پاورپوینت کامل بعثت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله ۱۱۳ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل بعثت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله ۱۱۳ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۱۳ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل بعثت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله ۱۱۳ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل بعثت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله ۱۱۳ اسلاید در PowerPoint :

۱ – به نام نامی توحید[۱]

بخوان به نام رهایی!

بخوان به نام بلوغ!

بخوان به نام صاعقه در التهاب شب.

بخوان به نام ساقه امید در پهندشت یأس!

بخوان به نام خالق خورشید، و عشق را به اسم اعظم معشوق، از پس یلدای بی تنفّس دیجور، نورباران کن!

بخوان نبّی گرامی!

بخوان رسول عشق و امید!

بخوان به نام نامی توحید!

تو خواندی، هُرم صدای تو قندیل های سکوت را ذوب کرد. آوای مهربان تو فضای میان زمین و آسمان را عطر آگین نمود

بوی خوش عشق ملائک بی تاب را به طواف «حرا» کشانید؛

انبیا انگشت حسرت به دندان گزیدند؛

ابراهیم و اسماعیل از آنکه: حرا بود و ما به مرمّت کعبه ایستادیم؟

موسی از آنکه: به طور، چرا رفتیم؟

عیسی از آنکه: آنچه در زمین یافتنی بود، در آسمان چرا می جستیم؟

و در این میانه تنها خاطر خدا بود که راضی بود، چرا که رحمت واسعه خویش را نمود عینی بخشیده بود.

فرشتگان برخی به رضایت بی سابقه خدا سجده می بردند؛ بعضی عرق از جبین پیامبر می ستردند؛ عدّه ای گوش به لطافت این معاشقه می سپردند و برخی از آنکه معشوق خداوند را در زمین می دیدند – نه در میان خویش – خون دل می خوردند.

جبرئیل چه ذوق کرده بود که پیام عاشق و معشوق را بر بال امانت خویش به یکدیگر می رساند.

آری، تو که خواندی، آسمانیان، زمینیان اهل دل را به پایان شب سیاه بشارت دادند، عرشیان که هلهله می کردند فرشیان را مژده آوردند که: «قَدْ جائَکمْ مِنَ اللّهِ نُور».[۲]

۲ – محمّد صلی الله علیه و آله آیینه خدا[۳]

خداوند زمین را نورباران کرده است. برخیزید، خواب را بشکنید و چشمان ظلمت گرفته را سوی نور بگشایید!

بیم گمراهی را از کلبه دل برانید و ترس از فراز و نشیب، از چاه و چاله و دشت و تپه را جواب کنید.

نگرانی را جاروب کنید! هراس از افتادن را به گور بسپارید! بر ظلمت زهرخند بزنید که فرا راهتان نوری گسترده است به مدد او راه بیابید و در پناه او بپویید!

جگرهای تفذیده و چشمان عطش چشیده و دهان تشنگی دیده را با زلال رحمت خداوند سیراب کنید! هر کس که در اعماق دل و شیارهای ذهن خویش خدا را می جست، اینک نظاره کند!

هر که خدا را می جوید، او را ببیند! خدا را در آینه وجود محمّد صلی الله علیه و آله به تماشا بنشیند! خدا که آفرینش را برای شناخت خویش بیان نهاده بود، با تو ای محمّد به کار خلقت کمال بخشید.

