پاورپوینت کامل قد قامت عشق ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
4 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل قد قامت عشق ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۲۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل قد قامت عشق ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل قد قامت عشق ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint :

۱۶۵

نخل های علقمه

سیدعلی اصغر موسوی

نخل های علقمه گواهند که تو از خود گذشتی! این تنها فرات نیست که به شکوه جاری شدنت
رشک می برد.

تمام رودها سرود جاودانی ات را می ستایند؛ آن گاه که می فرمودی: «حاشا که آیینه ی غیرت،
بنوشد آب، پنهانی».

ای کهکشانِ خلاصه شده در تبسّم ماه! تکثیر دست های آب آورت را در زلال فرات می ستایم؛ که
ستایش دست هایت و یادآوری شهادتت، نشانه ی عشق به آل اللّه است.

نخل های علقمه گواهند که تو با تمام صداقت، شتاب می کردی تا ساحل خیمه ها را در آغوش
بکشی؛ خیمه هایی که هر لحظه، در هرم انتظار می گداخت تا دوباره محو نگاهت شود. تا وقتی که تو
بودی، کسی عطش را بهانه نمی کرد و کسی فراتر از نگاهت قدم بر نمی داشت. آزادگی در قامت تو
خلاصه می شد و عشق و معرفت، برازنده ی نامت بود. در قاموس فضایلت: شجاعت برابر است با
تمرین نفس، سخاوت برابر است با سر ریز ایمان، شهادت یعنی صداقت عشق و غیرت یعنی آیینه ی
شهادت.

اینک، فرات با نجوایی مه آلود، سرود یادت را زمزمه می کند:

چرا دلتنگی امشب ماه محزون؟

نگاهت می کنم با چشم پرخون

نگاهت می کنم لبریز احساس

به یاد عصر عاشورای عباس علیه السلام

… و نخل های سر به زیر، باز هم به یاد بازوانی می افتند که جویبار خونشان، تا ابدیت جریان
داشت؛ جریانی زیبا، به زیبایی آخرین تبسّم حضرت علیّ اصغر علیه السلام . درود خداوند بر تو، ای وفای
محض، ای غیرت خدا، ای علمدار فضیلت ها، ای ساقی معارف حسینی و ای بازوان عظمت عاشورا!

مولاجان، ای باب الحوایج! دردمندیم؛ به جرعه ای از ساغر مهرت، دل خسته ی ما را بنواز.

غروب آخر

جواد محمدزمانی

غروب آن روزِ خورشید، از غروبی غم انگیزتر خبر می داد: خون فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم با شقایق
خانه ی خورشید در هم آمیخت. نسیم، سینه زنان، خبر سوختن فرزندان فاطمه علیهاالسلام را به مدینه می بُرد و
شب، سراسیمه از راه می رسید. اینک این پیکر عریان حسین علیه السلام است که بر رمل های دشت کربلا
افتاده است؛ با هزار ستاره زخم، و دختری که به شیون افتاده است.

خیمه ها، شعله زار شده بود و شراره ها میهمان دامن کودکان بودند و کودکان، میهمانِ خارهای که با
آبله از پاهاشان پذیرایی می کردند. آن سوتر، تازیانه ها به نوازش یتیمان برخاسته بودند. و در این میانه،
زینب علیهاالسلام ، آن همیشه ی پر از اندوه، چشمی به قتلگاه، که بدن پاره پاره را بیابد و دستی به نوازش
کودکان، تا با فرا رسیدنِ شب، ترس بر اندامشان سایه نیندازد.

آری! این دختر علی است که به قتلگاه آمده است؛ گوشه به گوشه ی میدان را می نگرد و ناگاه بوی
گل، او را به سمت خویش فرا می خواند. با دامنی از اشک می دود و شاخ و برگ ها را کنار می زند؛
نیزه ها و شمشیرها را می گویم. و کم کم، بدنِ گُل که آرام بر سجاده ی گرم صحرا آرمیده است؛ بی سر!

