پاورپوینت کامل از دریچه زمان، شهادت امام رضا علیه السلام ۵۶ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل از دریچه زمان، شهادت امام رضا علیه السلام ۵۶ اسلاید در PowerPoint دارای ۵۶ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل از دریچه زمان، شهادت امام رضا علیه السلام ۵۶ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل از دریچه زمان، شهادت امام رضا علیه السلام ۵۶ اسلاید در PowerPoint :

همراه با کبوتران حرم

حمیده رضایی

بعد از این خوشه های شیون و شعر

بین دستانِ شهر می چرخد روبروی نگاهت از هر سو

جام لبریز زهر می چرخد خورشید، ذره ذره در عطش چشم هایت ذوب می شود و بر خاک فرو می چکد.

دست های سرشارت، آشیان هر آن چه ستاره است و استواری قامتت، تکیه گاهی بر بی پناهی لحظات. هر آن چه تاک، خوابْ آشوبِ حادثه ای تلخند. هر آن چه خوشه، در مشت های اتّفاق فشرده می شوند و جام های زهر، پیاپی در سکوتی ژرف پر می شوند.

کدام در از آسمان گشوده شده است؟ کدام فرشته، بال هایش را پرنیان راهت کرده است؟ به کدام کرانه از آسمان چشم دوخته ای که افلاک در چشم هایت خلاصه شده اند؟

توس، تکه تکه، پیراهنش را در باد می دَراند و بر سینه می کوبد، زمین و آسمان در هم فرو می شوند و می پیچند و غبار می شوند. دسته های عزادار، بر سینه می زنند و اندوه نداشتنت را اشک می ریزند، شانه های ستبرت، آشیان کبوتران سپیدِ بال گسترده در ملکوت است.

دخیل می بندم تمام انگشتانم را بر ضریحت، چشم هایم را. قلبم را. اشک می ریزم دعاهای مستجاب نشده ام را، همراه کبوتران بال می گیرم در هوای معطّر از عطر حضورت، دهانم از ترانه های سوخته لبریز است، نگاهم موج خواهش است و نیاز.

همچنان بر سر می زند تاریخ، اتّفاق شومی را که در تاک های مجاور، نطفه بسته است.

خورشید، در حال غروب است و هفت ستاره روشن در آسمان، آغوش گشوده هشتمین اختراند.

کبوتران بال می زنند آسمانی را که چشم هایم سال هاست به آن دوخته شده، صدای بال کبوتران در صدای سنج عزاداران می پیچد و خوابِ مسموم انگورهای پیچیده بر خوشه های حادثه آشفته می شود، خورشید، ذره ذرّه در عطش چشم هایش رسوب می کند.

برهان بارانی امام علیه السلام

محمد کامرانی اقدام

ماه صفر، در انتهای خویش بود و در ابتدای حادثه ای غم افروز. توس نگران بود و مرو مضطرب.

مأمون ملتهب بود و مشتعل، آتش کینه از زبان چربش زبانه می کشید و سودای انتقام و خیانت، فضاحت او را در خنده هایش نمایان می نمود.

مأمون، تا لبه های مرگ، آستین انتقام را بالا زده بود، آمده بود تا همچون خفاش، در آن شب واژگون، پنجه بر جهالت مواج خویش زند و آوای آتشین اندیشه خشک و پوشالی خویش را روانه رواق آفتاب نماید.

و امام چه صادقانه صبر می کرد و چه عاشقانه لبخند می زد و به آسمان می نگریست!

در چشم هایش، آب از آب تکان نمی خورد و موج روی موج ایستاده بود، تا پرندگان دور دست ترین ستاره ها، به استقبال استعاره های مضمون ناب نگاهش، بیایند. امّا در مأمون، تفکری پوسیده، آتشی پوشالی برپا ساخته بود تا او را اسیر ندامت و نفرتی ابدی نماید.

مأمون، به گذشته ها می نگریست و می دانست که دیگر، نه دسیسه مناظره امام با «صائبین و «برهمنان» و… کارگشاه است و نه سودای ولایت عهدی، کارآمد؛ که آتش در کلام و برهان بارانی امام از گوش های گران مأموم می وزید و می وزید و تنهایی مشوّش او را به آتش می کشید.

