پاورپوینت کامل ولادت حضرت ولی عصر، امام زمان(عج) ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل ولادت حضرت ولی عصر، امام زمان(عج) ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۲۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل ولادت حضرت ولی عصر، امام زمان(عج) ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل ولادت حضرت ولی عصر، امام زمان(عج) ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint :
۱۲۲
دلتنگ های عصرهای باران خورده
امیر مرزبان
«آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش»
از اولین سطر این نوشته بوی گریه می پیچد در کلمات.
آقا! غریبم؛ غریب تر از آن که بدانم کُدام روز ناممکن در تقدیر سیاهم پیچیده.
چهارده قرن است به آستانه اجابت می آیم و با دست های خالی بر می گردم.
می دانی باران، این چندمین نامه عاشقانه ای است که برای تو نوشته اند؟ گلایه نیست؛ آن هم
امروز که از مُلک تا ملکوت، حجاب بر می دارند و نورافشان منجی موعود فصل ها و نسل ها
هستند. نمی دانم این عبارت قشنگ را از چه کسی شنیده ام؛ امّا زیباست ـ امام جمعه جهان ـ
آقا! نمازهایم شکسته اند؛ شکسته تر از قامتم. امروز می خواهم پُل بزنم کنار تغزل و برای
میلاد بخوانم مثل بُلبل های شید؛ ولی پای صبوری کجا و دیده مستعضف من!
می دانی امام! این روزهای دلتنگِ غریبه، بی تو دارد یاد همه زندان ها و میله های تاریخ را آوار
شانه هایم می کند.
میلادت مبارک شاهزاده آزادی و عرفان!
میلادت مبارک، شاعر آخرین بیت های آفرینش!
میلادت مبارک، ای سخاوت جاری در رگ های زمین، صاحب همه ما ـ صاحب زمین و
زمان… صاحب دل ها، انگشت ها، کلمات! قلم دارد برای خودش می دود آقا! آخر دل دارد این
قلم؛ می فهمد چه می نویسد، از که می نویسد!
از تو که می نویسم، شیشه های چشمم شفاف می شوند و باغ های تجرید را می بینم.
هر وقت دلم تنگ باران می شود، برای آمدنت به آسمان استغاثه می کنم.
تو بارانی که می آیی و روی سرم نور می ریزی. آقا! اجازه می دهی به سر انگشت های سبزت،
دلم را ببندم بروم؟
امامزاده ها هم دیگر کفاف دلتنگی غریبه ام را نمی دهند.
جانمازم را کجای این خاک بیاندازم. که تعفّن نگیرد. از این روزهای قِی کرده مسموم؟
قنوت هایم دارند بوی گلایه می گیرند. مهربان! امروز که روز تولد توست.
امروز که دامن نرجس معطّر از کمال و کلام وحی است، ترا به لحظه بی ملاحظه شاد امروز،
غربتم را بشکن.
چند رکعت دیگر نافله بخوانم تا شانه هایم بی تو تکمیل شود؟
اجازه می دهی این جا بمانم؟
اجازه می دهی برای آمدنت روزه سکوت بگیرم؟
اجازه می دهی خاک پایت شوم؟
امروز روز شادمانی هاست؛ اجازه می دهی امام لطیف عشق، به اُمید روزی که می آیی لبخند بزنم؟
آمده ای
امید مهدی نژاد
می آیی؛ با کتاب و تیغ و ترازو.
با عمامه و ردای پیامبر، تکیه داد به دیوار خانه توحید.
با صدایی چون رعد که نام خدا را فریاد کنی و با سیمایی چون ماه، که شب زدگان را به سفره
ای از نور مهمان سازی.
می آیی؛ با سفینه نوح، تا پیروان آخرالزمانی پیامبر خاتم را که در بحر پر تلاطم زمان، اسیر
دست بادهای بی سرانجامی اند، به ساحل امن هدایت رهنمون شوی.
می آیی؛ با عصای موسی، که امواج کفر و تباهی را که چونان کوهی بلند پیش چشم ایمانیان قد
برافراشته است، بشکافی و جاده نور و ایمان را برای تمام رهروان بگشایی.
می آیی؛ با جمال یوسف، که بوی پیراهنت را به دست نسیم بسپاری و دیدگانی را که از فرط
گریه های هجران سپید شده اند، به امید دیدارت روشن کنی.
می آیی؛ با صدای داوود، که فریاد فرو خفته عدالت را که چون بغضی گلوگیر در سینه ضعیف
ماندگان عالم گره خورده است، در گوش های پنبه اندود ظالمان طنین انداز کنی.