و آری! دوباره این دختر علی است که دست به زیر بدنِ پاره پاره می کند و سر به آسمان بلند، که
«پروردگارا، این قربانی را از آل پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم قبول کن!» و سپس رو به مدینه، با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به نجوا
می پردازد که:

«این کُشته ی فتاده به هامون حسین تُست»

هر آینه حماسه …

جواد محمدزمانی

مگر سرخ فامیِ دل های زخمی را نمی نگرید؟ مگر آسمان بارانی چشم ها را در نمی یابید؟ مگر
ناله های اسیرانِ کاروان را نمی شنوید؟ مگر دیگرگونِ شقایق کاریِ دشتِ نینوا نمی شوید؟ مگر با
تماشای سرهایی که بر نیزه شکوفه کرده اند، رشته ی صبر نمی گسلید؟ مگر دلتان با کودکانِ خسته در
میانِ راه، تازیانه نمی خورد؟ مگر دل شما را با زنجیرهایی که بر پای کاروانیان عشق بسته اند، به روی
خارهای صحرا نمی کشانند؟ و مگر نمی خواهید دودِ آهتان، کاخ سبزِ اموی را سیاه کند؟

پس، ای بازوان غیرت شیعه! هستی را به انتقام استخوانِ لهیده ی مظلومان کربلا بر آشوبانید و به
احترامِ خونِ پاکِ آفتاب، که بر ریگ های گرم صحرای تفّ، دریا شد، قیام کنید. ای فرزندان محرّمِ
سال شصت! مشت های قرن ها ستمدیدگی را گره کنید و بر سینه ی ستم پیشگانِ بکوبانید. ای چشم های
به افق دوخته! هرگز از طغیان باز نمانید که درختِ غیرت و صلابتِ نسل های پسین، از چشمه های
جوشان چشم شما آب خواهد خورد … و ای دل های دلیر! هر آینه آفریدگارِ حماسه ای باشید که تا
بی کرانه ی دشت ها امتداد یابد و به کوه ها استواریِ دیگرگونه بیاموزد.

بگذارید دست کم، قطره ی آبی باشیم که آتش سالیانِ درد را از دامن روزگار، اندکی فرو نشاند!

بگذارید صادقانه به فریاد «هل من ناصر» قرون پاسخ گوییم و رؤیای رویت گونه های سرخ
شهادت، در خاطرمان به وقوع بپیوندد و انگشتانمان، چین قبایِ خون خدا را در آغوش گیرد!

«آخرین شب مهتابی»

مهدی میچانی فراهانی

اینک سپاهِ کوچک، در محاصره ی خیلِ بی شمارِ شیاطین، چون مهتابی زنجیر شده در بطنِ ظلمتِ
نیمه شب. آیا چه خواهد شد؟ به فردایی می اندیشم که ای کاش هرگز از راه نمی رسید.

اینک امامِ ستاره های فروزان را می بینم که این آخرین شب را برای دعا و استغفار، مهلت می طلبد.
این آخرین شب، چقدر ظلمانی می گذرد و چقدر روشن. پایان است یا آغاز؟ چه کسی می داند؟

علمدارِ تشنه، به پاسبانیِ خیام خورشید برخاسته است و در دل، به صبحی می اندیشد که همه ی
بادها، سرخ می وزند و فرات، تشنه تر از لبانِ سوخته ی رقیّه ها، ندای العطش سر خواهد داد. علمدار،
صدای حادثه را خوب می شناسد. پس تمامِ روز، خاطره ی ذوالفقارِ پدر را در خورد مرور می کند و به
مشکی می نگرد که تهی مانده است؛ مشکی که باید سیراب شود و سیراب کند. سقّا شرمگین است.

زره بر تن و کوهوار ایستاده؛ آن سو تر، جوانی هاشمی که گویی رسول خدا است که به نینوا آمده
است. آری! علی اکبر، تیغ صیقل می دهد و ذکر می گوید و لحظه شمار حادثه ی موعود است. فردا آیا
چه کسی سر از پیکرِ شبیه ترینِ مردم به رسول خدا، جدا خواهد کرد؟

خیمه ای می سوزد. تبِ زین العابدین، نینوا را به آتش کشیده است؛ مردی که امروز شاهد است و
فردا مشهود.

زنی به پرستاری ایستاده که اندیشه ی مصیبتِ فردا، عطش را از یادش برده است ـ تشنگی،
دغدغه ی کودکانه ای است، وقتی که سخن از تکّه تکّه شدنِ خورشید باشد ـ؛ زینبی که امروز، مسافرِ
قافله است و فردا قافله سالار. شیر دخترِ علی، که فردا، مرثیه خوانِ عزیزان است و فرداها، پیامبرگونه،
حدیثِ کربلا را با خود به دور دستِ زمان خواهد برد. می بینم لحظه ای را که آتشِ سخنانش، بر پلکان
دار الخلافه، شام را ذوب خواهد کرد.

