پاورپوینت کامل آنها بهشت را دیده بودند ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل آنها بهشت را دیده بودند ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۲۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل آنها بهشت را دیده بودند ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل آنها بهشت را دیده بودند ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint :
۲۸
جنگی که بود، از نگاه یک سرباز. روایتی که تا کنون نشنیده اید.
گپ و گفتی با احمد مرادی عسکری، سرباز، بسیجی و جهادگر دفاع مقدس
راننده اتوبوس بود. با بچه های دانشگاه شهید چمران لاهیجان آمده بود بازدید مناطق جنگی. اگر توی شلمچه می دیدیش، شاید باورت نمی شد که این بابا یک راننده اتوبوس باشد. صورتش برافروخته بود و مثل یک ابر بهاری، اشک از چشم هایش جاری. آخر اردو، توی بیمارستان صحرایی امام حسن(ع) گیرش انداختم، آن قدر پرشور و احساس صحبت می کرد که نفهمیدم سه ساعت چطور گذشت.
با گفته هایش گریه کردم و خندیدم و افسوس خوردم. گاهی اوقات صدایش بریده می شد: وقتی که از مادرش می گفت، یا از محشر کبرای شلمچه، یا وقتی با شهدا درد دل می کرد، وقتی که بغضش می ترکید، دیگر هیچ چیز جلودار اشک هایش نبود، گاهی اوقات هم صدایش به واسطه سرفه های اثر شیمیایی بودنش بریده می شد، اسم خیلی از دوستانش را به واسطه همین شیمیایی شدن فراموش کرده بود. به خاطر زیاد بودن مطالب، خیلی از مطالب رو حذف کردیم، و بعضی از سطرها را به خاطر اینکه شما با الفاظ و فضای گفتاری وی آشنا شوید ویراستاری چندانی نکردیم.
سرباز دیوانه
اهل رشتم، قبل از انقلاب تهران بودیم، مبارزه می کردیم با ارتش شاه و با حکومت نظامی. انقلاب که پیروز شد چهارده پانزده سالم بود. جزء اولین نفرها بودم که برای کمیته خیابان فردوسی ثبت نام کردیم. ژ۳ که بهمون تحویل دادند، قدم کوتاه بود. ته ژ۳ به زمین می خورد.
بعداً هم رفتم آغاجاری توی شرکتی در پایگاه پنجم شکاری مشغول به کار شدم. جنگ که شروع شد دیگه نتونستم صبر کنم. رفتم برای سربازی خودم رو معرفی کردم.
اسم من رفت در لیست سربازهایی که باید در پادگان می ماندند. رفتم پیش فرمانده و گفتم: اگه من رو نگه دارید، خدمت نمی کنم. گفت: تو دیوانه ای! همه دوست دارند توی پادگان باشند و منطقه نروند! گفتم: من به عشق جبهه آمدم. بالاخره اسم من رو با یکی دیگر عوض کردند. رفتم منطقه.
هم نشینی با مردگان
در سرپل ذهاب قبرستانی بر روی تپه ای بود که شده بود مقر ما. مقرها هم چادر بود. جهت استقرار چادر، مجبور شدیم دوتا قبر را نصف کنیم تا فضا صاف شود و بتوانیم چادر را برپا کنیم. شب ها که می خوابیدیم یا سرمان توی قبر بود یا پاهایمان یا دستانمان. درختی هم در کنار چادر بود که جغدی شب ها در کنار آن آواز می خواند. اوایل بسیار می ترسیدیم، ولی بعداً عادی شد. سرگروهبانی داشتیم که خیلی می ترسید و شب ها می رفت در مقرهای دیگر می خوابید. حق هم داشت. چون ما حدود نیم متر زمین را گود کرده بودیم تا صاف شود. وقتی می خوابیدیم عملاً در کنار میت خوابیده بودیم. من بهترین خواب ها و نگهبانی ها را در همین سرپل ذهاب داشتم. شب ها در آن قبرستان حال معنوی خوبی داشتم.
سفر به کانی مانگا / (سُرسُره بازی در ارتفاعات کانی مانگا)
یک شب به ما اعلام کردند که باید جابه جا شوید و بروید به سمت ارتفاعات کانی مانگا. هر کسی می آمد، می گفت: «وای کانی مانگا!» بالاخره رفتیم ارتفاعات کانی مانگا که جزء اولین قله هایی بود که توی پاییز برف می نشست. سرما بیداد می کرد. خواستیم سنگر بکنیم، اما مگر می شد! همه سنگ بود و یک مشت خاک هم پیدا نمی شد. کیسه شن آوردیم و پلاستیک کشیدیم دورش. شب ها که باد می آمد تا صبح خواب نداشتیم. چرا که پلاستیک ها تا صبح صدا می دادند. دیدیم اگر بخواهیم زمستان اینجا بمانیم با این پلاستیک نمی شود. گفتم زمین را بکنیم بریم توی زمین.
