پاورپوینت کامل امشب شهادت نامه عشاق امضا می شود ۴۶ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل امشب شهادت نامه عشاق امضا می شود ۴۶ اسلاید در PowerPoint دارای ۴۶ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل امشب شهادت نامه عشاق امضا می شود ۴۶ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل امشب شهادت نامه عشاق امضا می شود ۴۶ اسلاید در PowerPoint :
۱۶
اشاره
امشب شب تاسوعا بود و سید بی قرارتر از همیشه! بعد از نماز، طبق معمول پدر او را به
خانه آورده بود. صدای سنج و نوحه سرایی دسته های عزاداری از دور به گوش
می رسید. سکوت سنگینی فضای خانه را در برگرفته بود. انگار که منتظر واقعه ای
بودند. مادر با چشمانی نگران نظاره گر بی قراری های تنها فرزندش.ابوالفضل درخشنده
ـ با کی داری لج می کنی؟! آخه برادر من! رفیق من! نوکرتم! نه تو و نه سایر
رزمندگانی که در جبهه جنگ بودید آن قدر قدر و منزلتتان بالا نیست که جزء اصحاب
امام حسین (ع) باشید؛ و نه امام حسین (ع) و یارانش شأن و منزلتشان این قدر پایین،
که تا اسم کربلا بیاد، حضرت آقا برایشان صحنه های جبهه های جنگ خودمان تداعی
بشه!
سید در حالی که رو تخت بیمارستان دراز کشیده بود با بغضی گفت:
ببین دکتر جان!
مجید با خشمی نهفته در صدایش، صحبت سید را قطع کرد و گفت: دکتر و زهر مار! مگر من
غریبه ام که دکتر، دکتر می گی؟ من همرزم سابقتم؛ رفیق بیست ساله ات. من همان
مجیدی هستم که پا به پای تو جوانی ام را تو جبهه ها گذراندم.
سید با خنده حرف مجید را قطع کرد و ادامه داد: خیله خب! مجید جان! همرزم گذشته! هم
بزم دیروز و پزشک معالج امروزم! من غلط بکنم که خودم را با آن بزرگواران مقایسه
کنم.
مجید حرف های سید را قطع کرد و گفت: پس چرا هر وقت صدای روضه اهل بیت(س) را
می شنوی از حالت طبیعی خارج می شوی و می زنی به جاده خاکی!؟ می دانی، دیگر
مویرگ های مغزت کشش این همه فشار را ندارند! اگر این رویه ادامه پیدا کند، سکته
مغزی می زنی و فاتحه!
سید با لبخند پاسخ داد: من که از خدا می خوام.
مجید دوباره چهره اش بر افروخته شد و با عصبانیت گفت: لابد این را هم می دانی
که ادامه این روند یعنی خودکشی!
پسر خوب! من هم مثل تو خالی را که قناسه چی عراقی بین دو ابروی دوستانمان گذاشته،
دیدم! همان رگ گردن قطع شده محسن را که تو بوسیدی، من هم بوسیدم. به اندازه تو هم
باید از آهن ربا فاصله بگیرم؛ اما تمام آن مشکلات و سختی ها و مصیبت هایی را که
ما در جبهه کشیدیم، یک هزارم وقایع کربلای حسین(ع) نمی شود. آخه با چه زبانی به
تو حالی کنم!
مجید لحن صدایش را کمی دوستانه تر کرد و دلسوزانه ادامه داد:
چند روز بیشتر به محرم نمانده، تو هم که آدم معتقدی هستی و طبق فتوای تمامی مراجع،
اگر پزشک معالجت تشخیص دهد که حتی انجام واجبات دینی باعث لطمه به سلامتی ات
می شود، می تواند تو را از انجام واجبات منع کند؛ من هم به عنوان پزشک معالجت
به تو امر می کنم، حضور در هر مکانی که باعث شود تا از حالت طبیعی خارج شوی،
شرعاً حرام است.
سید با لبخند کنایه آمیزی گفت: چشم حضرت آیت الله! حالا کی اجازه مرخصی می دهید؟
مجید در حالی که داشت از اطاق خارج می شد، پاسخ داد:
همین امروز. ولی دیگه اینجا نبینمت ها!
تنها دکتر مجید نبود که سفارش کرده بود سید از محیط هایی که به هر شکلی برای او
صحنه های جنگ تداعی می شود، دور نگهداشته شود، بلکه تمامی پزشکانی که سید را
تحت درمان قرار داده بودند چنین اعتقادی داشتند.
سید تنها فرزند خانواده بود. وقتی در عملیات بدر، با اصابت ترکش خمپاره مجروح
می شود، او را داخل آمبولانس انتقال مجروحین می گذارند تا به پشت خط منتقل شود،
اما ماشین حمل مجروحین مورد اصابت گلوله توپ قرار می گیرد.
