پاورپوینت کامل قمقمه ها را خالی کردند و جنگیدند;گفتگو با جانباز سرافراز جنگ، علی آژیر ۵۴ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل قمقمه ها را خالی کردند و جنگیدند;گفتگو با جانباز سرافراز جنگ، علی آژیر ۵۴ اسلاید در PowerPoint دارای ۵۴ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل قمقمه ها را خالی کردند و جنگیدند;گفتگو با جانباز سرافراز جنگ، علی آژیر ۵۴ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل قمقمه ها را خالی کردند و جنگیدند;گفتگو با جانباز سرافراز جنگ، علی آژیر ۵۴ اسلاید در PowerPoint :
۱۴
هنگامی که قرار شد برای مصاحبه به منزل علی آژیر بروم، باور نمی کردم که ایشان در شمال شهر تهران، محل تولدشان، با آن وضع ساده و بی آلایش زندگی کنند. این تعجب هنگام ورود به منزل دوچندان شد. خانه ای ساده که صاحبان آن به اندازه بچه های جنوب شهر ساده و صمیمی بودند. خانه ای کوچک با راهرویی باریک که به اتاق کوچکی منتهی می شد که تماما با عکس هایی از شهدا و دست نوشته هایی زیبا پوشیده شده بود. زندگی علی آژیر و فرزندانش تنها معطوف به محل سکونت آنها نبود. در طول مصاحبه متوجه شدم آنها ساده زیستی را نمایش نمی دهند، بلکه به آن باور دارند و حتی تلاش دارند آن را به دیگران ترویج دهند و مدافع همیشگی کوخ نشینان باقی بمانند.
تغییر شناسنامه!
زمان جنگ، سیزده سالم بود. وقتی تلویزیون نگاه می کردم، فقط پیروزی می دیدم و وقتی خواستم به جبهه بروم هم فکر می کردم می رویم جلو و فردا بصره در دست ماست! وقتی در اولین عملیات (والفجر مقدماتی) شرکت کردیم، دیدیم دشمن هم مثل ما می جنگد و ضعیف نیست. با تمام قوا می جنگید. منتها بچه های ما یک فاکتور داشتند که آنها نداشتند: بچه های ما «شهادت» را داشتند و آنها نداشتند! بچه های ما با فاکتور شهادت توانستند پیروز شوند. من سیزده سالم بود، نمی توانم بگویم از روی فهم و شعور رفتم یا نه! عقلانی نیست! سیزده ساله بودم و نمی دانستم آخرش چه می شود! ولی این قدر را می دانستم که دستی ما را به سمت جبهه کشید. موقع جبهه چون سن مان کم بود، نمی گذاشتند برویم. یک عکاسی ماه بود توی تجریش، شناسنامه را بردم کپی بگیرم، وقتی شناسنامه را برگرداند، پنجی که من ریز چسبانده بودم روی هفت، افتاد! با لبخندی که انگار همان شیطنت کودکی را دارد، به من گفت: من متولد ۴۷ هستم، اما روی کارتم خورده ۴۵! گفتم: آقا یک دقیقه صبر کن! خم شدم که بچسبانم، گفت: ما جعل اسناد نمی کنیم! گفتم: به قرآن می خواهیم بریم جبهه نمی گذارند! بعد از کلی التماس، کپی شناسنامه را ۴۵ کردم، رفتم ناحیه شمال برای اعزام که گفتند: اصل شناسنامه؟! گفتم: همراهم نیست، گفتند: نمی شه بری! این قدر گریه زاری کردیم که قبول کردند. یک ماه، ما صبح می رفتیم ناحیه شمال توی نیم متر برف تا چهار بعد از ظهر می ماندیم بعد می گفتند: فردا اعزامه! این قدر نیرو و انرژی داشتیم. از صبح می رفتیم می نشستیم. این قدر با خانه خداحافظی کرده بودیم که مادرم می گفت: برو عیب نداره، صبح برمی گردی! دفعه آخر بالاخره رفتیم که رفتیم.