قافله ی اندک، امشب، آخرین مهتاب را تجربه می کند. مردانی را می بینم؛ سوگوار و شادمان ـ
سوگوارِ رنجِ امامِ خویش و شادمانِ وصالِ خود به معبود ـ صف می آرایند. بادهایی برهنه، که خود را
برای آفرینشِ توفانِ فردا مهیّا می کنند. پس، وسوسه ی پیکر دژخیمان، تمامِ تیغ ها را برآشفته است و
کمان ها، از همین حالا کشیده شده اند. هفتاد و دو شمشیر صیقل خورده، در هفتاد و دو دست، که فردا
به نیروی شگفتِ عشقی بی کران، خواهند رقصید. هفتاد دو سر که خود را برای درخشیدن بر نیزه های
فردا، آماده می کنند و هفتاد و دو پیکرِ عطرآگین، که خاکِ کربلا از وجودشان به خود می بالد. این قیامِ
مردانِ حماسه است. فردا چه خواهد شد؟ چه کسی می داند؟ جز خدا

«شب حادثه ی سرخ»

علی خیری

امشب، غمگین ترین ماه، آسمان دنیا را به تماشا نشسته است.

امشب، بغض های در گلو مانده از غدیر، دسته دسته بر مزار هفتاد و دو ستاره ی روشن، خواهد
بارید.

امشب، واپسین نفس های آخرین بازمانده ی آل عبا، در فضای مه آلود زمان گم می شود.

امشب، فرشته های سیاه پوش، ترانه ی غم سر می دهند و نخل های اندوه، بر سر و سینه می کوبند.

امشب، عاشقانه ترین بزم تاریخ، در بیابانی ترین نقطه ی زمین، شکل می گیرد.

امشب، چشم های عشق، تا سحر نخواهد خُفت.

امشب، گوشه گوشه ی کربلا را چراغ های راز و نیاز روشن کرده است.

امشب، خیمه های حسینی پر از شمیم بیداری است و سرشار از شورِ شهادت.

امشب، شب عاشوراست؛ شبی که هیچ روزی روشن تر از آن را سراغ ندارد؛ پر رمز و رازترین شب
تاریخ؛ شبی که در یک سوی آن قبیله ی شیطان، در پرده های هزار رنگ گمراهی، بد مستی می کنند و
در سوی دیگر، خدایگان عشق و ایثار، در آسمان رهایی، پر می گیرند.

امشب، همان شب است که حادثه ای سرخ، طلوع فردا را انتظار می کشد؛ حادثه ی عاشورا را؛
غمگین ترین روز آفرینش را.

روزی که هفتاد دو ستاره ی بریده از خاک، به خاک می افتند.

روزی که دست های خدا، در کنار شریعه خواهد رویید.

روزی که تیر بلا، گلوی شش ماهه ی حسین را آواز خون خواهد داد.

روزی که پشت آفتاب، در کنار دست های قلم شده ی تشنه ترین ساقی دنیا، خواهد شکست.

روزی که تیرهای فتنه، به شوق دریدن مشک های حسرت، به پرواز در می آیند.

روزی که در غروب به خون نشسته ی آن، سرِ بهترینِ اهل زمین، بر فراز نیزه ها گل خواهد کرد.

روزی که کاش آسمان، بر زمین آواز می شد.

… و من امشب چقدر دلتنگم! چه حس غریبی برای گریستن دارم؛ با دلی بی تاب، که در سینه ام
نمی گنجد.

آخر امشب، شب عاشوراست …

پای رفتن، یا دل ماندن؟

نزهت بادی

سیاهی شب، محمل خوبی است برای گریز از آن چه در هزار توهای بن بست دلت مخفی کرده ای!

پای بر مرکب تاریکی بنه و خودت را از مهلکه ی رسوایی ها برهان! فردا صبح، که فجر صادق بدمد
مه، در این دشت پر بلا، قیامتی برپا می شود که «یوم تُبْلی السَرائر» خواهد بود و هر چه را که در پشت
ظاهر دیندار خویش پنهان کرده بودی، در برق جلای شمشیرها عیان می شود.

همین امشب تکلیفت را با خود معلوم کن: می روی یا می مانی؟

اگر می بینی که امام حسین علیه السلام ،نور خیمه ها را خاموش کرده است و زنجیر بیعت خویش را از دست
و پای دلت گشوده است و فرموده است: «شب را شتر رهواری برگیرید و پراکنده شوید»، برای این
است که موریانه های ترس و تردید را می بیند که بر جانت افتاده اند و ریشه ی ایمانت را می خورند.

