دیدارهای عادی ایشان مثل سابق نبود و بیشتر با هم مکاتبه می کردند یا پیغام می دادند؛ هرچند در فضاهای نامتعارفی حتماً باهم ملاقات داشتند. اواخر زندگی امام، کسانی به ایشان اصرار می کردند که ملاقاتی با حضرت امام داشته باشند و من هم همان گونه بودم، اما یادم هست که یک موقعی اصرار کردم به من فرمود: «تو چه می دانی که همین دیشب ما با هم صحبت کردیم و چه مطالبی رد وبدل شد!» در حالی که حتی با تلفن هم صحبت نکرده بود و مطمئناً این ارتباط از طریق دیگری بوده است. حتی همین اواخر، قبل از وفاتشان گفتند: «آقای خمینی قبل از وفاتشان با من خداحافظی کردند؛ در چه جمالی، چه زیبایی، من پنج شنبه در مسجد نشسته بودم و مشغول تعقیبات نماز صبح بودم که ایشان با صورت خندان آمد و از جلوی من رد شد، چه قدر زیبا و با جمال و … بود، معلوم بود که از عمل خودشان راضی اند و پیش خدا هیچ گره ای ندارند.» یک موقع شب در را زدند و خود ایشان رفتند دم در و وقتی برگشتند، گفتند: «ایشان را بردند» و منظورشان حضرت امام بود. به ایشان گفتیم شاید شایعه است و کسی همین طوری به دم در آمده و یک چیزی گفته است. گفتند: «از اطرافیان آقای خمینی بود و آمده بود و می گفت حال آقا بد است او را به تهران می بریم پیغام داده اند برای ایشان دعا کنید». فردای آن روز که ایشان از حرم برگشتند، حال عجیبی داشت و می گفتند: «خدا خیلی رحم کرد و ده سال برای این ملت منت گذاشت.»
لطافت روحی
ایشان حالت روحی لطیفی داشتند و نسبت به همه موجودات – نه تنها انسان – محبت داشتند و حتی اگر یک جوجه ای برای بچه ها می گرفتیم، همین یک جوجه؛ از مسایل و دغدغه های بزرگ ایشان می شد و باید مرتب روزی چند مرتبه به آن جوجه سر می زد و غفلت نمی کرد. و حتی اگر مگس اذیت می کرد، ایشان اصرار داشت که آن ها را نکشید، بلکه فقط بیرونشان کنید.
پیوند دائمی با مقام معظم رهبری:
معمولاً به مقام معظم رهبری در هر پستی و مسئولیتی که می گرفتند نامه ای می دادند ولی وقتی ایشان به رهبری رسیدند؛ نامه ای از سوی آیه اللّه العظمی بهجت دریافت نکرده بودند و این گونه بود که ایشان در همان موقع هم نامه ای نوشته بودند ولی این بار خودشان به بیرون رفته بودند و نامه را در صندوق پستی سر کوچه انداخته بودند. از قضا این صندوق پستی یک مدتی بررسی نشده بوده و لذا نامه ایشان به دست مقام معظم رهبری نرسیده بود. متن نامه های ایشان معمولا دعا و مواعظ بوده لذا وقتی ایشان به مقام رهبری رسیدند، پیش ابوی آمدند و از آقا مدد خواستند. این روابط بدون سروصدا طی این سال ها ادامه داشت و هرگاه احساس خطری می کردند پیغام می دادند.
رسیدگی به امورات خانه
ایشان اوایل که وقت می کردند، به درس بچه ها هم رسیدگی می کردند. من یادم هست که ایشان انموذج را به من می گفت و آن را به شعر درمی آورد در حین درس و درس هایی که به من می داد می نوشتم و ایشان از من می خواست و من باید آموخته های خودم را به ایشان پس می دادم. در مورد روابط خانوادگی و رفت و آمد هم بیشتر با علامه طباطبائی قدس سره رفت و آمد داشتیم و ایشان برای ما مانند عمو بودند، چون ابوی از نجف با علامه محشور بودند.
