پاورپوینت کامل هدیه شهیدی به مادرش;شهید محمد معماریان، از زبان مادرش ۹۶ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل هدیه شهیدی به مادرش;شهید محمد معماریان، از زبان مادرش ۹۶ اسلاید در PowerPoint دارای ۹۶ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل هدیه شهیدی به مادرش;شهید محمد معماریان، از زبان مادرش ۹۶ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل هدیه شهیدی به مادرش;شهید محمد معماریان، از زبان مادرش ۹۶ اسلاید در PowerPoint :
۳۲
گام اول: محبت
سال ۱۳۵۱ ـ تهران
دکتر نگاهی به آزمایش های بچه کرد. چند بار معاینه کرد و در آخر گفت: «مننژیت
مغزی». بچه تان مننژیت مغزی گرفته، باید بستری شود. تب بالا و تشنج و گریه های
شدیدی داشت که امان همه را بریده بود. کودک را بستری کردند. بعد از بیست وچهار ساعت
که توی دستگاه بود، دکتر به مادرش گفت: باید آب کمر بچه را بگیریم برای آزمایش های
تکمیلی. ممکن است بعد از اینکه آب کمر را کشیدیم، بچه سالم بماند که البته به
احتمال نودوپنج درصد فلج می شود. شما رضایت نامه امضا کنید تا ما ادامه دهیم. مادر
وقتی این را شنید، رضایت نامه را امضا نکرد. دکتر هم با برخورد تند و توهین آمیز
پرونده را برداشت و مطالبی پایین آن نوشت تا دیگر هیچ بیمارستانی این بیمار را قبول
نکند. بعد هم پرونده را مقابل مادر انداخت. مادر گفت: خدایی که این مریضی را به بچه
من داده، خودش می تواند خوبش کند. خدا می داند که من نمی توانم بچه فلج را نگهداری
کنم و کودکش را بغل کرد و رفت خانه. چند روز گذشت. حال بچه روزبه روز خراب تر
می شد. حالا دیگر چشمانش بسته نمی شد. یک قطره آب هم نمی خورد. دست و پایش کاملاً
خشک و بی حرکت شده و سرش به عقب برگشته بود. مادر سه روز بود که یک آینه گذاشته بود
مقابل دهان کودکش تا بفهمد که نفس می کشد یا نه. دیگر مضطر شده بود. دنبال پناهگاه
می گشت تا به او پناه ببرد. از همه جا بریده بود. کودکش را بغل کرد و پله ها را
بالا رفت و روی بام نشست. کودک را مقابل خودش خواباند. دو رکعت نماز با همان دل
شکسته و حال پریشان خواند و هزار بار ذکری گفت که فرج را برایش هدیه آورد: صلی الله
علیک یا رسول الله. آخر هم با حال زار گفت: یا رسول الله، اگر کودکم، محمدم، قابل
است که بماند شما شفایش بدهید و اگر هم نه، این طفل را از این زجری که می کشد راحت
کنید. مادر برای لحظاتی خواب چشمانش را گرفت. سوار سفیدپوشی را دید که آمد و….
وقتی به خودش آمد، محمد را بغل کرد و از پشت بام پایین آمد، می دانست که اتفاقی
می افتد. چشمش به ساعت بود. یکی ـ دو ساعت نگذشته بود که محمد آرام آرام پلک زد.
سرش را چرخاند. دست و پایش را تکان داد و با نگاهش مادر را جستجو کرد. مادر آرام
صدا زد: محمد، محمدجان، بیا بغل مادر. می آیی محمدجان. محمد روی دو زانو تکیه کرد و
خم شد و آهسته کمر راست کرد و به آغوش گرم مادر پناه برد. فردا صبح مادر پرونده
پزشکی محمد را برداشت، او را بغل کرد و رفت بیمارستان پیش همان دکتر و….