یا رسول اللّه! تو رحمت خداوند را به زمین آوردی و عینیت بخشیدی و چرا خداوند خوشحال نباشد؟ تو تنها ظرفی بودی که تمامی رحمت زلال و بی منتهای او را در خویش جا دادی. در آفرینش، کدام ظرفی به ظرفیتی این چنین دست یافته بود؟ کدام سینه جز سینه مبارک تو به وسعت رأفت الهی گسترده بود؟

اگرچه پیامبران همگی مظهر رحمت خداوند بودند، امّا کدام گستره محبّتی خدا را این چنین به تمجید واداشته بود که: «اِنّک لَعَلی خُلُقٍ عَظیم».[۴]

مگر مظاهر رحمت خداوند کاسه صبرشان زمانی به لب نمی رسید؟مگر جاده پایمردی و استقامتشان به انتها نمی رفت؟ مگر پس از سال ها خون جر خوردن، لب به نفرین نمی گشودند؟

این چه سینه ای است که انتها ندارد؟ این چه کوه استقامتی است که از جا نمی جنبد؟ این چه اعجوبه ای، چه معجزه ای، چه آیت بی همتایی است که تنش در زیر قلوه سنگ های جهالت خرد می شود و در عین حال هدایت دشمنان را از خدا طلب می کند؟ زبانش جز برای دعا نمی گردد و لب هایش جز به استغفار برای همه تکان نمی خورد.

این چه عظمت سؤال آفرین و چه شوکت تحیرّ زایی است؟

چه استقامت بی انتهایی است که خدا را حتّی چنین به اعتراض وا می دارد: «تو تا کجا پای می فشری پیامبر؟ مگر جان خویش شمع هدایت کوران کرده ای؟.

برای آنها که دست در گوش، می گریزند چه می خوانی؟

برای آنان که خود نمی خواهند از من طلب هدایت چه می کنی؟

اینان جنبه خورشید ندارند؛ نور نمی فهمند، ظرفیت روشنی در وجودشان نیست؛ تشعشع آفتاب وجود تو چشم هایشان را کور کرده است.

تو باز به دنبالشان چه می دوی؟

اینان از نور، از روشنی، از تو می گریزند، جان خویش فدای هدایت نا اهلان مکن پیامبر!».

و طبیعی است که خدا این جلال و عظمت را محصور یک جامعه و یک قرن نپذیرد. این با رحمت گسترده خداوند سازگاری ندارد که عصاره خلقت خویش را به زمان و زمینی منحصر کند، اگر چه سال های سال بگذرد و این راز نگفته بماند و اگر چه قرن ها سپری شود و این گنج نهفته بماند. امّا این چشمه زلال توحید باید حیات خود را حفظ کند. تا زمانی مناسب فرا رسد و زمینی مستعد بیابد و سرباز کند.

و اکنون آن زمان فرا رسیده است و این چشمه می رود تا تمام شریان های زمین را حیات دوباره ببخشد.

۳ – مردانی از شرق[۵]

ای پیامبر! سلام بر تو که وعده های تو را با دست های لرزان خویش لمس می کنیم.

ما فرموده تو را که «از شرق کسانی راه را برای ظهور مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف هموار می کنند» از یاد نبرده ایم.

سلام بر تو! سلامی به طراوت خون های جوانانمان.

حاشا که از یاد ببریم آن منظره را که به ابوذر فرمودی.

«ابوذر! می دانی چه اندیشه ای مشغولم داشته است و پرنده اشتیاق دلم به کدام سوی پر می کشید؟ دلم به شوق دیدار برادرانی می تپد که بعدها خواهند آمد، مقامشان همسنگ مقام انبیاست و منزلتشان در نزد خدا منزلت شهدا.

از پدر و مادر و برادر و خواهر خویش به خاطر جلب رضای خدا دست می کشند و آنچه مال در خورجین تملّک دارند، فدای خدا می کنند.

در مقام خشوع در مقابل خداوند تا اوج ذلّت رشد می کنند، دل از دنیا و مافیها می کنَند…

دل هایشان رو به سوی خدا دارد، جان هایشان از خداست و دانششان برای خدا…».

ای پیامبر! از یادمان نمی رود آن خاطره را که آن قدر از صفات این عزیزانت مشتاقانه گفتی که اشک در چشمانت نشست. و همان حال که زمین اشک های مبارک تو را در بغل می فشرد دعایشان فرمودی که: «خداوندا! حفظشان کن و یاریشان فرما در نبرد با دشمنان و چشمم را به دیدارشان در قیامت روشن کن!».

