پاورپوینت کامل شرمنده ام، آن شب نام خود را ننوشتم;خاطرات محمدتقی محمدعلی خانی ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل شرمنده ام، آن شب نام خود را ننوشتم;خاطرات محمدتقی محمدعلی خانی ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۲۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل شرمنده ام، آن شب نام خود را ننوشتم;خاطرات محمدتقی محمدعلی خانی ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل شرمنده ام، آن شب نام خود را ننوشتم;خاطرات محمدتقی محمدعلی خانی ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint :
۳۳
باد
فاصله پنج کیلومتری روستای مان تا مدرسه را هر روز باید می رفتیم و برمی گشتیم. تنها نبودم. با هم سن و سال هایم که اهل درس و مدرسه بودند، با هم می رفتیم؛ نه با ماشین، نه با دوچرخه که با پای پیاده. این، ما را در سن کم و نوجوانی، آبدیده و پرتحمل کرده بود؛ میان برف و باران، هوای گرم و سوزان، جاده های سنگلاخ و گِلی، برهنه پا در کوچه های روستا، بیابان و صحرا.
روز های کشدارِ آخرین تابستان گذشت. پاییز از راه رسیده و جنگ تازه آغاز شده بود. همراه پاییز، دفتر زندگی مان ورق می خورد. زمستان سال شصت، هر روز مدرسه خلوت تر و نیمکت های کلاس بی صاحب تر می شد. من نیز باید نیمکت و کلاس دوم راهنما یی را رها می کردم. نه پدر و نه مادر، هیچ یک دست و پاگیر نبودند. وقتی باید می رفتی، هیچ کس جلودار تو نبود. من نیز این چنین مسیر زندگی ام را در همان نوجوانی تغییر دادم.
رعدوبرق
شیپور جنگ نواخته شده بود و مردانِ مرد را به میدان جنگ فرامی خواند؛ اگر چه هنوز مردانی چون ما، نه به بلوغ رسیده بودیم و نه هنوز، به اصطلاح، پشت لب مان سبز شده بود. زمستان سال شصت بود که راهی بسیج شدیم. پس از عضویت، انگار احساسی دیگر داشتم. خودم را یک سر و گردن از دیگران بزرگ تر می دانستم و از این حس، لذت می بردم. باور داشتیم یک بسیجی نمی تواند امام خودش را تنها بگذارد. پس باید دل به خطر زد. ابتدا یک دوره آموزش نظامی فشرده در پادگان نظامی منجیلِ ساری را پشت سر گذاشتیم و پس از یک ماه به کردستان اعزام شدیم. کمتر رزمنده بسیجی در آن روز ها بود که کردستان را نیازموده باشد؛ کوه های سر به فلک کشیده، برف و بوران، کمین های ضد انقلاب، حمله نیمه شب کومله ها به خوابگاه، آن هم در وسط شهر.
ابتدای جنگ بود و ضد انقلاب به حمایت از حزب بعث عراق، جنگ را تا وسط شهر کشیده بود. زبانِ آن روز در کوچه و خیابان، گلوله بود و مرگ زیر سایه هر دیواری نشسته بود. پس تو ناچار بودی با زبان خودشان با آنان سخن بگویی. جنگ خیابانی، کمین و مین را آزمودم. جاده ها هیچ یک تأمین نداشت و حتی رفتن به حمام در شهر، به تنهایی میسر نبود. دشمن در میان مردم پراکنده شده بود و هر لحظه تو را نشانه می رفت. بسیج اما توانست آن نابسامانی ها را سامان بخشد. من نیز از همان بسیجیانی بودم که همه تلخی ها و شیرینی های کردستان را تجربه کردم.
پس از پایان ماموریت، به دیار خود بازگشتم. هنوز یک ماه نگذشته بود که باز دوباره دلم هوای جبهه کرد. گویی قسمتی از وجودم را جا گذاشته بودم و نمی توانستم بدون آن قسمت از خودم زندگی کنم. ما قبل از این که در جبهه ها بجنگیم، زندگی می کردیم.