گام دوم: صباوت
محمد، سالم و سرزنده و پر از انرژی بود؛ کودکی پرجنب وجوش که برای خودش همه کاری
می کرد، اما اهل بدی کردن نبود. دوران کودکی او تا نوجوانی اش هم زمان بود با اوج
گرفتن انقلاب. مادر هم اهل تظاهرات و اعلامیه پخش کردن بود و محمد هم دنبال بازی
کردن های خودش. اما وقتی هفت ساله شد، خیلی خاص دل به نماز سپرد. بدون اینکه کسی به
او تذکر دهد، تا صدای اذان را می شنید بازی اش را رها می کرد، وضو می گرفت و به
نماز می ایستاد. حتی نماز صبحش را هم مقید شده بود که بخواند. می گفت: باید بیدارم
کنید. اگر یک روز دیر صدایش می کردند می زد زیر گریه و می گفت: چرا این قدر دیر
بیدار شدیم. مگر خواب مرگ گرفته بودمان. ببینید آفتاب دارد درمی آید و…. محمد شده
بود زنگ نماز اهالی خانه.
گام سوم: حرکت
پنجم ابتدایی را تمام کرد، اما درس خواندن خیلی به مغزش فشار می آورد. دکتر گفت:
نباید به این بچه فشار درس وارد کنید. برای مغزش ضرر دارد. درس را رها کند. اما
محمد مگر می توانست بیکار باشد. کنار تمام کارهای خانه که برای مادر می کرد و البته
دلیلش هم این بود که کجای اسلام آمده که همه کارهای خانه را باید مادر انجام دهد،
خیاطی هم می رفت. چند ماهی شاگرد خیاطی بود که لباس مردانه می دوخت. خیلی زود یاد
گرفت و برای خودش خیاط شد. پدر هم برایش چرخ خیاطی و وسایل کار خرید. محمد حالا توی
زیرزمین خانه خیاطی می کرد و درآمد داشت. خیلی هم مردانه عمل می کرد. پولش را
حساب شده خرج می کرد، دقیق و با برنامه. هر سه وعده هم کار را تعطیل می کرد و
می رفت مسجد برای نماز. البته فرقی نمی کرد برایش چه بازی، چه کارخانه، چه خیاطی،
هرچه بود می گذاشت کنار و راهی مسجد می شد و الوعده وفا، یا الله.
گام چهارم: ارادت
قم ـ بلوار امین ـ مسجد المهدی(عج)
پایگاه مسجد خیلی فعال شده بود. گروه گروه اعزام به جبهه داشتند. جوانان در مسجد
موج می زدند. محمد هر بار موقع نماز که می رفت مسجد، کلی دلش می خواست که عضو
پایگاه شود. آن عقب می ایستاد و بسیجی ها را نگاه می کرد. گاهی هم خودش را قاطی
می کرد، اما انگار تا عضو نباشی فایده ندارد. یک روز دیگر طاقت نیاورد. از مسجد که
آمد، یک راست رفت سراغ مادر و گفت: من می خواهم بروم بسیج مسجد، عضو بشم.
شناسنامه ام را بدهید. مادر هم شناسنامه را داد دست محمد و رفت. هنوز دقایق به ساعت
نرسیده بود که محمد با ناراحتی برگشت و رفت گوشه اتاق نشست و صدای گریه اش مادر را
خبر کرد. مادر با تعجب بر اشک های مرد کوچکش نگاه کرد و گفت: چی شده؟ محمد گفت:
قبولم نکردند. اشکش را با گوشه آستین پاک کرد و گفت: گفتند بچه ای، زود است. صبر کن
نوبت تو هم می شود. دوباره هق هق اش بلند شد. مادر کمی نگاهش کرد و گفت: خیلی
اشتباه کرده اند که قبولت نکرده اند. حالا بلند شو برویم، درست می شود. مادر چادرش
را سر کرد و با محمد رفت. مادر به مسئول ثبت نام گفت: حاج آقا، اگر یک نفر بخواهد
پناهنده به اسلام بشود شما ردش می کنید؟ مسئول با تعجب سرش را بلند کرد. مادر ادامه
داد: این بچه من می خواهد عضو شود و پناهنده به بسیج شود و…. مسئول، سرش را از
ناچاری پایین انداخت. مانده بود که چه بگوید. آهسته گفت: والله مادر، خیلی از
مادرها می آیند به ما اعتراض می کنند که چرا بچه هجده ـ بیست ساله شان را عضو بسیج
کرده ایم، آن وقت شما خودتان آمده اید اصرار می کنید ما این بچه را عضو کنیم. مسئول
بهانه آورد برای اینکه محمد را ننویسد، مادر مقاومت کرد. مسئول دلیل و قانون رو
کرد، مادر اصرار کرد و بالاخره پیروز شد.
