پاورپوینت کامل صلح امام حسن علیه السلام با معاویه ۵۱ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل صلح امام حسن علیه السلام با معاویه ۵۱ اسلاید در PowerPoint دارای ۵۱ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل صلح امام حسن علیه السلام با معاویه ۵۱ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل صلح امام حسن علیه السلام با معاویه ۵۱ اسلاید در PowerPoint :

۶۵

چهارشنبه

۱۴ خرداد ۱۳۸۲

۳ ربیع الثانی ۱۴۲۳

۲۰۰۳ .Jun. 4

(غریب غریبستان)

امیر خوش نظر

از روشنای خورشید، دیگر ردّی بر آسمان نیست.

در خاموشی شهر، زیر نگاه ناباورانه ستارگان، بر شانه های اندوه، تابوتی را به پیش می بری؛
گریه ات را در خود فرو می خوری و خاک راه را گلاب اشک می افشانی.

این علی علیه السلام است که تشییع می شود؛ این عدالت است که بر دوش آدم و فرشته می رود.

کوچه ها سوت و کور؛ کوفه، خواب رفته که نه، مرده است؛ مدت هاست که مرده است.

از کنار «مسجد اشعث» می گذری؛ غریبانه محله ها را عبور می کنی و به وادی «غَریّ» وارد
می شوی.

ساعتی بعد، از تمام هستی خویش مغموم و آرام، دل می کنی و به دل حادثه باز می گردی، امّا جز غم
فراق علی علیه السلام ، خاطری دیگر داری؛ مرد نمایانی نامرد که خدعه نانشان است و بی بصری دینشان، امّا
باید شجره نفرین شده بنی امیه را از ریشه به درآورد.

* * *

صبحگاهان، اولین صبح بی علی علیه السلام ، کوفیان را گفتی: «دیشب، شبی که مسیح به آسمان ها عروج
کرد و شبی که یوشع دنیا را وداع گفت، مردی از میان شما رفت که مانندی در کردار نداشت و نخواهد
داشت …».

و شبنم اشک بر گلبرگ گونه ها فرو ریختی، گریستی و کوفیان، آری همین سنگین دلان، با تو
گریستند. «کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران»

گفتی: «من فرزند بشیرم، من فرزند نذیرم، من پور سراج منیرم، من از خاندانی پاکم که خدا از پلیدی
دورشان ساخت».

و گفتند: «ای جانشین علی علیه السلام امر بران که ما مطیع و شنوای توییم».

نالیدی: «ای دروغ گویان! شما با بهتر از من ـ با مرتضی ـ وفا نکردید که با من وفا کنید. چگونه
باورتان کنم؟»

و چشم در چشم آنان، موج خیال، تو را به دیروزهای نزدیک برد؛ چه آه ها که علیِ رنجیده از غَدَر
این نامردمان، در دل چاه ها نکشید!

تو امّا سلاله رحمتی و بر خلق خدا حجت؛ پس بر آنان احتجاج کردی: «اگر راست می گویید و
آن چه بر زبان هاتان رفته، آن است که در دلتان نهفته است، پس وعده ما، لشکرگاه مداین» و علی وار از
فراز منبر فرود آمدی.

امّا دریغ! که جز اندکی، عهدت را نپاییدند و دیگرانِ بسیار، پیمان صبح شکستند و دل به شام ذلّت
بستند و عاقبت خویش را در طلب عافیت فروختند.

از این نااستوارانِ اندک، چهار هزار سپاهیِ نه یک دل، که هزاران دل را به امیری مردی از کِندِه به
کارزار با شامیان فرستادی، ولی نور دیدگان آن کِنْدی را برق ثَمَن بَخْس، و دل خام او را پیغام معاویه
بُرد: «تو را به امیری سرزمین هایی از شام و جزیره می گمارم، اگر ارادت خویش به من بسپاری».

خبر از این خیانتِ مکرّر و از این دشنه آشنا با دل دودمان مصطفی صلی الله علیه و آله وسلم را که شنیدی، زبان
شکایت گشودی که: «گفته بودم بارها، که وفا ندارید؛ شما گردن در بند دنیا نهاده اید.»

مردی دیگر را با سوارانی بی عزم، به رزم معاویه عازم کردی، حالی که آه می کشیدی: «او هم
خیانت می ورزد، او هم خدعه می انگیزد». و با چند درهم شامی، این نامرد هم پای در راه آن کِنْدی
گذارد و با امویان دست چاکری داد.

این بار، مجتبای غریب! آشنایی از خویشتن، ابن عباس را به امارت لشکر گماشتی، امّا سرکرده
ناآشنایت سر تسلیم ـ در برابر درهمی چند ـ بر آستان معاویه فرود آورد و سیاه روی، در شام سیاه، به
سوی پسر ابی سفیان گم شد.

تارِ این جماعت را دستان ضلالت از مذلّت، و پودشان را سر انگشتان دنائت، از مسکنت تافته بود
که همنوا در تباهی، چنین نقش خدعه و خیانت در پیش چشم حسرت بار تو می نمایاندند و سوار بر
مرکب چموش آزمندی و آرزومندی، راه تاریکی می سپردند و در پی خواسته خود، خود را خوار، به
زیر پای استکبار اموی می افکندند.