نیروهای مقر پیاده که آنجا بودند گفتند شما دیوانه اید. شروع کردیم به کندن زمین و سنگری کندیم و سنگ هایی درآوردیم به وزن شاید یک تُن. با چه بدبختی آنها را خارج کردیم. بالاخره سنگر را بعد از یک ماه درست کردیم.
شروع بارش برف یک طرف، شروع بدبختی ما هم یک طرف. راه بسته شد و حدوداً پانزده روز هوای بدی بود. حمام نکرده بودیم. بدنمان کثیف بود. بعد از پانزده روز هوا خوب شد. گفتم من دارم می رم پایین. حدود بیست کیلومتر توی کوه باید می رفتیم و تازه می رسیدیم به مقر جهاد که یک ایستگاه صلواتی دست و پا کرده بود و بچه های رزمنده می رفتند از امکانات آماده آنجا استفاده می کردند.
با یکی از دوستان راه افتادیم. جوان بودیم و بی کله. نصف راه هم کاملاً برف بود. یک پلاستیک برداشتیم و تا پایین سُر می خوردیم. در یکی از سرازیری ها سرعتمان به هشتاد نود کیلومتر رسید که اگر به یک سنگ می خوردیم، هیچی از ما نمی ماند. شاید حدود یک کیلومتر با دست و پا ترمز گرفتیم تا توانستیم بایستیم.
بقیه راه را پیاده رفتیم. ساعت هشت صبح راه افتادیم، ساعت یازده رسیدیم به مقر جهاد. کمپوت خوردیم و رفتیم حمام و آمدیم قرارگاه دیگری که مربوط به لشکر بود و گفتیم که ما می خواهیم بریم بالا؛ نامه ای یا پیغامی دارید بدهید تا ببریم. گفتند الان می خواهید بروید بالا؟ حالا ساعت یک ظهر شده. گفتند گرگ زیاد است و سرمازده می شوید. پیاده که نمی شود. گفتیم اسلحه همراهمان هست. بالاخره یک سری وسایل به ما دادند تا ببریم بالا و وزنمان با وسایل حدود ده کیلو زیادتر شد.
راه افتادیم. رفتیم و رفتیم، ولی مگر می رسیدیم. تازه گرفتاری ما هم شروع شد. در میان کوه یک چشمه بود که گفتیم دیگه نزدیک شدیم. به یک کولاک وحشتناک برخورد کردیم که اصلاً دو متری مان را نمی دیدیم. مقر ما هم بالای قله بود. ما دوباره قله را دور زدیم. نتوانستیم مسیرمان را پیدا کنیم. کار به جایی رسید که تو حالت یخ زدگی افتاده بودیم. رفیقم گفت: احمد ما باید همین جا بمانیم و یخ بزنیم و بمیریم! وضعیت هم جوری شده بود که کولاک و برف روی ما را هم پوشاند. ما رفتیم زیر برف. یک دفعه به رفیقم گفتم: محمد! اسلحه ات را دربیار و چندتا تیر بزن. صدای تیر را که بچه ها شنیدند یک رگبار تیر زدند که بگویند ما کجاییم. دیگر ما توان راه رفتن هم نداشتیم. دوباره تیراندازی کردیم تا این که چند نفر آمدند و ما را حرکت دادند. فاصله ما با مقر شاید سی یا چهل متر بود، ولی ما آنها را نمی دیدیم. ما را بردند بالا و سریع لباس هایمان را درآوردند و پتو دورمان پیچیدند و ما چسبیدیم به بخاری نفتی وسط سنگر. همه یخ زده بودیم. حالمان بهتر شد. نامه ها و وسایل بچه ها را هم تحویل شان دادیم.
سقای کانی مانگا
زمستان این قدر هوا سرد شده بود که دیگر نمی توانستیم خارج از سنگر نگهبانی دهیم. شدت سرما به حدی شد که امکان آب آوردن از چشمه هم ممکن نبود. برف را آب می کردیم و می خوردیم. بچه ها اسهال و استفراغ گرفته بودند. طوری شده بود که از شش نفر ما، فقط من سالم مانده بودم. همه اسهال خونی گرفته بودند. آن قدر متوسل به ائمه اطهار(ع) شدیم تا بچه ها جان سالم به در ببرند.
تا این که بی سیم زدیم به مقر پایین که وضعیت اضطراری است. آنها با یک نفربر یک سری دارو آوردند بالا و گفتند به هیچ وجه یخ را آب نکنید و هر طوری شده آب تصفیه کنید. آنجا بود که من یک بیست لیتری را داخل گونی کردم مثل کوله پشتی و روزها می رفتم از چشمه آب می آوردم. می گفتم خدایا چی به اینها بدم؟ اینها همه مریض اند. گوشت داشتیم، ولی سوخت کافی برای پختن غذا نداشتیم. چراغ نفتی وسط سنگر هم که کفاف گرمای خودمان را هم نمی داد، چه برسد به غذا پختن زیاد و مطلوب.