گام پنجم: لیاقت
حالا محمد یک دل مشغولی مهم تر پیدا کرده بود. تا کارهایش در خانه و خیاطی تمام
می شد، می رفت مسجد و پایگاه. بزرگ ترها هم به او محبت خاص پیدا کرده بودند. هر وقت
می رفتند گشت و اردو و تمرینات نظامی و… محمد را هم با خودشان می بردند و این
باعث می شد که جسم و روح محمد روزبه روز بیشتر رشد کند و پرورش یابد. پدر محمد هم
مدام جبهه بود و در ستاد پشتیبانی مشغول کارهای بنایی و ساخت و سازهای مورد نیاز
رزمندگان بود. محمد تازه وارد سیزده سالگی شده بود که با پدر راهی منطقه سومار
شدند. آنجا داشتند برای رزمندگان تنور نان درست می کردند. هرچند قبل از آنکه تنور
نان داغی برای رزمنده ها درست کند، عراقی ها بمب بارانش کردند و داغ نان گرم را به
دل همه گذاشتند. آن جبهه رفتن و دیدن ها و شنیدن ها برای محمد خیلی شیرین و پردرس
بود و البته فتح بابی شد برای او. حالا دیگر نمی شد محمد را در شهر نگه داشت. جبهه
شده بود خانه اول و دومش. می رفت و می آمد.
گام ششم: عنایت
دیده بود بعضی از بچه ها نیمه های شب بلند می شوند برای نمازخواندن، آن هم نمازهای
طولانی و اشکی. صبح، همین بچه ها شیرین ترین ها می شدند بین همه؛ خواستنی و تو دل
برو. دنبال این بود که نماز شب را یاد بگیرد. یک ورقه و یک خودکار برداشت و رفت پیش
فرمانده شان. کمی این پا و آن پا کرد. انگار خجالت می کشید. فرمانده نگاه کرد دید
محمد با یک کاغذ و قلم آمد، اما حرفش را قورت می دهد. بالاخره گفت: من… من…
یعنی می شود نماز شب را برایم بنویسید. یعنی چه جوری نماز شب می خوانند. فرمانده ته
دلش از داشتن محمد ذوق کرده بود، اما خیلی جدی ورقه را گرفته بود و با خودکار رویش
نوشته بود: نماز شب یازده رکعت است. هشت رکعت نافله که دو رکعت دو رکعت باید بخوانی
و سلام بدهی و سه رکعت دیگر هم که یک دو رکعت می خوانی به نیت نماز شفع و یک رکعت
هم به اسم نماز وتر. در قنوت نماز وتر، چهل مؤمن را دعا کن. هفتاد بار بگو هذا
مَقامُ العائِذِ بِکَ مِنَ النار. هفتاد بار بگو…، سی بار بگو… و محمد شد جزو
گروه نماز شب خوان ها.
