پاورپوینت کامل ببخشید! شهدای اینجا عکس هم ندارند… ۵۹ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
4 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل ببخشید! شهدای اینجا عکس هم ندارند… ۵۹ اسلاید در PowerPoint دارای ۵۹ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل ببخشید! شهدای اینجا عکس هم ندارند… ۵۹ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل ببخشید! شهدای اینجا عکس هم ندارند… ۵۹ اسلاید در PowerPoint :

۳۶

اشاره

قله سنگ سفید در سینه خود خاطرات فراوانی از مظلومیت مردان خمینی(ره) دارد. در یک
عملیات هجده نفر از نیروهای سپاهی و بسیجی در حین استراحت روی قله غافلگیر می شوند.
دموکرات ها دست و پایشان را می بندند و از روی قله به پایین پرت می کنند.

علی پشت سر من غلت می خورد. او ناراحتی کمر داشت و نمی توانست زیاد غلت بخورد.
نزدیک سنگ که رسید بلند شد تا سنگر بگیرد. از پشت به او تیر زدند. علی همان جا سمت
راست و کنار دست من رو به قبله دراز کشید و اسلحه اش را به آرامی زمین گذاشت و
شهادتین را زمزمه کرد.

من هم زخمی بودم. جمعاً سیزده گلوله به بدنم اصابت کرده بود. تنها پایم شش گلوله
خورده بود. پای چپ، پای راست، دست و صورتم، همه گلوله خورده بود. هاشم هم ابتدا از
ناحیه بازو مجروح شد، بعد سینه و کنار قلبش تیر خورد. دست های مرا گرفته بود و
می فشرد.

طرف راستم دو شهید، طرف چپم دو شهید و پایین پا یک شهید. سکوت سنگینی حکمفرما شده
بود. تنها صدای قدم های دو نفر را می شنیدم که جلو می آمدند. چشمانم را بستم و دیگر
تکان نخوردم. آن دو نزدیک آمدند. یک لحظه احساس کردم بالای سر ما هستند. به ترتیب
شروع کردند به تیر خلاص زدن. ابتدا روی جنازه شهید کوهی رفتند.

پرده دوم: جبهه ای در کمین

شب یلدا بود. در کامیاران مهمان صفای خانه اش شدیم. به گرمی به پیشوازمان آمد. با
هندوانه پذیرایمان شد. دستی نشان دار از تیر و ترکش، دستمان را فشرد. بر خود
بالیدیم و نشستیم. نوای نرم نوحه ای ما را به سمتی می کشاند؛ گوشه ای از جنس غربت،
جبهه ای در کمین. آرام آرام در خلسه انتظار فرو رفتیم و گوشمان محیای شنیدن شد. گله
کرد که چرا این قدر دیر؟! عذر آوردیم که راه دور بود و کوچه ها غریب. آهی کشید و
گفت: «آه از مظلومیت بچه های کردستان!»

رمضان علی خانی، بارها لحظه آخر را چشیده است؛ آن گاه که برمی خیزی و دست بر سینه
می گویی: «السلام علیک یا اباعبدالله». یکی از این لحظه ها را ورق می زنیم.

سال ۱۳۶۳ بود و من یک رزمنده بسیجی در گردان ضربت حضرت رسول(ص) سپاه کامیاران بودم.
پنجم تیرماه به گردان خبر رسید که تعدادی از عناصر گروهک ضد انقلاب در محور کشکی ـ
کامیاران، در منطقه ای به نام سنگ سفید مستقر شده اند و در آنجا آزادانه به
فعالیت های مخرب خود مشغول اند. قله سنگ سفید در سینه خود خاطرات فراوانی از
مظلومیت مردان خمینی(ره) دارد. در یک عملیات هجده نفر از نیروهای سپاهی و بسیجی در
حین استراحت روی قله غافلگیر می شوند. دموکرات ها دست و پایشان را می بندند و از
روی قله به پایین پرت می کنند. بعد که ما رفته بودیم، آثار خون های سوخته بچه ها
هنوز روی سنگ های کوه سفید پیدا بود.

