پاورپوینت کامل بسیجی های بلندی های کانی مانگا (در گفت وگو با امیر سرتیپ دکتر محمدحسین دادرس) ۹۹ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل بسیجی های بلندی های کانی مانگا (در گفت وگو با امیر سرتیپ دکتر محمدحسین دادرس) ۹۹ اسلاید در PowerPoint دارای ۹۹ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل بسیجی های بلندی های کانی مانگا (در گفت وگو با امیر سرتیپ دکتر محمدحسین دادرس) ۹۹ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل بسیجی های بلندی های کانی مانگا (در گفت وگو با امیر سرتیپ دکتر محمدحسین دادرس) ۹۹ اسلاید در PowerPoint :
۱۰
بسم الله الرحمن الرحیم
الهی ایاک نعبد و ایاک نستعین
بسیجی های بلندی های کانی مانگا
در گفت وگو با امیر سرتیپ دکتر محمدحسین دادرس؛ فرمان ده نیروی زمینی ارتش جمهوری
اسلامی ایران
سرداران ارتش خمینی، چیزی فرای ژنرال های پرطمطراق ارتش های دنیا هستند؛ ساده،
صمیمی و متواضع. آن قدر که می توانی بر سر اولین جلسه ی صبح شان سر برسی، و آن ها
کلی امیر پرستاره را به امان خدا رها کنند و بیایند تا به سئوالات تو پاسخ دهند. و
تو هر چه می خواهی از ایشان بپرسی و اگر قانع نشدی حرف شان را قطع کنی و توضیح
بیش تر طلب کنی. یا اگر در میانه ی کار به نوار داخل ضبط مشکوک شدی، از آ ن ها
بخواهی که لحظاتی بایستند تا تو نوار را عوض کنی. و تا نزدیکی های ظهر، تمام تلاشت
را بکنی تا چیزی هم از خود بگویند و آن ها نم پس ندهند؛ آدم هایی در حوالی فلاحی،
صیاد و دادبین، و امیر سرتیپ دادرس که امروز او پس از اینان فرمان دهی نیروی زمینی
ارتش جمهوری اسلامی را بر دوش دارد.
وقتی گفتم که عکاس مان سرما خورده بود و نتوانست بیاید، خندید: من اصلا اهل عکس و
این چیزها نیستم. و اضافه کرد: من از شما یک استدعا دارم؛ اسمم برای شما مجهول باشد
و از مطلبم هر گونه که خواستید استفاده کنید، من خودم این طوری خوش حال ترم. و
می دانستم که آن قدر متواضع هست که اگر قدری اصرار کنیم، هم اجازه ی درج نامش را
خواهد داد و هم عکسش را.
اولین سئوال را می پرسم؛ جناب امیر دادرس، ابتدای هر گفت و گویی با آشنایی با
مصاحبه شونده آغاز می شود، حال به عنوان شروع فکر می کنید آن چه باید از خود بگویید
چیست؟ مکثی می کند و سر پایین می اندازد: چیزی ندارم؛ اگر این را بخواهم بگویم،
می شود هیچ. لحظاتی درمی مانم. اصرار بی هوده است و این می شود که مصاحبه را از
سئوال دوم می آغازیم؛
یکی از سرداران جنگ – حاج سعید قاسمی – اصطلاحی دارد و می گوید: ده سال دفاع مقدس.
زمانی قبل هم از امیر هاشمی شنیدم که می گفت: جنگ ما در ۲۷ اسفند ۵۷ و با حمله ی
ضدانقلاب به پادگان مهاباد آغاز شد؛ به اعتقاد شما، جنگ ما چند سال به طول انجامید؟
البته ما دفاع می کردیم، اما اگر کلی تر نگاه کنیم باید گفت که ما انقلابی داریم که
در چند حوزه تلاش می کرد: فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و نظامی. از این رو الان هم در
جنگیم، و جنگ الان بسیار سخت تر است. جنگ آن موقع یک خاک ریزی داشت، یک جبهه ای، یک
تفنگی ، و سر تفنگ به طرف دشمن بود. اما جنگ امروز جنگی است که نه خاک ریزش معلوم
است و نه محلش. جنگ امروز در خانه های ما اتفاق می افتد. الان در جنگ بزرگ تری
هستیم. هرچند که گاهی نگاه ما منحصر به حوزه ی نظامی است، در حالی که جنگ در حوزه ی
فرهنگی در جریان است.