گام هفتم: مقاومت
گردان، محاصره شده بود. از شب که عملیات کرده بودند و خط را شکسته بودند تا حالا که
غروب روز بعد بود، گردان در محاصره قرار گرفته بود. منطقه فاو، نمک زار بود و آب و
غذای بچه ها رو به اتمام. بعد از یک شبانه روز جنگیدن، گرسنگی و تشنگی و خستگی امان
همه را بریده بود و حالا هم که محاصره یعنی صبر بعد از جنگ. پنج روز طول کشید؛ پنج
روزی که زخمی ها را جزو شهدا کرد، مهمات را تمام کرد. گرسنگی همه را لاغر و رنجور
کرد و تشنگی، تشنگی، امان از تشنگی… فدای لب تشنه ات یا حسین(ع). این پنج روز همه
عهد کردند که مقاومت کنند که بمانند، که پشیمان و خسته نشوند و… نشدند. تا اینکه
محاصره را شکستند و بچه ها را نجات دادند، اما با چه حالی. زخمی هایی که حالا
پلاکشان و اسمشان را یادداشت می کردند تا خبر پروازشان را به خانواده هایشان بدهند
و سالم هایی که مثل همیشه نبودند؛ رنجور و ضعیف و بیمار. به قول مردم، اسکلتشان
مانده بود. محمد با این قیافه به خانه برگشت. سیل متلک ها شروع شد. همه به مادر
می گفتند: از بچه ات سیر شدی که این طور به سرش می آوری. مگر دیگر او را نمی خواهی.
این چه قیافه ای است که نوجوانت پیدا کرده. مادر هم اعتقادش محکم بود. می دانست که
چه کار دارد می کند. برای چه هدفی جان می گذارد. سیر راهش را، مقصدش را می شناخت.
محکم جواب همه را می داد: امام حسین(ع) از بچه شش ماهه تا بالاتر را فدا کرد. نکند
حسین(ع) هم از سر بچه اش گذشته بود. یک عمری توی روضه ها گفتیم: حسین جان، دوستت
داریم؛ پس دروغ می گفتیم؟ بچه من هر وقت خوب بشود دوباره راهی جبهه می شود.
گام هشتم: عبادت
منطقه ای که لشکر چادر زده بود، جای امنی نبود؛ نه از لحاظ دشمن، بلکه از جانب مار
و عقرب ها. به بچه ها اعلام شد که کسی حق ندارد شب از محل اسکانش بیرون برود. اگر
هم رفتید باید مسلح بروید و بیایید. اما یکی بود که بی خیال همه مار و عقرب ها،
نیمه شب بلند می شد. آهسته لباس می پوشید، کفش هایش را دست می گرفت و بی صدا بیرون
می رفت. فرمانده شان متوجه این کار محمد شد. یک شب فرمانده، آرام دنبال محمد رفته
بود. از چادرها دور شده بودند که محمد وارد گودالی شد. حالا فقط قسمتی از سرش پیدا
بود. فرمانده چند دقیقه صبر کرده بود، اما وقتی دید محمد از آن گودال بیرون
نمی آید، نزدیک شد. دید محمد قامت بسته و نماز می خواند؛ درون قبری گود و چه اشکی
می ریزد. حال فرمانده دگرگون شده بود از این جوان چهارده ـ پانزده ساله. رفته بود
عقب تر، بی خیال مار و عقرب ها نشسته بود و محمد را تماشا کرده بود. وقتی محمد به
العفو رسید، صدای گریه اش شدیدتر و بلندتر شده بود. به سجده افتاده بود و… و یک
دعا: اللهم ارزقنا الشهاده فی سبیلک.
گام نهم: شجاعت
تمام نیروها را جمع کردند و فرمانده شروع کرد به صحبت. گفت: عملیات در منطقه حساسی
است. کار، سخت و دشوار است. با توکل به خدا و کمک اهل بیت، ما پیروزیم. اما باید از
بین شما، سیصد نفر داوطلب شوند؛ سیصد نیرویی که خط شکن هستند، خط شکنانی که
شهادتشان حتمی است. احتمالاً هیچ کدام برنمی گردند. حتی شاید جنازه هایشان هم
بماند. از فرمانده تا تک تیرانداز شهید خواهند شد. این گروه می روند تا راه باز شود
برای ادامه عملیات و پیشروی نیروهای دیگر… حالا هرکس داوطلب است از اینجا بلند
شود و آن طرف بنشیند. بچه ها که سرشان پایین بود و در عالم خودشان سیر می کردند و
آنهایی که مات فرمانده شان شده بودند، همه سر بلند کردند و امتداد دست فرمانده را
نگاه کردند. یکی باید بلند می شد تا هرکس دلش می تپید برای یگانه شدن، برای اول
شدن، برای اثبات خلیفه اللهی انسان به ملائک. اولی که بلند شد و در امتداد دست
فرمانده حرکت کرد، دومی و سومی و… محمد و دویست ونودونه و سیصد نفر.
