پاورپوینت کامل کاش نمی پرسیدی! ۲۸ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل کاش نمی پرسیدی! ۲۸ اسلاید در PowerPoint دارای ۲۸ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل کاش نمی پرسیدی! ۲۸ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل کاش نمی پرسیدی! ۲۸ اسلاید در PowerPoint :

۱۶

اشاره

راستی ما کجا آمده بودیم؟! چرا بعضی اینقدر دلخور بودیم از فضای کم اتاق ها و
پتوهای سربازی و منبع آبی که پایین ساختمان بود و تازه میلمان هم به خوردنشان
نمی کشید و آخرش این جرعه های گوارای آب معدنی بود که گلویمان را تازه کرد.

راستی شهدا چه طور گلویشان را تازه می کردند!

کاش سید مرتضی بود تا خود با آن لحن آسمانی اش برایم می خواند؛ آری:

«قطارها دیگر در دوکوهه نمی ایستند و بسیجی ها از آن بیرون نمی ریزند. قطارها
دوکوهه را فراموش کرده اند و حتی برای سلامی هم نمی ایستند. بی رحمانه می گذرند…»حمیده رضایی (باران)

صبح دهم فروردین، همه در گلزار شهدای قم جمع می شویم. گفته بودند کنار مزار شهید
زین الدین، اما انگار تنها با من و چند نفر دیگر این طور وعده کرده بودند و مابقی
در سالن مجتمع امام خمینی(ره) جمع شده اند. به ناچار از فرمانده شهید شهرمان دل
کنده و به جمع می پیوندیم؛ کاروان «هنر متعالی» جمع هنرمندان قم.

دوربین ها و گوشی ها همه در حال شارژ اند تا کسی چیزی را از دست ندهد. شاید هر کس
فکر می کند در این سفر چیزی از آنجا خواهد آورد و گفت که هیچ کس نگفته است تا به
حال! مثل من که حالا بعد از گذشت یک ماه دارم اینها را به روی کاغذ می آورم، اما
نمی دانم چرا! چون خوب می دانم برای بهتر گفتن نیست که من هیچ ندیدم از آن همه خوب
دیدنی! انگار همه سفر خواب بودم و حالا تازه بیدار شده و گیج و منگ به اطراف نگاه
می کنم تا شاید نشانه آشنایی بیابم! روحانی ای پشت بلندگو چیزهایی گفت که عده ای را
گریه انداخته.

چیزهایی مثل «مواظب باشید کجا می روید!»، مثل «قدر بدانید»، مثل «دست خالی
برنگردید»، مثلِ… مثلِ… مثلِ… نمی دانم، به خدا، هیچ نمی دانم!

یک لحظه به خود می آیم که می گویند «دوکوهه »ایم!

دوکوهه! یعنی واقعاً دوکوهه بودیم؟! همان که همیشه فکر می کردم اگر ببینمش حتما
های های زیر گریه خواهم زد؟ همان که درباره اش آنقدر خوانده بودم از شهید آوینی؟
راستی او چه خوب می گفت از ناگفته های اینجا: «اگر بپرسی دوکوهه کجاست چه جوابی
بدهیم؟ بگوییم دوکوهه پادگانی است در نزدیکی اندیمشک که بسیجی ها را در خود جای
می داد و بعد سکوت کنیم؟»

و حال این منم که نمی دانم چطور برای تو از آنجا بگویم! نه! اشتباه نکن!

فرق من و تو شاید تنها به دیدن با چشم سر است. به خدا که نمی دانم آیا لحظه ای حتی
چشم دل بر آن ساختمان های ساکت و مرموز باز کردم یا نه! به خدا که نمی دانم…
نمی دانم…

ساعت از دوازده شب می گذرد. خستگی شانزده ساعت راه همه را از پا درانداخته.
گرسنه ایم! هنوز از شام خبری نیست. محل اسکانمان را نشان می دهند، ساختمانی شبیه به
همه آنهایی دیگر؛ ساختمان عمار.

نمی دانم آن لحظه که خسته و بی حال و ساک به دوش از پله های ساختمان بالا می رفتم
در فکر رزمندگانی که روزی با همه خستگی شان با شور و حرارت از آنجا می گذشتند بودم
یا نه؟ نمی دانم به در و دیواری که شاهد لحظه لحظه شان بود نگاه کردم یا نه؟
نمی دانم… نمی دانم… من انگار هیچ نمی دانم از دوکوهه. این غمم را بیشتر
می کند. پس توجه کردی آنجا؟ کجا بودی؟!

بچه ها در حال جابه جایی و آماده کردن جای خوبشان هستند. ساک ها مدام باز و بسته
می شود. چشم دوخته ام به بعضی ها که دمپایی های راحتی و سشوارشان را از ساک بیرون
می آوردند! می توانستم قسم بخورم که دوکوهه وقت جنگ یک بار هم چشمش به این چیزها
نخورده بود.

راستی ما کجا آمده بودیم؟! چرا بعضی اینقدر دلخور بودیم از فضای کم اتاق ها و
پتوهای سربازی و منبع آبی که پایین ساختمان بود و تازه میلمان هم به خوردنشان
نمی کشید و آخرش این جرعه های گوارای آب معدنی بود که گلویمان را تازه کرد.

راستی شهدا چه طور گلویشان را تازه می کردند!

کمیِ جا و سر و صدای بچه ها و زبری پتوهایی که یقیناً قابل مقایسه با پتوهای زمان
جنگ نبود، همگی آزارم می دهد! نمی دانم کی و چطور به خواب می روم، با صدای بچه هایی
که بقیه را برای نماز صبح بیدار می کنند، بلند می شوم. تمام شب را در ساختمانی بودم
که خدا می داند شاهد نماز شب های چند شهید و رزمنده بوده!

خدایا! چرا اینقدر بی توفیق بودم؟ چرا نمی توانستم لحظه ای بگذرم از خود؟ مگر آنها
خسته نبودند؟ چقدر این در

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.