پاورپوینت کامل آخرین روز، آخرین عباس ۲۰ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل آخرین روز، آخرین عباس ۲۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۲۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل آخرین روز، آخرین عباس ۲۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل آخرین روز، آخرین عباس ۲۰ اسلاید در PowerPoint :
۳۲
کمتر پیش آمده از یک پسر بچه بپرسی بزرگ که شدی می خواهی چه کاره شوی؟ و او نگوید:
خلبان. خلبان شدن آرزوی قشنگی است که گرچه در خیلی ها در حد همان آرزو می ماند ولی
خداییش از آن آرزوهای سخت و به نظر، دور از دسترس است که توی این زمونه قحطی همت،
هر که گفت می خواهم خلبان بشوم و بعد بیست ـ سی سال خلبان شد، باید دستش را طلا
گرفت.
*
«عباس اکبری» متولد ۱۳۳۳ ـ قم… هم کار می کرد و هم درس می خواند و هزینه تحصیل
خودش را تأمین می کرد. وضع مالی خانواده آنقدر خوب نبود که عباس را در دبیرستان
ثبت نام کنند. مادرش آمده بود پیش مدیر دبیرستان، اصرار می کرد. آقای مدیر هم
می گفت: «نمی شه!»… می گفت: «این پسر تخسه، شیطانه، سرش بوی قورمه سبزی می ده».
اما اصرار مادر، عباس را پشت نیمکت ها و دبیرستان نشاند.
*
هواپیما که از بالای سرش رد می شد، دیگه می رفت توی خیالات. دست هایش را از هم باز
می کرد، چشم هایش را می بست و هر کس هم صدایش می زد، حالیش نمی شد. علی (برادر
بزرگش) تکانش می داد: «عباس! چه خبرته، بلال هایت سوختند». بلال می فروخت، تازه
قرار بود برود بنایی هم یاد بگیرد. بعدش هم شاگرد یک تعمیرگاه ماشین شد. هر جا کار
بود، عباس بود.
*
به خاطر واریس شدید پاهایش، توی معاینه برای ثبت نام آموزش نیروی هوایی، رد شده
بود. خیلی ناراحت بود. کلی برای آینده اش برنامه ریزی کرده بود. اجازه نمی داد
اینطوری به همین سادگی، گرفتگی چند تا رگ، باعث شکست او بشود. رفت پاهایش را عمل
کرد تا بال پرواز را به دست بیاورد.
*
گر چه در تهران بود، اما در آن زمانه دوست داشت در فضای قم تنفس کند. توی رختخواب
به جای خودش زیر پتو، متکا می گذاشت و یواشکی، شبانه برای مراسم احیای رمضان یا
عزاداری های دهه محرم، خودش را به قم می رساند. می گفت: «نمی دونم آدم چقدر عذاب
می کشه که توی پادگان ایران، یه استوار آمریکایی بر یک تیمسار ایرانی حکومت کنه. تو
نیروی هوایی، از خودمون هیچ اختیاری نداریم».
*
از آنها بود که وقتی کاری از دستش برمی آمد، معطل نمی کرد، امروز و فردا نمی کرد.
همتش را داشت که سریع بلند شود و کار را در نهایت دقت، تحویل بدهد. یک شب آمده بود
مرخصی و فردایش باید برمی گشت. بحث سر این بود که پشت بام خانه، راه پله ندارد.
عباس سریع بلند شد و با یک اندازه گیری رفت بازار. دست پر برگشت و تا دم صبح هم راه
پله، آماده آماده شده بود. مادرش می گفت: آخه تو خلبانی یا بنا؟! برای عباس فرقی
نمی کرد، تازه اگر یک وقت از مرخصی برمی گشت و می دید یکی از همسایه ها بنایی داره،
همانجا ساکش را زمین می گذاشت و آستین بالا می زد.
*
نیت های عباس، عجیب محکم بود. به خاطر لیاقت و استعداد فراوانش، برای یادگیری
دوره های عالی خلبانی به کشور آمریکا اعزام شد و بعد به انگلستان رفت. می گفتند از
دانشجوهای ممتاز آنجا بوده. آمریکایی ها بیشترین ارتفاع پروازشان با اف چهار، سی و
پنج هزار پا بود اما وقتی از عباس امتحان گرفته بودند، عباس تا ارتفاع پنجاه هزار
پا پرواز کرده بود. همان موقع ژنرال حیرت زده آمریکایی گفته بود: «به ایرانی علم
بده، ببی
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 