خبر از پیروزی لبنان در جنگ ۳۳ روزه:
ایشان همیشه آرام بودند و حتی در زمان بمباران سال های جنگ تحمیلی خیلی آرام بودند و اصلا ترس به خود راه نمی دادند، ولی وقتی از انفجار و شهادت مردم در لبنان و عراق و… می شنیدند، بسیار بسیار ناراحت می شدند و به خداوند پناه می بردند. درباره جنگ ۳۳ روزه هم فرزند فاضل یکی از علمای لبنان حضرت علامه سید جعفر مرتضی حفظه اللّه جدیداً آمده بود، به بنده یادآوری کردند که شما یادتان هست که سه ماه قبل از ماجرای لبنان به من تلفن کردید و یک دعا دادید و گفتید آقا فرمودند این دعا را با این دستور به سید حسن نصر اللّه بدهید بخواند و مداومت داشته باشد و بنده از یادم رفته بود بعد که قضیه جنگ لبنان که شروع شد روز ۲۵ تا ۲۷ جنگ بود که خبرهای بدی از آن جا می رسید که اوضاع دارد به نفع اسرائیل تمام می شود. یک روز به من خبر رسید که خبری از ایشان در لبنان منتشر شده که ایشان پیغام دادند نصرت با شماست. اوضاع عوض شده احوال و روحیه مبارزین تغییر کرده عجیب شده یک نفر که این سؤال را از من کرد و صحت پیغام را جویا شد، به او گفتم باید از آقا سؤال کنم و در میان بگذارم. رفتم دیدم مشغول هستند و به ایشان گفتم: یک نسبتی به شما داده اند در لبنان، راست است؟ گفتند: خبر رسید! الحمداللّه رب العالمین و اشک توی چشمانشان جمع شد. من اصلاً انتظار نداشتم که این جوری باشد و ۹۹ درصد احتمال می دادم که ایشان پیغام نداده باشند و تکذیب کنند. و اصلاً معلوم نشد که این پیغام که در تسلیت رهبر حزب اللّه هم هست چگونه آقا فرستاده اند؟ بنده واسطه نبوده ام. فکر کردم در حرم یا درس به وسیله شخصی ارسال کرده اند.
ورود به عرصه مرجعیت:
ایشان هیچ موقع نمی گفت من مجتهدم.
اصلا نمی خواستند مطرح شوند. قبل از وفات مرحوم حضرت آیهاللّه العظمی اراکی قدس سره بود که جامعه مدرسین اعلام کرد که ما می خواهیم چهار نفر از علما را برای ارجاع احتیاجات معرفی کنیم. وقتی پیش ایشان آمدند، ایشان فرمودند: «من راضی نیستم که اسمی از من ببرید» و بعد در جلسه ای که با مقام معظم رهبری داشتند، اواخر جلسه، دست نوشته ای به مقام معظم رهبری دادند که در آن نوشته بودند: «ابداً از بنده اسمی برده نشود، جلوی رساله احدی هم گرفته نشود». لذا وقتی جامعه مدرسین، اسم ایشان را به عنوان یکی از مراجع اعلام کرد، ایشان مرا خواست و گفت: شما دیگر به کسی رساله ندهید – چون بعد از وفات آقای خویی به برخی خواص فضلا رساله می دادند – گفتم: یعنی رساله را کنار بگذاریم؟ گفتند: «نه، شما صبر کنید تا همه رساله چاپ کنند و بدهند و همه مردم هم رساله بگیرند. در پایان، اگر کسانی ماندند که از هیچ کس رساله قبول نکرده بودند و اصرار بر ما داشتند، آن وقت به او بدهید». لذا من تأمل کردم که منظور ایشان از این نوع رفتارها چیست؟ متوجه شدم ایشان یک نوع ابتکاری به خرج می دهد، که هم می خواهد از مرجعیت فرار کند مثل علمای متعهد گذشته و هم از مقدار واجب فرار نکند. یعنی ایشان می خواست به اقل واجب قناعت کند و از مرجعیت عامه مسلمین بپرهیزد و همین کار را هم کرد و نه تنها هیچ پولی برای تبلیغ خودش نداد بلکه اعمال و حرکات ضد آن را انجام می داد. هیچ موقع کاری نمی کرد که در راستای مشهور شدن ایشان باشد؛ لذا تا چاپ هفتم، روی جلد رساله های ایشان بدون عنوان بود، ولی در چاپ هفتم به زحمت و با ترس و لرز عنوان «العبد محمدتقی بهجت» را نوشتم. هیچ تبلیغی برای خودش نکرد و خدا را شاهد می گیرم که ایشان تا روز وفاتشان حتی یک هزار تومان هم خرج تبلیغ خودشان نکردند که هیچ، حتی بسیار حرکات ضد تبلیغی انجام دادند. حتی یک عکس که دیگران از ایشان چاپ کرده بودند و زیرش القاب داشت، برای من آورده بودند و من این را داخل یک پوشه ای گذاشته بودم که بزرگ تر از پوشه بود، به طوری که نوشته های آن پیدا بود و عکس مشخص نمی شد. وقتی برای کارم رفتم آمدم دیدم که نوشته زیر عکس پاره شده است، فکر کردم، بچه ها این کار را کردند و لذا آن ها را توبیخ کردم، ولی وقتی عکس را نگاه کردم فهمیدم که این کار، کار بچه نیست، بلکه یک آدم بزرگی این کار را کرده است، زیرا تمامی القاب مانند عارف، سالک، شیخ الفقها و… را بریده بود و فقط «شیخ محمدتقی بهجت» را گذاشته بود و پاره نکرده بود معلوم شد که این کار را خود ایشان کرده است. ایشان مرجعیت را نپذیرفت و قدم های زیادی برداشت که از مرجعیت سرباز بزند ولی آن هایی که ایشان را می شناختند و به ابعاد علمی شان آشنا بودند، علی رغم اعتقاد به اعلمیت، می گفتند: بر فرض که ایشان از نظر علمی مساوی باشند، اما چون اتقی هستند لذا باید بر دیگران مقدم باشند. ایشان نمی خواست این کار را بکند و مقاومت می کرد، اما وقتی شرایط آن گونه شد، ایشان مرجعیت را به مقدار واجب و برای اخص خواص پذیرفت و خیلی هم خوشحال می شد که کسانی در این وادی بیایند و بار را به دوش بکشند.
دقت نظر در صرف وجوهات شرعی
ایشان تمام مسایل پیرامون وجوهات را خودش انجام می داد و حاضر نشد آن را به کسی واگذار کند. همه پول ها باید به ایشان می رسید و چک ها را هم خود ایشان می نوشتند و صادر می کردند و همه چیز را خودش با روش خودش حساب می کرد و امضا می کرد. یادم هست که یک موقعی یکی از آقایان به ایشان گفت، فلان آقا را به دفترتان بیاورید تا امور پیرامون وجوهات شرعی را او انجام دهد، چرا که تجربه خوبی دارد و در دفتر فلان عالم و مرجع بزرگ بوده و مورد وثوق است؛ ولی ایشان قبول نمی کردند و می گفتند: «حالا که فلان عالم بزرگ زنده نیست که از او در مورد این آقا بپرسیم و نمی توانیم فقط به دلیل بودن در نزد ایشان به او اعتماد کنیم و کارها را به او بسپاریم». یک وقتی یکی از آقایان اهل علم پیش من آمد و گفت: من چند دقیقه با حضرت آقا کار دارم؛ بالاخره پیش ایشان آمد و گفت: «آقا، عرفا و اساتید بزرگ شما مرجعیت را قبول نکردند. من در این زمینه خیلی فکر کردم و آخرش به این نتیجه رسیدم که شما به امر حضرت ولی عصر عجل اللّه تعالی فرجه الشریف مرجعیت عامه را پذیرفتید و رساله دادید.» آقا ناراحت شد و گفت: «آقا دست بردارید! به کار خودتان بپردازید…». بعد از اتمام توبیخ های آقا، طرف از روی زیرکی گفت: «آقا من با این ها کاری ندارم، فقط می خواستم بفهمم که آیا کشف من درست است یا نه؟» آقا جواب داد «آقا عرض کردم: لا اقول لا و لا اقول نعم، شما به کار خودتان برسید». پس از آن، آن شخص که می خواست از خانه بیرون برود، به من گفت: «دستت درد نکند، من جوابم را گرفتم». گفتم: چطوری؟ گفت: سر جمع، منظور حضرت آقا از این جمله این بود که «نعم و لا اقول؛ یعنی بله ولی نمی گویم».
