پاورپوینت کامل او می خواست جور دیگری زندگی کند ۷۵ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل او می خواست جور دیگری زندگی کند ۷۵ اسلاید در PowerPoint دارای ۷۵ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل او می خواست جور دیگری زندگی کند ۷۵ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل او می خواست جور دیگری زندگی کند ۷۵ اسلاید در PowerPoint :

۳۹

۱

توی محله «خسروی نو»ی مشهد، همه، چراغچی ها را می شناختند؛ می دانستند دم حمام شاه،
سر بازار سرشور، یک حیاط هفتصد متری، سه طبقه و خیلی بزرگ هست که منزل چراغچی هاست.
از خیلی قدیم ها، هر غروب و هر سحر، پشت درپشت این خانواده، کارشان این بود که
بروند مسجد گوهرشاد و چراغ های گازی و نفتی را تمیز و روشن کنند؛ به همین خاطر،
مردم به آنها می گفتند چراغچی و این اسم رویشان ماند. این طایقه خیلی اهل تفریح و
وقت گذرانی های معمول در خانواده های پر جمعیت آن موقع نبودند.

زیر گنبد امام رضا(ع) یک اتاق بود که علما و بزرگان حرم، آنجا جمع می شدند. پدر
بزرگ، پای سماورشان می نشست و همیشه به پسرش می گفت: «غلامرضا جان! برای تمیز کردن
چراغ ها بچه ها را هم با خودت بیاور حرم. بگذار پسرها توی این رواق ها بزرگ بشن.»

غلامرضا، خوش اخلاق، خنده رو و بچه دوست بود. دلش می خواست زن و فرزندانش در راحتی
و رفاه زندگی کنند. به همین خاطر به غیر از خادمی حرم، یک مغازه شیشه بری هم داشت
که کار و بارش ـ به قول خودش به برکت آقا امام رضا(ع) ـ خوب می چرخید.

«فخری معین درباری» پانزده سال داشت که با او ازدواج کرد و سال ها بعد، وقتی
غلامرضا توی این دنیا نبود، برای نوه هایش از او تعریف می کرد:

ـ حاجی، خیلی زن و بچه اش را دوست داشت. وسط چله زمستان که هوا خیلی سرد می شد،
می آمد کنار حوض. وقتی من یخ حوض را می شکستم، او تندتند ظرف ها و لباس ها را آب
می کشید. به من می گفت تو اذیت می شوی. البته حاجی هر کاری برای من کرد، نباید به
گوش مادرش می رسید و یا نباید می دید. چون آن موقع ها زشت بود مردها از این کارها
بکنند.

من هم حاج غلامرضا را خیلی دوست داشتم. همیشه می خواستم به دلش راه بروم. او بچه
دوست داشت و من سال در میان حامله بودم. تمام تفریح و سرگرمی ام، بچه ها، حاج
غلامرضا و مجالس روضه و مولودی اهل بیت(ع) بود.

اگر مجلس مهمانی می رفتم، سر شب منزل بودم. چون نمی خواستم بعد از حاجی خانه باشم.

۳

غلامرضا، نه تا بچه داشت که در آن خانه بزرگ، با ده ـ پانزده تا اتاق، اندرونی،
بیرونی، زیرزمینی ها و حیاط پر از نارشی، برای همه به اندازه کافی جا داشت.
ولی الله بچه سوم بود که مهر سال ۱۳۳۷ به دنیا آمد. موقع تولد، چهار کیلو وزن داشت.

تعداد بچه ها زیاد بود و از صبح تا غروب، از سر و کله هم بالا می رفتند و شوخی و
شیطنت می کردند. غلامرضا و فخری کمتر به رفتارهای تک به تک آنها دقت می کردند. اما
بعد از ظهرهای تابستان که همه بچه ها روی سه تختی که زیر سایه درخت ها گذاشته شده
بود، می نشستند و تندتند و با ولع، هندوانه خنک می خوردند. فخری یک بار چشمش به
ولی الله می افتاد که گلدان های شمعدانی توی طاقچه های حیاط را با حوصله و دقت آب
می داد. بعد رو به غلامرضا می کرد و می گفت: «حاجی، این بچه خیلی باحوصله و عاقل
است. با پسرهای دیگرت فرق دارد.» غلامرضا لبخند می زد و سر تکان می داد.