می آیی…
عقربه های ساعت با اضطرابی شیرین، به سوی ساعت موعود می دوند و از هم پیشی
می گیرند.
زمین، تشنه سبز شدن است و آسمان، مشتاق باریدن.
و زمان در انتظار است تا برگی دیگر از تاریخ را ورق بزند و دوری دیگر آغاز کند؛ دوری
که در آن اسم حق بر تارک تمام دل ها بدرخشد و پرچم هدایت بر فراز بام جهان به اهتزاز
درآید.
و همه چشم به راه حکم تواند.
می آیی.
آمده ای؛ اما نه آن چنان که چشم های کور ما تو را به تماشا بنشیند و گوش های کرِ ما صدای
روشنت را بشنود.
آمده ای؛ اما در حجاب هاله ای از نور که چشمان تاریک بینان که به دیدار نور عادت نکرده
است، محجوب حجاب هجران بماند.
و فردا می آیی؛ آن چنان که تمام چشم ها تو را ببینند و تمام گوش ها صدایت را بشنوند و تمام
جهان از تماشای تو سرشار شود.
با آخرین شهاب
امید مهدی نژاد
«در عشق گریه های شبانه ضرورت است
این سنّت همیشه شب های غربت است
شب چشم های پنجره را کور کرده است
دیوار خانه نیز شریک جنایت است
مثل تمام پنجره ها سهم چشم من
از خاطرات دوره خورشیدْ حسرت است…»
باز شب است و گریه های شبانه ام را نهایتی نیست.
اشک های سرخ از چشمخانه ام می جوشند و بر خاک تیره می نشینند و این رسم، رسم کهنه
فراق است.
شب، چشم های پنجره ها را از حدقه بیرون آورده است و بر آینه ها زنگار سیاهی نشانده است.
افق ناپیداست و وعده دیدار در مه غلیظ ابهامْ نامعلوم.
دیوار شب تا آن سوی ماه بالا رفته است و ستاره ها حتّی جرأت سوسو زدن هم ندارند.
از خورشید، تنها خاطره ای گنگ و دور دست باقی مانده است و روز گویی آرزویی بر
نیامدنی است. گروهی در خواب گرم غفلت خویش غلت می زنند و گروهی دیگر خسته و نومید
چشم به انتهای محو جاده دوخته اند.
… از خوابی عجیب برمی خیزم.
مدهوش از رویارویی که دیده ام فریاد می زنم: «آی، یاران! برخیزید، زمین سبز خواهد شد.
زمین سبز خواهد شد. ستاره ها را ببینید. ستاره ها روزنه های صبحند. شب ها را بنگرید.
شهاب ها پیام آوران سپیده اند که از آسمان به زمین سرک می کشند و ما را که خفته می بینند
نومیدانه می سوزند و خاک می شوند. ببینید…»
خفتگان همچنان خفته اند. برخی خمیازه ای می کشند و در بستر می غلتند و منتظران، چشم به
دهانم دوخته اند.
«یاران! جامه های سپیدتان را بر تن کنید. برخیزید. تا ساعتی دیگر به دیدار حضرت آفتاب
خواهیم رفت. برخیزید تا چاووش خوان سپاه سپیده دم باشیم. شمشیرها را صیقل دهید. تا فردا
به یاری تیغ آفتاب بشتابیم و خون لشکر شب را بر کرانه های جهان بپاشیم؛ برخیزید! …»
و می نشینم… عقربه ها همچنان می چرخند. تیک تاک ساعت گویی صدای پای اسبی است در
دور دست. می نشینم و چشم به انتهای محو جاده می دوزم.
شهابی دیگر شیشه تاریک شب را می شکند و فرو می افتد.
«آن آخرین شهاب که بر آسمان گذشت
خندید و گفت: دولت این شب موقّت است…
تا کی سپیده سر زند از پشت انتظار
چشمان خیس منتظرم محو ساعت است».
دیوار بلند انتظار
معصومه داوود آبادی
سکوتم را در هزار فریاد شعله ور می پیچم و منتظر می مانم.
به روزی دلخوشم که می آیی و دیوار بلند انتظار، فرو می ریزد. آدینه ای بزرگ که به اندازه
تمام روزهای جهان، وسعت دارد؛ آن گونه باشکوه که تصورش تمام جانم را به غلیان می آورد.
آن روز که خشکیده ترین رودها به جوشش می آیند و زمین؛ خیسِ بارانی از شکوفه و لبخند،
سربلندترین لحظاتش را جشن می گیرد.
