پاورپوینت کامل بچه ها را دیدم که به آسمان می رفتند;قسمت دوم گفتگو با اسماعیل واحدالعین ۶۱ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل بچه ها را دیدم که به آسمان می رفتند;قسمت دوم گفتگو با اسماعیل واحدالعین ۶۱ اسلاید در PowerPoint دارای ۶۱ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل بچه ها را دیدم که به آسمان می رفتند;قسمت دوم گفتگو با اسماعیل واحدالعین ۶۱ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل بچه ها را دیدم که به آسمان می رفتند;قسمت دوم گفتگو با اسماعیل واحدالعین ۶۱ اسلاید در PowerPoint :

۳۱

… عالمی دیگر، کرانه ای نا امن تر؛ سکوت می کند. شب از نیمه گذشته. مصاحبه ما با
او طولانی شده است. اسماعیل نمی خواهد دوران سخت پس از مجروحیت را برای ما بازگو
کند. هوا گرم و شرجی است. در پیشخوان طبقه چهارم نشسته ایم. می گذارم کمی با خودش
تنها بماند. سخت است برای او مرور این همه رنج. دردمندی اش، خود کرانه ایست.
نمی خواهد دوباره به آن کرانه نا امن بازگردد. سکوتش طولانی می شود. صورت زخمی اش
را با دست برانداز می کند. می خواهد اندازه درد ها را بسنجد… خاموش و رها خانه ای
متروک را می ماند که صاحبش سالیان درازی آن را ترک گفته باشد. باد میان ما حلقه
می زند. خنکای خود را بر تن خسته ما می نشاند. حالا من در او گیر افتاده ام و او در
مسیری که از آن بازآمده، باد از میان ما می گریزد. انگار می خواهد خودش را به باد
ببندد. نه جای ماندن، نه توان پریدن. باد به سرعت خیال گم می شود. من مانده ام و او
که باید ناگفته های رنج را بازگوید. نگاهش به آسمان، به ستاره ها، به پنجره ها که
یکی یکی خاموش می شوند. خانه ها تاریک همه خوابیده اند. صدای ترمز ماشینی در دوردست
سکوت شب را می شکند. همه خواب اند. خستگان کار و دنیا و روزمرگی هایش؛ آنها که
خیالشان حد و مرزی داشت. و بی دردی، تن بی دردشان را خواب می کنند. همه خوابیده اند
و پنجره ها، کوچه های شهر، خیابان ها، همه خاموش اند و یا شاید خودشان را به خواب
زده اند. برای چه این کار را بکنند؟ این کار چه معنایی می توانست داشته باشد. اصلا
بگذار بخوابند. خواب و بیداری شان چه فرقی به حال ما دارد. خودش را جابه جا می کند
و خیالش را به دور دست می کشاند. می گوید:

راستی اصلا مگر ما کی بودم که شهید صالح المؤمنین می خواست نوکری ما را بکند؟! من
مگه کی بودم که او نوکری ما را بکند. خیال حبیب شب روز مثل درد به جانم چسبیده و
رهایم نمی کند. خدایا، ما چقدر بی معرفت بودیم که قبل از شهادتش نشناختیمش! چند وقت
پیش سراغ خانواده اش رفتم. پدر پیری داشت. می گفتند خادم مسجد است. اما نتوانستم
آدرسش را پیدا کنم. بنیاد شهید رفتم، خیلی پی اش را گرفتم، ولی بنیاد هم گفت زیاد
این طرف ها نمی آید. پرونده اش را بررسی کردند، فهمیدم پدرش هم مثل خودش بوده، نه
اهل دنیا و نه اهل جاه و مقام. نمی دانم، حقش بود اسمش حبیب باشد، آن هم حبیب
صالح المؤمنین. چه اسم غریبی داشت. یک روز داشت چفیه ها را می شست. دو روز قبل از
شهادتش، همه جا را تمیز کرد. چفیه اش را زیر قرآنش گذاشت و عطر زد. رفت. من ماندم
اینجا در این دیار رنج، تیر خلاص را که افسر بعثی عراقی در دهانم زد ، ای کاش
حبیب… نه، امکانش نبود، او واقعا حقش بود برود. او به آسمان رفت و من به
بیمارستان حضرت فاطمه زهرا(س) در تهران منتقل شدم. فک و صورتم از هم پاشیده بود و
با چند جراحی عمیق، از چند جای تنم استخوان و پوست برداشته بودند برای ترمیم صورت و
فک دهانم که همه را با سیم از داخل بسته بودند و لبم را نیز با نخ بخیه. آن زمان نخ
بخیه مثل حالا نبود. آن نخ ها مثل همین نخ هایی بود که کفش ها را با آن می دوزند.