خوب نگاه کن! امشب در کربلا، نسیم مرگ می وزد؛ نسیمی که بوی خون گرفته است؛ اما هنوز
راه های انتخاب بسته نیست و بیابان کربلا، وادی حیرتی است برای آن سرانجامی که تو برای خویشتن
رقم خواهی زد! امام عاشقان، امشب را از دشمن مهلت گرفته است تا پیش از شروع آن بلای عظیم،
صف اصحاب عاشورایی، از یاران دنیایی جدا شود و هر که از خون خویش در راه خون خدا ـ
ثاراللّه علیه السلام ـ نگذشته است و جانش را برای قربانی کردن آماده نکرده است، از سیاهی شب و تاریکی
بیابان بهره گیرد برای دور شدن از کربلا!

تو چه می کنی؟ سرِ بریده، به سنان می سپاری، یا سرافکنده، عنان زندگی ات را به دست می گیری و
از مواجهه با مرگ می گریزی؟ سینه ات را سپر نیزه ها و تیرهای بلا می کنی، یا از گریزگاهی که شیطان
جلوی پایت گذاشته است، سینه خیز فرار می کنی؟

همین امشب، باید کار را یکسره کنی! یا می مانی و شمشیرها سینه ات را می شکافند و نیزه ها
جگرت را می درند و سنگ ها، صورتت را می خراشند و خنجرها، سرت را می بُرند و اسبان تازه نفس بر
جنازه صد چاکت می دوند و عزیزانِ اهل خانه ات را تازیانه می زنند و به اسیری می برند؛ ولی نامت،
جزء هفتاد و دو ستاره ی سرخ منظومه ی عشق، در آسمان کربلا می درخشد! و یا اینکه می روی و جانت
را از مهلکه ی مرگ به در می بری و مال و دنیای پشیزت را حفظ می کنی و عزیزانت را از رنج و بلا دور
می سازی و به خانه ات باز می گردی؛ ولی داغ ننگ و مذلّت، بر پیشانی ات زده می شود و دامان
زندگی ات را به خون حسین علیه السلام می آلایی!

با خودت اندیشیده ای! اگر بروی، چگونه می خواهی یک عمر، سرت را بالا بگیری؛ در هنگامه ای
که سر بریده ی پسر فاطمه علیهاالسلام را بر نیزه ها می افرازند و سر تو سلامت می ماند!

با خودت گفته ای که اگر بروی، چه ذلّتی را برای خویش می خری و چه آبرویی از شرف و غیرت
خود می بری؟ جواب تاریخ را چه می دهی که تو را از نامردانی می شمارد که رسم غیرت و مردانگی
نشناختند و امام زمان خویش در هجوم سگان درنده ای که از هر سو بر او حمله می کردند، تنها گذاشتند
و به پستو خانه های امن خود پناه بردند؟ برای رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم چه پاسخی داری که جگر او را با لب
تشنه پاره کردند و هتک حرمت ناموس آل اللّه را نمودند؛ در حالی که تو جانی داشتی برای آن که
پیشمرگ حسین علیه السلام شوی و زندگی داشتی برای به آتش کشاندن در راه پاسبانی خیمه های اهل حرم!

حالا خودت می دانی که امشب را برای گریختن از کربلا و هراسیدن از مرگ برگزینی یا برای
مناجات و وصیت در کنار امام عاشقان!

باید، هم اینک انتخاب کنی که شب عاشورایی ات را چگونه رقم خواهی زد؟!

«خورشید به خون نشسته»

سیدعلی اصغر موسوی

آسمان! چه دلگیری امشب؛ بی ستاره ترینی! کاش به چشمانم فرصتی می دادی تا شور اشک مرا،
شعله ها بنشانند.

… و دیگر بار، نجوایی تمام غریبانه هایم را به اشک می سپارد و پیش روی نگاهم، تصویری
جانکاه از غروب عاشورا می آویزد.

غروب عاشورا، غربتی به طول تاریخ و زخمی ناسور بر زخمه ی زمان؛ که از لحظه ی «وداع» آغاز
می شود و تا «خرابه ی شام»، ادامه دارد.

آه ای لحظه های ویرانگر! ای لحظه های سخت جانکاه! مرا به کجا می برید؟!

