پاورپوینت کامل با شهادت او به راز بندگی الله رسیدم ;شهید حشمت الله حیدری، از زبان همسرش ۷۴ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل با شهادت او به راز بندگی الله رسیدم ;شهید حشمت الله حیدری، از زبان همسرش ۷۴ اسلاید در PowerPoint دارای ۷۴ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل با شهادت او به راز بندگی الله رسیدم ;شهید حشمت الله حیدری، از زبان همسرش ۷۴ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل با شهادت او به راز بندگی الله رسیدم ;شهید حشمت الله حیدری، از زبان همسرش ۷۴ اسلاید در PowerPoint :
۲۶
ـ تاریخ تولد: ۲۴/۹/۱۳۴۵
ـ کارمند مخابرات
ـ ازدواج با خانم صدیقه باقری: دی ماه ۱۳۷۲
ـ حضور در جبهه: هشت سال
ـ شهادت: ۲۷ آبان ۷۷، بیمارستان ساسان
(۱)
من با خدا معامله کردم. از او خواستم محسن را، محسن سه ساله ام را، از من بگیرد؛
ولی او برایم بماند، در کنارم باشد. سال های سال زندگی کنیم. تعجب می کنید، شاید
خودخواهانه به نظر می رسد. عشق مادر… این عشق افسانه ای به فرزند… اما من دلم
می خواست او کنارم باشد. عاشق هم نبودیم، یک ازدواج سنتی با مراسم خواستگاری و آداب
مخصوص به خودش، اما من عاشقش شدم.
(۲)
ما یک خانواده هفت نفره ساکن زرین شهر بودیم. سال۶۱ پدرم شهید شد. زمستان آن سال
سخت بود. یادم می آید داشتم آماده می شدم به مدرسه بروم، کلاس اول ابتدایی بودم.
سفره صبحانه پهن بود. مادرم قوری و کتری را از روی علاء الدین پایین گذاشت که در
زدند، عمه و دختر عمه ام وارد شدند. به دختر عمه ام گفتم کجا می خواهید بروید؟ چرا
لباس های بیرون را پوشیده اید؟ مگر مدرسه نمی آیید؟ اخم هایش را تو هم کشید و گفت:
مامانم گفته به کسی چیزی نگویم. خیلی دلم گرفت، توی حال خودم بودم که صدای گریه
مادرم بلند شد. یکی در حیاط را می زد. همسایه بود. ناصر را از مدرسه برگردانده بود.
من و ناصر که ده سال داشت، دو تا بچه بزرگ تر بودیم و بقیه کوچک تر از ما… همه به
گریه مادرم به گریه افتادیم. دورش را گرفتیم. با دلهره و نگرانی نگاهش کردیم. پدر
وصیت کرده بود در زادگاهش به خاک سپرده شود. یک ماشین گرفتیم و به «کاکلک» رفتیم.
روز به خاکسپاری برف سختی می بارید. ما همه دور مادر را گرفته بودیم و گریه
می کردیم. هنوز وقتی از خاطرات آن روزها حرف می زند، اشکش می ریزد. می گوید تازه
فهمیدم به خانم زینب کبرا با یتیم های قد و نیم قدش چه گذشت!