پیامبر! عزیز خداوند! معشوق معبود! سلام او بر تو!

تو که قرن ها پیش برای این عزیزانت گریستی و دعایشان فرمودی و می دانستی و می دانی که حیات و نصر و فتحشان به پشتوانه دعای توست اکنون در این مخاطرات رهایشان نکن.

۴ – شکوای سبز[۶]

اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّک الذَّی خَلَقَ، خَلَقْ الْأِنْسانَ مِنْ عَلَقْ، اِقْرَأْ وَ رَبُّک الْأکرَمِ الَذَّی عَلَّمَ بِالْقَلَم..[۷]

بخوان!… خدایت زمانی تو را فرمان خواندن داد که سیاهی جهالت و یأس بر آسمان قلب انسانیت سایه افکنده بود.

زمانی تو را دعوت به خواندن کرد که شب دیجور برای فرار از سیاهی خویش به دنبال روزنی می گشت.

زمانی که شکوای سبز درختان و گلایه های زلال آبشار و اشک حسرت ابرهای غم گرفته از نبودنت و در انتظار آمدنت غمگنانه ترین تسبیح را با خدا می گفتند.

معشوق، زمانی تو را فرمان خواندن داد که معصومانه ترین فریاد انسان قلب سخت ترین صخره ها را می لرزاند. انسان «بلی» گفته ای که پابه پای پیامبران از آدم تا مسیح درس عبودیت خوانده بود و فارغ از مرور مکرّر کلاس های پیشین، معلّمی را جستجو می کرد که عمیق ترین و ظریف ترین نیازهای همیشه اش را اغنا کند.

معبود، زمانی تو را دعوت به خواندن کرد که گوشِ دلِ تمامی محرومان تاریخ در انتظار شنیدن کلام تو لحظه می شمرد.

تو زمانی لب به اجابت گشودی که فرشتگان را تاب نگریستن در جهلستان کفر زمین نبود.

معشوق، لحظه ای تو را یافت و برگزید که در جستجوی ظرفی به گنجایش بی نهایت، گِل تمامی آدمیان را با محک علم بی نهایت خویش آزموده بود.

و تو که با خواندنت سرنوشت تاریخ را رقم می زدی و کشتی جاودانه هدایت را بر زلال فطرت انسان های همیشه، بادبان می کشیدی،

تو که با خواندنت شکوفه های امید را بر شاخه درخت وجود می نشاندی،

تو که با خواندنت عشق را جان دوباره می بخشیدی،

تو که با خواندنت ایثار را توان ایستادن می دادی.

تو که با خواندنت خورشید هدایت را از ظلمت نُه توی جهالت بیرون می کشیدی،

تو که با خواندنت غبار کهنه از چهره درد آلوده مستضعفان جهان می تکاندی و رمق در پاهایشان می ریختی و غرور در نگاهشان و خنده بر لبانشان،

تو که با خواندنت مشیت بالغه خداوندی را پاسخی عارفانه می گفتی،

طبیعی بود که تامّل کنی و بلرزی آن چنانکه ضربان قلب تو را فرشتگان آسمان بشنوند.

طبیعی بود که عرق پیشانی تو را بال های تواضع جبرئیل بروبد.

طبیعی بود که فلق، سرخی آن لحظه چهره تو را به یادگار همیشه بگیرد؛ چرا که تو تنها برای آن زمان و مکان نمی خواندی.

تو خواندی، آن چنان رسا که خون در رگ های منجمد محرومان تاریخ دواندی.

تو خواندی، آن چنان شیوا که پشت خمیده مستضعفان با جوهر کلام تو استقامت یافت.

تو خواندی، آن چنان بلند که محکم ترین ستون های ظلم در دورترین نقطه تاریخ از کلام تو لرزید.