حسد و کینه، مأمون را تا آخرین لحظه منتهی به پرتگاه پریشانی به پیش می برد و مأمون، لب زیر لب می گزید تا به این همه پریشانی سرپوش نهد، و امام از این پنجره پنج روزه فانی شدنی، لبخندهای مرده مأمون را می دید که در پوسیده ترین لحظه ها، خوراک موران است و مارها.

امام می دانست که آفتاب ها، بدون دلهره می تابند و جوانه ها بدون اجازه می رویند و تنها این شبان، مشوّشند که چون کرمی شب تاب، در آتش نمور خویش می خزند و از زوالی لبریز خویش می گریزند.

مأمون می دانست که با بنی امیه محشور می شود که بنی عباس، زاده نامشروع بنی امیه است و بنی امیه، خاستگاه خیانت.

مأمون می دانست! امّا چه توان کرد آن جا که ذات ظلم، ظلمت است و طینت تیرگی، تباهی. مأمون می دانست که ریختن خون امام، ریختن آبروی خویشتن است. تیغش آخته از کینه بود و ساخته از کینه ای دیرینه، امّا می دانست که تیغ زبان رضا علیه السلام، گیتی فروز است و ذوالفقار در دستش، آتش سوز.

توس، غرق در فتنه بود و ازدحام. انتشار آتش فتنه بود و ناآرامی دل کینه توز.

امّا امام دست در دست اعتقاد و مهربانی، با تمامیت بی نظیر خویش تکیه بر اطمینان قلبی خویشتن زد و به ترانه ای از جنس تنهایی بسنده نمود. زمزمه ای که نوازش گر تارهای روشن آفتاب است و هم نغمه نفیر داوودی.

پیاله را به کف گرفت و دریا را در آن نگریست که سر به ساحل فانوس ها می نهند.

آخرین خیال راحت خویش را نوشید و سهم پروازش را به آسمان ها بخشید. تا زمینیان، در آرزوی دیدن کبوتران حرمش، زمزمه رضا رضا سر دهد و مرغ جان را به پرواز درآورند.

امام، آرام و مطمئن در گوشه ای از لبخندهای خویش به آینده اندوه خویش، می اندیشید. چشم به در دوخته بود و دل نگران، منتظر مسافری از خطّه عراق بود و از سرزمین عراق. درب که گشوده شد، چشم های امام بسته شد تا از پشت پلک هایش، پرندگان بی پروا و بی قرار به پرواز درآیند و غرق در تماشای لحظه حضور امام شوند. درب که بسته شد، امام با خیالی راحت از ذهن تمام گل ها گذشتند و رایحه سبز عمامه خویش را برای تمام بهارها به یادگاری گذاشتند، امام می رفت تا تاریخ به خویشتن آید، امام می رفت تا چیزی از عمر ستم و تباهی باقی نماند، می رفت تا منطقه ای که می گویند، پرواز در آن ممنوع است.

تاکستان های بی برکت توس

نزهت بادی

ای کاش خیلی پیش تر از اکنون، تاکستان های اطراف توس آتش گرفته بودند و شاخه های درختان مو، توفان زده و شکسته، بر خاک می افتادند و من هرگز بر شاخساران به ثمر نمی نشستم!

ای کاش تقدیرِ مرا در میان مُسکرات رقم زده بودند و نام ننگ آلود شراب بر من می نهادند، ولی هیچ گاه به چنین میوه بدیمنی تبدیل نمی شدم!

ای کاش در زیر پای کودکانی که به سوی هم دانه های انگور پرتاب می کردند، لِه می شدم، ولی هرگز به دربار مأمون راه نمی یافتم و به دستان او آلوده نمی شدم!

ای کاش در زیر آفتاب سوزان دشت های خراسان، به کشمشی خشک بدل می شدم، ولی طراوت و تازگی ام، رنگ حجت خدا را به زردی نمی نشاند!