شب ها همه لباس هایمان را می پوشیدیم. یک پتو هم دور خودمان می پیچیدیم و می رفتیم توی کیسه خواب و یک پتو هم می انداختیم روی خودمان، اما باز تا صبح می لرزیدیم. خواب نداشتیم. فقط تلاش می کردیم زنده بمانیم.
خداحافظ، کانی مانگا
حدوداً چهار ماه بالای کانی مانگا بودیم. یک روز بی سیم صدا کرد که یک گروه دیگر می آیند جای شما و شما باید بروید مرخصی. ما نمی توانستیم مرخصی بریم. چون راهمان خیلی دور بود. تا مریوان سه چهار ساعت راه بود و خیلی کم ماشین می آمد. بعد از چهار ماه راه افتادیم رفتیم پایین. به وسیله نفربر ما را بردند داخل قرارگاه لشکر. باور نمی کنید، وقتی حمام را دیدیم مثل این که در بهشت به رویمان باز شده باشد. از خوشحالی ذوق می کردیم. بالاخره حمام رفتیم و تلفن هم زدیم. هر آدمی را هم که می دیدیم برایمان جلوه ای دیگر داشتند. حتی پیش فرمانده که رفتیم، گفت اینها دیگه کی اند و از کجا آمدند.
تلفن زدم خونه خواهرم. گفت: مادر مُرد از دل واپسی. گفتم: جایی هستم خارج از این دنیا. گفت: بیا که مادر خیلی وضع جسمی اش خرابه. سریع مرخصی گرفتم و راه افتادم سمت شمال.
پول نداشتم. پولی هم که داشتم تا همدان می شد رفت. سوار یک ماشین شدم و آمدم سنندج و از آنجا هم همدان. هوا هم خوب بود. پرسان پرسان جاده قزوین را پیدا کردم و سر جاده ایستادم. چون پول نداشتم، دست برای اتوبوس ها بلند نمی کردم و فقط از کامیون ها می خواستم بایستند. بالاخره یکی ایستاد و گفت: سرکار، کجا؟ گفتم راستش وضع پولی مان خراب است. می توانی ما را تا یک جایی برسونی؟ گفت: سوارشو و حرکت کردیم به سمت قزوین. وقتی به قزوین رسیدیم، ورودی قزوین رشت، یک کامیون دیگر سوارم کرد. راننده مقداری خوردنی جلوش بود. من هم شدیداً گرسنه، اما رویم هم نمی شد. گفت: بفرما سرکار. تا گفت بخور، من هم شروع کردم به خوردن. اون هم هاج و واج به من نگاه می کرد. گفت: از کجا می آیی؟ گفتم: از منطقه. جریان رو براش تعریف کردم. پنج یا شش بسته بیسکویت گذاشت و من خوردم و یک چایی هم به من داد و بالاخره رسیدیم رشت.
بی قرار جبهه ها
روزهای آخر سربازی ام، از یک روستایی رد می شدم دیدم صدای هواپیما می آید نگاه کردم دیدیم مریوان را شدیداً گرفتند زیر آتش. توی این راهی که مردم بمب باران شده بودند زن بدون هیچ حجابی همین طور با لباس خانه از وحشت زده بود بیرون. بچه اش را بدون هیچ گرم پوشی توی سرمایی که آدم منجمد می شد بغل گرفته بود و گریه می کرد. داشتند فرار می کردند، این صحنه خیلی وحشتناک بود خیلی. یک صحنه ای که واقعاً بچه ها همه شان گریه می کردند. نمی دانستند چه کار بکنند این صحنه ها، زن پابرهنه، مرد بدون لباس، پیرمرد و پیرزنی که بچه ای را می کشیدند دنبال خودشان، چون دیگه طاقت نداشتند بغلش بگیرند. بچه ای گریه می کرد، پابرهنه بود، وضعیت خیلی بدی بود. آن صحنه ها خیلی دردآور و وحشتناک بود که مریوان را با خاک یکسان کرده بودند. خدمتم تمام شد آمدم خانه. همیشه کله ام توی این جبهه ها بود، دلم آن طرف ها بود. چند وقت بعد دیدم نه، نمی توانم بمانم. مثل اینکه جایمان توی شهر نیست. رفتم سپاه به عنوان بسیجی اسم نوشتم و رفتم جبهه.