و تو آنچنان استوار خواندی که از ورای مظلومیت چهارده قرن، اکنون ما کلام تو را از حلقوم فرزندت شنیدیم.

آنچه ما را از خواب غفلت دیرینه بر انگیخت،

آنچه گره در مشت های ما انداخت،

آنچه فریاد مظلومیت ما را به آسمان پاشید،

آنچه رمق شکستن پایه های ظلم را در دست های ما انداخت، همان کلام تو بود که از حنجره مبارک فرزندت – روح اللّه – طلوع کرد.

۵ – بعثت رسول[۸]

کوه لرزید و نوری صاعقه وار، آرامش صخره های مبهوت و سکوت درّه ها را فروریخت.

تازیانه صدایی شگفت در خلوت شب پیچید و آبشار آهنگی دلنشین در گوش مردی فرو ریخت که چهل سال تنها و غریب، قدم در غار می نهاد و بر آستانه عبودیت محبوب می گریست، ناله می زد و خاک نمناک را گواه شوق و عشق و بندگی خویش می گرفت.

هفتصد سال جهان در تب بی پیامبری می سوخت.

هفت قرن پیوند زمین و آسمان گسسته بود و پژواک وحی، خاک را بهارانه نمی کرد و باران ترنّم آیات الهی، خشکسالی زمین را نمی شکست.

هفت قرن پس از پرواز نَفَس مسیحایی روح خدا، مرگ همه جا سایه گسترده بود؛

پای انسانیت فلج شده بود؛

چشم ها تاریک و قلب ها تاریک تر و هیچ کس نبود تا بر پرده تاریک دستی بکشد و پای فلج انسانیت را به حرکت بخواند.

مسیحی بزرگ تر، عطش چشم ها و تمنّای همه دل ها بود و اینک مردی آمده بود تا مثل چشمه از کوه فروغلتد و با پویشی زلال به دشت های تشنه، طراوت و سرسبزی ببخشد.

پیامبری آمده بود تا اعجاز خویش – کتاب – را بر مردمی که خون و شبیخون، شعر و شمشیر، سر در مقابل تندیس های خاموش فرو آوردن و دخترکان معصوم را زنده در خاک سپردن، قانون زندگیشان بود، فرو خواند.

رسولی آمد با عطر منتشر توحید، با «خُلق عظیم»، «بشیر» روشنی و «نذیر» و هشدار دهنده از خطر پرتگاه ها و دام گسترده وسوسه ها؛ رسولی که پلک آسایش بر هم ننهاد و اندیشناک خواب زدگی و غفلت مردم بود تا آنجا که خدایش به اشارت و صراحت فرمود که: «نزدیک است جانت را تباه کنی. بر تو جز ابلاغ پیام، رسالتی نیست» و آن گاه در ستایش روح بزرگش فرمود: «او «حریص بر هدایت» و «رئوف و مهربان» بر مؤمنان است.»

رسولی بر انگیخته شد که سادگی و ساده زیستی، پاکی و پارسایی، خوبی و زیبایی، در رکابش می دوید و صراحت و فصاحت او زبانزد همگان بود.

بعثت او بر همه آنان که «رحمت» و «شدّت» او را می شناسند و پانزده قرن پس از بارش باران وحی در حرا، هنوز خود را در زیر این باران تطهیر می کنند خجسته و مبارک باد!

و مگر پیامبر الگو و اسوه زندگی ما نیست؟ پس بکوشیم ما نیز «شاهد»، «مبشّر»، «نذیر»، دعوت کننده به حق و چراغی روشنگر و ظلمت سوز باشیم، که اگر چنین باشیم، مدال درخشان شیعه بودن بر سینه هامان خواهد درخشید و آرمان بزرگ بعثت، تحقّق خواهد یافت.