محمد شانزده ساله یکی از این سیصد نفر شده بود که انتخاب کرد دیگر در این دنیا
نماند. آن طرف، آرام روی زمین نشسته بود. دلش می خواست راه باز کند برای اینکه یک
گام اسلام جلو برود. اسلام یک کل مطلق است و اجزای ریز و درشت باید فدا شوند تا آن
کل، آن اصل، ثابت بماند، پایدار و باقی باشد و آسیب نبیند. قرار شد که این سیصد
نیرو برای آخرین خداحافظی به شهر بروند؛ آخرین دیدار، آخرین لبخند، آخرین کلام،
آخرین نگاه.
گام دهم: شهامت
سحر بود که به خانه رسید. مادر بیدار شده بود و با تعجب به محمد نگاه کرد. محمد
خندید و مادر را بوسید. مادر نگاهش به موهای بلند محمد افتاد. محمد گفت: فقط این
بار این قدر بلند شده. یک عکس قشنگ برای حجله شهادتم بگیرم، بعد کوتاهش می کنم.
مادر دوباره با تعجب به محمد نگاه کرد. محمد به شیطنت سری تکان داده بود و گفت:
باور کن مادر، برای آخرین بار آمده ام که همدیگر را ببینیم. دیگر نمی خواهم منتظر
باشم. این آخرین دیدار ماست. وعده مان دیگر پل صراط.
گام یازدهم: رضایت
پنج روز عزیزترین مهمان خانه، محمد بود. مثل همیشه به مادر در کارهای خانه کمک
می کرد. می رفت و می آمد و حرف می زد. هیچ کس چیزی نمی دانست اما خودش می فهمید که
دارد چه می کند، چه می گوید، چرا می گوید، کجا می رود، چرا می رود، چرا می آید،
چگونه می نشیند، چرا می خندد، چرا گریه می کند، چگونه قرآن بخواند و…. همه
کارهایش حساب شده و دقیق بود. روز پنجم خیلی مستأصل شده بود. می آمد توی خانه چرخی
می زد. کمی مادر را نگاه می کرد، بعد می رفت بیرون. دوباره همین طور، سه بار و
چهاربار، سرانجام مادر گفت: محمدجان قیافه ات می گوید که حرفی داری. فکر کنم درباره
جبهه ات هم باشد. من گوش می کنم، بگو مادر جان. محمد انگار باری از روی دوشش
برداشته شود، آرام و خوشحال گفت: می خواهم تنها با شما صحبت کنم. اگر شد شب تنهایی
صحبت کنیم. مادر گفت: شب پدرت هم می آید، بهتر است. محمد گفت: نه مامان جان، بابا
نباشد. چون نمی تواند، به خودت می گویم. غروب محمد به دامادشان گفت: برویم گلزار،
دلم می خواهد از شهدا خداحافظی کنم. رفتند گلزار. محمد با حال دیگری قدم برمی داشت.
بین قبرها راه می رفت. به عکس شهدا خیره می شد. اخم می کرد، ساکت می شد، می خندید،
ذکر می گفت…. وقتی هم رفتند کنار قبرهای خالی آماده شده، قبرها را نشان داد و
گفت: یکی از این قبرها برای من است. تا ده ـ بیست روز دیگر می آیم اینجا. دامادشان
با تشر گف
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 