ای کاش قلبم با نوک های پی در پی کلاغان سیاه سوراخ می شد، اما چنین روزگار سیاه و تیره و تاری بر پیشانی تقدیرم نوشته نمی شد!

چگونه می توانستم باور کنم، خوشه های تسبیح گوی من که جز تحمید خدا، ذکر دیگر نمی گویند، در دستان پلید مأمون، به زهری آلوده می شود که جگر عزیز رسول خدا صلی الله علیه و آله را می سوزاند؟

من که سال ها برای سلامتی قبله جان، دعا می کردم و صلوات و تحلیل حق را می گفتم، از کجا باید می دانستم که خود، ملک الموتی خواهم شد که جان نگین عالم خلقت را می آزارم؟

من که همیشه آرزو داشتم تا روزی به دستان مبارک امام رضا علیه السلام چیده شوم و غنچه لبانشان را ببوسم و شهد شیرین جانم را با خون پاک او که از سلف انبیا علیه السلام بود، بیاویزم، عاقبتم به این جا رسید که چون شَرَنگی تلخ در هستی او رخنه کردم و عصاره جانش را مکیدم، آن چنان که در هنگام بازگشت از دربار مأمون ملعون، دست بر دیوار کوچه های بی کسی می گرفت و در میانه راه، بر زمین می نشست و خبر سیاهی بخت من در پیش چشمانش چیزی نمی دید.

ای وای بر بداقبالی ام!

اباصلت! بشتاب و آقایمان را در بر گیر!

حیف آن صورت عزیز است که همچون مادر مظلومه اش بر خاک بیفتد!

ببین چگونه عبای غربت بر سر کشیده و حتی لب از ناله فرو بسته است؟

خدا خیرت دهد صحابه مؤمن! دست من از یاری امام کوتاه است. در پاهای او نیز دیگر رمقی نمانده است. بگذار تا وقت آمدن میوه دلش، حضرت جواد الائمه علیه السلام، سر بر زانوی تو بیاساید!

فقط اگر مجالی یافتی، از آقا برایم حلالیتی بطلب تا در اقامه قیامت کبری، ضامن روسیاهی ام در نزد جدّش رسول خدا صلی الله علیه و آله باشد.

به آقا بگو که ما رسم میهمان نوازی و آداب حرمت مسافر غریبه می دانستیم، اما افسوس که مردم، فریب خدعه مأمون را خوردند و تزویر سالوسانه او را باور کردند و از غربت امامشان در پشت مقام دروغین ولایت عهدی، غفلت نمودند.

به گمان من، ایرانیان را پس از این، هیچ تاکستانی برکت نخواهد داد، مگر به دعای رحمت امام هشتم!

آشنای غریب

حمزه کریم خانی

ای عصمت هشتم! کوچه های نیشابور، هنوز بوی کلام عطرآگین تو را دارد.

هر روز که خورشید خراسان، سینه ریز زرینش را از شوق می درد و انبوه دانه های طلایی اش را از فراز آسمان بر حَرَمت می پاشد، کبوتر دل، بهانه کنان به سوی حرم تو پر می کشد؛ همان کبوتری که هر روز به سوی دانه های مِهری می رود که برایش می پاشی.

هوای صحن و سرای تو، پُر از زمزمه است و آسمان، آکنده از ذرات لطیف حضوری است که چهره زایران خسته را می نوازد.

در بارگاه تو، هیچ کس غریب نیست. سلام بر تو ای آشنای غریب!

سلام بر تو، که توس، با آمدنت مدینه ایمان شد. و ما هر روز، در «مشهد» عاشقان، نگاهمان را به نگاه تو پیوند می زنیم.

هر سحر، به کوچه های ایوان نگاه روشنت کوچ می کنیم و چون پرنده ای غریب، به گوشه حَرَمت پناه می بریم.

هر روز، در سایه سار مزارت مویه کنان، شانه های خسته مان را می لرزانیم.

هر شب، فانوس اشک هامان را روشن می کنیم و دست های عاطفه مان را به دامان پر مهر و محبت تو می آویزیم.

هر روز، با دامنی از اشک و آه، به حرمت پناه می آوریم و بر ضریحت، سر

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.