می آیی و تقدس کلامت آسمان را روشن می کند و قانون نگاهت را دور دست ترین افق ها، به
پذیرش، تکبیر می گویند.
می آیی و عدالت از پشت پرچین های نا امید سر بر می کند، پنجره های مهربانی گشوده
می شوند و دختران دشت، خالیِ کوزه هایشان را از چشمه خورشیدی ات پر می کنند.
ای آخرین مسافر علوی! حالا که نیستی، در سرگردانی خویش مچاله می شویم و توان
شکستن بغض هایمان نیست.
جاده رفتنت را روزی هزار بار مرور می کنیم و دست خالی باز می گردیم. مولا! نیامدنت، تیر
سرکشی است که هر جمعه در چشم های مه آلودمان فرو می رود.
تقویم ها، پنجه بر صورت کشیده، غیبتت را مویه می کنند. روزها از پی هم می گذرند و کسی
نمی آید تا غرور پایمال شده سینه سرخان زمین را اعاده کند.
ای موعود! دریا دریا گلایه در دل داریم و نیستی تا به شنیدنمان بنشینی.
خاک دوریت بر دامن تنهایی مان نشسته است و برخاستنش جز با توفان گام های تو ممکن
نیست.
قدم بگذار بر چشم های منتظری که به راه آمدنت سپید می شود.
بازگرد تا در ناگهانِ صدایت، شیشه سکوت زمین، شکسته شود، تا ما حول محور عاشقی ات
بگردیم و از آسمان چشمانت، دامن دامن ستاره به تبرک برگیریم.
هنگامی که تو بیایی، سپیده، حضوری دیگر باره می آغازد و روزی جاودان از دست های
درخشانش متولد می شود.
آن روز، تمام پرندگان در بی کران آبی عدالتت، پرواز را دوباره می آموزند.
به رایحه وسیعِ ماه
محمدکاظم بدرالدین
درها همه به باغ تجلّی باز است؛ به فرصتی بی مثال از خوش طبعیِ طبیعت. تا چشم کار
می کند خجستگی است و سبز.
دشت های معرفت، لباسی از جوانه و باروری تن کرده اند و غنچه های الفاظ محبّت، به
فصاحتی گره گشا نمایان شده اند.
موسم مبارکباد چلچله هاست.
فصل پنجمی از تقدس هلهله هاست.
شادی هایی که از شش جهت به «سامرّا» رو آورده اند، هجاها و کلماتِ نورانیِ شاعران را نیز
به گلخنده های فراگیر کشانده است.
هستی به سمت اعتلای خویش دیگرگون شده. جهان به بازدهیِ مفید خویش در کارنامه اش می بالد.
بر سطح زرد خستگی بشریت، دقایق دلبازِ بهاری پخش می شود و رویِ سنگفرشِ خشکِ
زندگی، اوقات تولد باران پاشیده می شود. آینه ها با قابلیت انعکاسی از جنس همیشه، به
دست بوسیِ نور رفته اند و قبایلِ رنگارنگِ گل ها با استعداد انتشار غزل پردازی به پابوس زیبایی
در «سامرّا» شرفیاب شده اند.
پا به عرصه گیتی می نهی و حدیث بامدادی چشمانت، شبانگاه غم را برکنار و سیاهی ماتم را
رسوا می کند. راه رسیدن به رهایی، نگاه های تو خواهد بود که امتداد یافته است تا نواحی دلنوازِ
آسمان. ستردن غبار اندوه و دلواپسی از صورت آینه ها تنها به دستان تو صورت می گیرد. به
گوشه ای از کرامتت، هر چه از هم گسیخته، پیوند می خورد و هر چه آشفته، انسجام می یابد.
بهره های به یغما رفته از سارقان گوهر نایاب انسانیت، باز پس گرفته می شود و مردانِ
اصطلاحا هنگفت، ریزه خوارِ سفره پر نعمتِ قناعت خواهند شد.
در گذرگاه الطاف تو، بغل بغل شعر است که پیشکش می شود و سبد سبد تصنیفِ گل
محمّدی.
امان از مَرْکب طاغی و سرکش گناه!
امان از پرده های ضخیم لغزش!
امان از موانعِ پیش پا نهاده شده امّاره ـ که نمی گذارند تو را ببینیم ـ !
امان از ثانیه های سوزان انتظار که نمی گذرند!
آیه های عدالت
معصومه داوود آبادی
می آیی و درهای بسته با دست های اساطیری ات گشوده می شوند.
زمین، پانزدهمین روز شعبان را شاعرانه می چرخد.
چشم های بیقرار نرجس علیهاالسلام ، آمدنت را اشک شوق می ریزد.
