پاورپوینت کامل بچه ها را دیدم که به آسمان می رفتند;خاطراتی از اسماعیل واحدالعین ۴۸ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل بچه ها را دیدم که به آسمان می رفتند;خاطراتی از اسماعیل واحدالعین ۴۸ اسلاید در PowerPoint دارای ۴۸ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل بچه ها را دیدم که به آسمان می رفتند;خاطراتی از اسماعیل واحدالعین ۴۸ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل بچه ها را دیدم که به آسمان می رفتند;خاطراتی از اسماعیل واحدالعین ۴۸ اسلاید در PowerPoint :
۲۴
گفتم: چرا جنگ؟ گفت: غیرت، امام، خاک! دیوار های گلی خانه های کوچک روستایی، در خاک
دویدن با پای برهنه و جیغ کشیدن در کوچه های دِه و رفیقانش را دنبال کردن، و لب
تنور کنار مادر نان تنوری را بلعیدن، دنبال گوسفند دویدن، فقط تا پانزده سالگی او
بود. او بعد از شانزده سالگی، نه می تواند بدود، نه می تواند نان را ببلعد و نه
می تواند در کوچه های دِه جیغ بکشد. آخرین تیر خلاص را که افسر بعثی در میدان مین
در دهانش شلیک کرد، قفلی بر دهانش زد.
در سال ۱۳۴۳ در روستای کفشگیری، در حوالی گرگان، پا به این جهان پرهیاهو گذاشت. بچه
بازیگوش، کودکی را که گذراند، رؤیای غریبی در سر داشت، اما نمی دانست چه سرنوشتی
دارد. تا اینکه انقلاب شد. امام که آمد، غربت رنگی دیگر گرفت، البته نه مثل این
روز ها که دیگر رنگ و رویی نداشته باشد. آن روز ها غیرت رنگ مطلقی داشت و هر کس
بویی از غیرت داشت پا به عرصه نبرد گذاشت.
اسماعیل ها همان فرزندان دهه ۴۳ بودند که امام به آنها اشاره کردند و فرمودند:
یاران من در گهواره ها هستند. قرار ما برای مصاحبه با اسماعیل در بیمارستان بود.
حال جسمی و روحی او اجازه نداد که ماجرا را به پایان برسانیم. و باقی ماند، شاید
وقتی دیگر.
در دوران نوجوانی به خود می بالیدم که فرزند امام خمینی هستم. برای اولین باری که
به شهر رفتم در بسیج ثبت نام کردم. در روستا به رزم شبانه و آموزش نظامی می پرداختم
و مسجد شد پایگاه بسیج محل ما. از همین نقطه کم کم اوج گرفتم و خودم را شناختم و
امام را و مبارزه با ظلم و ستم را. و به دنیای دیگری که یکسره اخلاص بود و از
خودگذشتگی پاگذاشتم و بسیج شد نامی که تا ابد همراه من باقی ماند.
هم کشاورزی می کردم و هم درس می خواندم. کلاس دوم راهنمایی بودم که به دنیای دیگر
متصل شدم و از طریق بسیج گرگان به آموزش رزمی چهل روزه و سپس به غرب کشور رفتم. شش
ماه کردستان بزرگم کرده بود. کوه های بلند و صخره های مستحکم کردستان از ما انسانی
سخت ساخته بود. مثل دانش آموزی بودیم که با آزمونی سخت و ناشناخته روبه رو شده بود.
آنجا زمستان سرد و برف و انجماد، و جنوب دیاری غریب گرم و سوزان. کردستان که بودم
از خرمشهر و ظلمی که به کودکان و زنانش رفته بود، دلم هوایی می شد. از صدای سوت
خمپاره، از ترکش ها، از سنگر ها، از خاکریز، از زیبایی نخل ها، از غربت شلمچه و
خرمشهر و هویزه همه وجودم را به خود گره زده بود و این آرزو عاقبت در دهم فروردین
سال ۶۱ محقق شد.
بار دوم بود که به جبهه می رفتم. جنوب را به خاطر اروند و زیبایی خاکریز و
سنگر هایش خیلی دوست داشتم. کردستان انسان را فرسوده می کرد. به عنوان نیروی بسیجی
در پادگان شهید بهشتی مستقر شده بودیم. هنوز لشکر ۲۵ کربلا پا نگرفته بود و ما در
قالب گردان رزمی تیپ بیت المقدس بودیم. در یک صبح بهاری یک سپاهی به جمع ما آمد.
پس از کمی حرف زدن از مین و تخریب، گفت: چند بسیجی که برای بار دوم به جبهه آمده
باشند را می خواهم برای گردان تخریب. هرکه اهل مین و معبر است یا علی. (شهید) حبیب
صالح المؤمنین بلند شد، من هم بلند شدم. احمد رضا رایجی، بچه محل ما دید من بلند
شدم او هم بلند شد. پانزده نفر می خواست که ما شدیم بچه های گروه تخریب. «تخریب»
نامی غریب بود و سرنوشت ما این گونه به یک گروه تخریب گره خورده بود. اولین شب در
مقری به نام کاترپیلا مستقر شدیم. بنا شد ظرف چهل روز، آموزش تکمیلی تخریب را
ببینیم که شب دوم چهار نفر پاسدار آمدند و پانزده نفر را جدا کردند. حبیب صالحی،
احمد رایجی و من و سیزده نفر دیگر در قالب گروه های پنج نفره تقسیم شدیم. فرمانده،
گروه ما را در همان سنگر برای آخرین توجیهات فراخواند و گفت: ببینید بچه ها، وضع
تغییر کرده، شما باید تا شش روز کاملاً برای تخریب توجیه شوید. هرکس نمی تواند،
همین حالا برگردد. اجباری در کار نیست. راهی که شما در آن قدم گذاشتید برگشت ندارد.