گوشه سمت راست دهانم را به اندازه یک نِی نوشابه باز گذاشته بودند برای خوردن و
آشامیدن. سه ماه در بیمارستان بستری بودم. هنوز بهبودی زیادی پیدا نکرده بودم که
مرا مرخص کردند. پزشکان گفته بودند یک ماه دیگر برای باز کردن سیم و نخ های بخیه و
ادامه درمان به بیمارستان مراجعه کن. یک دست لباس و یک فلاکس شیر. غذای من فقط آبکی
بود. شیر را گرفتم برای توی که راه اگر گرسنه شدم بخورم تا خودم را به شهرمان گرگان
برسانم. وقتی خانه آمدم، مادرم مثل پروانه دورم می چرخید. پدر کارگری می کرد و
مادرم گاوداری. دو تا گاو داشتیم که با شیرش خرج خانواده را تأمین می کرد. مصرف شیر
من زیاد بود. خواهرانم نیز از آن شیر حق داشتند و من همه شیر را مصرف می کردم. این
برایم خیلی دردناک بود. زندگی فقیرانه ما، دردمندی من، غصه های مادرم، رنج پدرم، غم
دل خواهرانم، خدایا بر ما چه آمده؟! از خانه بیرون زدم تا کمی در کوچه ها هوایی
تازه کنم و مردم را ببینم. دلم برای سادگی دیوار های گلی ده مان تنگ شده بود؛ برای
سادگی مسلم. خودم را به کوچه رساندم. مسلم پسرک دیوانه ای بود به دور از وهم و
خیال، هر روز تکه ای نان با خود به کوچه می آورد، می خورد و ریزه های نان را زیر
پایش با خاک می غلتاند و دوباره برمی داشت و در دهانش می گذاشت. دوباره برروی زمین
می ریخت. مگر از یک دیوانه بیش از این می توان انتظار داشت؟! آرزو داشتم روزی که
دهانم را باز کردند، زیر دست های مسلم بنشینم تا خرده های نانی را که بر زمین
می پاشد با ولع و اشتیاق بخورم. هر روز به کوچه می آمدم و محو تماشای مسلم می شدم.
گویی در تمام این روستا جز من و مسلم هیچ کس زندگی نمی کند. و کودکان پابرهنه ای که
به دنبال نی سواری مسلم می دودیدند و هورا می کشیدند. مردم روستا بار زندگی روزمره
در بازگشت به خانه چشمانشان را خواب آلوده کرده بود و نه من را و نه مسلم را
می دیدند. هوا گرم بود و عدم امکان پانسمان هر روزه، فک و صورت و دهانم را به عفونت
کشاند. در شهر کوچک ما هم چنان امکاناتی نبود که بشود درمان مرا ادامه داد. تعاون
سپاه نامه ای به خانه ما آورد. نامه را برداشتم و با پدرم به بنیاد شهید رفتیم. آن
وقت در خیابان امام خمینی(ره) بود. از پله ها بالا رفتم و داخل شدم و با احترام
سلام دادم. فردی تنومند که دو انگشت دستش به هم چسبیده بود، بی آنکه خوب نگاهم کند،
لبی جنباند و ورق های روی میزش را جابجا کرد و گفت بفرمایید. کمی نگاهش کردم. گویی
نمی دید که دهانم را دوخته اند و من نمی توانم حرف بزنم و پدرم نیز، این مرد
روستایی بی سواد کارگر کجا می توانست حرف دلم را بزند. قلمی از روی میزش برداشتم و
ماجرا را نوشتم. او رو به پدرم کرد و گفت: ببینید قدم شما روی دیده ما، ولی شما
باید پرونده بیمارستان را همراه داشته باشید تا ما شما را پذیرش کنیم. انگار گمان
می کرد دهانم که دوخته است، گوش هایم نیز کر است. شاید این گونه در خیالش رانده شده
بودم که کسی که حرف نمی زند…کر و لال هم هست. چرا نفهمید من از خرمشهر باز