من از دست های خونین که گوشواره ی شکوفه ها را چید بیزارم.

من از نگاه های آتشین که گیسوان خیمه را به خاکستر نشانید بیزارم.

من از کسانی که عشق را، اشک را، شعله را و خون دل را نفهمیدند بیزارم.

دلم می خواهد رو به قبله بایستم و دل به نجوای عاشورایی ترین دعا بسپارم. الهی به حق الحسین علیه السلام :
قبول کن حج اشک هایم را، درد و داغ هایم را، سوزِهای هایم را.

اینک، قنوت سبز و بارانی چشم هایم در آسمانت طنین می اندازد.

یا قدیم الاحسان به حق الحسین علیه السلام … آه، ای خدای شهیدان! این چه رازی ست که در نام مولایم
قرار داده ای که تا به تکرار آن می پردازم، حس می کنم غروب عاشوراست، شام غریبان است و من با
تمام آشفتگی، در کنار قتلگاه به این سو و آن سو می دوم و فریاد می کشم: اَینَ الشُموسُ الطّالِعه، اَینَ
الاَقمارِ المُنیره، … .

کجاست خورشید به خون نشسته ی کربلا؟ کجایند آن ستارگان غلتیده در خون؟! کجاست آن
غنچه ی نسترنی که در شبنم خون نشست؟!

کجاست آن نهال برومندی که گیسوان آرزویش را، باد با خود برد؟

کجاست آن نخل سخاوتمندی که بازوانش را غیرت عشق بُرید؟!

کجاست؟ کجاست زینب؟ که به تماشای گودال قتلگاه بایستد و فریاد برآورد: اَینَ الحُسین … اَینَ
ابنآءُ الحُسین … صالحٌ بَعْدَ صالِح … صادقٌ بَعدَ صادق …

الهی به حق الحسین علیه السلام که بر سوختنم بیافزای و جاودانی ساز ناله ای را که در دل دارم.

نیِ من را چو آتش در دل افتاد

دل دریایی ام را مشکل افتاد

میان سوختن های پیاپی

طنین ناله اش بر ساحل افتاد

در سوگ لاله ها

حورا طوسی

شعله ها، ناله کنان، سر بر آسمان داده اند و خیمه ها، افتان و خیزان، سر بر خاک سوخته ی صحرا
می سایند. صدای خرد شدنِ استخوان خیمه ها به گوش می رسد و چار چوب این تنها سر پناه اهل بیت،
بر مصیبت ها و دردهایشان فرو می ریزد.

باران، بهانه ی عقده گشایی ابرها شده است. شانه ی موج، از سیل اشک های فرات، به سختی تکان
می خورد. زمین، گردنِ شکسته ی نخل هایش را به نظاره نشسته است و آسمان، تصویر گمشده ی
ستاره های درخشانش را آیینه وار، در رأس های به خون تپیده جستجو می کند.

هزار دستان روزگار، زانوی ادب به پیشگاه شمشیر زنی زده اند که با طنین دلنوازِ «مَا رَأَیْتُ الاَّ
جَمِیلاً» عشق را شاگرد مکتب خود نمود. ریگ های کربلا، تکّه های دل زمین، در تماشای صبر زینبند.
گودی قتلگاه، قلب فرو ریخته ی زمین، در تماشای عاشقی حسین علیه السلام با خداست. ژاله از گونه ی گل،
همیشه جاری است؛ از آن دم که تیر دشمن، مشک آب و غیرت عباس علیه السلام را نشانه رفت و عرق شرم،
بر چهره ی گلگونش جاری شد. شمشادها، عَلَم حیرت زمین از رشادت های شمشاد به خون غلطیده ی
حسینند و تمام غزل های ناز و نیاز، سیه پوش نجواهای پریشانی رقیه و رباب و سکینه و زینب علیهاالسلام اند
با سر حسین علیه السلام ، که با غزل عشق بر سر نیزه قرآن می خواند.

تبارشناسی عاشورا

جواد محمدزمانی

عاشوراست که فریاد شور گسترش، در همیشه ی گلدسته های تاریخ بلند است و به روان مسلمانان،
قرآن می آموزد.

عاشوراست، آن راز بزرگی که با ماندگاری حجّ می انجامد و صفا و مروه را حیاتی دیگرگونه
می بخشد.

عاشوراست، آن خون سرخی که در رگ های جوانمردان اقلیم روشنایی، به خروش درآمده است.