این یعنی انقلاب و جنگ هنوز تمام نشده؟
در حوزه ی فرهنگی نه. الان دیگر چرا دشمن بیاید و در یک خاک ریز ما را شکست بدهد.
چرا که اگر در حوزه ی فرهنگ آمد و ارزش های فرهنگی را گرفت و جانشین و بدیل آن
چیزهایی شد که انقلاب سمتش عوض شد، خوب شکست خورده ایم. من به ذهنم می رسد که امروز
در جنگ سخت تری هستیم. الان مملکت ما هجمه های زیادی دارد، اما در هیچ کدامشان
آماده ی برای جنگ نیستیم؛ تلاش های هدایت شده صورت نمی گیرد. در حوزه ی فرهنگ ما
تقریبا هیچ مقابله ای نداریم.
پس الان وضعیت ما در این جنگ نامریی، وضعیت مهر ۵۹ است؟
درعرصه ی فرهنگ آری، حتی بدتر. چون من در جنگ دشمنم را می دیدم، اما الان نمی بینم.
الان آن دشمنی که تا داخل خانه های ما آمده، دشمن معرفی نشده، دوست معرفی شده. با
این نگاه من معتقدم که در عرصه ی نظامی جنگ ما محدود به آن ده سال می شد، اما به
صورت کلی در عرصه های دیگر با ما جنگی شروع شده که اگر در این عرصه ها موفق شوند،
قطعا نیاز به جنگ نظامی نیست.
پس باید بایستیم برای یک فتح خرمشهر دیگر؟
[می خندد] منتها با همه ی این ها آن قدر ارزش های فرهنگی ما بالاست، آن قدر این ملت
با دین رابطه دارد که نتوانسته اند به این زودی شکستش بدهند.
می گویند شما سال ۵۸ وارد ارتش شدید؟
بله
قبل از آن کجا بودید؟
مدتی کوتاه در حد چند ماه، در جهاد بودیم. هنوز جنگ شروع نشده بود و ما در روستاهای
اطراف قم فعالیت می کردیم؛ حمام می ساختیم و از این نوع کارها که آن زمان معمول
بود.
و بعد به گروه جنگ های نامنظم پیوستید؟
بله. یک مدتی با چمران بودم. در گلف و جبهه ی اهواز. البته آن ها هم منظم
می جنگیدند، منتها تکیه ی بر یک عملیات و یک سری قواعد کلاسیک نبود. هر فضایی که
ایجاد می شد، نیروی انسانی قابلیت هایش را ظاهر می کرد و از فضای غیرقواره ای بهره
می برد؛ از خلاءهای دشمن بهره می برد. مثلا اگر در جایی سی درصد احتمال خطر بود و
نباید می رفت، اگر هفتاد درصد خطر هم می شد می رفت. بعد از این مقطع هم آمدم
دانش گاه افسری.
شما به دانش گاه افسری رفتید، اما این سئوال برای خیلی ها مطرح است که جوان های
بسیجی و بچه های سپاه نظامی گری را از کجا آموختند؟ مثلا حاج همت، یا حسن باقری؛
دانش جویی که از سر کلاس های دانش گاه حقوق به جبهه های جنوب آمده بود و دوشادوش
امیری چون صیاد طراحی می کرد و به هدایت عملیات ها می پرداخت؟
ما می گوییم جنگ دانش گاه بود و واقعا دانش گاه بود. در هم آن روزهای اول ما
آن چنان جنگ را بلد نبودیم. من صحنه ای را از سرلشکر حسنی سعدی شنیدم؛ ایشان و شهید
نامجو و حضرت آقا – که آن زمان نماینده ی حضرت امام بودند – و آقای چمران، در اهواز
یک گروه چند نفره ی گشتی می رفتند و با آرپی جی تانک می زدند.
