پاورپوینت کامل انفجار در جاده بصره;به; شهید بی نشان این وادی ۱۳ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل انفجار در جاده بصره;به; شهید بی نشان این وادی ۱۳ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۳ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل انفجار در جاده بصره;به; شهید بی نشان این وادی ۱۳ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل انفجار در جاده بصره;به; شهید بی نشان این وادی ۱۳ اسلاید در PowerPoint :
۴۳
جلو در ایستاده بودم که گروه گشت همراه اسیر ایرانی وارد سنگر شدند. سروان از روی صندلی بلند شد و لبخندی نشست رو لب هایش. دستش را به علامت رضایت زد رو شانه یکی از نیروهای گشت و صدای قهقهه اش بلند شد. آنها نیز احترام نظامی گذاشتند و از سنگر رفتند بیرون.
به دستور سروان، طناب را از دور دست اسیر ایرانی باز کردم. مأمور بازجویی رفته بود مرخصی. چون تا حدودی فارسی بلد بودم، سروان از من خواست تا حرف هایش را ترجمه کنم. قدمی گذاشتم جلو و منتظر ماندم. سروان گفت: «اِسْمِِک یثنو؟ کمْ عُمْرُک؟»
به صورت اسیر خیره شدم و گفتم: «اسمت چیست؟ چند سال داری؟»
به نظرم بیست تا بیست و دو ساله می آمد. نگاهش را از صورتم گرفت و مات شد به زمین. موهای کم پشت صورتش را خاک پوشانده و لب های خشکیده اش تَرک برداشته بود. سروان جلو رفت. چانه اسیر را زد بالا و فریاد زد: «اَنْتَ اَخْرَس! یسان ما عِنْدَک؟!» (لال هستی و زبان نداری؟) و دستش را روی صورتش پایین آورد.
رد انگشتانش به سرعت آمد بالا و چند قطره خون از گوشه لب اسیر ایرانی دوید روی ریشش. او بدون این که به روی خودش بیاورد، خیره شد به دیواره بتونی سنگر.
سروان نگاه تندی به او کرد و گفت: «اَنْتَ مِنْ یا قُواتْ؟» رو به اسیر گفتم: «از کدام لشکری؟»
سروان وقتی دید اسیر جواب نمی دهد، با پوتین کوبید به ساق پایش و دیگر سؤال نکرد.
بیرون سنگر همهمه بود. حدود چهل پنجاه نفر از نیروها آماده شده بودند برای رفتن به مرخصی. سروان که از سروصدای زیاد کلافه شده بود، رفت طرف آنها و شروع کرد به بد و بیراه گفتن. تا چشم او را دور دیدم، گفتم: «متأسفم که این طور شد. من یک سربازم. دوست ندارم با شما جنگ کنم.» این را که گفتم، خودش را سُر داد و نشست روی زمین. از سر و وضعش معلوم بود راه زیادی رفته و نای ایستادن ندارد. وقتی سروان وارد شد، با لگد کوبید به پهلویش و گفت: «اِنْهضُ!» (بلند شو.)
آرنجش را گرفتم و او را از زمین بلند کردم. چهره آفتاب سوخته اش را خاک و دود پوشانده بود. سروان او را تحویل داد و گفت: «سیاره جاءَتُ
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 