پاورپوینت کامل وقتی آمدیم که رفته بودی! ۳۲ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل وقتی آمدیم که رفته بودی! ۳۲ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۲ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل وقتی آمدیم که رفته بودی! ۳۲ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل وقتی آمدیم که رفته بودی! ۳۲ اسلاید در PowerPoint :
۱۶
به مناسبت شهادت غریبانه سید مراد موسوی
اشاره
سید مراد سبکبال در انتظار پرواز ماند، هرگز حاضر نشد معامله ای را که با خدا کرده
است با چیز دیگری معاوضه کند، نه خانه ای ساخت و نه مالی اندوخت و نه در انتظار
پاداشی از نهاد و ارگانی و سازمانی بود. بیماری اش که تشدید شد، دست زن و بچه اش را
گرفت و به روستای محروم و مستضعف خود بازگشت و در گوشه ای فقیرانه با امکانات ناچیز
با خدا و خانواده اش خلوت کرد.
نمی دانم چرا وقتی که دستگاه اکسیژن کنار قامتی بلند می رود و خزان برگهای سبزش را
به زردی می کشاند به سراغ آنها می رویم؛ اما سید از آن کسانی بود که در بستر بیماری
به سراغش نرفتیم؛ وقتی رسیدم دو فرزندش با او خداحافظی کرده بودند و او شهادت را در
آغوش کشیده بود.
سید مراد با آنکه در خانواده ای فقیر دیده به جهان گشوده بود، بسیار عزیزانه زندگی
می کرد و چنان از شبهات دوری می جست که در کودکی هم از خوردن گردویی که به نظرش
می آمد آبی بیش از آب دیگر باغ ها، به ناحق خورده، پرهیز می کرد.
زندگی فقیرانه موجب نشد تا تحصیلاتش را که با موفقیت ادامه می داد ترک نگوید و برای
ترویج مکتب جدش به حوزه نیاید، او به حوزه علمیه قم گام نهاد تا روزنه روشنایی
نهادش را به پنجره ای بزرگ و رو به خورشید حضرت حجت(عج) تبدیل کند و خود را فانی در
رازهایی کند که بسیاری از آن بی خبر بودند، سید در حوزه به تعبد و تقوا و مراقبه و
محاسبه شهرت داشت.
برای سید مراد، فقر و غنا، پیروزی و شکست و… مهم نبود، تلاش و تکاپوی او فقط و
فقط رسیدن به معرفت حقیقی بود و بس، اصلاً چشمداشتی به پاداش مادی و تشویق ظاهری
نداشت، چه آن روزی که از همه چیزش گذشت و به حوزه آمد و چه آن روزی که تفنگ به دوش
گرفت و به جبهه رفت و چه آن روزی که در نهادهای حوزوی چون دفتر تبلیغات اسلامی حوزه
علمیه قم و سازمان حوزه و مدارس علمیه خارج از کشور، چون سربازی بی نام و نشان
مشغول به خدمت شد.
از زندگی طلبگی لذت می برد و همواره از روزهای حماسه و خون به عنوان بهترین خاطرات
زندگی اش یاد می کرد. هنوز خاطره روزها و شب های او در جبهه هم از بهترین خاطره های
دوستانش به شمار می رود. یکی از همرزمانش می گوید: «مداحی های سید مراد برای
بچه های جبهه سوز و گداز عجیبی داشت».
یکی دیگر از هم سنگرانش می گوید: «سید مراد صبح زود که از سنگر بلند می شد، قبل از
آنکه ما از خواب بیدار شویم پوتین های بچه ها را واکس می زد و لباسهایشان را
می شست».
به لذت های زودگذر زندگی و بلندپروازی ها و تن پروری ها به چشم حقارت می نگریست و
هرگز اجازه نمی داد تا چنین بندهایی او را از پرواز به سوی معبودش باز دارد، بسیار
مواظب بود تا پولی شبهه ناک وارد اموالش نشود، او که در راه اندازی بیمه طلاب نقشی
وافر داشت هرگز هیچ گامی را برای بیمه شدن خود و فرزندانش برنداشت!
«سید مراد موسوی» که پس از پنجاه ماه حضور در جبهه های نور سرانجام پس از سال ها
درد و محنت ناشی از صدمات شیمیایی، به دیار ملکوت پر کشید. او لحظات آخر را با تبسم
و لبخند سپری کرد، به گواه پزشکان معالج سید مراد در سخت ترین لحظات یک جانباز
شیمیایی یک لحظه لب به شکوِه نگشود. او بر امر به معروف و نهی از منکر تأکید داشت
تا جایی که روزی به یکی از پرستارها که موی سرش بیرون بود گفت: «ما برای حجاب
انقلاب کردیم.»
سید مراد سبکبال در انتظار پرواز ماند، هرگز حاضر نشد معامله ای را که با خدا کرده
است با چیز دیگری معاوضه کند، نه خانه ای ساخت و نه مالی اندوخت و نه در انتظار
پاداشی از نهاد و ارگانی و سازمانی بود. بیماری اش که تشدید شد، دست زن و بچه اش را
گرفت و به روستای محروم و مستضعف خود بازگشت و در گوشه ای فقیرانه با امکانات ناچیز
با خدا و خانواده اش خلوت کرد.
او که در سال ۱۳۴۶ در روستای دره نی علیا از توابع شهرستان بهبهان در خانواده ای
فقیر دیده به جهان گشود، در سال در عملیات کربلای چهار واقع در جزیره مینو
شیمیایی شده بود که پس از تحمل سالها درد و رنج، سرانجام در ۲۷ بهمن ماه ۸۵ به
یاران شهیدش پیوست، بمب های شیمیایی چنان رمق از تن خاکی اش گرفته بودند که هنگام
وداع با عالم خاک در گلزار شهدای قم فرزندانش او را نشناختند.
از او دختری به نام «سیده قدسیه» و پسری به نام «سید محمد قائم» به جای مانده است.
وصیت کرده است که پسرش طلبه شود، او که با هشت حکایت، حکمت های متعالی اسفار آسمانی
را برای عصرها و نسل ها با قلمی اشراقی و در کتابی به نام «فتوحات عرفانی جبهه»
نگاشته است، بر سنگ قبرش این بیت شعر به چشم می خورد.
در این سرای دلم تنگ شد، خوشا پر و بالی
کجاست پنجره باز و دلگشای شهادت؟
باور کنید
یک لحظه تلخ و از یادنرفتی از شب عملیات والفجر هشت
علی مهر
من فقط گفتم: «خب!»
گفتم: «خب، پس…»
نه، «پس» هم نگفتم. فقط گفتم: «خب!» همین. قرارمان همین بود. منور که می زدند آب
می شد مثل آینه. حتی جهیدن پشه ها روی آب را هم می شد دید. نور منورها را
برمی گرداند. گفته
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 