شهید مدانلو
همان روز که آمدیم، در آستانه عملیات کربلای پنج بود. توی لشکر قدس گیلان بودم. چند روزی آنجا ماندیم. توی این چند روز دیدم خدایا توی هر سنگری می رویم می بینیم یکی دو نفر بیشتر نیستند. می گوییم بچه هایتان چه شدند؟ گفتند همه توی عملیات کربلای چهار شهید و مجروح شدند. تازه فهمیدم که کجا آمده ام. با بچه ها رفیق شدم. بازی می کردیم فوتبال، بسکتبال.
طلبه ای بود به نام مدانلو. خیلی نورانی و خوش سیما بود. بچه انزلی بود. بعداً متوجه شدم توی آن سنگری که من هستم چهار پنج تا طلبه داریم. بچه های خیلی حزب اللهی، این جور بچه ها را من ندیده بودم. مُدام می نشستند قرآن و زیارت عاشورا می خواندند. با آن فضای قبلی خیلی فرق می کرد، اصلاً یک جوّ دیگری بود. جوّ سربازی مثل یک حالت اجباری بود، ولی آنجا یک وقت می دیدی کفش هایت صبح تمیز شده است. یا نصف شب بیدار می شدی می دیدی که چند نفر نماز شب می خوانند. ما کجا آمده ایم؟ من که با این حال و هواها اصلاً آشنایی ندارم. روز سوم بود مدانلو از من پرسید: آقا اسم شما چیه؟ بچه کجایی؟ کدام محل؟ گفتم مفتشی مگر حاجی؟ چرا سؤال می کنی؟ آخر مگر من از تو سؤال می کنم؟ یک سید طلبه آنجا بود. گفت راست می گوید. تو چرا این قدر سؤال می کنی؟ شاید دوست نداشته باشد به تو بگوید بچه کجاست.
گیج بودم، مثل این می ماند که آدم را بیاورند در یک هوای دیگر بیندازند. توی یک جوّ دیگری. هنوز احساس غریبی می کردم و با این جوّ آشنا نبودم. توی جبهه دیده بودم، ولی نه این جبهه. بالاخره مدانلو آمد و صورت من را بوسید و گفت: ببخشید، اگر من باعث اذیتت شدم. گفتم: نه حاجی، آخه یک سؤال هایی می کنید که شاید آدم دوست نداشته باشد بگوید. رفت یک چایی برایم آورد. گفت: این چایی بابت دوستی و آشتی.
موقع بیکاری یک کلاس قرآن می گذاشتند برایمان. نشستند به ترتیب قرآن می خواندند، بعد ایرادهای همدیگر را می گرفتند. رسیدن به من. گفتم که زیاد بلد نیستم، فقط گوش می دهم. مدانلو خیلی تیز بود. یک روز من را کشید کنار و گفت: این طور که معلوم هست قرآن خوب بلد نیستی. گفتم: بله، خوب بلد نیستم. یکی زد روی شانه ام و گفت: زودتر می گفتی دیگر، ما اصلاً سرمان درد می کند واسه این جور چیزها. بالاخره گفت از امروز یک ساعت بیا بنشین باهم قرآن یاد بگیریم. امروز یک ذرّه قرآنی هم که بلدم بخوانم از لطف آن شهید است. این شده بود معلّم قرآن. از الف ب، شروع کرد به یاد دادن و من دیگر کم کم راه افتادم. طوری شد که خیلی باهم رفیق شدیم. همه جا باهم بودیم. البته با بقیه هم بودم، ولی یک انس عجیبی با او داشتم. به دلم نشسته بود.
گرفتار حوری
شب ها بچه ها دور هم جمع می شدند و صحبت می کردند. این یکی از این می پرسید: سید تو اگر شهید بشوی دوست داری کجا ببرندت؟
آن وری صحبت می کردند، کانالشان با کانال ما فرق می کرد. توی عوالم دیگری بودند، یعنی بهشت را می دیدند. خدا شاهده، آنها اصلاً این دنیا را نمی دیدند. مال این دنیا نبودند.
گفت: من دوست دارم شهید شدم ببرندم در یک نَهر پر از شراب بهشتی، سه چهار تا حوری بهشتی هم دور و ور من باشند. یکی پا شد زد توی سرش گفت: خاک توی سرت، تو همش گرفتار این حوری های بهشتی هستی.
گفت: خب ببینیم حالا آنجا راهمان می دهند. آن یکی می گفت من دوست دارم رفتم بهشت… اصلاً خط شان با ما فرق می کرد. من اصلاً نمی دانستم بهشت چیه؟ جهنّم چیه؟ آنها اصلاً بهشت را می دیدند. اصلاً با بهشت حال می کردند. مثل واقعیت می دیدند. مثلاً ما می دانیم توی خانه مان چه خبر است. آنها آن طوری بودند. آن واقعیت ها را می دیدند. مثل اینکه یک بار سفر کرده باشند، می دیدند کجای بهشت چی داره، چه می دانم رود پُر از شراب. این یکی می گفت من می خوام بروم فلان جا، آن یکی می گفت من می خواهم بروم فلان جای بهشت.