خانواده آقای حیدری از مهاجرین آبادان بودند، که محاصره آبادان باعث شده بود به
شهرکرد بیایند. آقا حشمت الله از ناصر بزرگ تر بود، اما دوستی خوبی با او داشت و
شاید حرف های او بود که کمک می کرد ناصر قوی باشد و با سن کمش رفتارهای مردانه
داشته باشد و واقعاً خودش را جانشین پدر احساس کند. وقتی سال ۷۲ به خواستگاری من
آمد، اول خانواده مخالفت کردند. تفاوت سنی شما دو تا زیاد است… اما شناختی که روی
خانواده و خودش داشتند، زود همه همراه شدند. من اما مردد بودم. در آینده ذهنم
تحصیلات بود، دانشگاه، شغل، استقلال مالی. اما ازدواج در هجده سالگی، یعنی باید
وارد زندگی شوی، مسئولیت قبول کنی. مردد بودم یک طرف آرزوهایم و یک طرف آقا
حشمت الله. آیا آدمی مثل او بار دیگر سر راهم قرار بگیرد. به این استدلال که رسیدم
قانع شدم. بهتر این است جواب مثبت بدهم. برادرم ناصر وقتی فهمید جوابم مثبت است،
آمد توی اتاق کنارم نشست و گفت تو بهتر از هرکسی می دانی من چقدر آقا حشمت را دوست
دارم و برایش احترام قائلم. اما دلم می خواهد با آگاهی انتخاب کنی، او مردی است که
هشت سال در جبهه جنگیده. مطمئن باش او تلخی های زیادی در طول این مدت، بسیار بیشتر
از آنچه من و تو در از دست دادن دایی و پدر احساس کردیم حس کرده است. با یک مرد
معمولی خیلی فرق دارد. او چندین بار زخمی شده، توی بدنش ترکش هست. درسته که خطرناک
نیست، اما بالاخره…
حرف های ناصر کاملاً درست بود. با خودم فکر کردم من و او یک وجه مشترک قوی داریم:
با دردهای زندگی خوب آشنا هستیم. پس با هم که باشیم می توانیم درد را فراموش کنیم و
تمام سعی مان این باشد که دیگری شاد و خوشحال زندگی کند.
(۳)
شهرکرد سرد است و زمستان هایش خیلی سخت، اما تابستان هایش بسیار سرسبز و تمیزتر است
و من و او خانه ای نوساز در محله میرآباد را پسندیدیم. خانه ۲۵۰ متر بود. با حیاطی
بزرگ و دوطبقه که بنا بود ما طبقه اول زندگی کنیم. قول نامه رهن و اجاره زود بسته
شد و دی ماه بعد از مراسم بسیار ساده عروسی زندگی من با حشمت الله شروع شد. شاید
تقدیر چنین می خواست من با مرد مهربانی مثل او ازدواج کنم تا جای خالی پدر را که در
کودکی از دست داده بودم، برایم پر کند. اندوه نداشتن پدر که همیشه با من بود و به
خاطر اینکه دلتنگی هایم دردی مضاعف نباشد بر شانه های خسته مادرم اشک هایم در
تنهایی ها و یا شب ها زیر پتو مجال ریختن پیدا می کردند. حالا او با مهربانی که از
اعماق وجودش برمی خواست داشت ذره ذره درد نهفته این سال ها را پاک می کرد.
کارمند مخابرات بود. صبح از خانه بیرون می رفت تا بعد ازظهر که برگردد، برای
برگشتنش لحظه شماری می کردم. وقتی می آمد، از ریزه کارها و اتفاقاتی که آن روز
برایش افتاده بود برایم تعریف می کرد.
با تولد محسن همه چیز خوب بود، بهتر شد. او عاشق زن و بچه بود. تقربیاً بیشتر وقتش
را با ما می گذارند. شب ها که محسن گریه می کرد، خودش آرامش می کرد. به تمام
قلق های بچه وارد شده بود و به من می گفت الآن چه کار کنم تا آرام بگیرد. موقع خواب
او را توی بغل می گرفت و آنقدر می چرخاندش و در گوشش شعر یا لالایی می خواند یا
گاهی با او حرف می زد. خلاصه آنقدر زمزمه می کرد تا محسن مست خواب می شد و بعد با
آرامش او را توی تختش می گذاشت. در تمام پنج شش سالی که کنارم هم بودیم، هیچ وقت
نشد زندگی مان را با دیگران توی فامیل یا دوستانش مقایسه کرده باشیم. شاید اگر
می کردیم خیلی کمبودها داشت، اما هر دو طعم سختی و درد را چشیده و یاد گرفته بودیم
قانع باشیم و این شرایط راحتی و آرامش را با این چیزها خراب نکنیم. تنها چیزی که
ناراحت و کج خلقش می کرد، سردردهایش بود؛ سردردهایی که هفته ای یکی دو بار سراغش
می آمد و عصبی و کم طاقتش می کرد. وقتی سردرد داشت من خیلی مراقب بودم چیزی نگویم
که حساسیتش را برانگیخته کند، چون زود از کوره درمی رفت.