این بار، دیگر تنها نبودم. ده پانزده نفر از بچه های روستای مان نیز قصد سفر کرده بودند. تا آن زمان، تمام بچه های اعزامی زیر بیست سال بودند و تنها مرد رزمنده ما «اصغر عبدالحسینی» بود که از همان شروع جنگ، به جبهه ها رفته و همان جا مانده بود؛ همو که در ابتدای انقلاب ما را به مسجد کشاند و به رزم شبانه برد و خودش را در دل ما جای داد. حالا ما بیشتر از جنگ، مشتاق دیدن این مرد بودیم. می گفتند فرمانده شده است. آقای عبدالحسینی، بَنّا بود و ما در ساخت مدرسه و مسجد همراهی اش می کردیم. از جبهه پیغام داده بود که بچه های روستا بیایید جبهه و در پایگاه شهید بهشتی که مقر اصلی لشکر ۲۵ کربلا و مختص نیرو های شمال (از گرگان تا ساری و رشت) بود، جمع شویم.
عصر بود و مردم برای بدرقه رزمنده ها آمده بودند. پس از بدرقه گرمِ مردم روستا، به تهران و از آن جا با قطار عازم اهواز و در پایگاه شهید بهشتی مستقر شدیم. اصغر فرمانده دسته ما بود. هنوز جبهه جنوب را ندیده بودیم. اصغر برای ما از عملیات هایی که شرکت کرده بود، از فتح المبین و بیت المقدس گرفته تا جنگ های نامنظم که همراه شهید چمران بود، می گفت. ما سراپا گوش شده بودیم. حرف های او برای ما تجربه ای می شد در جنگ با دشمن.
هر روز می رفتیم اهواز، کنار رود کارون و برمی گشتیم. منتظر عملیات بودیم. روزی توی آن هوای گرم، مرغ دادند. شب بود که دل پیچه گرفتیم. رفتم بیرون. جلوی هرکدام از توالت ها سی چهل نفر صف کشیده بودند. بچه ها توی صف لوله می شدند و به خود می پیچند. هر کسی همین که دوباره برمی گشت، می رفت ته صف. خنده بازار شده بود. سه چهار روز همین اوضاع و احوال بود تا این که رفته رفته فراموش شد. همه خوب شدیم. اصغر از خط برگشت و نیرو ها را سروسامان داد. از روستای ما، من و حجت و حسین علی و علی رضا و محمد حاجیلری، معروف به محمد پتکی (چون نجار بود) و محمد محمدی و ابراهیم و دیگر بچه ها همه در یک دسته (دسته یک) قرار گرفتیم. یک روحانی هم به نام شیخ یحیی از روستا داشتیم.
به طرف خط مقدم حرکت کردیم. هیچ اطلاعی از وضعیت منطقه نداشتیم. نمی دانستیم به کجا می رویم. هوا گرم و سوزان بود؛ تابستان و ماه رمضان. اطلاعی هم از زمان عملیات نداشتیم. در منطقه ای نامعلوم، پشت یک خاکریز بلند، میان سنگر هایی که هنوز خالی بود، مستقر شدیم. روز دوم برای آشنایی با جزئیات عملیات دور هم جمع شدیم. شاید همین امشب حمله باشد؛ از رفت وآمد پیک ها و فرمانده هان معلوم بود. ما نیروی لشکر ویژه ۲۵ کربلا، گردان سیدالشهدا و گرو هان قمربنی هاشم بودیم و فرمانده گردان، برادر مصلح و فرمانده گرو هان، نجّار بود. مواضع دشمن از قرار معلوم، خاکریز های مثلثی شکل بود که می گفتند اسرائیلی ها طراحی کرده اند و از استحکامات فوق العاده ای برخوردار است.
تگرگ
من تیربارچی دسته بودم و حسین علی آرپی جی زن. غروب بود که نیرو ها را به طرف منطقه عملیات حرکت دادند. پس از ساعتی، داخل یک کانال مستقر شدیم. مانده بودیم که این مثلثی ها چی هست که این همه درباره اش حرف می زنند. داخل همان کانال، نماز مغرب را به جماعت خواندیم. تهِ کانال هم معلوم نبود کجاست. هوا تاریک شده بود. منتظر رمز عملیات بودیم. ساعت نُه شب بود که گردان به سوی مقصد از پیش تعیین شده حرکت کرد. بچه ها آرام و بی سروصدا قدم برمی داشتند که مبادا دشمن متوجه حضورمان بشود. حدود یک ساعت پیاده رفتیم تا رسیدیم پشت معبر. به یک ستون، زدیم به معبر و تا نزدیک خاکریز دشمن رفتیم. فرمانده و بی سیم چی جلوی ستون بودند. ما به زمین چسبیده بودیم. صدای ضربان قلب ها شنیده می شد. تا ساعاتی دیگر معلوم نبود کدام یک از ما شهید و زخمی می شوند. همه آماده شهادت بودند. آیا من می مانم که بدانم یا می روم و دیگران خواهند دانست و خاک عزا بر سر خواهند ریخت. صدای بی سیم، سکوت شب را شکست و بچه ها نیم خیز منتظر دستور شدند. اصغر زانو زده بود و پیوسته تکرار می کرد: «بسم الله الرحمن الرحیم. لاحول ولا قوه الا بالله. یا صاحب الزمان، ادرکنی!»