هر کسی پیش ایشان می آمد به مقتضای حال او سخن می گفت و راهنمایی می کرد. یادم هست هیئت امنای بانک ملی با ایشان دیدار داشتند، به آن ها گفت: «شرع به سه چیز اهمیت می دهد، یکی دماء و نفوس مسلمین، دیگری اعراض انسان ها و دیگری اموال مهمه است.» آن ها بعد از بنده پرسیدند منظور آقا چیست؟ گفتم: منظور ایشان این بود که الان دلار در همه جای دنیا ارزان شده، چرا در ایران هنوز گران است و هر روز گران تر می شود؟! چرا اموال مسلمانان را به باد می دهید؟! در این جا باید توی سر دلار بخورد، چرا به عکس هر روز ارزش آن بالا می رود؟! مردم امانتشان را به شما سپردند، چرا ارزش اموال مردم را پائین می آورید؟! مسئولیت این ها به گردن شماهاست. وقتی آن ها متوجه منظور ایشان شدند، خیلی تعجب کردند. یادم هست که آقا به یکی از مسئولان رده بالای کشور گفتند: «در تمام دنیا آن چه که حاکم است، عقیده و ایمان نیست بلکه اموال و پول است که در دنیای کنونی حاکم است. حالا که اموال حکومت می کند، چرا ما در جاهایی که مرکز تصمیم گیری های بزرگ برای ممالک دنیاست، افرادی نداریم که به نفع ما حکم کنند». یعنی چرا در کشورهای قدرت مندی مانند آمریکا لابی ندارید. ما باید آن جاها باشیم تا ناموس، عِرض و اموال مسلمانان محفوظ بماند». پرسیدند پولش را از کجا بیاوریم؟ ایشان فرموند: «چه طور زمانی که زیر موشک بودیم، جوانان ما شهید می شدند و خانه های ما ویران می شد، هر سه روز یک میلیارد می دادیم، ولی الان ماهی یک میلیارد نداریم که بدهیم نه خانه ای ویران شود، نه بر سر مسلمین موشک بریزند و نه تصمیمی علیه ما بگیرند؟» الان دنیا با لابی اداره می شود، اسرائیل لابی دارد در همه جا. حتماً باید موشک بخوریم و ویرانی داشته باشیم و جوانان مان را از دست بدهیم واموال مان را این گونه خرج کنیم؟!
محبت فراگیر:
ایشان به همه محبت داشتند، به طوری که هر کس به من می رسید، می گفت: حضرت آقا خیلی به ما لطف و محبت دارند. وقتی یک ناراحتی و کسالتی برای کسی پیش می آمد، بسیار نگران می شدند و برای او بسیار دعا می کردند و از خداوند متعال، بهبودی او را طلب می نمودند، اما به هیچ وجه نمی گذاشتند که کسی خبردار شود که ایشان سبب آن بهبودی شده است و لذا ذهن همگان را از این فکر منصرف می کردند و به آن ها دستوری می دادند که اجرا کنند، تا آن ها فکر کنند که با این چیزها بهبودی یافته اند. یادم می آید، مریضی را آورده بودند که سرطان داشت و اطبا جوابش کرده بودند و از این گونه موارد خیلی می آوردند. مریض را در روی تشک خودش آورده بودند و اصرار داشتند که آقا را ببیند. من به آن که آورده بود، گفتم: این چه کاری است؟ ایشان ناراحت می شوند. گفت: پسر عموی این مریض، همین سرطان را داشت و آقا او را شفا داده، باید این را هم خوب کند! به او گفتم: این طور نگو، آقا ناراحت می شوند. اما او نپذیرفت و وقتی آقا به مسجد می رفتند جلویشان را گرفت و خواسته های خود را مطرح کرد. آقا گفت: «چشم، من دعا می کنم، شما هم این کارها را انجام دهید». او مرتب اصرار می کرد و می گفت: پسرعموی این مریض را شما شفا دادید، این را هم باید خوب کنید! ایشان هرچند معمولا عصبانی نمی شدند، ولی تا این حرف را شنیدند، آن قدر ناراحت شدند که فریاد زدند: «آقا! به من چه؟ من چه کاره ام؟! من گدا هستم، من از طرف شما و خودم می روم و از حضرت معصومه سلام اللّه علیها گدایی می کنم. من …» بنابراین اگر چنین مواردی پیش می آمد به لطایفی او را منصرف می کردند، ولی هرگز با دروغ کسی را رد نمی کردند.
نماز عاشقانه و عارفانه:
ایشان در نماز سیری داشت که خیلی مفصل بود. گاهی می رفت و در بیابان نماز می خواند و بعضی ها هم همراه ایشان می رفتند در همین دورشهر که آن موقع بیابان بود نماز می خواندند. آقایان قدوسی، مصباح، آقا مجتبی تهرانی و آقای پهلوانی … همراه ایشان به بیابان می رفتند و در آن جا با ایشان نماز می خواندند. در همین مسجد هم که بعد از وفات امام جماعتش مردم خیلی کم در نمازهای مسجد شرکت می کردند، اختلافی برای نماز خواندن بین دو نفر پیدا شد ولی
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 