(۴)
چند وقت بود علاوه بر سردردهای گاه گاهش، سفیدی چشمانش زرد شده بود. هی می گفتم چرا
این جوری شده برو دکتر… تا اینکه یک روز توی بازار موقع خرید یک دفعه گفت «صدیقه
انگار یک نخ توی چشمم است، خیلی اذیت می شم. خم شد، من خوب توی چشمش را نگاه کردم،
فوت کردم، گفتم نه توی چشمت که چیزی نیست. صبح روز بعد که از رختخواب بلند شد، گفت
دیشب از بینی ام، دهانم، گلویم آنقدر خون رفت. من خیلی هول کردم، گفتم تو را به خدا
برو دکتر، با خودت اینجوری نکن. ظهر دو روز بعد، از آزمایشگاه آمد منزل. مادرم گفت
چی شد آقا حشمت؟ گفت: نمی دانم وقتی برگه آزمایش منو دیدند به هم نگاه کردند، بعد
در گوشی حرف زدند و یکی شون گفت: فعلاً اصلاً پشت فرمان ماشین رانندگی نکن. مادرم
گفت: یعنی چه؟ خوب نگفتن چی شده؟ خنده ای کرد، خنده ای که نارحتی و نگرانی توش بود،
اما می خواست به بقیه بگوید که مهم نیست. گفت فکر کنم حاج خانم سرطانی، چیزی گرفتم.
مادرم زد پشت دستش و گفت خدا نکند، بلا دوره… من و محسن را با خودش نبرد. گفت
میروم دکتر بعد می آیم دنبالتان. بین راه خیلی حالش بد می شود و مستقیم می رود منزل
مادرش. می گوید هیچ جا را نمی بینم که برادرش آقا آیت الله سریع رساندش بیمارستان
شهرکرد و آنجا بستری می شود. همه چیز از همین جا شروع شد. در بیمارستان نتوانستند
تشخیص بدهند چه اتفاقی برایش افتاده. بردیمش اصفهان و از آنجا آزمایش هایش شروع شد.
آزمایش مغز استخوان، آزمایش ساعت به ساعت خون، M.R.I و… من می فهمیدم که تمام
سعی اش را می کند، حوصله به خرج می دهد آرام باشد تا مراحل درمان انجام شود، اما از
درون فشار زیادی را تحمل می کرد. حساس شده بود. با کوچک ترین حرفی به هم می ریخت.
خلاصه باید خیلی حواسمان می بود که نارحتش نکنیم. غروب پنچ شنبه بود. یکی دو روزی
می شد که از بیمارستان مرخص شده بود، اما استراحت داشت. کار کردن برایش غدغن شده
بود. پلاکت خونش که می آمد پایین، دوباره بیمارستان بستری می شد. نماز مغرب و عشا
را که خواند گفت: صدیقه مفاتیح الجنان بیاور با هم کمیل بخوانیم. مفاتیح را جلویش
گذاشتم و منتظر شدم. کمی مکث کرد و گفت: بخوان. گفتم شما بخوان. گفت نه نمی توانم.