ستون از زمین کنده شد. دیگر متوجه نشدم. تیربار را روی خاکریز دشمن کاشته و به طرف نیرو های عراقی نشانه گرفتم. اصغر فریاد می کشید و مرتب خاکریز را پاکوب می کرد و دستور می داد: بچه ها مراقب باشید! بزنید. اون تانک و بزن! آرپی جی زن، تو کجایی؟ بزنش داره درمیره! محمدتقی! پس تو چه کار می کنی؟ اون کالبیر لعنتی رو خاموش کن! من که گوشم نمی شنید و تیربارم لحظه ای خاموش نمی شد. او فرمانده بود و مجبور به فریاد کشیدن. گاهی پشت تیربار می نشست و دقایقی کلاش برمی داشت؛ آرپی جی روی کولش، روی شانه خاکریز. آنجایی که هیچ کس جرئت سر بلندکردن نداشت، زانو می زد و به دل دشمن، با فریاد «یا حسین(ع)» شلیک می کرد.
دقیقه ها به سرعت سپری می شد و زمان را از دست داده بودیم. وقتی در میان آن همه آتش، یکی از بچه ها اذان گفت، متوجه نماز صبح شدیم. نماز را در شیب خاکریز ادا کردیم. جنگ هنوز ادامه داشت. وقتی از شیب خاکریز گذشتیم که هوا روشن شده بود. نوبت رد کردن اسرا به پشت جبهه و پاکسازی سنگر ها رسیده بود. صبح شده بود و بچه ها خسته و خواب آلوده، دقیقه ای فرصت کردند تا چشم روی هم بگذارند، ولی ناگاه با فریاد فرمانده از خواب پریدند: برادر، الان وقت خوابه؟ الان که دشمن بیداره، تو می خوابی! بلند شید. بعضی ها داخل سنگر های عراقی بودند و بعضی ها در پشت خاکریزی که دشمن آن سوی آن در حال فرار بود و شاید هم در حال بازسازی قوای مجدد خود.
پشت خاکریز، هر کی هر جا نشسته، یه سنگر و یه جان پناه برای خودش بکنه! مثل این که این جا فعلا مهمانیم و منتظر پاتک دشمن.
سرنیزه ها دل زمین را شکافتند. بعضی ها پنچه به زمین می کشیدند و رمل و خاک را بر روی تن خود می پاشیدند. یک ساعتی نگذشته بود که همه در حفره های خود جا گرفتند. بعضی ها سنگر های دو نفره و بعضی ها هم خصوصی؛ همین قدر که چمپاتمه بزنند و سرشان را از ترکش های خمپاره در امان بدارند، کافی بود.
هوا روشن شده بود. کُپ کرده بودیم. پشت سرمان از جایی که عبور کردیم، همه میدان مین بود؛ یعنی واقعا ما از آن جا عبور کردیم؟ انگار اصغر چیز هایی می دانست که ما نمی دانستیم. ناگهان هوا به هم پیچید. خدای من! این دیگه از کجا پیداش شد. ناگهان طوفانی به پا شد. طوفانی از شن و خاک. دهان مان پر از خاک شده بود. چفیه ها رو محکم دور سرمان پیچیدیم، ولی باید چشم های مان ببینند. شن همه را کور کرده بود. هنوز چند دقیقه ای از طوفان نگذشته بود که صدای شنی های تانک در میان زوزه باد به هم پیچید. فریاد های فرمانده هان، بچه ها را ازحفره ها بیرون کشید، اما منطقه در میان طوفان شن گم و ناپیدا بود. دو متریِ خودمان را نمی دیدیم. بچه ها چون شبحی در میان گرد و غبار بالا و پایین می رفتند. زوزه خمپاره ها، صدای کالیبر و کاتیوشا، دنیایی از آتش را ساخته بود. اصغر دستور داد تانک ها را بزنیم. رفتم روی خاکریز، حسین علی چند متر دور تر روی شانه خاکریز زانو زده بود. اصغر داد می زد: بزنیدشان! گفتم: بابا، کجا رو بزنیم؟ آرپی جی را پرت کرد طرفم و گفت: بچه ها، فقط بزنید! کور بزنید، کور. فقط بزنید طرف صدایی که می شنوید. آرپی جی را برداشتم و زدم. کجا خورد، معلوم نیست. چند دقیقه بعد یکی از بچه ها یک کیسه گلوله آرپی جی کنارم گذاشت و نشست. یک مرتبه متوجه بچه هایی شدم که از تهِ خاکریز به طرف پاسگاه زید فرار می کنند. اصغر کنارم نشست. گفتم: اینا دارند کجا می رن؟ گفت: شما فعلا بزنید. عراق از سمت چپ شما داره می آد جلو. می خواد دور بزنه. شما تانک ها رو نذارید جلو بیان. دستور عقب نشینی دادند. گفتم: حالا که پانزده کیلومتر اومدیم تو دل دشمن، همین طوری ول کنیم بریم عقب؟ گفت: دستوره و من و تو تابع؛ اطاعت و دیگر هیچ. گفتم: پس ما چی؟ بمانیم با عراقی دست بدیم؟ گفت: نه. ما چند نفری باید بمانیم تا بچه ها همه برن عقب. ما باید مراقب عقبه نیرو ها باشیم. نمی تونیم بچه ها رو زیر شنی تانک های این نامردها بدیم و خودمون در بریم. این مردانگیه؟ پس بزن. موقع رفتن خبرت می کنم با هم می ریم. حدود بیست نفری هستن که موندن.
اصغر آدمی بود که موقع عملیات همیشه جلوی ستون می رفت و موقع عقب نشینی، آخرین کسی بود که برمی گشت. حتی راضی نبود یک رزمنده عقب تر از خودش باشه. تا ظهر مقاومت کردیم. تانک ها حدود یک کیلومتری ما رسیده بودند. اصغر گفت: می گن بدون معطلی خط را رها کنید و برگردید. آخرین گلوله را هم زدم و بلند شدم. دسته ما که شامل دو تیم می شد، هنوز مانده بود. دستور دادند باید عقب بکشیم. ما به سرعت باد می دویدیم. همه اش توی فکر روبه رو شدن با بچه های گردان بودم که خدایا چند نفر شهید و زخمی شدن. تمام بدن ما خاکی و به هم ریخته بود. همین که وارد پایگاه شهید بهشتی شدیم، رفتم داخل حمام و بعد به اطاق بچه های خودمان رفتیم. مثل این که همه شان دوش گرفته بودند و تر و تمیز، لم داده بودند و چای می خوردند. تا رسیدم، اول از اصغر پرسیدند که کجاست و چرا نیامده. گفتم: رفته دوش بگیره. بعد مثل این که خیالشان راحت شده باشد، دوباره لم دادند. نشستم و یکی یکی بچه ها را ورانداز کردم. یکی کم بود. پس محمد کو؟ حجت غلامی گفت: حتما الان سرگرم آمار شهدا و مجروحینه، ولی باز خیالم راحت نشد. اصغر هم که نمی دانست، وگرنه به من می گفت. توی خیال محمد غرق بودم. اصغر آمد. همه بلند شدند و به فرمانده خود ادای احترام کردند. حجت کنار اصغر نشسته بود. دیدم دارند یواشکی و در گوشی پچ پچ می کنند. بعد حجت لیوان چایی را پایین گذاشت و حالش عوض شد و رنگش پرید. سکوت کرد. اصغر هم مثل این که یک راز را فاش کرده باشد، با خودش درگیر بود. رفتم جلو. زانو زدم و دستم را گذاشتم روی شانه هردوشان. گفتم: راست و حسینی، چیزی توی چشم شما دیدم. به هم ریخته هستید. بگید محمد کجاست؟ انگار چیزی توی گلوی هردوشان گیرکرده باشد، از جا بلند شدند و دستم را گرفتند و از اتاق بیرون رفتیم. گفتم: چیزی شده که ما نباید بدانیم؟ اصغر گفت: محمد زخمی شده. دلم ریخت. گفتم: خوب بعد چی؟ الان کجاست؟ حجت گفت: حقیقت اینه که زخمی که می شه می ذارنش توی آمبولانس، ولی آمبولانس رو با کاتیوشا زدند. سست شدم. محمد که توی خط نبود، قرار بود عقب بماند؛ تو بیمارستان صحرایی! پس چی؟ کجا شهید شد؟ اصغر گفت: می ره توی یه گردان دیگه. همین.