حق چیست؟ باطل کدام است؟ کوفه نابینا بود؟ کوفه ناشنوا بود؟ یا اسرافیل، صور مرگ بر آنان
دمیده بود؟ آن را که زیر خروار خروار خود فروختگی خفته است، چگونه می توان سخن حق شنواند؟

کوفه، پینه ای دیرین از قبیله پرستی بر پیشانی داشت. اَشْعَث بن قیس، حُجر بن حارث، عمرو بن
حُریث و شَبَث بن رَبعی، کفتارانی که بر جنازه نیم جان کوفه رقص مرگ می کردند، خوش باورانه و خام
طمع، شیفته درهم و فریفته رویای دامادی فرزند هند، کمرِ نیرنگ به کُشتنت بستند.

این امویان کوفه و بسیاری دیگر، مزدوران عفریت اختلاف بودند که در مسجدهای «ضرار» نماز
تفرقه می گذاشتند و در جان کوفه بذر تنفر از خاندان علی علیه السلام می کاشتند؛ آنها که در روزگاری پس از
این، به شادباش قتل حسین علیه السلام ، مساجد خویش ـ مساجد «ملعون» بر زبان علی ـ را عمارت کردند و
آذین بستند.

سیاه کارانی که برای دنیای بنی امیّه، دین فروشی می کردند.

تو استوار، تو پای بر جا، تو چنگ زده محکم به ریسمان خدا؛ تو امّا در اندیشه این روزگار صلاح
اندیش، چاره ای از صلح ندیدی.

خیره سران، کافرت خواندند و مشرکت گفتند و در هجومی بی درنگ، آماج خشم و هیاهویت
کردند. تو امّا، خاموش، تو امّا در اندیشه این روزگار و نامردمش!

زخم نهروان هنوز سینه غیض آورانِ تنگ نظر را می آزرد، که خنجر کینه شان در «ساباط» پای حق
پویت را درید.

بازوی حیدریت را باز عَصبیّت، قصد به زنجیر کردن داشت.

کوفه بعد از علی علیه السلام ، بوی مدینه را می داد.

بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم شگفت میراثی برده بودی از پدر!

این رمه خوش علف را نهیب تو کارگر نیافتاد: «آی مردمِ دور از رحمت حق! اگر امارت را به فرزند
صخْر وا گذارم، روز خوش نخواهید دید. مردم! معاویه در خلافت نه انصاف دارد و نه عزّت. اگر دنیا را
می طلبید از جنگ چشم می پوشیم و اگر آخرت را می طلبید، در راه خدا بذل جان می کنیم.» و آنان
روزمرگی را بر زندگی جاوید ترجیح دادند.

و صلحِ تلخ اتفاق افتاد و عهد ناپایدار واقع شد. کاهلان واگذاشتندت تا نیرنگ اموی جان تو را
بسوزد.

و چه بزرگ بودی که آن پست تر از چارپایان را در کام گرگ رها نکردی؛ ضمانت جان و مال و
ناموسشان را از نیرنگ باز شام طلب کردی؛ پیمانی که به زیر پا نهادنش برای او رسوایی تا ابد و برای تو
حجّتی در دادگاه حقیقت بود.

درود بر تو ای پاسدار خون ها و ای نگاهبان ناموس ها!

سلام بر تو ای خویشتندار بر خدعه و خیانت، ای زخم خورده فتنه!

آفرین بر تو ای سکوتِ سبز، ای غم گره خورده در سینه تاریخ و ای پایمرد صلح! چه می توان گفت
از تو؟

تلخ کامی تو در هیچ خاطری نمی گنجد. واژه ها را یارای کشیدن درد تو نیست .این عذر تقصیری
است بر ناتوانی پای اندیشه از درنوردیدن ستیغ بلند تو.

سلام بر تو! روزی که از مادر زاده شدی و روزی که سر بر بالین خاک نهادی و روزی که به پیشگاه
عدالت می روی.

«رسم صفین»

سیدعلی اصغر موسوی

حقیقت بود و مجاز؛ اصل بود و عکس؛ نور بود و سایه، امّا چرا حقیقت را، اصل را و نور را
نفهمیدند؟

عجیب نیست؛ آن روز که «قرآن ناطق» را گذاشتند و پوست های آویزان به نیزه ها را بهانه قرار
دادند، تمام امتحان خود را پس داده بودند.

معاویه این بار قرآن بر نیزه های فریب نکرد؛ مترسک هایی را آویزان کرده بود که نام و تباری
داشتند؛ مترسک هایی چون «عبیداللّه بن عباس»!

آه از کوفه، که هرگاه نامش بر زبان قلم جاری می شود، پشت تاریخ از آن همه خیانت می لرزد؛
خیانت مردم سایه پرستِ از نور گریزان! مردمی که از «نُخَیله» تا «مداین»، عزت جهاد را به ذلّت
خیانت و غارت فروختند. رشته رشته جامه هاشان با نخِ نفاق و خیانت بافته شده بود و قامت
پوشالی شان مثل عروسک های زشت، تنها فضای منازل را اشغال کرده بود. همیشه نفس هایشان هوا
را آلوده می کرد؛ آلوده نفاق، آلوده خیانت!

دنیا و تلاش هوس بی خبری چند

پیچیده هوای کفِ خالی به سری چند

هنگامه اسباب، ز بس تفرقه ساز است

غربال کنی بحر، که یابی گُهری چند!

… آن روز هم در مداین، به رسم «صفّین»، بعد از خطبه های «امام حسن علیه السلام » شروع به بهانه جویی
و گزافه گویی کردند و دلاور مردِ جنگ جمل، فرزند حیدر کرّار علیه السلام را تنها گذاشتند!

دست پروردگان اردوی شقاق، حتی قصد ترور آن حضرت را داشتند که توسط یاران صدیقش
ترفندهای شیطانی شان، تنها به زخمی شدن مولا علیه السلام ختم شد.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.