۶ – آن دقیقه خجسته

سید کاظم سید باقری

همیشه آغاز راه، سرودن سرودی دیگر گون است و با آغاز مسیر می توان دل سپرد به لحظه هایی ملکوتی که در پیش روست و دل خوش داشت به رسیدن، رسیدن به راه های نرفته، راه های کشف ناشده.

همیشه می توان با آغاز کردن، به کبوترهایی دل بست که شاید در راه، آسمان نگاه تو را خط خطی کنند و تو را میهمان آبی ترین لحظه ها سازند… . و «بعثت» آغاز بود. شروعی برای پایین آمدن از کوه و فرا رفتن تا عرش.

لحظه ای بود تا انسان، دیگر بار امیدوار شود به رهایی، به رَستن، به شکفتن، و به پیوستن.

آن دقیقه خجسته، لحظه ای بود که آسمان درچشم های روشن آن بزرگ، گشوده می شد و خاکسارانه سر فرو می آورد.

ما چگونه توصیف کنیم آن لحظه ای را که خورشید ایستاد تا تماشای رخسارِ نکوی تو کند؟

چگونه تو را بسرایم و سراسیمگی روشن تو را و فرود آمدن شکوه وار تو را از آن کوه سرفراز؟

چگونه می توانیم خوش اقبالی آن پرستوها در حوزه نگاهت را بسرایم؟

چگونه می توانیم با کلمات عاجز، با کلمات شکست، تعظیم و شکستگی درختان را در برابر عطر نامِ بلند تو بسرایم؟

این سنگ، اکنون سجده می کند. به احترامت، درختان – این دست های بلند به آسمان فراز آمده – تو را سجده می کنند و محبوب را ستایش.

و چگونه شکفتن همه شکوفه ها و رُستن تمام جوانه ها را به قلم آوریم. آن لحظه که امین خداوند فرود آمد و تو با او به نجوا نشستی و این گونه آن اشارات بشارت وار را بر ایمان به تصویر کشیدی و فرمودی: «فرشته وحی نزد من آمد و گفت:

– بخوان!

گفتم: خواندن نمی دانم.

مرا سخت بفشرد و پس رها کرد و گفت: بخوان!

گفتم: چه بخوانم؟

گفت: بخوان

«اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّک الذَّی خَلَق…»[۹]

بخوان به نام پروردگار تو که آفرید.

خواندم. او مرا واگذاشت. گویا در دلِ من کتابی نوشته شده بود.

از غار بیرون آمدم. چون به میان کوه رسیدم، آوایی از آسمان شنیدم که می گفت: «ای محمّد! تو فرستاده خدایی و من جبرئیلم.»

سر به آسمان کردم. فرشته را در صورت مردی دیدم که دو گام خود را در افق آسمان نهاده است. ایستادم و به او نگاه کردم، نه پیش می رفتم و نه پس. چون روی خود را از او بر می گرفتم و در آفاق آسمان می نگریستم، همه جا او را می دیدم…».[۱۰]

۷ – سرود خوانِ رسالت سبز

مجتبی تونه ای

هنوز بوی سکوت جاهلی، مشام کوچه ها را آکنده بود.

هنوز دست ها به طعم خرافه عادت داشت.

هنوز چشم ها به روی حقیقت بسته بود که ناگهان پیامبری رسید، با رایت رسالت بر دوش چشم ها را گشود و جهان را سرشار از عطر گل محمّدی کرد.

از حرا درخشید با آیات روشنی از «اِقرأ» و ملکوت کلمات خدا.

آمد با رسالتی سترگ؛ بر دروازه شهر آشتی ایستاد و دست های بی تفاوت را به تماشای سبز صمیمّیت ایمان خواند.

محمّد، مهربان ترین مردی که در حرای مکه، الفبای نبوّت آموخت و سرود رسالت را غزل کرد، برگزیده شد تا بر انسانیت اعتبار بخشد و نافله تبسّم را منتشر کند.

