پاورپوینت کامل منبع آب ۲۸ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل منبع آب ۲۸ اسلاید در PowerPoint دارای ۲۸ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل منبع آب ۲۸ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل منبع آب ۲۸ اسلاید در PowerPoint :
بر اساس خاطره آزاده: داوود تاجیک
الهی به خاک سیاه بنشینید. افسر راشد را می گویم. امر کرده بود ـ به قول خودش ـ
سربازها حقمان را بگذارند کف دستمان. آن قدر با باتوم و کابل به سر و رویمان
کوبیدند که با بدنی آش و لاش افتاده بودیم کف سوله. عینهو جنازه. کسی نا نداشت جم
بخورد. خیلی ها به غش و ضعف افتاده بودند.
از کله سحر تا بوق سگ در را به رویمان بسته بودند. هوای داخل سوله حسابی دم کرده
بود. گرسنگی به جهنم، داشتیم از تشنگی هلاک می شدیم. خون و عرق، سر و روی بچه ها را
پوشانده بود. تمام روز هم آفتاب خراب شده بود روی اردوگاه و از در و دیوار سوله،
آتش می بارید.
سر و ته سوله را که هم می آوریم، چیزی با عرض سه متر و طول بیست متر است که صد و
پنجاه نفرمان را ریخته بودند آن تو. هفت ـ هشت تا پنجره کوچک هم داشت که با تخته
میخکوب شده و جلو سرازیر شدن نور به داخل سوله را گرفته بود. شب و روزش معلوم
نمی شد. تاریکی و روشنایی آمیخته بود به هم. محفظه شیشه ای و کوچکی آن بالا بود.
چسبیده به سقف. رویش را دو ردیف میله باریک و آهنی پوشانده بود. از همان جا حساب شب
و روز می آمد دستمان.
هوا خفه بود و نفس کشیدن برایم سخت. سینه ام سنگینی می کرد. بلند شدم که بروم طرف
در. یکی ـ دو قدم که برداشتم، دوباره کف پاهایم به جزّ و جز افتاد. به خاطر پنجاه
ضربه کابلی بود که سرباز یونس خیرندیده مهمانم کرد. همیشه جعفر می گفت که مثل
پیرزن ها نفرین می کنم. عادت ننه خدابیامرزم بود. بدجوری افتاده بود سر زبانم و وقت
و بی وقت به افسر راشد و سرباز یونس و هر کدامشان که دم دستم بودند نفرین می کردم.
همیشه خدا لنگه کفشی تو دهان افسر راشد بود و داشت می جوید. همان آدامس را می گویم.
مثل زن هرجایی نیشش به خنده باز بود و دائم سبک سری می کرد. وقتی یونس و دار و
دسته اش با کابل و باتوم می افتادند به جانمان، خنده هایش تبدیل به قهقهه می شد و
فضا را پر می کرد.
به هر بدبختی بود، رفتم و صورتم را چسباندم به درز در آهنی سوله. فکر کردم از اینکه
توانسته ام خودم را تا پای در برسانم، وضعم از بقیه بهتر است. سعی کردم نفس عمیق
بکشم تا شاید با دم و بازدم هوای تازه، نفس تنگی ام از بین برود.
حس کردم کمی بهتر شده ام. برگشتم سر جایم و تکیه کردم به ستون سیمانی وسط سوله. با
اینکه خودم هم حال و روز خوبی نداشتم، سر و روی خون آلود بچه ها دلم را آتش می زد.
چیزی روی دلم سنگینی می کرد و قلبم را می فشرد.
سرباز یونس از همه پدر سوخته تر بود. انگار باهامان پدرکشتگی داشت. خون به دلمان
کرده بود. حاضر بودیم هر جهنم دره ای ببرندمان، فقط چشممان به قیافه نحس و نکبتش
نیفتد. با دست بزنی که داشت، شده بود نورچشمی افسر راشد. خدا را شکر، ماهی یکی ـ دو
روز مرخصی تشویقی می گرفت و نفس راحتی می کشیدیم. یحتمل همین مرخصی زیر دندانش مزه
کرده بود و هر روز بدتر از روز قبل باهامان تا می کرد. مثل مار زخم خورده می مانست.
اگر صاف توی چشمش نگاه می کردیم، سر و کارمان با کراماً کاتبین که بدتر، با چوب و
چماق بود و کابل هایی که تویش را با سیمان خیس پر کرده و سفت شده بود.
کم تر کسی پیدا می شد که کمرش از زور تندخویی یونس، پر از تاول یا سیاه و کبود
نباشد. الهی دستش قلم بشود. دل افسر راشد برای همین کارهایش غش می رفت. خودش هم
حسابی حظ می کرد. این همه جار و جنجال و بگیر و ببند هم به خاطر این که دیروز سپیده
نزده، جعفر کابوس دیده بود و تو خواب داد می زد. حالش سرِ خودش نبود. داشت توی تب
می سوخت. این چند وقته ضعف اعصاب هم گرفته بود.
با داد و بیدادش همه نشستیم سر جایمان. سرباز یونس پا به پای چند سرباز، خودش را
رساند داخل سوله. لجش گرفته بود که بی وقت از خواب بیدار شده. معلوم بود به تریج
قبایش برخورده. به زیردست هایش امر کرد که بزنندمان. آن هم چه زدنی. با کابل و
باتوم افتادند به جانمان. وقتی دست از زدن کشیدند، برایمان خط و نشان کشید که حق
ندارید بدون اجازه ما خواب ببینید، وگرنه کاری می کنم که از زنده بودنتان پشیمان
شوید. خودش یک شب تا صبح صندلی گذاشته جلوی در سوله و کفه مرگش را گذاشته بود. مگر
گذاشت خواب به چشممان بیاید. عینهو خرس خرناسه می کشید. دلم می خواست آن لحظه
خرخره اش را بچسبم و نفسش را بگیرم.
بعد از آن مشت و مال حسابی، از صبحش هم خبری از آب و غذا نبود. مجروح ها بیشتر از
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 