آمده ای تا از آسمان برایمان بگویی و از آفتاب.
خداوند، بازوبند عدالت را به دست های تو سپرده است تا کبوتران تشنه را بر چشمه
مهربانی ات مهمان کنی.
تو آمده ای تا این جاده های سوت و کور را هیاهوی سواران خورشید پر کند؛ تا باران،
بوسه های بهاری اش را بر سر و روی درختان بپاشد.
ای دوازدهمین نشانه عشق! امروز که قدم بر چشم های خسته مان می گذاری، دلتنگ قرن ها
دوری، آمدن دوباره ات را انتظار می کشیم. امروز قلب جهان، تندتر از همیشه می زند و در
رگ های منتظرش، روشن ترین خون ها در جریان است. جمکران، دست به سینه تر از همیشه بر
مسیر استقبال خیره مانده است.
امروز می آیی. نگاهت عدالت مدار است و بلند. بر لب هایت تبسمی علوی گل کرده است.
آینه ها چهره روشنگرت را به سخن می آیند و کوه ها، شانه های شکوهمندت را مرحباگویان به
لرزه می ایستند.
حالا که آمده ای، پرنده ها بام خانه ات را رها نمی کنند.
خورشید با چشمان اردیبهشتی ات حرف های بسیار دارد.
رایحه جانت، خوشبوترین عطرها را از سکه انداخته.
ای خوب! آیه های عدالت را در گوش بادها زمزمه کن تا کوچه های زمین را بوی یاس و
نرگس لبریز کند.
این دنیای مسکوت، لحظاتی چنین خوش آهنگ را به خوش آمدگویی ات می دود.
آمده ای با دوازده کلید سپید.
بی سبب نیست که ضربان قفل های زنگار گرفته جهان، اینگونه تند می زند.
من یقین دارم که تو مرهم دست های پینه بسته خاکی.
می دانم که غرور معطر بهار، وامدار نفس های آسمانی توست.
ای موعود! بازگرد و این سکوت سنگین را فریادی ابدی باش.
قوهای سپید، برکه در برکه، دوری ات را با یکدیگر مویه می کنند.
رودخانه ای نیست که شبانه روز، جاری اش را با زمزمه نامت سر نکند.
این شب های بی ستاره، این روزهای خواب آلود، سپیده دیدارت را حسرت می کشند.
با ما بگو سال های بی تو، سال های درماندگی و دربه دری، این سال های زمستانی و سرد، کی به
پایان می رسد؟
امروز آسمان به چشم روشنی خورشید آمده، سامرا را موسیقی ورودت به هلهله برانگیخته
است و ما چشم به راه آمدن دوباره ات، پانزدهمین بامداد شعبان را به جشن ایستاده ایم.
بیانیه بهاری عشق
محمدکاظم بدرالدین
همه تو را زمزمه می کنند و برخی نمی دانند. در ذهنِ این خاکِ عقب مانده، باز هم تو هستی.
انسان اگر در ضمیرش یاد تو را نمی پروَرْد، رنجواره ای بیش نبود.
از بیداری لحظه های اندیشه و اراده فعّال توست که کارِ زمین نمی خوابد، که نبض ساعت
هنوز کار می کند، درخت تقویم ها برگ دارند.
گاهی امّا گوش می سپاریم به آبشار امید پیش رو که تغزل سپیدش، همه ما را تشنه کرده، که
می آیی و کلمات، جامه نو می پوشند. با کتابنامه بهار در دست، رد پای آب گوارا، نه در سینه کش
کوه که در کویر مرده اذهان دیده می شود.
افق های دور دست به دست می آیند و همه چیز به توازن می رسد.
عشق، این اجازه را به خودش نمی دهد که بیایی و کنار نروند؛ چرا که بیانیه بهاری عشق اصلی
از دهان معطر تو صادر می شود و همان است که: «از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر».
آقا! دیگر از این جمال های ناپایدار خسته شده ایم؛ از سبزهایِ موقّت. گرایش های سطحی.
دنیا پر از فواحش قشنگ است که جاذبه اش، ما را به جاده ای می کشاند که تابلوی «خطر مرگِ»
آن را نمی بینیم. تنها این نیست؛ خیلی چیزهاست که نمی بینیم و در صدر این لیستِ عظیم و
بلندبالا، ندیدنِ تو به چشم می خورد.
شاید همچنان ما هنوز به آن مرحله از رؤیت نرسیده که رویت را ببینند؛ لبخندت را، شیوه
خداگونه ات را.
