پاورپوینت کامل به شیر مادرم، من بی خبرم;بر اساس خاطره; یوسف یساری و علی حیدر خلیلی ۴۱ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
4 بازدید
۱۴۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل به شیر مادرم، من بی خبرم;بر اساس خاطره; یوسف یساری و علی حیدر خلیلی ۴۱ اسلاید در PowerPoint دارای ۴۱ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل به شیر مادرم، من بی خبرم;بر اساس خاطره; یوسف یساری و علی حیدر خلیلی ۴۱ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل به شیر مادرم، من بی خبرم;بر اساس خاطره; یوسف یساری و علی حیدر خلیلی ۴۱ اسلاید در PowerPoint :

۳۵

به آزادگان یوسف یساری، علی حیدر خلیلی، محمد عبدی و مجید میلانی

با دست لرزان خلاشه کبریت را کشیدم و گرفتم طرفش. نرم خندید و گفت: «ما می خواهیم
فرار کنیم، تو چرا قالب تهی کردی. حالا کو تا فرار.» پُک محکمی به سیگارش زد و قلاج
دود را از سوراخ های بینی فرستاد بیرون. آتش سیگار گُر گرفت و سیاهی چشمانش در پرتو
آن درخشید. آرنجش را بر پتو گذاشت و گفت: «من و مجید تمام جوانبش را بررسی کردیم.»
سینه اش خس خس داشت. تک سرفه ای بدنش را لرزاند. سر جلو آورد و گفت: «بالاتر از
سیاهی رنگی نیست. هرچه می خواهد بشود، بشود.» مجید گفت: «طوری فلنگ را ببندیم که
گروهبان تا مدت ها حیران بماند.» احساس وحشتناکی خون را رد رگ هایم منجمد کرد.
می دانستم بعدش یک الم شنگه ای به پا می شود که بیا و ببین. گفتم: «از این کار چیزی
عایدتان نمی شود. اگر بفهمند دمار از روزگارتان درمی آورند. هرجا فرار کنید، خیلی
زود گیر می افتید.»

محمد کم گوی درشت گوی بود. گفت: «نگران نباش. ما باید بترسیم که ککمان هم نمی گزد.
دل این کار را هم داریم.» گفتم: «باید به چهارمیختان بکشند تا بفهمید چه گفتم!
بگویم این مرده به این شیون نمی ارزد.» محمد ته مانده سیگار را گوشه دیوار لِه کرد
و گفت: «این طور که معلوم است یوسف نمی خواهد به جِد بگیرد. من که خوابیدم. دیروقت
است. چشم رو هم بگذاریم، صبح شده.»

بچه ها داشتند دو به دو در آفتاب نو روییده قدم می زدند. دل و دماغ قدم زدن نداشتم.
سینه آسمان پر بود از لکه های تیره و خاکستری ابر. فکر مجید و محمد ذهنم را مشغول
کرده بود. سیم های خاردار توپی و حلقوی پشت ساختمان و چند سرباز مسلح که همیشه خدا
در حال نگهبانی بودند، دلشوره ام را بیش تر می کرد. فکر می کردم همه اش بلوف است.
حرف هایشان را می گویم. مجید و محمد آمدند طرفم. مجید لبخندی چسباند به صورتش و
گفت: «تنها ایستادی؟» گفتم: «شما دوتا واقعاً پا به راه هستید؟» گفت: «هیچ وقت
این قدر مطمئن نبودیم.» گفتم: «به خدا خبط است! مجید جان خریّت نکن. با ریسمان محمد
نرو توی چاه.» محمد انگار به اش برخورد. چشم غره ای رفت و گفت: «خودش تصمیم گرفته.
کسی مجبورش نکرده.» گفتم: «اگر بهتان شک کنند، چه؟ این قدر دور و بَر این سیم های
خاردار نپلکید.» محمد گفت: «چرا این قدر سق سیاهی؟! همه اش فال بد می زنی.» مجید
گفت: «بالاخره می خواهیم از سیم ها رد بشویم؛ باید هر روز پشت ساختمان را بسنجیم.»

تازه داشتم لرزش یک پارچه تنم را حس می کردم. چشمم از عاقبت کار می ترسید. مجید با
چشم های وادریده زل زد به صورتم و گفت: «رنگ و روت شده مثل مرده از گور گریخته.
مانده ام تو چرا خودت را باخته ای.» گفتم: «گروهبان عامر انگار کلام آدم را بو
می کشد. چه کنم، دست خودم نیست. دلواپستان هستم.»

ـ به دلت بد راه نده. تا بیاید آن دنبگ بی خاصیت بفهمد، ما تو ایرانیم.

می دانستم کله شان باد دارد و به هیچ صراطی مستقیم نمی شوند.