رزمنده اسلام
یک روز به ما گفتند باید برویم مقر. سلاح برایمان آوردند. تیربار گرینوف که هنوز توی گریس بود. مدانلو تیربارچی بود. به او یک گرینوف دادند پر از گریس و روغن. یک پارچه داشت. مالید به این گرینوف. خوب گریس است دیگر، مگر پاک می شود، پاک نشد. رسیدم بالای سرش. گفتم چیه؟ گفت: توهم بابا ولمون کن دیگه، حوصله داری؟ گفتم: من تو را این طوری ندیده بودم، چته؟ گفت: این گرینوف به درد من نمی خورد. هرچه پارچه داشتم کردم توش، هنوز گریس توش هست. گفتم: آهان، قرار نیست توی هر کاری خبره باشی! گفت: یعنی چی؟ گفتم: برو یک بیست لیتری بردار بیاور. آورد. گفتم برو یک ذره آب هم بیاور. گفت: دیگر چه دستوری می دی؟ گفتم: همان طوری که تو به من دستور می دادی حالا نوبت منه که به تو دستور بدم! رفت آورد. بیست لیتری را گذاشتم روی آتش. آب که یک خورده جوش آمد و گرینف را خورد کردیم و ریختیم توی این آب جوش. وقتی که گرم شد گریس هایش زد بالا و گریس ها را با یک چیزی برداشتیم زدیم کنار. پاکش کردم، یک بار با پارچه، یک بار هم روغن کاری اش کردم، شد یک اسلحه درست و حسابی. گفتم بفرما آقا، این هم مال تو. وایستاد و گفت: من چاکرتم، من که ادعا نکردم. گفتم: نه شوخی کردم آب آلوده با گریس می شود و اسلحه ات زنگ نمی زند، گریس اضافی هم از آن پاک می شود. ماشین آمد و خواستیم سوار بشویم. این تا آمد سوار بشود قمقمه اش افتاد. من قمقمه اش را برداشتم. توی راه من مدام توی این فکر بودم که این هیبتش درست نیست. چون نظامی نبود نمی توانست خودش را جمع و جور کند.
من دوست داشتم این منظم باشد. تیپش درست باشد. توی ارتش به ما یاد دادند که این حمایل که می بندیم یا این شلواری که می پوشیم همه باید روی یک نظمی باشد. من دوست داشتم که مدانلو منظم باشد. هِی مدام این حمایلش را درست می کردم. سفت می کردم. می گفت تو رسوایم کردی، چرا تو این کار را می کنی؟ گفتم: بابا آخر آبرویمان را بردی. مثلاً رسیدی جلوی یک عراقی، تو را این طوری ببیند به تو می خندد. مگر رزمنده اسلام نیستی؟ با اطمینان گفتم: رزمنده اسلام واقعاً باید به رزمندگی اش بیاید. گفت: خُب چه کار کنم. گفتم: خُب همین طور آروم وایستا. حمایلش را محکم کردم و بستم. وسایلش را محکم سر جای قبلی اش گذاشتم. گفتم: حالا شدی یک رزمنده اسلام. رفتیم خرمشهر. یک مدتی ماندیم، یک روز، دو روزی ماندیم. از آنجا ما را برداشتند بردند توی خط. رفتیم توی سوله، یک سنگری که اولش بزرگ و آخرش کوچک بود، زیرزمینی دراز شاید در حدود ۵ متر مربع.
رمز ورود به بهشت
عراقی ها نیرو آورده بودند، تا خود صبح این زمین آرامش نداشت. مدام می گفت بمب، بمب، بمب، زمین وقتی گلوله می خورد، روی سنگر خاک می ریخت. بالاخره آنجا بود که مدانلو گفت: می دانی احمد، من که داشتم می آمدم، اعزام بشوم بچه ام چهل روزه بود. بچه بغل من بود. همین طور که داشتیم توی شهر می چرخیدیم، عنوان راهیان کربلا، هر قدمی که برمی داشتم باخودم می گفتم: خدایا، تکلیف این بچه چه باید بشود، من دارم می روم جبهه. اگر شهید بشوم، سرنوشت بچه ام چه می شود. کم کم داشتم سست می شدم. مادرش کنار من داشت کنار این کاروان راه می آمد. صدایش کردم گفتم: خانم، این بچه را بگیر. بچه را پرت کردم طرفش. به خاطر اینکه می خواستم از خودم جدا کنم، پرتش کردم. مادرش بچه را روی هوا گرفت. گفت: اِ، چه کار داری می کنی؟! نزدیک بود بیندازی اش! گفتم از دستم پرت شد! ببخشید! خودم می دانستم چه کار کردم. داشت من را زمین گیر می کرد. بالاخره آمدم. آقا آن شب عملیات نشد. شب بعدش باز رفتیم توی خط. مدانلو جلوتر بود. تیربارچی بود. بچه ها تعریف می کنند زمانی که رفت توی خط با صدای بلند رجز می خواند. بعد از اینکه خط یک را شکستیم، این تیربار را برداشته بود روی دستش تیراندازی می کرد و رجز می خواند تا اینکه یک گلوله کالیبر می آید می خورد بهش و درجا شهید می شود. من از او دورتر بودم. شاید در حدود چهل پنجاه نفر باهم فاصله داشتیم.