ممکن بود ما آن روزها این گونه می جنگیدیم، اما به فاصله ی کمی به ترین طراحی ها در
سطح جنگ صورت گرفت که امروز در دانش گاه های خودمان تدریس می شود. ارتباط ها خوب
بود، کیفیت نیروی انسانی خوب بود و نیروهای با اعتقادی بودند. توکل به خدا هم خیلی
بود. در لحظه به لحظه ی روزهای جنگ ما امداد غیبی بود.
از سوی دیگر تعدادی از کسانی که سپاه را ایجاد کردند از نظامی ها بودند، مثلا شهید
کلاه دوز یا شهید نامجو، که یکی از کارهایی که نامجو کرد این بود که اولین دوره ی
ارتش را برد و در سپاه یک دوره ی ۱۵ روزه گذاشت و یک پیوندی ایجاد کرد بین نیروها.
نیروی انسانی باهوش و اتحاد بسیار بالایی که بین سپاه و ارتش بود و اخلاصی که
بچه ها داشتند، در نهایت باعث می شد که بتواند خوب طراحی کنند و از پس کار برآیند.
شما هم در مقاومت مردمی خرمشهر، در آن ۴۵ روز بودید؟
آن زمان در دانش گاه افسری، یک ماه به ما مرخصی دادند و دانش گاه را تعطیل کردند و
ما بلند شدیم رفتیم در سپاه خرمشهر که یادم می آید که آن زمان فرمانده ی ما برادر
نبی رودکی بود. آن جا ما یکی داشتیم به نام موسی زاده که تکواندوکار بود و قهرمان
کشور. در حالی که می توانست عراقی را با تیر بزند، از بالای پشت بام های خانه های
خرمشهر می پرید بین عراقی ها و آن ها را با پا می زد و می کشت.
یکی دیگر از دوستان ما هم محمود امان الهی بود. محمود بچه ی سنندج بود و پدرش که از
پیش مرگان مسلمان بود و داییش به دست اکراد صدانقلاب به شهادت رسیده بودند. بچه ی
خیلی آتشی ای بود و خیلی قشنگ در خرمشهر جنگید و آن جا چهارتا تیر خورد …
چهارتا تیر خورده بود، به پا و شکمش. روی دوشش درجه بود و عراقی ها بی هوش منتقلش
کردند عقب تا تخلیه ی اطلاعاتی اش کنند. حالش بسیار بد بود، آن جا به ش نرسیده
بودند و امیدی به زنده ماندش نبود. شش ماه بعد از اولین مبادله ی اسراء هنوز در
بیمارستان بود تا توانست سرپا بیاید.
بعد از فتح خرمشهر، به مرخصی آمده بودم. گفتند: محمود آمده دانش گاه افسری تا
بچه ها ببیند. حالش اندکی به تر شده بود، اما هنوز می لنگید. با هم قدم زنان
می رفتیم و صحبت می کردیم. گذری رفتیم تا اسرا را ببینیم. ۴۰۰۰ اسیر از اسرای فتح
خرمشهر را به دانش گاه افسری آورده بودند.
آن جا در زمین بستکبال، یکی از اسرا تا ما را دید فرار کرد داخل جمعیت. رفتند و
آوردنش. محمود که او را دید زد زیر گریه. عراقی هم تا او را دید شروع کرد به گریه
کردن و لرزیدن. متعجب مانده بودم. پرسیدم: قضیه چیست؟ گفت: این شکنجه گر من در عراق
بود. در بیمارستان قاشق در زخم های تیر من می کرد؛ می خواست از من حرف بکشد.
گفتم: چه کار می خواهی بکنی؟ گفت: کار با او دارم. دست او را گرفت و به دفتر آورد.
عراقی می ترسید که بکشدش. می گریست. امان الهی می لنگید. زخم های تیرش درد می کرد.
پول داد، رفتند برای او نوشابه و ساندویچ خریدند. عراقی هنوز می گریست.
خدا روحش را شاد کند؛ شهید شد. وصیت کرد که اعضای بدنش را به چند نفر بدند. ۶ سال
پیش شهید شد. شیمیایی بود. زخم های تیرش که خوب شد، باز برگشت به جبهه.