سوز سردی از لای پنجره ها خود را می کشید داخل. صورت چسباندم به شیشه. محوطه از
تیرگی شب غلظت گرفته بود. آسمان پر بود از ابرهای تیره هول انگیز. تکه ای ابر سیاه.
مجمع نقره ای ماه را پوشانده بود. هر لحظه ممکن بود آسمان هوس باریدن کند. آسایشگاه
در تاریکی فرو رفته بود. بیش تر بچه ها تا گردن رفته بودند زیر پتو و داشتند خواب
هفت پادشاه را می دیدند. هوا داشت کم کم رو به سردی می گذاشت. زمستان که می شد، از
بندبند آسایشگاه سرما می بارید. کورمال کورمال خودم را رساندم جلو در و رفتم زیر
پتو. همیشه جلو در می خوابیدم. مجید و محمد کنار دستم بودند. چشم هایشان گرم خواب
بود. کیسه لباس ها را گذاشتم زیر سرم. تبم آرام آرام در لذت آسودن غرق شد. پلک هایم
سنگین شده بود که یک باره صدای چرخیدن قفل به گوش آمد.

در، ناله ای از بیخ دندان سرداد و تا آخر باز شد. صدای تیز و نازک گروهبان پیچید تو
آسایشگاه. هراسان نشستم توی جایم. گروهبان شروع کرد به عربده کشیدن. پشت سرش تعدادی
سرباز ریختند تو. سر راه بودم. هرکدام که می رسیدن لگدی می پراندند طرفم و می رفتند
ته آسایشگاه. در تاریک روشن آسایشگاه، با کابل افتادند به جانمان. توی آن تاریکی
چیزی به چشم نمی آمد. تنها کاری که می توانستیم بکنیم، صورتمان را در پناه
بازوهایمان می گرفتیم تا کابل به سر و صورتمان نگیرد. گروهبان هنوز داشت داد و
فریاد می کرد. سر کابل گرفت به نوک انگشتانم و تا مغز استخوانم تیر کشید. از درد،
دندان هایم قفل شد رو هم. ضربه های پی درپی و یکنواخت کابل پشتم را سِر کرده بود.

با فریاد «یکفی. اُخرِجوهم!» گروهبان، سربازها دست از زدن کشیدند و رفتند بیرون.
گروهبان آمد طرف در. هنوز بیرون نرفته که علی حیدر به حرف آمد.

ـ قربان! مگر ما چکار کردیم که تنبیه شدیم.

گروهبان گفت: «ارشد! من این بی نظمی ها را از چشم تو می بینم. ما یک ته سیگار تو
جوی آب داخل محوطه پیدا کردیم. به این خاطر تنبیه شدید.» چنان با تاکید گفت، انگار
شاخ غول را شکسته.

علی حیدر گفت: «قربان! شاید بچه های آسایشگاه های دیگر انداختند.

ـ این دیگر به خودمان مربوط است.

رفت بیرون و صدای بسته شدن در بلند شد. بچه ها همه خاموش بودند و بدون هیچ حرفی،
دوباره دراز کشیدند سر جایشان. به پهلو خوابیدم سر جایم. تیره پشتم می سوخت و
مورمور می کرد. چندبار دنده به دنده شدم. انگار خواب از چشم هایم گریخته بود. سرم
را در گودنای کیسه لباس هایم فرو بردم و چشم رو هم گذاشتم.

پلک گشودم. سپیدی ماتی از شیشه کثیف و پر از لکه آسایشگاه پیدا بود. بچه ها هنوز
خواب بودند. محمد و مجید سرجایشان نبودند. نگاه گرداندم توی آسایشگاه. خبری از آنها
نبود. رفتم طرف در و آن را کشیدم. قفل بود. می خواست از تعجب شاخم بزند بیرون. رفتم
طرف ارشد. چشم هایش گرم خواب بود. دست گذاشتم به شانه اش و آرام تکانش دادم.

ـ علی حیدر! علی حیدر!

از لای پلک نیمه باز خیره شد به صورتم. گفتم: «مجید و محمد سر جایشان نیستند.» مات
نگاهم کرد. گفتم: «در بسته. معلوم نیست چه بلایی سرشان آمده.» انگار تازه حرفم را
گرفته باشد، گفت: «کی نیست؟»

ـ مجید و محمد نیستند.

نشست سر جایش و اطراف را کاوید: حیرتی ماسیده بود بر پهنای صورتش. زیر لب راندم:
«نکند فرار کرده اند.»

ـ فرار؟

یکباره لرزه ای بر تیره پشتم دوید. دلم شور افتاد. فکرش هم مو بر تن آدم سیخ
می کرد. بفهمی، نفهمی خل و چل و دیوانه پنداشتم شان که چنین ریسکی کرده اند؛

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.