عجب روزگاری! قبل از عملیات، از او پرسیده بودم: این جا چه می کنی؟ گفته بود: می خوام آمار شما رو وقتی شهید و زخمی شدین بگیرم. کلی هم شوخی کردیم. لایق بود؛ هم جانباز شد و هم شهید.
صبح روز بعد در صبحگاه اعلام کردند که شما مرخص شدید. برایتان بلیت هواپیما تا تهران گرفتیم. از آن جا هم برید شهرتان.
طوفان
همه برگشتیم، ولی باز اصغر ماند. هر چه اصرار کردیم، گفت: باید بمانم. وقت برای رفتن زیاد است. باید این جا باشم. شما بروید. ان شاءالله هم دیگر را می بینیم. خداحافظی کردیم و با هواپیما برگشتیم تهران و بعد گرگان و روستای سلطان آباد. متوجه شدیم محمد را تشییع کردند. شب جمعه در خانه شهید جمع شدیم و همه بچه های جنگ با مردم روستا، دعای کمیل و مداحی برگزار کردیم.
این که محمد همرزم ما بود و حالا در میان ما نیست، بسیار دلگیر کننده بود. روز ها می گذشت و هوای روستا هر روز سنگین تر می شد. تمام آن سرخوشی های دوران نوجوانی از دست رفته بود. به هیچ تفریحی یا گشت وگذاری نمی اندیشیدیم، جز جنگ. انگار سال هاست که در جنگ بوده و با فضای آن انس گرفته بودیم؛ غربتی بر دل ها حاکم بود که جز با رفتن به جبهه برطرف نمی شد.
جنگ ما را بزرگ تر کرده بود. حالا برگشته ایم. همه همرزمانم حال و روز مرا داشتند. دست ودلمان به درس و مدرسه و به زراعت و کشاورزی نمی رفت. ما که قبل از جنگ، تمام روزگارمان در فراقت میان صحرا و بیابان و سرک کشیدن به استخر های پر آب، شنا و لمیدن و خندیدن زیر درختان می گذشت و تا نیمه شب بیرون از خانه بودیم، حالا مثل پیران سالخورده خسته، در کنجی تنگ و تاریک، زانوی غم و انتظار بغل گرفته ایم. یکی باید پیش قدم می شد. بنا گذاشتم واقعا راهی جبهه شوم. بچه ها را در نماز جماعت مسجد دیدم و گفتم که بنا دارم برگردم منطقه. هر کی می یاد، بسم الله. حسابی دل بچه ها را لرزاندم. صبح روز بعد که راهی شهر شدم، مینی بوس پر شده بود از هم سن وسال های خودم. حتی آنهایی که اولین بارشان بود، مثل حسن محمد علیخانی، با آن زلف های روی پیشانی اش؛ زلفی که بار ها معلم و رییس مدرسه به او اعتراض کرده بودند. ولی حسن زیر بار این حرف ها نمی رفت. گفتم: حسن جان! توی جبهه با اون زلف های قشنگ می خواهی چه کار کنی؟ از من می شنوی از ته بزن و بده مادرت توی صندوقچه برات یادگاری نگه داره. حیفه والله، تو اون خاک و شن و ماسه و رمل. حسن لبخندی زد و گفت: هر کی مَنو بخواد، زلف من رو هم باید تحمل کنه. گفتم: تنها کسی که می تونه زلف اینو قیچی کنه، بعثی های عراقی هستن. بچه های توی مینی بوس همه گفتند: آمین.
به شهر رسیدیم. بچه هایی که برای اولین بار بود که می آمدند جبهه، خودشان را از ما جدا نمی کردند و همه ترسشان این بود که نکند به خاطر سنّ کم شان مانع رفتنشان بشوند. علی رضا خیرخواه که مسئول اعزام نیرو و همکلاس ما بود، می توانست پارتی خوبی برای ما باشد. همین هم بود. توانستیم به واسطه علی رضا، کم سن وسال ها را هم با خودمان همراه کنیم.