ولی الله که هفت ساله شد، فرستادنش مدرسه حاج آقا عابدزاده که آن موقع هشت مدرسه
مذهبی در مشهد داشت؛ از اول دبستان تا دبیرستان. ولی الله، هم درس می خواند و هم
بعد از ظهرها همراه غلامرضا می رفت در مغازه شیشه بری. غلامرضا دو کارگر داشت.
احتیاجی به کمک پسرها نداشت، اما عقیده داشت بچه هایش باید مرد بودن را یاد بگیرند.
می گفت: جوهر مرد، کار است. پولی را که غلامرضا به ولی می داد، تمامش صرف خرید کتاب
می شد. اتاق ولی در قسمت بیرونی منزل، طبقه دوم قرار داشت. اتاق، یک گنجه بزرگ داشت
که کتاب ها را مرتب داخل آن می چید. او دانش آموز رشته ریاضی فیزیک بود، اما موضوع
کتاب هایش همه فلسفی و دینی بودند: «کلیات فلسفه» اثر ریچارد پاپکین، «فلسفه چیست؟»
اثر استرول، «علم چیست؟»، «فلسفه چیست؟» اثر ستوده، «مبانی ایدئولوژی»، «اصول فلسفه
و روش رئالیسم»، «هنر انسان بودن»، «وارستگی از خود»، «مارکسیست ها چه می گویند؟»
«نگاهی به تاریخ جهان» جواهر لعل نهرو، «نگاهی به تاریخ نیم قرن اسلام» (دوره هشت
جلدی)، «مغازی، تاریخ جنگ های پیامبر»، «هنر اسلامی» ارنست کوئل، «جنگ بی پایان» از
میچل کلر و…

جلال آل احمد و دکتر شریعتی را خیلی دوست داشت و هر چه کتاب و جزوه از آنها به دستش
می رسید، با ولع می خواند.

توی مدرسه شاگرد خوبی بود. معلم ها خیال می کردند ولی الله چراغچی، با آن نمرات
بالا و کم حرف بودنش از آن بچه درسخوان های درجه یک است که همه وقتش را برای حل
مسئله های جبر و مثلثات و فیزیک می گذراند؛ اما این طور نبود. ولی درس را همان جا
توی کلاس یاد می گرفت. همیشه می گفت: «لااقل شش ساعت را در مدرسه گذراندن، باید
برای یاد گرفتن کافی باشد. بقیه روز، کارهای دیگر برای انجام دادن هست.»

کتاب خواندن و دوچرخه سواری، بهترین تفریح او بود که با هیچ چیز عوضشان نمی کرد.
همان سال های اول دبیرستان، رفت ثبت نام کرد و گواهینامه دوچرخه سواری گرفت.
تابستان ها نزدیک غروب که هوا خنک می شد، دوچرخه اش را برمی داشت و می رفت توی
خیابان های خلوت پر درخت. طبیعت را دوست داشت. گاهی وقت ها ممکن بود یک دست شستنش
توی حیاط، یک ساعت طول بکشد. چون نگاهش می رفت دنبال خیارها، زردآلوها، سیب ها و
میوه های رنگارنگی که توی حوض آب روی هم ریخته بودند تا خنک شود؛ معمولاً این طور
وقت ها صدای مادر بلند می شد که پشت هم می گفت: «غذا سرد شد. کجایی پسر؟»

۴

چندین سال می شد که برق آمده بود و کولرهای بزرگ روی پشت بام ها اتاق ها را خنک
می کرد. خانه قدیمی و زیبای آنها حالا لوله کشی آب گرم و سرد داشت. برادرها که همه
جمع شده بودند کنار پدر، سخت کار می کردند تا هر کدام بتوانند روی پای خودشان
بایستند: ازدواج کنند و صاحب زندگی ای در شأن خانواده چراغچی ها بشوند.