شاید گوش های ما هنوز به آن مرتبه از شایستگی نرسیده که حرف های بهشتْ زای تو را که پایان
مناقشه در کلام انسان هاست، بشنوند. پیشانی ما ـ شاید ـ هنوز به آن درجه از تب عشق نرسیده که به
مجرّد دیدنت، عاشقانه و خالصانه و صادقانه، برای سجده شکر به سطح متواضع خاک برسد.
تیک و تاک ساعت ها.
… و می اندیشم به آن ساعاتِ شوربختی که بی تو می گذرند؛ مثلِ همین ساعت.
و می اندیشم به آن ساعت خوش اقبال و فرّخ روئی که قطعا یکی از همین ساعات است که بر
ما می گذرد، آن لحظه ای که در آن رخ می نمائی؛ «بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست / بگشای
لب که قند فراوانم آرزوست» بنمای رازهای ممهوری که در سینه نهفته داری.
راستی، آن سینه رئوف چقدر از دروغ ما را تحمل کرده است که گفته ایم: منتظریم؟
اگر بودیم که می آمدی امّا یک چیز هست برای تسریع درآمدنت و آن افزونیِ ظلم است که ـ
جهانِ ارقام ـ حتّی ـ از شمارش آن فرتوت شده.
خدا کند تولد ظهورت نزدیک باشد؛ خدا کند که بیایی!
پایان انتظار
سید علی اصغر موسوی
ـ نگرانی ات چیست، خاتون؟ وعده الهی هیچ گاه تغییر نکرده است! مگر می شود در ظهور
«موعود» تأخیر کند؟!
دلواپس چه هستی بانو؟ آن که می آید، مشکل گشای تمام دلواپسی هاست، «دست قادر ازلی»
است. این تنها تو نیستی که نگرانی.
تنها تو نیستی که دلواپسی؛ نبض کاینات از این انتظار کُند شده است!
اندکی به صبح مانده، بانو! واپسین وعده الهی تأخیر نخواهد کرد.
می آید سپیده ای که با آیینه جمالش، جهان ملکوت پرتوافشان خواهد شد.
می آید آیینه ای که تجلی جمال و جلال و کمال، حضرت باری (جل جلاله) است و شب های
ظلمت آفرین زمین را، چلچراغ معرفت خواهد شد.
می آید؛ سروری که قبیله «عشق و ایمان» را از نیل خطرها به ساحل آرزوهای متعالی، عبور
خواهد داد.
فرمانروایی که نور عدالت از دست های نورانی اش، مثل ید بیضا، خواهد تراوید!
می آید؛ مرد با احتشامی که هزاران سلیمان، بر رکابش زانو خواهند زد.
پیام آوری که پیامش سبز، پرچمش سبز، سلامش سبز و مرامش به سرسبزی تمام سروهای
آزاده خواهد بود و قید جهل و بردگی را از پای آدمیان خواهد برداشت.
سلام بر تو ای جلوه جاری در نگاه آسمان که بی اذن نامت، هیچ ستاره ای در مدار خویش قرار
نمی گیرد!
سلام بر تو ای آیینه صفات الهی که زمین از عطر یادت سرشار و آسمان از شکوه نامت
متواضع است.
سلام بر تو، مادام که زمین با حضور نورانی ات در دل افلاک به سرسبزی خویش می بالد و
فرشتگان به قبله نگاهت، سر سجده می سایند.
مولا جان! زمانه بی تو یعنی کویر، یعنی برهوتی از ظلم و جهالت.
یعنی روزهای بدون امید و شب های بدون آرزو.
مولا جان! این تویی که امید را در دل ها سبز کرده ای و تحمّل رنج ها را آسان.
روزی تمام آرزوهایمان را با عدالت آسمانی تو برآورده خواهیم دید.
دیگر آن روز، غمِ نان، دل پدران را خون نخواهد کرد.
آن روز، روز بی پایان آسایش است. آن روز، روزش سبز و شامش نورانی از حضور آسمانی
تو خواهد بود.
آن قدر فرشته به زمین خواهد بارید که عطر صلوات، همه جا را فرا می گیرد.
به امید آن روز و به امید آمدنت …
اللهم عجل لولیک الفرج
کاش بیایی!
محمدجواد دژم
پچ پچه نگاه باد، باز ناامید بر می گردد. روزی دگر و هفته ای دیگر، بی نصیب. کاش! زمان فرا
رسد هیاهوی انتظار بخوابد و تو بیایی. چند هفته در سکوت سه شنبه شب ها، صدایت نزدیکتر
از هر زمان دیگر به گوش می رسد و امیدوارمان می کند. چند هفته است؛ صبح های جمعه آویزِ
چشمانمان از درها کنده نمی شود و عصرها چنان خالی می شود دل های گرفته مان که گویی زمین
تمام شده است و آسمان نمی خواهد دیگر ستاره ای به شب لباسش بدوزد، خون به دلمان
می نشیند آن وقت چرا که چشمانمان را از صبح زردی انتظار پر کرده بود.