جبهه حال و هوایی داشت که آدم افسوس فراقش را می خورد؛ یعنی واقعا وادی حسرت است! گفته می شود روز قیامت وادی حسرت است. الان برای ما وادی حسرته! الان داریم حسرتش را می خوریم…
عدم توجه به جنگ!
گناه تغییر روحیات آن دوران، گردن همه کسانی است که درست اطلاع رسانی نکردند! گناهش گردن همه کسانی است که جوّ حاکم در جبهه ها را به جوان ها نشناساندند! گناهش گردن همه کسانی است که نگذاشتند تفکر بسیجی در مملکت حاکم شود و… همیشه خدا را شکر می کنم به خاطر اینکه لیاقت داد با این بچه ها باشیم. به قول معروف یه «فری» با این بچه ها خوردیم. همیشه گفتم و باز هم تکرار می کنم: بهترین روزهای عمرم و بهترین ساعت های عمرم روزها و ساعت هایی بود که جبهه بودم؛ الان هم افسوس می خورم که چرا نفهمیدم؛ فقط چرا نفهمیدم! همین!
اتفاق هایی که در جبهه می افتاد، وصف ناشدنی بود. نمی شد توصیف کرد که ما چه حالی داشتیم. وارد جبهه که می شدیم، انگار خدا زیپ را می کشید، لباس را بیرون می آورد و یک لباس دیگر تن مان می کرد! یک علی آژیر دیگر بودی. وقتی آدم پایش به منطقه می رسید، یک حالتی داشت، وقتی برمی گشت تهران یک حال دیگر داشت. شاید دلتنگ می شد.
چند سال بعد از جنگ، نسبت به جبهه خیلی کوتاهی شد. نتوانستند یا نخواستند حال و هوای جبهه را بین مردم جا بیندازند. الان دو سه سال است صداوسیما لطف می کند چند تا عکس از بچه های جبهه نشان می دهد و مردم چند تا اسم را شناختند. بعد از جنگ چه کسی بچه های جبهه را می شناخت؟! الان بعد از چندین سال، مجله ها و مطبوعات، چند تا مصاحبه گرفتند و بالاخره مردم فهمیدند جنگ هم شده است! ایثار هم شده است! همه این مسائل برمی گردد به اینکه درست اطلاع رسانی نکردند. البته حال و هوای جبهه هم چیزی نیست که به یک نفر بگویی بگیرش! خود افراد باید کشش داشته باشند. باید آهن ربا باشند تا بگیرند و شاید مهم ترین مسئله، لیاقت انسان هاست. یک عده لیاقت نداشته و ندارند که این حس را بگیرند. یک سری از خاطرات و حرف ها را ما هیچ جا نمی زنیم؛ وقتی افراد درک نمی کنند و نمی گیرند، چرا انسان خاطره را خراب کند؟! لذا خیلی ایثارها، خیلی حرف ها و خاطرات گفته نمی شوند! چرا که ارزش و حرمت آن حرف یا خاطره خیلی بالاست و آدم به خاطر همین ترجیح می دهد سکوت کند!