کار ما در خرمشهر که پایان گرفت، به تعقیب متجاوز پرداختیم، و هر چند که تا به حال
ندیده ام کسی که با مبانی نظامی گری آشنا باشد این امر برایش محل شبهه باشد، اما
اصولا چرا ما در داخل خاک دشمن به دنبال تنبیه او رفتیم.
ببینید سیاست دفاعی ما، سیاست دفاع منفعل نیست، بل که بازدارندگی فعال است. آن
آیه ی خیلی زیبایی که بر سینه ی برادران سپاهی ماست سیاست دفاعی ما را ترسیم
می کند: و اعدوا لهم مستطعتم من قوه. دفاع انفعالی در یک نقطه صورت می گیرد، در یک
محل و در آن زمانی که نیاز است. یعنی اگر شش ماه دیگر به ما حمله می شود ما
نمی توانیم امروز از خودمان دفاع کنیم و دست به اسلحه ببریم. ما هر آن زمان که
به مان حمله شده باید دفاع کنیم؛ محلش معلوم است و زمانش.
اما بازدارندگی ریشه های توطئه در هر کجا که هست و ما را تهدید می کند را مورد توجه
قرار می دهد. در آن مقطع ریشه های توطئه داشت تقویت می شد. آن جا دشمن ما نیاز به
زمان داشت و حاضر بود آن مکان را بدهد و برود عقب. می خواست زمانی داشته باشد و در
آن زمان عقب ماندگی هایش را جبران کند. اگر آن موقع ما پای میز مذاکره می نشستیم
قطعا دشمن به گونه ای تقویت می شد که ما وضعیت امروز را نداشتیم و من به ذهنم
می رسد که به ترین کار را کردیم. شرایط آن روز مثل قرآن سر نیزه کردن معاویه بود و
اصلا این نبود که آن طرف با صداقت داشت می گفت و ما از آن غفلتی داشتیم.
که تجاوز مجدد عراق به خاک ما پس از پذیرش قطع نامه در تابستان ۶۷، صحت این
بی اعتمادی مان به ادعای صلح طلبی صدام را به همه نشان داد؟
بله . در عین این که بعد از فتح خرمشهر هنوز جاهایی از خاک ما حتی تا آخر جنگ
دست شان بود. دعوت به آتش بس آن ها صرفا یک تاکتیک بود. ما باید دشمن را تعقیب
می کردیم؛ دشمنی که به مرزهای جغرافیایی ما تجاوز کرده بود و آن جنایات را انجام
داده بود و داشت فرار می کرد. باید او را تعقیب می کردیم و از بین می بردیم. دشمن
فرار نمی کرد که پشیمان شده باشد، فرار می کرد که خود را تقویت کند و دوباره
برگردد. کار عقلایی بود آن بود که انجام دادیم، اگر نمی کردیم باید در عقل مان شک
می کردیم.
جناب دکتر؛ آیا شما در تاریخ هیچ جنگی در عالم به این برخورده اید که به صرف بیرون
کردن متجاوز از بخشی از خاک خودی، دست از تعقیب و تنبیه او بردارند با این توجیه که
او نباید وارد خاک دشمن شد؟
نه. برای هم این است که نظامی ها هیچ وقت این شبهه برایشان مطرح نیست.
ما در این دفاع هشت ساله یا ده ساله، با که می جنگیدیم؟
ما با دنیا می جنگیدیم، جدا عراق نبود. با دنیا می جنگیدیم. از کنسرو بیست کشور که
در سنگر عراقی ها بود تا انواع اسلحه ها تا آن گازهای شیمیایی ، موشک های دوربرد و
انواع فشارها؛ یک روز فرانسه فشار می آورد، یک روز انگلیس فشار می آورد. باید بگویم
که همه ی دنیا آمده بود و خلاصه شده بود در آن جا در جبهه ی عراق. چرا؟ چون ما چیزی
می گفتیم که انسان را بیدار می کرد. چیزی می گفتیم که پایه ی نظام سلطه گر را
می لرزاند. دنیا از این می ترسید. ابهت دنیا به شمشیرش بود. هر که شمشیرش تیزتر بود
حق بیش تری داشت.