عاشوراست، که از نماز، حماسه می سازد و سجاده را با گل های شقایق زینت می بخشد.

عاشوراست که «ما عرفنا حقَّ معرفتک» را جامه ی عمل می پوشاند و «ما عبدنا حقَّ عبادتک»
را جلوه ی دیگرگونه می دهد. عاشوراست که «رسالت» را از «اسارت» باز می شناسانَد و «حیات» را
در «ممات» می باورانَد.

عاشوراست، که به آبشار روان زندگی، طراوت می چشاند و پرتوهای ملکوت را به گستره ی خاکی
باز می تاباند.

عاشوراست، که طفل عقل را در صحرای جنون می دواند و نهالِ خروش را در سرزمین
سکوت می نشاند.

عاشوراست، که نوجوان شجاعت را به بلوغ می رساند و به چشمانِ منتظر، سعادت فروغ می رساند.

عاشوراست، که حساب از گستاخی زورمندان می ستاند و کتاب مظلومیّت بشر را باز می خواند.

عاشوراست، که دوباره به عدالت سلام می کند و کارِ هر چه ستم را تمام می کند.

و عاشوراست، آن حقیقتی که عاشورایش می خوانند و برادر بزرگ ترِ تاسوعا!

پنجره ای به عاشورا

جواد محمدزمانی

برخیز! برخیز و بالا را نگاه کن! ملکوت را می گویم! همان جا که گمان داری پرنده ی اندیشه ات،
توان پرواز بدان را نخواهد داشت. راهت را بازیاب و قیامت آغاز کن! از این که به سمت مشرق آفتاب
گام برمی داری و سرشار از روشنی می شوی و سنگلاخ ها را در زیر گام هایت لِه می کنی، بر خود ببال!

برخیز! آن گونه که نشستن و ماندن، پیش رویت دست و پا بزند و خواب، در بستر تنهایی بیارامد.

آن گونه برخیز که برخاستن با تو برخیزد و قیام تو، بهار را از خاک برخیزاند. آن گونه برخیز که
چشمه ها، چون اشک، از چشمان، و اشک ها، چون آب، از چشمه ساران برخیزند.

برخیز که نفسِ گرمِ پیامبران پیشین، به تو روح بخشیده است و خونِ شهیدان عشق، همراه با سپیده،
چهره ی تو را سرخ و سفید خواسته است. برخیز که قیام مصلحان تاریخ، تو را قامت آفریده است و
همّت دلیر مردان دشت جنون، تو را بازوان فراخ ساخته است. برخیز که خون دل های باغبان فضیلت،
در سینه ی تو شقایق شده است و ملکوتِ نیایش شب زنده دارانِ عشق، روح تو را پرنده کرده است.

برخیز! برخیز و پنجره ای رو به عاشورا بگشا؛ پنجره ای به حماسه پنجره ای به عرفان پنجره ای به
احساس و پنجره ای به هر چه پنجره! برخیز و پای در خنکای فُرات نِه تا دلت از گرمای نخل های
سوزان کربلا آتش بگیرد. برخیز و دست در خاک های تفتیده ی کربلا فرو بَر تا به خنکای بی وفاییِ
نامردْ مردمان کوفه، نفرین روانه سازی. برخیز! برخیز که برخاسته بمانی.

آخرین قد قامت الصلوه

مهدی میچانی فراهانی

گاهِ نمازِ آخرین است، مولا! لختی دست از جنگ بدار.

نینوا، حریق خون و آهن است. مهلتی باید که اینک، ظهرِ آخرین است. این آخرین راز و نیاز را
بگذار به تو اقتدا کنیم مولا! بگذار برای آخرین بار، از خاک، سری به افلاک برکشیم. در این تبانی درد
و آتش، بگذار بار دیگر در محضر عشق بایستیم. مباد که لحظه ای، دستانمان سست شود و مباد که
لحظه ای تیغ از کف بگذاریم و مباد که از خاک نینوا برویم! جز به وقتی که فرشتگان، روحمان را،
عمود، به آسمان برند. مهلتی باید …

سرنوشت غریبی است. یک عمر، سراسر عاشق پرواز بوده ایم. اینک با دو بالِ سرخ، از باتلاقِ
خون و نیزه و پیکر، پَر می کشیم. آه! از پیله ی اسارت این خاک.