یک نگاه برای رضای خدا
من آن موقع کمک آرپی جی زن بودم. آرپی چی زن ما هم ترکش خورد. آرپی جی اش را برداشتم رفتم جلو. به ما یاد داده بودند که اول تیربارهای دشمن را پیدا بکنیم و سعی کنیم آنها را بزنیم. خاکریز اول را که گرفتیم، رفتیم توی یک دشت که ما را با یک کالیبر داشتند می زدند. بدجوری هم می زدند. بچه هایمان آنجا خیلی لَت و پار شده بودند. من درازکش نگاه می کردم ببینم کجا تیربار هست که بزنم. یک تیربار عراقی را گیرآوردم. آمدم بزنم آرپی جی رو از حالت ضامن درآوردم، آمدم شلیک کنم یاد فرمانده مان افتادم که می گفت: شما را به خدا اگر می خواهید شلیک کنید در راه خدا یک لحظه پشت سرتان را نگاه کنید، چون این طوری خیلی از بچه ها سوختند. به خاطر اینکه پشت سر آرپی جی بچه هایی که باشند می سوزند. من برگشتم نگاه کردم دیدم اتفاقاً دو تا بچه بسیجی پشت دهنه آرپی جی بودند. هرچی گفتم: یه خورده برو کنارتر، یه خورده برو کنارتر. گفتند: نه تکان نمی خوریم. پا شدم رفتم آن طرف تر. یک دفعه ای تیر گرفت روی پایم و دیگر نتوانستم تیربار را بزنم. آمدم پایم را بستم، درد شدیدی داشتم. دوباره آرپی جی را بلند کردم دیدم بچه هایمان جلو هستند و تیراندازی مشکل است، دیگر همان جا ماندیم.
رقص در میدان
چیزهای عجیبی توی این خط دیدم که واقعاً عجیب بود. یکی اش همین شهدایمان بودند که باور نمی کنید گویی می رقصیدند و می رفتند. مثل اینکه آدم می خواهد برود مهمانی، کسی که دعوت شده باشد چه جوری می رود که سر یک سفره رنگین بنشیند؟ این طوری بودند بچه ها. یک حالت آرمانی ای داشتند. یک رفیقی داشتیم خیلی ما را اذیت می کرد. پشت خط که بودیم به یک نحوی ما را می ترساند. این آمد بالای سرمان به من گفت: هان، چیه ترسیدی؟! گفتم: نه بابا، ترس چیه. تیر خوردم. گفت: اِ، تیر خوردی؟ پیش من درازکش بود. وایستاد گفت: خُب کاری نداری؟ من دارم می روم. خداحافظ. همین که از این حالت سینه خیز پا شد یک دفعه یک چیزی گفت: توپ. این دوباره افتاد روی زمین. افتاد روی زمین هی گفت: اِه، اِه. صدایش کردم، گفتم: چی شده؟
تکانش دادم. اومدم بغل پهلویش را گرفتم و برگردانمش از بدنش قُل، قُل، قُل، قُل… خون داشت می آمد. زمین را دیدم زمین غرق خون شده است. دستش یخ بود. بعد از ۵ دقیقه، پاهایش را دست زدم، پاهایش هم سرد شده بود. فهمیدم که دیگر شهید شده. توی همین گیر و دار یک مجروح دیگر بالای سرم بود. ما داشتیم دو نفری باهم فکر می کردیم که چه کار کنیم، یک بار دیدم توی منطقه ای که همه به حالت سینه خیز بودند، یک جوان رشید و خوش سیما، حمایلش هم قشنگ بسته، لباس نظامی مرتب، پوتین پوشیده، کلاش روی دوشش، آمد بالای سرمان ایستاد. طبیعی نبود. این آدم آنجا راه می رفت این عادی نبود و کسی خیلی راحت توی درگیری خط مقدم راه برود. می آمد بالای سر مجروح ها که تو چی می خواهی. این آدم طبیعی نباید باشد. آمد بالای سرمان و گفت که چیه؟ چی شده؟ گفتیم آقا مجروحیم. گفت: خُب برگردید بروید عقب. گفتیم آخه نمی توانیم وسایل مان سنگین است. سرنیزه کلاش اش را درآورد و از بند حمایل برید تا آن آخر. گفت: برید عقب منتظر کمک نایستید، چون الان خیلی دیر است که کمک برسد. همین طور راه افتاد. خدای به سر شاهد است این عین واقعیت است. مثل یک آدمی که داره توی باغی قدم می زند، همین طور قدم زنان رفت. آن موقع نمی فهمیدم که این چی کار داره می کنه. هر وقت می نشینم فکر می کنم می گویم مگر ممکن است ماهایی که همه تو حالت زمین گیر بودیم، تیرهای کالیبر توی سطح پایین بود، این چه جوری راه می رفت؟! این کی بود؟! خلاصه رفتیم عقب.