فرماندهی گردان دستور داد یک گروهان از نیروهای زبده برای پاکسازی منطقه آلوده
آماده شوند. گروهان آماده شد و حدود ساعت یک بعد از ظهر به سمت منطقه مورد نظر حرکت
کرد. ابتدا به روستای بُزوَش رفتیم. آنجا تعدادی از نیروها از ما جدا شدند. بُزوَش
به خاطر ارتفاع بلندش این امکان را به بچه ها می داد که بتوانند بر منطقه مورد نظر
تسلط کامل داشته باشند. من با سی نفر باقی مانده به سمت روستای کاشتر حرکت کردیم.
وارد روستا شدیم. مردم روستا به استقبال ما آمدند و با نان و دوغ از ما پذیرایی
کردند. مدتی آنجا ماندیم و بعد از رفع خستگی به سمت قله سنگ سفید راه افتادیم.
بچه هایی که از روستای بُزوَش به سمت سنگ سفید می آمدند بر دشمن مسلط می شدند، ما
هم از پایین به سمت قله می رفتیم تا بتوانیم دموکرات ها را به محاصره کامل خود
درآوریم. گزارشی که به سپاه رسیده بود، از حضور حدود ده نفر از عناصر دموکرات خبر
می داد. ما هم با توجه به برتری نفری آماده هرگونه درگیری با آنها بودیم.

فصل برداشت جو بود. در مسیر حرکت به سمت قله به یک زن و پیرمرد برخوردیم که از درو
جو برمی گشتند. پیرمرد از ما پرسید: «کجا می روید؟» گفتیم: «به سمت قله سنگ سفید.»
گفت: «می شه از اینجا نروید؟» گفتیم: «چرا؟ مگه خبریه؟» گفت: «حالا من می گم از
اینجا نروید، آخه سربالایی است، خسته می شید.» گفتیم: «نه عمو، نترس، اگه از داخل
باغ شما رد شدیم، مطمئن باش به میوه ها دست نمی زنیم.» گفت: «ای آقا، میوه چه قابلی
داره، بفرمایید همه مال خودتون، من برای میوه ها نمی گم، برای خودتون می گم».
پیرمرد با زنش از ما گذشت و رفت. او جرئت نداشت به ما بگوید که دموکرات ها در اینجا
مستقر شده اند؛ چون اگر ما مسیر را عوض می کردیم، دموکرات ها می آمدند و او را
می گرفتند و می کشتند. آنها می دانستند که ما تا این نقطه آمده ایم و در این مسیر
به هیچ کس جز این پیرمرد و زن برنخورده ایم که خبر حضور آنها را به ما بدهد. ما با
شک و تردید به راهمان ادامه دادیم و تا حدود وسط قله رفتیم.

فرمانده گروهان علی فریدی بود. با یک راهنما به نام علی اکبر باجلانی که از افراد
تسلیمی دموکرات بود و از یگان ویژه مأمور شده بود ما را راهنمایی کند، به سمت قله
حرکت می کند. نزدیک سر قله دموکرات ها جلوشان را می گیرند. آقای فریدی از فرصت
استفاده کرده و خودش را عقب می کشاند. اما باجلانی رودرروی دموکرات ها قرار
می گیرد. راه گریزی نیست. باجلانی اینقدر به دموکرات ها نزدیک شده بود که با
فرمانده آنها به راحتی صحبت می کرد. فرمانده دموکرات ها می گوید: «فلانی، تا کجا
دنبال ما هستی؟ حالا نیرو آوردی برای ما؟!» و همان جا او را شهید می کنند.

صدای تیراندازی که آمد، خودمان را به سینه کوه رساندیم. ما شش نفر بودیم که جلوتر
از بقیه حرکت می کردیم. یک لحظه دیدیم نیروهایی که عقب ما هستند، عقب نشینی
می کنند. ما بی خبر از همه جا در سینه کوه پناه گرفته بودیم. شروع به صدا زدن
بچه ها کردیم؛ اما مثل اینکه صدایمان را نمی شنیدند و همچنان به عقب نشینی خود
ادامه می دادند. خبری از اطرافمان نداشتیم، نمی دانستیم چه می گذرد. بی سیم هم
نداشتیم. از تعداد دموکرات ها نیز اطلاع دقیقی در دستمان نبود. ما فکر می کردیم
تعداد آنها ده نفر است که حتی اگر مواد منفجره به خود ببندند، کاری از پیش
نمی برند. ما سی نفر بودیم. کاری از دستشان برنمی آمد، اما بعداً فهمیدیم که
تعدادشان صد نفر بوده است.