از آن تعداد مجروح داخل آمبولانس، تنها سید زنده می ماند، ولی موج انفجار،
تأثیرات وخیمی روی اعصاب و روان سید می گذارد.
علی رغم گذشت نوزده سال از آن واقعه، هنوز هم گاهی اوقات سید با شنیدن وقایعی که
خاطرات جنگ را برایش تداعی کند، دچار حالتی می شود که اصطلاحاً به آن اثرات موج
انفجار می گویند.
تلاش پزشکان برای بهبود کامل سید تا کنون نتیجه ای در بر نداشته است و خود سید هم
به توصیه های آنان چندان عمل نمی کرد. زیرا پزشکان او را از شرکت در مجالس روضه
اهل بیت (سلام الله علیهم) منع کرده اند، ولی سید به آن سفارشات عمل نمی کند و
می گوید: اگر قرار است روزی پیمانه عمر من هم سر بیاید، ترجیح می دهم در مجلس
روضه ائمه معصومین(ع) باشد.
از امشب تکایا و هیئات مذهبی به مناسبت دهه اول ماه محرم، مراسم عزاداری را آغاز
می کنند و در این میان خانواده سید در هراسی گنگ، می اندیشند چگونه می توانند
سید را از شرکت در مجالس منع کنند.
دکترها اتمام حجت کرده اند که هر شوک دیگری می تواند باعث سکته مغزی و مرگ سید
شود! خانواده نیز در هراس چنین امری با دلهره، آخرین غروب ذی حجه را به نظاره
نشسته اند!
سید در تمام طول سال مشکی پوش است و علت این امر را عزاداری برای خودش عنوان
می کند که لایق شهادت نبوده و اکنون تنها جامانده ای بیش نیست! به همین منظور
کسی هیچ وقت پیراهنی غیر از رنگ مشکی کسی در تن سید ندیده است!
سید در مقابل آیینه ایستاده و پس از عطر زدن، مشغول شانه کردن موهای سر و صورتش
است. خانواده به این کار سیٌد عادت دارند، زیرا او تنها برای رفتن به مسجد و خواندن
نماز این قدر به خودش می رسد. مادر با چشمانی نگران فرزندش را نظاره می کند و
دنبال بهانه ای است که سید را پس از نماز به خانه بکشاند. سید از داخل آیینه
متوجه نگاه نگران مادر می شود؛ بر می گردد و دو زانو در مقابلش می نشیند.
چشمان مرطوب مادر را که نگاه می کند، طاقت نمی آورد و سرش را پایین می اندازد
و آرام می گوید: فقط می روم مسجد نماز بخوانم. اگر می خواهی برای نماز هم
نمی روم.
مادر با کنایه پاسخ می دهد: چیه! باز هم داری از روش «گردن کج را شمشیر
نمی زنند»، استفاده می کنی!
برو پسرم، ولی زود برگرد. یادت نرود که دکترها چی گفته اند؛ لا اقل حرف آنها را
گوش کن!
حالت مادر در هنگام گفتن برو پسرم، سید را به زمانی برد که می خواست برای اولین
بار به جبهه برود. آن زمان هم لحن کلام مادر درست مثل حالا سرشار از نگرانی بود.
مادر آن موقع هم مانع از رفتن فرزندش به جبهه نشد، ولی در کلامش همین نگرانی موج
می زد.
مادر با همان حالت ادامه داد: پدرت هم مثل سال های قبل، دیگه بعد از نماز مغرب،
مغازه را باز نمی کند. سعی کن به اتفاق هم برگردید.
در این هنگام مادر با حالتی خاص که در صدایش هویدا شد، ادامه داد: هر کدامتان که
بدون دیگری بیاید، توی خانه راهش نمی دهم!
سید در حالی که از جایش بلند می شد، با لبخندی گفت: چشم مادر! حتماً پدر را کت
بسته تحویل شما می دهم.
هشت شب از دهه اول ماه محرم گذشته بود و سید در این مدت در خلوت خود به تنهایی به
عزاداری پرداخته بود. در این مدت رادیو و تلویزیون هم روشن نمی شد، تا نکند مداحی
ما بین برنامه ها، حال او را عوض نکند. هنگام نماز جماعت هم پدرش بلافاصله پس از
اتمام نماز او را به خانه برمی گرداند.
امشب شب تاسوعا بود و سید بی قرارتر از همیشه! بعد از نماز، طبق معمول پدر او را به
خانه آورده بود. صدای سنج و نوحه سرایی دسته های عزاداری از دور به گوش
می رسید.
سکوت سنگینی فضای خانه را در برگرفته بود. انگار که منتظر واقعه ای بودند. مادر
با چشمانی نگران نظاره گر بی قراری های تنها فرزندش.
او به خاطر آن که فرزندش را از حال و هوای مداحی دسته عزاداری خارج کند، با
اشاره چشمی به همسرش گف
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 