آن موقع نفهمیده بودم که مدانلو شهید شده. بعداً که آمدم و پرس و جو کردم فهمیدم. مُدام در موردش سؤال می کردم. هر که را می رسیدم می گفتم مدانلو را ندیدی. بالاخره برگشتیم یکی از بچه ها که باهاش بود، گفت: بعد از این که خاکریز اول را گرفتیم، توی خاکریز دوم تیراندازی می کرد و رجز می خواند و می رفت جلو که یک کالیبر دوشکا خورد بهش و درجا تمام کرد.
بسیجی های بی ترمز
یک بار دیدم که صداهایی با لهجه اصفهانی می آید. توی یک سنگر انفرادی بودم، بیرون هم نمی توانستم بروم چون آتش تهیه بود. این بچه های اصفهانی پنج نفر بودند. فرمانده دسته شان یک جوان شانزده هفده ساله بود. خودش از آن چهار نفر دیگر ریزتر بود که یک کلاش داشت، یکی آرپی جی و یکی دیگر تیربار داشت، بعد به یکی گفت: محمد، محمد برو آنجا را بزن. آن بچه می رفت می زد، مثل اینکه این بچه ها همگی یک مشت باشند که یک انگشتر داشته باشند با یک اشاره ای حرکت می کردند. اینها این جوری بودند. درگیری قاطی شده بود. خیلی قاطی شده بود. اصلاً نیروهای ایرانی و عراقی قاطی شده بودند. یک تانک آمد از جلویمان رد شد، به آرپی جی زن گفت بزنش. تا اومد بزند، تانک رفت. پشت سرش یک تانک دیگری آمد، به هوای اینکه عراقی است، زد. بعد دیدیم آن نفرهایی که آمدند پایین ایرانی بودند. گفتند این تانک را کی زده؟ گفت: آقا ما اشتباهی زدیم. گفت لاکردار آن جلویی عراقی بود! اون رو باید می زدی. این طوری بود. خیلی قاطی بود. مثلاً یک جا می دیدی سربازهای عراقی پشت سرت بودند این قدر بچه های ما سریع می رفتند! بی دلیل نبود که می گفتند بسیجی ها ترمز ندارند چون واقعاً بی ترمز بودند.
دشتی پر از لاله ها
ما با یک «یاحسین» و یک «الله اکبر» می رسیدیم به خط اول. خط اول عراقی ها را با تمام اسلحه و مهمات شان گرفتیم. عراقی ها خط هایشان خیلی مجهز بود. ما همه اش خیال می کردیم باید کلاش یا تیربار بگیریم. اینها خمپاره ۶۰ داشتند و کلی مهمات کنارشان خرج گذاشته آماده بود؛ در هر دو سه متر یک دوشکا بود. بین اینها خمپاره ۶۰ بود. یعنی نیروهایشان با خمپاره ۶۰ کار می کردند. ما نفری یک کلاش داشتیم. با همان کلاش خط اولشان شکست. یعنی فرصت نمی کردند اسلحه شان را بردارند و فرار کنند. من توی خط دوم مجروح شدم. بقیه بچه هایمان خط دومشان را هم گرفتند. با آن کالیبری که گذاشته بودند توی سطح پایین، باز بچه ها می دویدند. مثل مسابقه دو. ما این طوری می جنگیدیم. بالاخره ما مجروح شدیم آمدیم عقب. چیزها تو این عقب من دیدم. اصلاً نمی دانم چه سرنوشتی خدا به من داده بود. آمدم به یک دشت رسیدم دیدم پر از شهید است. پر از بچه های شهید بود. دوستان هرکدام شان می رفتند می گفتند این کیه، اون کیه، اون که جعفر، این اکبر، اون علی، این حسین و اِه این با تو فوتبال بازی می کرد، این امام جماعت بود، اِه این کسی که ما باهاش شوخی می کردیم، یکی داشت جون می داد….. یکی سرش قطع شده بود، یکی از کمر نصف شده بود، یکی داشت نفس های آخرش را می کشید، چه جوان هایی بودند! به خدا هرکدام شان یک یلی بودند. همه روی زمین افتاده بودند. هیچ کاری هم نمی توانستیم بکنیم. فقط نگاه شان می کردیم. خدا لعنت کند این صدام را! بهترین بچه هایمان را از ما گرفت. هرکدام شان یک اسطوره بودند. زار، زار گریه کردیم. «لا اله الا الله خدایا ما درسته غرق گناه بودیم، اما یک نظری به ما می کردی! آخر ما سگ اصحاب کهف هم نمی شدیم؟ ما را به عنوان سگ اصحاب کهف قبول می کردی! نمی دانم چه سرنوشتیه.» بالاخره آمدیم عقب. یک منطقه ای بود که عراق داشت آتش سنگین می ریخت که به اصطلاح رابطه پشت خط را قطع کند. آتش خیلی زیاد بود. من باید از این آتش رد می شدم. خدایا تو این شب، تنها، مدام این زمین روشن می شد و خاموش می شد. توی هر دقیقه ۵۰ تا، ۱۰۰ گلوله می ترکید. یک لحظه موج من را پرتاب کرد. افتادم روی زمین. دیدم دستم دارد می سوزد. منور زده بودند، زمین که روشن شد، دیدم مثل اینکه شن می ریزند روی خاک و سنگ و…، این زمین غرق ترکش شده بود، سنگ فرش شده بود از ترکش، زمین داغ بود از ترکش ها. دیدم پایم ترکش خورده. اشهد خودم را خواندم گفتم خدایا راضی ام به رضای تو، هرچی می خواهد بشود، بشود. من باید این راه را بروم. چندین بار خدا شاهد است موج انفجار من را پرتاب کرد، بیست متر آن طرف تر خوردم زمین، دوباره بلند شدم. حالا دو دست و یک پا داشتم، می آمدم یعنی روی یک پایم نمی توانستم بایستم. گلوله بود که می آمد، خمپاره می زدند. بالاخره از آنجا گذشتم.
کولی سواری در میدان مین
رسیدم پشت میدان مین. دیدم حدوداً بیست الی چهل نفر مجروح ایستادند، هیچ کس نمی رود توی میدان مین، گفتم چیه؟ گفتند: معبر گم شده. نگاه کردم دیدم راست می گویند، هیچی معلوم نیست. نگو این قدر گلوله زدند که خاک ها زیرورو شده و معبر زیر خاک ها دفن شده. یک دفعه یادم افتاد: زمانی که عملیات می کردیم، پشت خاکریز بودیم، یکی از بچه هایمان آمد روی خاکریز و یک گلوله آمد زیر پایش ترکید و او را پرتاب کرد انداخت آن طرف تر. این صحنه را من کاملاً دیده بودم.
آن زمان که داشتیم حمله می کردیم، ما آمدیم هِی این طرف را بگرد، آن طرف را بگرد، ولی حالا کنجکاوی زده بود به سرم. خدایا جایش کجا بود، چقدر فکر کرده بودم، بعد از میدان بود. ناگهان دیدم که یک نفر آنجا افتاده زغال شده. رفتم بالای سرش، نگاهش کردم دیدم این مجید تقدیری است، رفیقم. گفتم: مجید تویی؟! گفت: آره منم، گفتم: چطوری؟ گفت: بگو چطور نیستی؟! درب و داغون شده بود. دست و پایش پر از ترکش بود، یه خورده وایستادم بالای سرش و همین طور ناله که می کرد گفت: که می تونی یک کاری برام بکنی؟ گفتم نوکرتم، چه کاری برایت بکنم. گفت: من رو می بری عقب؟ با خودم گفتم: من که یک پا و دو دست اومدم اینجا، آخه چه جوری تو رو ببرم عقب؟! همین طور بی اراده گفتم آره، پس چی نوکرت هم هستم. هنوز اون نمی دانست که من توی چه وضعیتی هستم. گفتم بیا کولت بگیرم ببرمت عقب. آمدم دستش را گرفتم دیدم فریادش رفت توی آسمان. کمرش رو گرفتم، دادش رفت بالا. گفتم آخه بنده خدا من کجایت رو بگیرم، آن دستش را آورد گفت: این دستم فقط سالم است، جفت پاهاش ترکش خورده بود. یک پایش قطع شده بود. دستش ترکش خورده، دل و روده اش ریخته بود بیرون. خدایا من چه کار کنم؟! رفتم بغلش خوابیدم و دستش را گرفتم انداختمش روی کولم. یا فاطمه زهرا کمکم کن من این را بلند کنم. آقا آمدیم بلندش کنیم، خدایا کاری نمی تواند بکند! کمی بلند شد دو نفری افتادیم و دادش رفت هوا. سرش را دست کشیدم و قربون صدقه اش رفتم و گفتم حاجی من هم تیرخوردم، پایم تیر خورده! گفت: بنده خدا تو که داری می میری، بعد می خوای
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 