و من شروع کردم. دعا که تمام شد همان طور نشسته از سر سجاده رفت عقب و به پشتی تکیه
کرد. بعد نگاهم کرد. نگاهش خسته بود و مستأصل. چند لحظه هر دو ساکت بودیم. بعد شروع
کرد به صحبت: از بیمارستان که رفتم خونه خواهرم، توی یک اتاق تنها بودم. برای خودم
زیارت عاشورا خواندم. خیلی گله کردم از امام حسین(ع)… از خدا… من که بیشتر
دوست هام شهید شده بودند، من که اینقدر آرزوی شهادت داشتم… من که اینقدر از تو
خواسته بودم… گریه امانش را برید. من هم به گریه افتادم. سعی کردم جلوی خودم را
بگیرم. نگاهم را از صورتش دزدیدم و به گل های قالی خیره شدم و او ادامه داد… حالا
باید اینطور توی بستر بیماری ذرّه ذرّه آب بشم و منتظر مرگ بمانم. اون موقع هیچ کس
نمی دانست بیماری او از آثار شیمیایی است. من با بغض گفتم: اولاً دیگه هیچ موقع از
مرگ حرف نزن، تو خوب میشی؛ دوماً، خدا و امام حسین(ع) خوب می دانند تو با چه نیتی
رفتی جبهه، کارَت بی اجر نمی ماند…
حرف مرا برید و با تشر و صدای بلند در حالی که گریه می کرد گفت: من این حرف ها
حالیم نمی شه! من فقط آرزو داشتم شهید بشم…
در حالی که زبانم بند آمده بود… هاج و واج نگاهش کردم و دیگر چیزی نگفتم.
راستش را بگویم دلم ریخت پایین، ته دلم خالی شد. زندگی شاد و شیرینم را می دیدم که
چه طور مثل یک قطعه یخ ذرّه ذرّه با حشمت الله آب می شود. روزهای سختی در پیش بود و
من نمی خواستم این واقعیت را قبول کنم. درست مثل بچه هایی که می دانند غروب شده و
شب نزدیک است. اما باز بهانه ای برای دیرتر نوشتن مشق هایشان پیدا می کند و من تا
روزی که حشمت شهید شد، همین حال را داشتم و او نگرانم بود.
(۵)
شاید اگر تغییرات او را بعد از اینکه فهمید بیماری اش به خاطر آثار شیمیایی بوده
نمی دیدم، هیچ وقت باور نمی کردم بین مرگ و شهادت این قدر فاصله هست. حس ما تغییر
نکرده بود. من، مادرش و برادرش. ما در هر صورت داشتیم او را از دست می دادیم و
نمی خواستیم این طور باشد، اما او آرام گرفته بود، آرامشی عجیب! سه چهار ماهی از
مریضی اش می گذشت. خیلی درد می کشید. شب ها نمی خوابید. اما دیگر شکایتی نداشت. با
محبت های بی اندازه دیگران (این را بخور، این را بپوش و…) از کوره در نمی رفت و
به همه این فرصت را می داد که به او محبت کنند. این همه آرامش و رضایت او بیشتر مرا
نگران می کرد. یک روز خواهرش به من تلفن کرد و گفت: «صدیقه جان کسی را به ما معرفی
کردند که دعا می خواند. می گویند دعایش گیرا است. درد را تسکین می دهد. من و مادر
جرئت نمی کنیم به حشمت الله بگوییم. به حرف تو بیشتر گوش می دهد. باهاش صحبت کن. من
از خدا خواستم. شروع کردم مقدمه چینی: آره، می گویند خیلی آدم درستی است. تا حالا
به خیلی ها کمک کرده و… اما او قبول نمی کرد. می گفت من درد ندارم. گفتم یعنی چه؟
برای همین در عرض سه ماه وزنت نصف شده، یک نگاه توی آینه به خودت بینداز…، حرفم
را ادامه ندادم. رفتم کنارش نشستم، با مهربانی نگاهش کردم و گفتم «به خاطر من و
محسن قبول کن» و او مثل کودکی مطیع سر تکان داد.
روز بعد برادرش همراه مادر و خواهرش، مرد دعاخوان را آوردند. او و حشمت الله رفتند
توی یک اتاق و ما همه توی حال منتظر ماندیم. بعد از نیم ساعت دیدم هر دو با هم از
اتاق آمدند بیر
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 