اما ولی می خواست جور دیگری باشد. دلش می خواست زندگی اش با همه فرق بکند. احساس
می کرد دنیا به این سادگی که همه می بینید، نیست؛ متولد شوی، ازدواج کنی، صاحب
فرزند بشوی، نماز بخوانی، روزه بگیری و بعد پیر شوی و مرگ…؛ آرزو داشت راه انسان
شدن برایش روشن و وسیع شود. او از یک چیز مطمئن بود: راحتی و آسایش در زندگی، با
انسان کامل شدن، جور در نمی آید. خیلی ها می گفتند می شود انسان کاملی بود و از همه
نعمت ها و لذت های این دنیا هم استفاده کرد؛ عقیده داشتند این دو تا با هم منافاتی
ندارد، اما به نظر ولی، حرفشان درست بود؛ اما کامل نبود.

او می خواست اول، از همه وابستگی ها آزاد شود؛ جسمش را به شرایط سخت و ناخواسته
عادت بدهد و به خودش بفهماند همه چیز آن طور که او می خواهد، اتفاق نمی افتد و بعد
از این مرحله، هم انسان خوبی باشد و هم از همه نعمت ها و لذات این دنیا استفاده کند
تا وابسته نشود؛ تا آنها را مهم و تعیین کننده نبیند.

سر سفره چراغچی ها، معمولاً دو جور غذا بود، اما ولی هیچ وقت از دو جورش نمی خورد.
دو روز در هفته روزه می گرفت. اوایل، مادر متوجه نمی شد، اما کم کم فهمید که او هر
دوشنبه و پنج شنبه روزه می گیرد. برایش سحری آماده می کرد، اما او نمی خورد. به
مادر می گفت: «من با شکم خالی فکرم بهتر کار می کند.»

زمستان ها، اتاقش بخاری نداشت. فخری یک منقل برقی گذاشته بود زیر میز و یک پتوی
بزرگ هم انداخته بود روی میز. مدام به ولی سفارش می کرد: «تو رو خدا، برو زیر کرسی
که سرما نخوری»؛ اما باز وقتی سرزده وارد اتاق می شد، می دید ولی با آن قد بلند و
دست و پای درازش، یک گوشه اتاق لوکه(۱) شده، کتاب روی فرش باز مانده است.

مادر، کتاب را برمی داشت و توی گنجه می گذاشت و با دلتنگی و نگرانی ولی را بیدار
می کرد و می گفت: «من نمی فهمم تو چرا این کرسی گرم را می گذاری؟ اصلاً چه طور توی
این سرما خوابت می بره؟ پاشو، پاشو برو زیر کرسی.»

ولی معمولاً چیزی نمی گفت. اما بعضی وقت ها که مادر بغض می کرد و حسابی به او
می پیچید که چرا این کارها را می کنی و… با خونسردی و لبخند، او را می بوسید و
می گفت: «من می دونم چه کار می کنم. نگران من نباش. مطمئن باش مریض هم بشم، خوب
می شم… نمی میرم… نگران چی هستی؟»

تابستان ها سر ظهر که فرش و پشتی روی تخت ها را جمع می کردند تا آفتاب سفیدشان
نکند، ولی با پای برهنه، روی تخت می ایستاد به نماز. فخری باز دلش می سوخت. می آمد
کنارش، آن قدر این پا و آن پا می کرد تا نمازش تمام بشود. بعد می گفت: «مادر، خدا
را خوش نمی یاد توی این آفتاب داغ که به مغزت می خوره و پاتو می سوزونه، وایسی به
نماز. خوب بیا این نماز رو توی اتاق بخون!»

