پاورپوینت کامل بازگشت حضرت امام خمینی (ره) به ایران ۳۸ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
5 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل بازگشت حضرت امام خمینی (ره) به ایران ۳۸ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۸ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل بازگشت حضرت امام خمینی (ره) به ایران ۳۸ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل بازگشت حضرت امام خمینی (ره) به ایران ۳۸ اسلاید در PowerPoint :

چهارشنبه

۱۲ بهمن ۱۳۸۴

۲ محرم ۱۴۲۷

۲۰۰۶.Feb.1

بی قرار آمدنت

عباس محمدی

خیابان های بی قرار، چشم انتظار آمدنش سر بالا می کردند تا دورهای دور را در غبار قدم هایش پلک بزنند؛ تا آمدن را بدوند، حس کنند رسیدن را، بدوند آمدن را تا نزدیکی ابرهایی که بوی آمدنش را می دادند؛ بوی قدم هایی سبک بار که پر از عطر گل های بهاری بود تا ابرهای زمستانی، عطر گل های عاشق را ببارند؛ به جای دانه برف های تنهایی.

کوچه ها پاپا می کنند لحظه های دیرگذر را که از بندبندشان انتظار می چکد.

پرنده ها آمدنت را به لهجه رودها در باد زمزمه می کردند تا در تمام خیابان ها، صدای آمدنت منتشر شود.

هیجان بر سیم های برق موج می زند خبر خوشحالی را.

دیوارها کل می کشیدند تا تمام شهر، قد بکشد دیدنت را و دور بریزد این همه چشم انتظاری جان فرسا را، این همه دلشوره را، این همه سکوت را، این همه…. صدای تپش های هیجان زده قلب شهر، آسمان را می لرزاند؛ صدایی که با گام های تو تنظیم شد، صدایی که سال های اضطراب را واگویه می کرد؛ همچون صدای زوزه بادی که پژواک تنهایی را در دهان کوه ها می چرخید.

پنجره ها نیمه باز در انتظار خبر ایستاده بودند؛ پر از شور و اضطراب، همچون دهان نیمه باز مشتاقانت.

شمعدانی ها، دهان وا کرده بودند شبنم اشک های شوقی را که چشم انتظارانت پلک می زدند.

اولین گامت که بر زمین میهن رسید، یخ هر چه زمستان آب شد و شانه های شهر، بیرون زدند از سرمای جان سوز غربتی که سال ها اسیرش کرده بود.

حرارت نفس های مشتاقانت گرم کرد خورشید را؛ گرم تر از تابستان های سوزان حجاز؛ آن قدر گرم که صمیمیت و مهربانی در حلقه چشم های هر چه چشم انتظار، اشک شد.

تا خیابان ها را آب بزنند با اشک هایشان و با مژه هایشان بروبند غربت سال های بی تو بودن و سال های دوری ات را.

سبک آدمی؛ همچون پرستوهایی که بوی بهار را با بال هایشان منتشر می کنند، سبک تر از ابرهایی که باران های بهاری را به لبخند شیشه های غبارگرفته هدیه می کنند، سبک تر از تمام روزهایی که آفتاب را بلندآوازه می کنند بر لب بام ها.

آمدی؛ سبک بار و سبک بال تا بهاری از گل و لبخند را به آیینه های غبارگرفته دلمان پیوند بزنی؛ شاید پروانه پلک هایمان پروازهای به سمت هر چه آبی را فراموش نکند!

صدای پرستوها

خدیجه پنجی

باغ، رویای بهار را می دید؛ رویای تولدی دوباره، رویای رویشی سبز، رویای جوانه زدن را.

زمستان، این کابوس دوروی متظاهر، سال های سال باغ را اسیر خود کرده است.

سال هاست که گلوی باغ، قساوت دستان سرما را حس می کند.

چقدر فریادهای زلزله خیز که هنوز شروع نشده، ناتمام ماند!

چقدر اعتراض که در گلو خفه شد! چه «سرو»هایی که سهم تبر شدند! چه جوانه هایی که زیر چکمه بیداد، نابود شدند!

هیچ کس جرئت اعتراض ندارد، هیچ کس را یارای برخاستن نیست.

… و ناگهان، صدایی می آید! آتشی جرقه زده است.

آتش، شعله شعله زبانه می کشد بر تمام برف ها.

باغ، بوی بهار را حس می کند.

باغ، نفس می کشد مهربانی باغبان را.