ناسوت مالِ آن همه ناسوتی. این خاکِ تیره مالِ آنها که روحشان چون خاک، تیره است. خورشید
مالِ ماست؛ ما را چه باک از رفتن، وقتی که آخرین نماز لبریز عشق را، بر قامت قیام امام اقتدا کنیم.

«قد قامت الصلوه»

پس امام به نماز می ایستد و گروهِ اندکِ عشّاق نیز. تیر و نیزه است که از هر سو می رسد و صدای
تمسخر دژخیمان: «نماز شما مقبول نیست.»

عجب! شما که پشت به قبله نماز می گزارید، نمازتان قبول؛ امام حسین علیه السلام که خود، باطن کعبه
است، خیر؟

«قد قامت الصلوه»

و آن که، پیش تر از امام، ایستاده و سینه را سپر تیرها کرده است گرچه دیگر رمقی ندارد؛ امّا عاشقانه
و کوهوار، هر لحظه، هجوم تیری را به تمامِ سینه می خَرَد. این تاوانِ عاشقی است؛ قیمتی که باید
پرداخت.

«قد قامت الصلوه»

و یارانِ ایستاده، دیگر نه عطش می شناسند و نه سوزشِ جراحتی حس می کنند؛ آخر نماز، گاهِ
بی خودی است؛ که چشمه ی زلال عشق، همه را سیراب می کند و هیچ زخمی نیست؛ که آنجا، مقام
صحّت و کمال است.

«قد قامت الصلوه»

تیره بخت آنان، که دل به بیعتِ خلیفه ی پوشالیِ خویش بسته اند و صدای سکه های کیسه ی ابن زیاد
را از دور می شنوند. سردارانِ شکست خورده ای که جاهلانه، نعره ی پیروزی سر می دهند. اینک آیا
فاتح چه کسی است؟ پاسخ دشوار نیست.

گاهِ نمازِ آخرین است مولا! پس شهادت می دهم به عشق و شهادت می دهم به ایمانی که تیغ بر کف
ما نهاد و گواه می گیرم ریگ ریگ بیابان را که بگوید پیکر ما چگونه بر خاک افتاد و گواه می گیرم
هفتاد و دو تیغ را که بگویند چگونه به رقص درآوردیمشان.

فأشهد انّ العشق، سبیلنا الی اللّه .

چهل منزل استقامت

طیبه تقی زاده

بالای گودال ایستاده ای؛ چشم هایت خون گریه می کند، بغض، گلویت را آتش زده و حنجره ات،
زخمی تر از گلوی اصغر، فریاد را در خود فرو می خورد.

ای کاش زمان لحظه ای باز بایستد و تو یک بار دیگر، خورشید را بوسه زنی. شاید، دوباره عطر یاد
پیامبر را در گلوگاه عشق استشمام کنی. می ایستی؛ آن گونه که کوه، از ایستادنت شرم می کند.

می گریی؛ امّا آرام آرام؛ آن گونه که تنها لب های ترک خورده ات گرمای این دانه های مذاب را حس
کنند و چشم های خیره ی دشمن، بی صبری تو را نبینند.

نمی دانم، آن زمان که باد، خاکستر خیمه های سوخته را بر سرت می ریخت، چشم به کدام سو دوخته
بودی؟ داغ سوختگی دامن های شعله ور را بر سینه می زدی یا غروب بی یاور خورشید را صبورانه نگاه
می کردی؟

ای کاش زمان به عقب برمی گشت و تو بار دیگر عباس را می دیدی که چون مهتابی از پشت
خیمه ها تیغ برکشیده، و علی وار، غیرتش را وقف معصومیت کودکان می کند!

تو بالای گودال ایستاده ای و هنوز از بهت این واقعه بیرون نیامدی که، ناگاه، فریاد عمه جان
کودکی، از میان هلهله ی شام، چنان ضجه سر می دهد که بار دیگر خاطره ی تازیانه های فدک، در نگاه
زنده می شود.

… ایستاده ای و حالا خورشید را می بینی که بر پشت نیزه، تیغ کشیده است و این بار، تو هستی که
زمان را به حرکت وا می داری تا فصاحت کلامت را به قامت چهل منزل استقامت، به گوش تمام تاریخ
برساند.

آخرین قربانی

علی خیری

عصر عاشوراست. اینک حسین در پیشگاه تاریخ، یکه و تنها، از حریم عشق پاسداری می کند و
صحرای کربلا، آخرین قربانی خود را به نظاره

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.