پاورپوینت کامل با قناری تا طلاییه ۳۲ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل با قناری تا طلاییه ۳۲ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۲ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل با قناری تا طلاییه ۳۲ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل با قناری تا طلاییه ۳۲ اسلاید در PowerPoint :

وارد کلاس شدم. خبری را از بچه ها شنیدم که می گفتند: بسیجیها می توانند در سفر به
جنوب شرکت کنند. برای من که خیلی جالب بود؛ سال قبل هم می خواستم شرکت کنم، ولی
نتوانسته بودم. پیش معاون رفتم و در این مورد سؤال کردم. طبق معمول، تنبل ترین بودم
و خبرها به من دیر رسیده و خیلی از بچه ها ثبت نام کرده بودند؛ از جمله خواهرم که
همان روز فرم ثبت نام را گرفته بود. خواهرم در شیفت صبح بود و من در شیفت بعد از
ظهر. از کلاس ما هم چهار نفر شرکت کرده بودند و تنها یک جای خالی مانده بود که آن
را هم به من دادند. فقط یک روز وقت ثبت نام داشتم. خوشحال با فرم ثبت نام به خانه
رفتم تا خوان دوم را با کسب اجازه از خانواده پشت سر بگذارم. وقتی مسئله را پدرم در
میان گذاشتم، طبق معمول بهانه تراشی می کرد و می گفت: «دختر تنها برود جنوب که چه؟
و وقتی هم توضیح می دادم، می گفت: «من نمی دانم، خودت می دانی.» این یعنی من رضایت
کامل ندارم. ولی مادرم اجازه داد و من هم فرم را پر کردم. روز سه شنبه ما در مصلی
حاضر شدیم. دختر خانم بلبل زبانی شروع به سخنرانی کرد و چند شعر و سرود درباره شهدا
به بچه ها یاد می داد. ما را به گروههایی تقسیم کردند. نام من در دسته پنجم، یعنی
دسته حضرت مریم قرار گرفت.

روی شیشه عقبی اتوبوس، نوشته شده بود: «قناری». ما مانند قناری، پرهایمان را باز
کردیم و «یا علی» گفتیم و سفر آغاز شد. با فرستاد صلوات برای سلامتی آقا امام
زمان(عج) و مسئولین و بچه ها و راننده، و مهم تر از همه، شادی روح شهیدان، آرامشی
بر دلمان حاکم شد و مسئولان در مورد سفر معنوی که آغاز کرده بودیم، صحبت کردند. آن
شب را در اتوبوس گذراندیم. واقعاً شب بدی بود. هیچ کس نمی توانست درست بخوابد. تا
صبح تمام استخوانهای ما خشک شد؛ مانند اینکه روی سنگ خوابیده باشی. اتوبوس توقف کرد
و پیاده شدیم و در مسجد یک روستا نماز خواندیم و حرکت کردیم. کم کم که از تبریز دور
می شدیم، هوا گرم تر، دشتها سبزتر و زیباتر می شدند. عشایری که کوچ می کردند، دیده
می شدند؛ با لباسهای محلی و سوار بر اسب؛ اسبی که من حاضرم یک سال از عمرم را بدهم
و آن را داشته باشم. صخره ها در کنار جاده از سر و گردن هم بالا رفته بودند و
لابه لای آنها گلهای کوچک و چمنهای قد کوتاه رشد کرده بودند. با نگریستن و
اندیشیدن، می توان به زیباییهای این خاک پی برد. وقتی به جاده های کردستان می رسیم،
سوار بر موجهای جاده که انگار قایقها را بالا و پایین می کند و به سوی ساحل حقیقت
می برد، انسان را وادار به تفکر می کند.

نزدیکیهای ظهر به پادگان شهید باکری می رسیم. وسایلمان را برداشته و در آسایشگاه
چهارم مستقر می شویم. همه بچه ها بدو بدو برای انتخاب تخت می روند و من ته اتاق دو،
تخت بالایی را انتخاب می کنم. گوشه های اتاق را تار عنکبوت گرفته و کف زمین پر از
آشغال است. بر روی چوب تختها، تصاویری از شمع، گل، پروانه و نیز شعرهای عاشقانه
دیده می شود که فکر می کنم کار سربازان است. با همکاری بچه ها همه جا را تمیز و
مرتب می کنیم.

وقتی انسان در چنین مکانهایی نماز می خواند، احساس می کند دل به پرواز درآمده و به
خدا نزدیک تر شده است. بعد از نماز و نهار، کلی استراحت کردیم. مسئول وارد اتاق شد
و از ما خواست که آماده رفتن به منطقه عملیاتی فتح المبین شویم. من اولین بار بود
به این مناطق می رفتم و رفتنم از روی علاقه و کنجکاوی بود. خیلی در مورد شهدا
نمی دانستم و در بین دوستان و آشناها نیز شهیدی نداشتیم؛ ولی خیلی دوست داشتم
درباره آنها چیزهایی بدانم. وقتی برای بسیج ثبت نام می کردم، بیشتر به خاطر اردوها
و برنامه هایی بود که برای بسیجیان برگزار می شد؛ ولی بعداً با شرکت در برنامه ها و
نشستهای پایگاه، بیشتر با بسیجیها اشنا شدم. به نظر من انسان باید اول خلق و خوی
بسیجی داشته باشد، بعد نامش را بسیجی بگذارد.

بالاخره به سوی کربلای ایران حرکت کردیم. در بین راه، راننده اتوبوس، نوارهای نوحه
از آهنگران می گذاشت و نیز بچه ها دسته جمعی سرودهایی مانند «کجایید ای شهیدان
خدایی» را می خواندند. مانند سربازهایی که به جبهه های جنگ می روند، مشتاق و پر از
انرژی بودیم. حس عجیبی داشتم و ناراحت از اینکه درباره جایی که می روم، هیچ
اطلاعاتی نداشتم؛ در حالی که هر یک از بچه ها چیزی می دانستند و می گفتند. به خصوص
دو خواهر که در صندلی جلویی نشسته بودند و سومین سفرشان به جنوب بود، وقتی در مورد
پا برهنه روی خاک راه رفتن، می گفتند و سؤال می کردم چرا، با تعجب به من نگاه
می کردند. و من فهمیدم که بسیار از آنها دور هستم، ولی با سخن مداحان و رزمندگان که
می گفتند: این شهیدان هستند که شما را طلبیده اند، دلم آرام می شد و می گفتم: خدایا
هنوز در گوشه ای از دلم هستی و مرا فراموش نکرده ای. اتوبوس ترمزی کرد و مرا از خود
بیرون کشید. به ایستگاه صلواتی رسیدیم و صدای صلوات مانند یک ن

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.