این روح خداست که جان داده است به کالبد بی جان خاک.

سرما به خود لرزید.

سرما، پا به فرار گذاشت.

باغ، آرام آرام پلک گشود روشنان تقدیرش را.

باغ، فرار کلاغ ها را به شکوفایی نشست.

باغ، از خواب زمستانی بیدار شد.

صدای بال پرستوها می آید.

این رویا نیست؛ باغبان پیر و مهربان از راه می آید تا سرنوشت تلخ را به سرسبزی و شکوفایی پیوند بزند، تا تقدیر جوانه ها را به گل شدن برساند، تا لاله ها را به قیام فرا بخواند.

باغ برمی خیزد.

آیا باور کند رهایی از دست کابوس چندین هزار ساله را؟

آیا این طنین خنده های بهار است که می پیچد در دل باغ؟

برخیزید، درخت ها! وقت آن است که از بار تعلق رها شوید.

برخیزید و تکانی به خویش دهید! تا کی چون کبک، سر به زیر برف ها فرو کردن؟

بیدار شوید، جوانه ها! سر برآرید از دل خاک؛ بوی بهار را نمی شنوید؟ دیگر کسی قیام تان را به سخره نمی گیرد.

بهاری تازه در راه است.

وقت آن است که آزادی مان را جشن بگیریم….

قصه روزگار سرد

باران رضایی

زمستان هامان سرد و بلند و تاریک بود. تمام نمی شد انگار آن شب های سیاه!

پناه می بردیم به آغوش قصه های گرم مادر؛ قصه هایی که بوی بهار می داد؛ اگرچه قلعه دیو پلیدش پر از بوته های مسموم بود. قصه های هزار فصل؛ فصلی گریه و فصلی خنده.

هر فصل گریه، مادر برایمان از مردمان بی دفاع شهر می گفت که میان چنگال های سیاهِ سیاه دیو، اسیر بودند. از خیابان هایی که سنگ فرش هایش رنگ خون بود و دیوارها، قابِ پنجه های سرخ. از شب هایی می گفت که آسمانش ماه نداشت و ستاره ها در به در، دنبالِ روشنایی مهتاب بودند. از روزهایی که بوی باروت می داد و عطرِ شهیدان. مادر می گفت و اشک می ریخت و ما مبهوت، نگاهش می کردیم. قصه نمی گفت انگار؛ زندگی می کرد، خط به خط نفس می کشید با آن.

و عاقبت، فصلِ خنده از راه می رسید. مادر، جان می گرفت انگار؛ بلند می شد، دست می کشید روی لطافت خنده پیرمردی که روی طاقچه، تماشایمان می کرد. از شب های تکبیر می گفت. از بام های ساکتِ پرهیاهو. از گلوله هایی که گل می کرد روی شکاف سینه ها و قطره های سرخی که شهر را پر از لاله می کرد.

کم کم شهر قصه های مادر، بهار می شد. بهار، با شب های مهتابی اش از راه می رسید و ستاره ها دانه دانه طلوع می کردند.

دیگر کسی از دیوِ پلید قصه نمی ترسید. ستون های قلعه از صدای پای مردمان شهر می لرزید و عاقبت، دیو پلید، دل به سیاهی می سپرد و برای همیشه می رفت. قصه تمام می شد و مادر آرام می گرفت و ما هنوز مات نگاهش بودیم؛ مات خنده های مهربان پیرمردی که شبیه ماه قصه هایش بود، شبیه روحِ خدا.

پیامبر فطرت

حسین امیری

ای مبعث دیگر باره! پیامبرِ فطرت غنچه های زمستان! گل های سپید برف وا شده اند. روزه غربت را افطار کن. سربازان کودکت بزرگ شده اند. طفلان اندیشه انقلاب، مرد گشته اند.

این همه سرباز و این همه اشتیاق را باور کن! ای پیر، ای موسای نگاه، ای عیسای نوازش، ای ابراهیم برهان! گاهِ شکستن بت هاست.

تشنه شنیدنیم، تشنه دیدنیم، ای که از سال ها غربت می آیی، به چشم و دل ما بنشین و از حرکت و قیام، از توانستن بگو.

دست در دست صبح

علی خالقی

نه از تو می توان دل کند، نه در برابر تاراج دست هایت می توان بی اعتنا بود.

تو پاره پاره پیکر ما بودی؛ مگر می توانم تاراج سرزمینم را به سکوت بنشینم؟

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.