همین حالا، همین امشب باید با خودتان تسویه حساب کنید. می مانید و با خطر همساز
می شوید یا راه زندگی را در پیش می گیرید. یا شهید یا زخمی، در هر صورت اینجا آخر
زندگی دنیایی است؛ چرا که اگر زخمی هم بشوید، این زخم جنگ تا آخر زندگی هم سلامت تن
و هم خوشی دنیایی را از شما خواهد گرفت، پس اگر اهل دنیا هستید، از همین جا
بازگردید. حبیب داد کشید: «شهادت و دیگر هیچ.» فرمانده گفت: ان شاءالله که همه به
مراد دلشان برسند، اما وظیفه من بود به عنوان فرمانده گروه شما را توجیه کنم. خود
دانید، از دو ساعت دیگر کار شروع خواهد شد.
گروه پانزده نفره ما هیچ تغییری نکرد. اولین روز گذشت. هر روز قرار شد یک نفر
شهردار باشد. حبیب صالح المؤمنین روز اول سفره پهن کرد و غذا درست کرد و دوغ
بامزه ای را درست کرد. مادرم هم نمی توانست چنین بانظم و ترتیب از ما پذیرایی کند.
عصر که شد همه خوابیدیم. وقتی از سنگر بیرون آمدیم دیدیم حبیب نیست، اما تمام
چفیه های ما را شسته و پوتین ها را واکس زده و لباس های چرک بچه ها را هم شسته.
غروب که شد و چون روز اولش بود، گفتیم شاید از سر ذوق به جبهه باشد و به رویش
نیاوردیم. صبح که از خواب بیدار شدیم دیدیم صبحانه را حاضر کرده و نشسته منتظر
ماست. پرسیدم: صبخانه خوردی؟ گفت: نه، منتظر شما هستم. توی دلم به او خندیدم و گفتم
این دیگه چقدر با حوصله است! ظرف ها را شست و دوباره سنگر را تمیز کرد. وقت نهار
باز دوباره نهار را حاضر کرد و شب دوباره شام. آخرش داد بچه ها درآمد. گفتیم مؤمن
تو خسته نمیشی؟! درست نیست ما همه اینجا در مقابل همدیگه وظیفه داریم، بنا نیست همه
کار ها به گردن تو باشد. با التماس گفت می خوام نوکری شما را بکنم. می خوام خادم
شما باشم. شما را به فاطمه(س) نگید نه! شروع کرد به زار زار گریه کردن. همه بچه ها
متعجب بودن و ما هنوز به اخلاص او نرسیده بودیم. مگر ما کی بودیم که بخواهد نوکری
ما را بکند! تا نیمه شب بحث ما با حبیب به خاطر کار هایش طول کشید.
حدود ساعت دوازده ما را صدا زدند برای باز کردن معبر. کارمان وقت معینی نداشت. هر
لحظه صدامان می زدند آماده بودیم. حبیب که کنار در سنگر می خوابید، اولین نفر حاضر
می شد. فقط پنج نفر، من، حبیب، مهدی، احمد و دو نفر دیگر. توجیه کار این گونه بود؛
گفت: شما همراه بچه های سپاه می روید برای باز کردن معبر. نزدیک پادگان حمید، کار
شما فقط اینه، آنها مین خنثا می کنند و شما چاشنی ها را از دستشان بگیر و لاشه
مین ها را جمع کن. تجربه خوبی بود برای ما که آموزش فشرده را گذرانده بودیم. چهار
ساعت کار باز کردن معبر تمام شد و برگشتیم به کاترپیلا. فردای آن روز متوجه عملیات
وسیع بیت المقدس شدیم. چند روزی گذشت. هیچ کس سراغ مان را نگرفت و تا بیستم
اردیبهشت، شب ساعت دوازده ما را جمع کردند و بردند ده کیلومتری پادگان حمید، جاده
اهواز ـ خرمشهر. عراقی ها آب بسته بودند و باتلاق درست کرده بودند. تا سه راهی جفیر
تانک ها همه توی گل ولای گیر کرده بودند و ما شب و روز فقط راه رفتیم. سه روز و سه
شب، نه گلوله ای بود نه جنگ بود؛ فقط سکوت مطلق بود. تانک های سوخته، جنازه های باد
کرده عراقی ها. تا اینکه رسیدیم به نزدیکی یک دژ که هنوز دست عراقی ها بود. دژ
محکمی بود. شاید بچه ها چندین بار عملیات کرده بودند، اما نتوانسته بودن
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 