بازپس گیری مهران
زمانی که ما فاو را فتح کردیم، عراق، مهران را گرفت. مهران شهر کوچکی بود، ولی عراقی ها آمدند تبلیغات گسترده ای در سطح جهان کردند که اگر ایران فاو را گرفت، مهران را گرفتیم. امام هم دستور دادند مهران به هر صورتی هست باید آزاد شود، چون جوّ تبلیغاتی دشمن قوی بود. عراقی ها تا سر سه راه اسلام آباد ایلام پیش آمده بودند. در آن زمان ما هفتاد روز توی فاو بودیم. این قدر جنگیده و شب ها جلو رفته بودیم که اصلا روحیه نداشتیم! هر روز غروب روی سنگر می نشستیم و با دوربین نگاه می کردیم ببینیم نیروی جدید می آید که ما برگردیم؟! بعد از اینکه از فاو برگشتیم، رفتیم اهواز و بعد هم دوکوهه. خواستیم برگردیم تهران که سید گفت: مرخصی ها لغو شده! با ناراحتی گفتیم فقط دو روز! قبول نکرد! می دانستیم عراق مهران را گرفته، از یک طرف که عملیات بود، خوشحال شده بودیم، ولی از طرف دیگر که نمی توانستیم برگردیم تهران، پکر شده بودیم. رفتیم اندیمشک و زنگ زدیم که نمی توانیم برگردیم و کار داریم! فردا نیروهای جدید رسیدند و دسته بندی شدند و من هم شدم مسئول دسته یک. هر چه نیروی جدید بود دادند به ما. حرکت کردیم و قبل از شهر مهران، نیروها را مستقر کردیم. سپاه شروع کرد به طرح عملیاتی ریختن تا مهران را آزاد کنیم. مقر ما چهل کیلومتری شهر مهران و لابه لای کوه ها بود تا هواپیماها کمتر بمب باران مان کنند. عراق آمده بود پایین، یک خاکریز زده بود، یک میدان مین گذاشته بود، یک کمین گذاشته بود و دوباره یک میدان مین گذاشته بود و دوباره خط گذاشته بود! چندلایه بود! یعنی در اصل دو میدان مین و دو تا خط داشت! سپاه تازه از عملیات فاو فارغ شده بود و نیرو کم داشت. تازه باید نیروها را بازسازی می کرد. خیلی سریع نیروها بازسازی شدند و قرار شد با همان نیروهایی که داشتیم به خط بزنیم. از ترس قتل عام شدن بچه ها، هر شب طرح عملیات عوض می شد. یک بار می گفتند اول زرهی و بعد نیرو پشت زرهی حرکت کند. بعد تصمیم عوض می شد و می گفتند این طور نه! اول تخریب چی ها بروند معبر بزنند، همین طور که معبر می زنند، نیرو پشت سر تخریب چی در میدان مین با کمین درگیر شود. در همین گیرودار بودیم که یک شب بعد از نماز مغرب و عشا بلندگو اسم من، رضا درویش و حسین بابایی را خواند تا به چادر فرماندهی برویم. وقتی رفتیم یک آمبولانس آنجا بود. شهید حمزه آقایی که مسئول اطلاعات لشگر بود، به حاجی گفت نمی خواهد مسلح بشید، فقط سرنیزه ها را بردارید با بچه ها بروید! ما سه نفر پشت آمبولانس نشستیم و حمزه بابایی جلو می رفت. چراغ خاموش شروع کردیم به حرکت. ما سه نفر که پشت نشسته بودیم جیک نمی زدیم! منطقه تاریک تاریک بود و تک وتوک خمپاره ای زده می شد. وقتی آمبولانس رفت توی چاله، فهمیدیم رسیدیم خط. آمبولانس سریع رفت توی یک چاله تانک و ما پریدیم پشت خاکریز. بعد حمزه آقایی شروع کرد به حرف زدن و گفت: «ان شاءالله فردا شب عملیاته، شما امشب هرچقدر تونستید مین خنثا می کنید، چاشنی رو خارج می کنید، دوباره مسلح می کنید و می ذارید توی خاک تا فردا شب کارها سریع تر پیش بره. فقط جایی را که خنثا می کنید، با یک شاخص مشخص کنید که فردا شب راه را گم نکنید.» ما این طرف بودیم و هم زمان عراقی ها هم داشتند میدان مین شان را تقویت می کردند. اول قرار شد یک طناب معبر ببندیم به سگک کمربندهامان و وارد میدان مین شویم تا اگر خطری پیش آمد، طناب را بکشند و ما برگردیم عقب، اما طناب سفید بود و نم
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 