پاورپوینت کامل بیاید زیر بیرق حسین ۱۲ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل بیاید زیر بیرق حسین ۱۲ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۲ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل بیاید زیر بیرق حسین ۱۲ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل بیاید زیر بیرق حسین ۱۲ اسلاید در PowerPoint :

اسمش حسین بود. حسین شریف قنوتی. طلبه بود. نگفته بود مرا چه به تفنگ به دست گرفتن.
دیده بود خرمشهر در خطر است، با جان و دل مانده بود. توی آن شرایط که بنی صدر،
مهمات به خرمشهر نمی رساند، مانده بود و شده بود باعث دلگرمی بچه ها. با یک نگاه
خستگی را از تن بچه ها بیرون می-کرد.

*

خیلی کم می خوابید، سازمان دهی نیروهای شهر، و هماهنگی بین آنها وقت استراحت برایش
باقی نگذاشته بود. غذا هم نداشت با تکه نان خشکیده و مقداری آب سر می کرد. روزی به
او گفتند: «آشیخ عمامه ات را بردار که مزاحم کارت نشود.» گفت: «عمامه کفن من است و
حاضر نیستم برش دارم.» آن قدر کار کرده بود که عمامه سفیدش تقریباً دیگرسیاه شده
بود.

*

یک روز در مقر با نیروهای هماهنگی نشسته بود و صحبت می کرد. دیدیم که یک جوان
رزمنده هجده نوزده ساله می آید به سمت ما. آن چنان خسته بود که تلوتلو می خورد، کم
مانده بود اسلحه اش هم زمین بیفتد. شیخ تا این جوان را دید رفت به سمت وی و او را
در آغوش گرفت و بوسیدش. بعد زانو زد و پاهایش را هم بوسید.

*

شهر در حال سقوط است. به خواهرهای مدافع دستور داده شده که انبار مهمات را خالی
کنند. مقداری از مهمات به مدرسه ای در قسمت جنوبی رودخانه منتقل شد. همه بچه ها
خسته و تشنه بودند. ناگهان شیخ وارد مدرسه می شد. او توانسته بود از عراقی ها یک
نوشابه و یک هندوانه بزرگ و چند آر.پی .جی به غنیمت بگیرد. هر چه به تک تک بچه ها
تعارف کرد که نوشابه را بخورند، گفتند شما تشنه تر هستید، خودتان بخورید. آخر سر هم
خودش نوشابه را خورد و هندوانه را داد به بچه ها.

*

رضا داشت رانندگی می کرد. شیخ هم بغل دستش نشسته بود. سر خیابان چهل متری که
رسیدند، ناگهان دیدند که عراقی ها جلویشان را سد کردند.

رضا گفت: «آقا، اینها عراقی اند!»

شیخ گفت: «سریع برگرد به سمت مسجد جامع.»

موقع برگشتن، ناگهان عراقی ها ماشین را به رگبار بستند. زانوی رضا گلوله

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.