درگیری شروع شد و حدود سه ساعت ادامه داشت. نیروهایی که از سمت روستای بُزَوش به
طرف کوه سفید می آمدند نیز در کمین دموکرات ها گرفتار شده بودند. یکی از بچه ها به
نام علی اکبر رستمی همان جا شهید می شود. ما کاملاً محاصره شده بودیم. نه
می توانستیم به جلو برویم و نه به عقب برگردیم. حجم آتش بسیار بالا بود. ما هم هر
از چندگاهی گلوله ای به سمت قله شلیک می کردیم. دو تا از بسیجی ها به نام رجبعلی
نوری و غلام عمرملی، تیربارچی بودند. آنها پشت صخره ای سنگر گرفته بودند و به شدت
سر قله را تیرباران می کردند. حقیقتاً امان دموکرات ها را بریده بودند. جُم
می خوردند تیربار آنها را می زد. رجبعلی و غلام دو بسیجی ورزشکار بودند. هر گاه
عملیات می رفتیم و بچه ها دیگر نمی توانستند ادامه دهند، این دو جوان، اسلحه بچه ها
را روی کول می گرفتند و می آمدند. اینها حدود سه هزار فشنگ با خودشان آورده بودند و
این قدر به تیراندازی ادامه دادند تا اینکه فشنگ در لوله تیربار گیر کرد. دیگر کاری
از دستشان برنمی آمد. آنها تیربار را همان جا زیر سنگ پنهان کردند و با کلاش شروع
به تیراندازی کردند. بعدها که یکی از دموکرات ها تسلیم شد، گفت: «اگر تیراندازی
همین طوری ادامه داشت، عقب نشینی می کردیم.»

دلیل اینکه ما خیلی دیر عقب نشینی کردیم این بود که منتظر رجبعلی و غلام بودیم.
گفتیم این مردانگی نیست آنها را جا بگذاریم و برویم. خدا را گواه می گیرم که ما
می توانستیم قبل از اینکه محاصره شویم، عقب نشینی کنیم؛ اما فقط برای پشتیبانی از
این دو بچه بسیجی که با جدیّت تمام تیراندازی می کردند و دشمن را تحت فشار قرار
داده بودند، مانده بودیم. بالاخره با از دست دادن تیربار، دموکرات ها این قدر به ما
فشار آوردند که ناچار چند صد متری پایین تر رفتیم. آتش به گونه ای بود که حتی
نمی توانستیم بلند شویم. بلند می شدیم، ما را می زدند. با غلت خوردن، خودمان را
پایین کشیدیم. من بودم، علی کوهی بود و هاشم فریدی. یکی دیگر از بچه ها زودتر از ما
خودش را به پایین رساند و جان سالم به در برد. حدود دویست متری که به طرف پایین غلط
خوردیم در پشت سنگ کوچکی سنگر گرفتیم. مولا مراد رشیدی هم قبل از ما خودش را آنجا
رسانده بود. او از سمت دیگری آمده بود. علی پشت سر من غلت می خورد. او ناراحتی کمر
داشت و نمی توانست زیاد غلت بخورد. نزدیک سنگ که رسید بلند شد تا سنگر بگیرد. از
پشت به او تیر زدند. علی همان جا سمت راست و کنار دست من رو به قبله دراز کشید و
اسلحه اش را به آرامی زمین گذاشت و شهادتین را زمزمه کرد. تیر به قلبش خورده بود.
نگاهی به ما کرد و به هاشم گفت: «مواظب بچه هایم باشید. من دیگه رفتم. خداحافظ!»
همین طور که صحبت می کردیم، گفتیم: «ناراحت نباش، هیچی نیست» نمی دان

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.