جدا هم الان ما عزت داریم. سردم داران آمریکایی گفته اند که سران کشورهای اسلامی
نباید در صحبت هاشان با بسم الله شروع کنند. این یعنی آن ها در حرف زدن هم استقلال
ندارند. می گویند: این ها صلاحیت داشتن نفت را ندارند. اما هیچ زمان این ها را به
ما نمی گویند. چرا؟ چون ما ایستادیم، توکل کردیم به خدا و به تعالیم الهی پای بند
بودیم و عزت را هم خداوند در کنارش داد. سختی کشیدیم، اما با هر سختی آسانی است.
برای لحظاتی عذر می خواهد، و بلند می شود تا به جلسه ای که در سالن کناری بی حضور
او در جریان است سری بزند. امیر مرا به یاد معلم حسابان سال سوم دبیرستانم
می اندازد. نگاهم بر آن سر میز و انبوهی از دارو ثابت مانده؛ کپسول هایی قرمز و
قهوه ای و سپید، و قرص هایی آبی نگ و جعبه هایی با محتویاتی نامعلوم. قبل ترها از
دیگرانی شنیده بودم که جان باز است. حالا در ذهنم تصور می کنم که الان بالای سر آن
امرا ایستاده تا مبادا مسأله ها را از روی دست هم حل کرده باشند.
ماه هایی قبل از فتح خرمشهر و حتی شکسته شدن حصر آبادان، یکی از مهم ترین
پیروزی هایی که در سایه ی اتحاد ارتش و سپاه و با هم راهی نیروهای نامنظم شهید
چمران برای ما حاصل شد، عملیات امام علی علیه السلام و فتح تپه های الله اکبر بود.
آن روزها شما کجای جبهه ها بودید؟
در آن مقطع ما در ابتدای آماده سازی برای عملیات والفجر۴ و در دوپازا بودیم؛ در
منطقه ی مریوان و بانه. یک سال بعد نیروها آمادگی کافی داشتند. ما در عملیاتی هم
چون قادر نیز شش ماه روی ارتفاعات قلاجه در پشت اسلام آباد کار کردیم؛ روزی ۸ تا ۹
ساعت راه پیمایی می کردیم، برخی با دو تیربار یا سه اسلحه.
یکی دیگر از عملیات هامان هم کربلای ۷ در ارتفاعات حاج عمران بود؛ ارتفاعات بسیار
صعب العبوری که دشمن فکر نمی کرد بشود از دو متر برف عبور کرد. منتها بچه ها را ۶
ماه در یک و نیم تا دو متر برف روزی ۸ ساعت تمرین می دادیم و این گونه آن عملیات
توانست موفق شود. و هم آن جا بود که حضرت امام به واسطه ی حاج احمدآقا با
فرمان ده ی یگان تماس گرفت.
والفجر۴ عملیات خوبی بود و ما فقط در کانی مانگا گیر کردیم. در ابتدای کار خیلی
قشنگ پیش رفتیم؛ هفت توانا گرفته شد، سمت راست سورن تا پنجوین گرفته شد و از آن طرف
تا روی کانی مانگا رفتیم. من خودم جزء نیروی عمل کننده بودم که با بچه ها تا روی
کانی مانگا رفتیم. البته نتوانستیم آن جا بایستیم.
خوب این چیزی که شما از والفجر ۴ یا کربلای ۷ ترسیم می کنید، توصیف یک نبرد
عاشورایی و نامتقارن است. اما ارتش یک سازمان کلاسیک نظامی است. چه شد که این
سازمان کلاسیک توانست تا این حد خارج از قواعد کلاسیک و در قواره ی یک ساختار
نامتقارن و بسیجی بجنگد؟
شاید شروع یک جنگ نا هم سان یا نامتقارن از این جا باشد که عدم برابری دو نیرو ما
را به مسیر این گونه جنگیدن بکشاند. به هم این علت اصولا جنگیدن با نیرویی که با
شما از لحاظ امکانات خیلی تفاوت دارد، شما را هدایت می کند به خارج از قواره بودن،
چون اگر بخواهید با آن قاعده با او بجنگید او غلبه می کند. این جاست که فکر شما
برایتان ده ها راه ایجاد می کند.
البته نیروی انسانی ما چ
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 