آمد… رو به روی حوصله جهان ایستاد تا دست ها را به اندازه مهربانی قناری ها، وسعت دهد.

آمد تا زنگ و بوی عصمت را بر گونه های یلدای جهان بپاشد.

کلید اقیانوس در دست، آمد تا باران بتکاند بر دل های کویری عصر جاهلی، و عشق و ایمان را در جان ها برویاند.

آمد… آمدنی بشکوه و سبز.

ای که به یک اشاره ات ما دو نیم می شود

گاه چو زرّ مغربی، گاه چو سیم می شود

پای به هر چه می نهی، مخملی از گل و گیاه

دست به هر چه می زنی، جوی نسیم می شود

گر تو بخواهی آب ها قهر کنند و شعله لطف

آب زبانه می کشد، شعله رحیم می شود

گفت کسی که شعر هم غنچه نشد به باغمان

گفتم اگر پرنده را سبز کنیم می شود.[۱۱]

۸ – بعثت، ادامه آبی ها

شیرین خسروی

آن هنگام که درد شولای سرخش را بر تن نسیم داغ صحرای عربستان، پیراهن می کرد تا حرارت سوزان جهالت را به تفسیری تازه بنشاند؛ آن هنگام که خواب های باغْ تاریک از بال های کلاغ ها و کرکس بود و آن هنگام که سهم انسان از آسمان دلتنگ زیستن بود، تو – ای محمّد! – با باری سنگین از اندوه و تنهایی بر بلندای کوهِ نور بیدار می نشستی تا آن گاه که نسیم عشق از افق روشن ایمان به تاریکنای دل سیاه شب وزیدن می گرفت و سپیده روشن هدایت در ذهن تاریک زمین، طلوعی دیگر را به تماشا می نشست.

آن روزها که زوزه های هراس آور گرگ های قبیله، ناله های خونین را به سخره می گرفت و خورشید، فانوس شکسته ای بود که از سقفِ پُر ترک آسمان آویزان می گشت، تو رنگ آبی چشمانت را در تمام جهان منتشر ساختی.

اکنون این تو هستی ای رسول صبح و بهار که پس از قرن ها آسمان با هر اشارت تو ستاره ای را نثار زمین می کند.

اکنون این تویی که چون خورشیدی بر بلندای آسمان جان ها می درخشی.

بشارت باد بر تمام جهانیان روزی که آفتاب زندگی بخش پیام آسمانی توحید، زمین را روشن ساخت، که بعثت دریچه ای است رو به آسمان و آغاز روشنایی و ادامه آبی هاست.

۹ -… اینک نور بعثت

افشان صالحی

آسمانِ ستاره باران حجاز، نظاره بر قامت رشید تو داشت وقتی که درِ خانه را گشودی و به سوی آن خلوت سرای خوب همه حضورهای آسمانی راه سپردی.

دیوارها سایه پیکر مبارکت را در آغوش می کشیدند و تا می آمدند از حضور تو سرمست شوند، لحظه ای بعد جای خالی ات را می یافتند.

این، راهِ هر شب تو بود؛ راهی که زمان آن را به تکرار نیالود. چقدر شگرف است که مردی شب، همه شب خود را ترک کند صخره ها و سنگ ها را در نوردد تا با خدایش به همسخنی بنشیند، آن هم در روزی که روزِ گمراهی بود و جهل و بت پرستی.

امشب نیز چنان بیشمار شب های دیگر این راه را سپردی و نیمه شب تن پاکت را که گرمایی نیلگون داشت به «حرا» رساندی.

شور و بهت با تو همراه بود که نور قدسی چشم دلت را پر کرد و قلب تو را به عالم انوار خیال انگیز ملکوت سپرد و صدایی بی جهت و بی شباهت به صداهایی که قبلاً شنیده بودی می گفت: «بخوان!» گفتی که خواندن نمی دانی و تو به یاری صاحب وحی ابتدا همراه با صدای فرشته

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.