کاش بیایی! بیایی زودتر و تمام شود سرخِ زاییده از زردی.
گل لبخند
ابراهیم قبله آرباطان
و آنگاه شاخه های بهار نارنج
آنگاه که عشق به شب نشینی گلسنگ ها آمده باشد!
و آنگاه که شاخه های بهار نارنج امید در باور اهالی شکوفا شود!
و آنگاه که مردان قبیله، سرخ بپوشند و سبز برویند!
و آنگاه که اسبان وحشی سُم بر سنگ ها بکوبند!
و آنگاه که باران تنگ غروب، دست های خشکیده عدالت را بوسه باران کند!
و آنگاه که پیچک های دعا، از دست پنجره های نیاز بالا روند!
و آنگاه که گلِ لبخند بر لب های ستارگان بروید
و آنگاه که کوچه های دلتنگی، عطر خاک های باران خورده بگیرند!
و آنگاه که سجاده های نماز، عطر گل یاس بگیرد!
و آنگاه که خورشید، زلف های طلایی خود را بر سر شبنم های سحرگاهی بپاشد!
او خواهد آمد.
با کلماتی از سرودن لبریز و جملاتی از پیوستن سرشار
با کمال صفوت آدم و جلال رفعت ادریس
سکینه نوح در سینه و حلم ابراهیم در تنواره
شدت موسی در سر و بهاء عیسی در وجود
صبر ایوب در کف و اشک یعقوب در چشم
قرآن محمد صلی الله علیه و آله در دست و ذوالفقار علی علیه السلام به بر
و پرچم خونین کربلا در شانه هایش، او خواهد آمد.
و ما منتظریم
با حجمی از دلواپسی ها و ندبه ها
در وسعتی از باورهای بهارانه
در تنگنای خواستن ها و نرسیدن ها
در خنکای دست های روح افزای سحرگاهان
با کوله باری از دلتنگی ها.
… و تا همیشه، پنجره چشمانمان به سمت جاده های خاک آلوده و انتظار گشوده است.
… و تا همیشه دست هایمان، بوی خاک باران خورده خواهد داد و افق باورهایمان از جام
بلورین اشتیاق وصال سرشار خواهد بود.
و تا همیشه، تقویم روی سیاهی برگ برگ تاریخ رقم خورده است و به روشنایی رسیده است
و هنوز هم، در ازدحام ثانیه های سر در گم و در پیچ و خم کوچه های سرگردانی منتظر رویش
خورشیدیم.
تا جرعه ای حضور از چشم های روشن آفتاب بنوشیم و در جمعه ای نزدیک، در شرقی ترین
نقطه و کعبه، صدای منادی آسمانی را به گوش جان بشنویم که
«جاء الحق و زهق الباطل، ان الباطل کان زهوقا».
جمعه ها آینه بندان تواند
باران رضایی
آقای جمعه های عشق!
با واژه هایم عهد بسته ام این بار تنها از آمدنت بگویم.
از فردای روشن با تو.
هر چه جمعه تلخ و هر چه ثانیه سرد است، کنار گذاشته ام تا تنها از شکوه آمدنت بسرایم.
از چراغانِ عاطفه و عشق
از تولد دیگرباره زمین
می آیی!
در جمعه ای به رنگ یاس
در فوران عطر نرگس
می آیی
آیینه به دوش می آیی
آن روز که دیگر چشمها تصویر روشن خورشید را از یاد برده اند.
آن روز که عطر گل در مشام دنیا غریبه است
مسافر سبز!
تو می آیی و دیگر بار شیرینیِ تبسّم به لب ها باز خواهد گشت
تو می آیی و دوباره دشت ردِّ پای سرخ لاله به خود می گیرد.
ردِّ پای سبزِ حضور.
آری،
جمعه ها آینه بندان تواند
تا کی پشت به دیوار کعبه ندا دهی.
«یا اهل العالم! انا المهدی».
تا ترانه ها
ابراهیم قبله آرباطان
شعله بگردان در این هوای سراسر سوخته!
برخیز و حضورت را در تن خشکیده شاخه های بهار نارنج جاری ساز!
شولای باران بر دوش بیفکن و باغ های پاییزی شهر را بهار جاودانه باش!