فخری که زمستان ها نمی گذاشت بچه ها سرما بخورند و تابستان ها گرما زده بشوند، حالا
نمی گذاشت ولی کارش را بکند. رفتارهای ولی الله به نظر فخری خیلی عجیب شده بود. سر
از کارش درنمی آورد. لباس هایش را نمی داد هاجر بشوید. به بقیه می گفت: «وقتی کارگر
می آید کارتان را بکند، نگویید باید به اندازه پولمان ازش کار بکشیم. بدنش را خسته
نکنید. هاجر از اینجا برود، تازه اول کارش است.»

همه می گفتند ولی الله با بقیه خواهر ـ برادرهایش فرق دارد و آنها که زیرک تر
بودند، می دانستند به خاطر کتاب هایی است که می خواند. کتاب هایش دیگر توی گنجه جا
نمی شد. «اوصاف الاشراف» از خواجه نصیرالدین طوسی، «معراج السعاده» از ملا احمد
نراقی، «سخنان علی در نهج البلاغه» از جواد فاضل، «درباره شخصیت»، «حکم الاشراق»
شهاب الدین سهروردی، «وجه دین» ناصر خسرو قبادیانی، «با حافظ تا کهکشان عرفان و
اخلاق»، «اثبات وجود خدا» احمد آرام، «مجموعه مناجات های خواجه عبدالله انصاری»
محیی الدین ابن عربی، «چهره برجسته عرفان اسلامی» دکتر محسن جهانگیری، «عمل صالح از
دیدگاه قرآن» شهید باقر صدر، «مقدمه ای بر صحیفه سجادیه»، «نماز شب» دکتر محمدتقی
مقتدری، «معادشناسی جلد ۱، ۲ و ۳» حسین طهرانی، «سیر و سلوک» منسوب به بحرالعلوم.

۵

دهم دی ماه سال ۱۳۵۷ بتول چراغچی، عمه بچه ها، توی تظاهرات رفت زیر تانک. ولی الله
تا خبر را شنید، از بیرجند به مشهد آمد. دانشگاه علوم بیرجند، ریاضی می خواند. عمه
زن باتقوایی بود. ولی الله خیلی دوستش داشت.

توی مراسم تعزیه، یک پاکت نقل سفید و صورتی گرفته بود و به همه تعارف می کرد. فخری
کناری کشیدش و گفت: «این کارها را نکن پسر جان! مادر بزرگت، آقا جانت، ناراحت
می شوند. آنها دلشان خون است. تو چرا نقل پخش می کنی؟»

گفت: «باید خوشحال باشید که یک زن از فامیل ما شهید شده.» سال ها بعد از شهادت
ولی الله، مادر گفت: «آن موقع نمی دانستم که شهادت خوب است و راه خداست. ما فقط این
را می دیدیم که بتول رفته و پنج بچه اش یتیم شده اند.»

جنگ که شروع شد، ولی الله دیگر به بیرجند برنگشت. دانشگاه را ول کرد و رفت جبهه.

حالا بیشتر کتاب های امام خمینی(ره) را می خواند. هر چه را که از امام تا آن موقع
به چاپ رسیده بود، داشت و هر جا می رفت، کتاب ها را با خودش می برد؛ «بررسی و
تحلیلی از نهضت امام خمینی»، «فرازهایی از ابعاد روحی، اخلاقی و عرفانی امام خمینی»
از جلال الدین فارسی، «پیامبری و جهاد» از جلال الدین فارسی.

پدر نگران بود. ولی الله را خیلی دوست داشت. هر بار که از جبهه سالم برمی گشت، جلوی
پایش گوسفند قربانی می کرد و می گفت: «ولی جان! این دفعه که الحمدلله سالم برگشتی
دیگر جبهه نرو. خودم اینجا برایت بهترین زندگی را درست می کنم.»

اما ولی الله تازه استاد سیر و سلوکش را پیدا کرده بود. یک بار که از جبهه آمد، به
مادرش گفت: «می خواهم داماد بشوم.» برادر بزرگش تازه با یک دختر از خانواده ای مرفه
ازدواج کرده بود. فخری دلش نمی خواست بین پ

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.