آمده ام؛ چرا نفهمید… شاید مرا نمی دید. همین گونه که حالا نمی بینند. یک بنیاد
شهید و با این همه کارمند و اطاق های تو در تو، ساختمان های جور واجور. راستی اینها
در این اطاق ها، در پس این در های بسته چه می کنند؟… دست پدرم را گرفتم و از
ساختمان بنیاد شهید آمدیم. از پله ها که پایین آمدم، هُرم گرمی صورتم را سوزاند. در
مدت زمانی که در بنیاد شهید بودم، سرمای کولر درد صورتم را کم کرده بود. پدرم
تکه ای پارچه کهنه از جیب درآورد و عرق پیشانی ام را گرفت. دستم را چسبید و مرا
دنبال خودش کشاند. گفت: ناراحت نباش پسرم، مگر من مرده ام که تو از عفونت دهانت
بمیری؛ سوار مینی بوس شدیم و به سمت روستا حرکت کردیم. گرمای هوا حالم را به هم
ریخته بود. تا پا به خانه گذاشتم، افتادم. چشمانم تار شده بود. چهره مادر را در
چهارچوب در قابی چوبین می دیدم. کم کم محو شد و دیگر چیزی نفهمیدم. بیدار که شدم
پدر را بالای سرم دیدم. نشسته و چند اسکناس نو لای انگشتان زمخت دستش می شمارد. با
غرو و سر بلندی گفت: بیا بابا جان، بلیط اتوبوسم برات دادم گرفتن. بهروز پسر
دایی ات با تو تا تهران می آد که اگر توی خیابان حالت بد شد، هوایت را داشته باشد.
بلند شو ننه ات برات شیر پخته بخور. شیر را خوردم، خواهرانم دورم حلقه زده بودند و
نگاهم می کردند. مادرم گوشه ای نشسته بود و پدر سربلند از کاری که کرده بود. اما در
چهره خانواده غمی آشکار موج می زد. مگر می شود غم در دلی رخنه کند و به چهره نچسبد.
چهره، آینه دل است. شاید به تلنگری اشک از دیده هایشان جاری بشود. این به وضوح برای
من آشکار بود. این در نگاه پدرم خیلی آشکار تر دیده می شد، اما خودش را جور دیگری
نشان می داد. آخر او بزرگ خانه بود. پدر خانه، سرپرست خانه و غیرت و شرف خانه بود.
پدر باید خودش را سر پا نگه دارد، اما زن ها نمی توانند، ضعیف ترند یا از سر عطوفتی
بیشتر هر چه هست خودشان را زود نشان می دهند. مادرم فلاکس شیر و چند بسته بیسکویت
را در کیفم گذاشت. منتظر بهروز بودم که تا تهران همراهی ام کند. کمی که گذشت دلواپس
شدم چرا نیامد. خواهر کوچکم را در پی اش فرستادم. من مانده بودم و خواهر بزرگ ترم.
مادرم انگار می خواست خودش را به چیزی سرگرم کند و پدر در حیاط، خواهرم نزدیک تر شد
و نزدیک تر. با هراس دهانش را در گوشم گذاشت و گفت: برادر جان، اصلاً غصه نخوری،
بابا گاو را به خاطر دکتر رفتن تو فروخت. گفت: اسماعیل خوب بشه حالا ما کمتر
می خوریم. بند دلم پاره شد. به یک باره از جا کنده شدم. می خواستم پدرم را فریاد
بزنم که صدایی از حنجره ام خارج نشد. آخر دهانم را با سیم بسته اند. تازه متوجه شدم
که خیلی وقت است مادرم را صدا نزده ام، پدر را، خواهرانم را. داشتم کم کم کلمه پدر
و مادر را فراموش می کردم. راستی من چه شکلی حرف می زدم، تن صدایم؟ لیلا چرا برای
لیلی گفتنم می خندید؟! خیلی چرا های دیگر… مادر گوشه دستمال رنگ و رو رفته ای را
که با گل های صورتی و بنفش دور گردنش پیچیده بود، هی به چشمانش می کشید. ب

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.