آری! تو خواهی آمد آن زمان که اسبان وحشی سُم بر سنگ ها بکوبند.
تو خواهی آمد آن زمان که عشق به شب نشینی یاس ها و یاسمن ها بیاید.
تو خواهی آمد آن زمان که عدالت خانه نشین شده؛ در باغچه های باور مردم شکوفا شود و گل دهد.
تو خواهی آمد؛ آن زمان که مردم بر این باور برسند که بی دست سبز تو هیچ بهاری ماندگار
نخواهد شد و با دست های توست که تمام کره خاکی، از عشق و لبخند سرشار باشد.
ای دوست و موعود! طنین صدایت در امتداد جاده ها جاریست.
عطر گام هایت در کوچه های دلتنگی پیچیده است.
می شود صدایت را در زمزمه جاری رودها و نجوای شبانه مرغان حق و چشم های انتظار
عاشقان و عطر بال های پروانه ها احساس کرد.
می شود حضورت را در شادی قاصدک ها، در دامن بهار و اشتیاق پیچک های بی قرار برای
رسیدن به آسمان ها دریافت.
آنگاه که باران دست های نوازش خود را بر سر پونه ها کشد و بوی پونه های باران خورده،
سراسر دشت ها را فرا بگیرد!
آنگاه که شب های تاریک ناباوری، در میان نور و نوازش گم شود!
آنگاه که ثانیه های خسته از بی جهت چرخیدن، از حرکت باز ایستند!
آنگاه که شکوفه های انار در آغوش باغ ها، به عابران کوچه ها لبخند بزنند و سلام کنند!
تو خواهی آمد!
خواهی آمد و تمام ناگفته ها را تفسیر خواهی کرد
تو خواهی آمد و با ذوالفقار جد خود، عدالت را بر چهار سمت جهان حاکم خواهی کرد
مولای سپزپوش! برگرد که دل های عاشقان سخت تنگ است.
برگرد که قبیله درد، در بی سر و سامانی خود نمیرد.
بیا که جمعه موعود تعبیر شود و ندبه ها و توسل ها به بار بنشیند.
بیا که بی تو روزگار برایمان سخت می گذرد.
انتظار سبز
عاطفه سادات موسوی
نگاه منتظران عاشقانه می خواند
که آفتاب شب انتظار در راه است
سلام بر تو ای وعده داده شده دوران ها!
سلام بر تو ای یوسف گم گشته!
سلام بر تو که اسلام، یعقوب وار در انتظار توست!
آن روز که تو می آیی، خورشید از کدامین سوی آسمان سر بر می آورد؟ آن روز که تو می آیی؛
درختان چه رنگی به خود زده اند؟ آن روز که تو می آیی، هوا بوی کدامین فصل را می دهد؟ آن
روز که تو می آیی؛ کدام دریچه پنهان باز می شود… ؟
سال هاست که زمستان را به شوق رسیدن بهار سپری کرده ایم و صدای زوزه گرگ های
گرسنه را به وحشت گذرانده ایم.
سال هاست که در فراغ و حسرت بوییدن یاس، دشت ها را دویده ایم، ولی جز شقایق گلی نبوییده ایم.
سال هاست که نوای کلاممان از ساز شکسته دل بیرون می آید و دست های قنوت کرده مان
رنگ اجابت به خود ندیده است.
صبح جمعه، فرشتگان پر و بال می گشایند در جمکران دل تا منتظران ظهور، نوای ندبه سر
دهند، آیا یاوری هست تا به همراهش در فراغ ناله و زاری کنم.
جمعه ای دیگر شد و عطر جمعه دوباره در هوای انتظار پیچیده است، کاش می شد دل
شکسته من بال بگیرد در فضای ظهورت!
ای منجی عالم!
لحظات جمعه بوی تو را می دهد، ثانیه های جمعه صدای تپش قلب منتظران ظهور است، بیا
و با ظهورت عهدی تازه ببند، بیا و امضا کن عهدنامه وصال را.
بیا که دیده ام از انتظار لبریز است
کویر تفتیده ام عطش خیز است
ای مهدی موعود، بیا که کعبه هم منتظر توست.
بیا که دل های عاشق منتظرند تا گرد کعبه طواف کنند تا سیمای دردانه خلقت را نظاره کنند.
لیله القدر زمان
نسرین رامادان
از عرش صدای هلهله می آید.
حوریان کِل می کشند دمادم در هوایی معطر از گل محمدی!
بهشت، دامن دامن گل و ریحان می تکاند بر سر و روی زمین!
و فرشتگان فوج فوج نازل می شوند بر آسمان سامراء!
گویی همه ذرات هستی به رقص درآمده اند امشب! پای می کوبند و هلهله می کنند آینه ها!
عطر اسپند و عود می پیچد در مشام زمان تمام چشمه های زمین، شادمانه و فریادزنان، سینه خاک
را می شکافند و خنکای لبخندشان را نثار بیابان های تفتیده و عطشناک می کنند. تمام آینه ها از
شوق و شعف می گریند و بر گُل های گونه هاشان، گلاب اشک می افشانند. تمام دل های فشرده
می شکفند و جوانه می زنند.
و نرگس عاشقانه می خندد! آغوش مهربان او اینک آفتابی ترین نقطه زمین در لیله القدر زمان
است. چشم های خسته اش زیباترین نگاه مادرانه را به تصویر می کشد و مولود مبارکش لرزه بر
کاخ ظلم و ستم شیاطین می افکند. صدای ناله ابلیس گم می شود در تسبیح مکرّر مهدی!
بهار مهربانانه لبخند می زند، بر شاخه های یخ زده ایمان!
سامرا سرخوشانه می خندد در هوای معطّر نیمه شعبان.
گهواره سراسر نور مهدی، دست به دست می چرخد در آغوش اولیای خدا و تمام هستی
یکصدا فریاد می زنند: وَ نُریدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی اْلأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّهً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثینَ!
نرگس! نگران نباش
عاطفه سادات موسوی
صدای بال ملائک ز دور می آید
مسافری مگر از شهر نور می آید؟
امشب خواب، اهل خانه امام حسن عسگری علیه السلام را تا سحرگاه بدرقه نمی کند.
نرگس! آرام باش؛ آرام تر از سکوت.
امشب «تو سعادتمندترین بانوی عالمی»
این حوریان هستند که اطراف تو را محاصره کرده اند.
نرگس! بخوان انا انزلناه را و بشنو که این جنین نیز با تو زمزمه می کند آیات عشق را.
بخوان! که این کودک نیز با تو همنوا شده است.
نرگس! بنگر که هاله ای از نور، اطراف تو را در برگرفته و بنگر طفلی که از این هاله برمی آید.
بنگر که چگونه سوی نور سجده کرده و می گوید:
«اشهد ان لا اله الا اللّه وحده لا شریک له و اشهد ان جدی رسول اللّه و ان ابی امیرالمؤمنین
وصی رسول اللّه». نرگس! نگاهت را به سوی غنچه لبان فرزندنت جاری کن و ببین که فرزندت
چگونه از پروردگارش قدم هایی ثابت و استوار می طلبد، که به وسیله آن جهان را پر از عدل و داد
کند.
نرگس! نگاهت را به سوی آسمان دراز کن و بنگر که مرغان بهشتی کِل می کشند تولد
فرزندت را.
بنگر که چگونه از کرانه های نور، به روی زمین فرود می آیند و فرزندت را با خود به اوج
می برند.
نرگس! نگران نباش که این روح القدس، محبوب خداست، کودکت را به او بسپار.
نرگس! اینک محزون مباش و اشک مریز که روح القدس، عنقریب او را نزد تو می آورد
سلام بر تو ای مصلح دوران.
مبارک باد زاد روزت، مبارک باد، گاه آمدنت و مبارک باد، گاه ظهورت!
در هزاره دلواپسی ها با موعود انتظار
ابراهیم قبله آرباطان
گمکرده راه خویشتنم در هزاره دلواپسی ها.
در باورم جز این نیست که او در مشایعت باران و ترانه های ناب خواهد رسید.
او می آید، اما زمانی که:
زمین در هاله ای از دروغ و ناباوری گم شود
دست های بخشش خشک شود و خوب زیستن در پستوی خانه ها پنهان شود
چشم ها دیدن را باور نکنند و دست ها تا سینه آسمان بلند نشوند.
سجاده های نماز، از عطر پونه و گل های بهشتی خالی شود. فردا که در کمتر باغچه ای گل های نسترن
مجال شکوفایی پیدا کنند و خار و خس، از دیوارها بالا روند و پنجره ها برای همیشه بسته بمانند.
فردا روی تمام ماذنه های شهر، صدای بلال طنین انداز خواهد شد و تمام خیابان ها، با
دست های آرامش بخش باران، نوازش خواهد شد.
فردا، زندگی مفهوم حقیقی خواهد یافت و چشم ها آنقدر حرمت دیدن پیدا خواهند کرد که
خنده وصال را روی لب های منجی خواهند دید.
فردا باران خواهد بارید و زمین سنگینی بار سیاهی را زیر باران خواهد گرفت. حن
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 