باران
روز اعزام رسید. چون دفعات قبل، بدرقه گرم مردم روستا ما را و مخصوصاً آنهایی را که برای بار اول همراهمان بودند، ذوق زده کرده بود. از گریه مادران و نگاه صبورانه پدران گذشتیم. ولی امان از خواهران کوچک تر! گاهی آدم میان نگاهشان گیر می کند. انگار تو را می کشند. قدری سستی کنی، وامی مانی، باید کمتر نگاهشان کرد. معلوم نیست چه چیزی در مردمک چشمانشان پنهان است. زیر لب گفتم: امان از دل زینب! ما نبودیم در خیام اباعبدالله الحسین(ع)، ولی این جا انگار قدری به کربلا شباهت دارد. بوی عود و اسپند، میان اشک و انتظار و آهی در حنجره حسرت و نگاهی غم آلوده، عازم شدیم. خدا می داند باز کدام یک از ما بازنخواهد گشت. باید از همه چیز و از همه کس و همه کار خود دل می بریدیم. این چنین نیز بود. باید جلوی سپاه، همراه گردان سازماندهی شده و با اتوبوس عازم می شدیم. آن جا هم خانواده ها جمع بودند و همان نگاه، همان حال و هوا، اسپند و عود و باز هم اشک و آه و انتظار. دل ها می تپید. مادری فرزندش را به آغوش فشرده بود؛ پدری پسر را ورانداز و خواهری برادر را و برادری برادر را و همسری شوهرش را و فرزندی پدرش را می نگریست؛ شاید آخرین نگاه. هر کس حالی داشت. یکی گریان و دیگری خندان. ما نیز بین سیل جمعیت ناپدید شدیم. پرچم های یا حسین(ع) و یا زهرا(س) و یا قمربنی هاشم(ع) در باد می پیچید. از کنار هر کس که می گذشتیم، التماس دعا می گفت. سوار اتوبوس شدیم. بچه ها سرشان را از شیشه بیرون کرده و برای آخرین بار وداع می کردند. داخل ماشین زمزمه دعا بود و نیایش: حال وهوایی داشتیم. یکی می خواند و بقیه سینه می زدیم. راه کوتاه تر و کوتاه تر می شد تا به مقصد برسیم. ابتدا در پادگان نام آشنای امام حسین(ع) و شبی را در طبقه دوم که وسعتی داشت به قد هفت مسجد با سقفی کوتاه. بچه ها از فرصت استفاده کرده و می رفتند زیر دوش حمام های پادگان. یکی دو شبی را ماندیم و باز قطار و یک کوپه پنج نفری را پانزده نفر درهم می لولیدیم. هوای داخل قطار فشرده و نفس گیر بود، ولی برای ما خاطرات به یاد ماندنی بر جای می گذاشت و قدر دور هم بودن را می دانستیم. معلوم نبود باز در برگشت، جای چند نفر خالی خواهد شد. پس حسابی از دل هم درمی آوردیم. راه تا اهواز، اگر چه طولانی و خسته کننده بود، ولی شوق رسیدن به جبهه، مسیر را کوتاه می کرد. تازه وارد ها پی درپی از سنگر و شب حمله و جبهه می پرسیدند و بچه ها هم با آب وتاب خاطره می گفتند. هوا روشن شده بود و ما به اهواز رسیده بودیم. از همان جا یکسره به طرف پایگاه شهید بهشتی، مأمن همیشگی خودمان حرکت کردیم. ناخواسته وارد همان اتاق همیشگی شدیم. هر کس گوشه ای را برای خودش انتخاب و کوله اش را باز کرد و به چیدمان لوازمش پرداخت؛ اگر چه هر لحظه امکان دارد که از این جا برویم و دیگر باز نگردیم. پس آن چنان نباید با آن جا خو می گرفتیم. دو سه روزی گذشت و با تازه وارد ها آشنا شدیم و از حال هوای آینده و گذشته گفت وگو کردیم. متوجه شدیم عملیاتی در پیش است و ما در یک گردان خط شکن به صف دشمن خواهیم زد، وگرنه باید در خط پدافندی مستقر می شدیم.
سومین شب بود که اصغر وارد اتاق شد؛ خاکی و خسته و خواب آلوده؛ ولی هیچ وقت از خستگی و خواب حرف نمی زد. ولی تا بچه ها را سرگرم خودشان می دید، به خوابی عمیق فرو می رفت. کوتاه و هوشیار و بیدار می خوابید. این از خصلت های بارز یک فرمانده هوشیار و بیدار بود. هرگز کسالتی در او ندیده بودیم. بچه ها با آمدنش داخل اتاق از جا پریدند. گویی با عزیز ترین کس خود روبه رو می شدند. انگار خودش هم دل تنگ ما بود. ازخانواده اش، همسرش، فرزندانش، زهرا و فاطمه و روح الله احوالی پرسید. نامه هایی که از روستا داشتیم، به او دادیم و نشستیم به گفت وگو. ماه محرم داشت می رسید. انگار آمده بود ما را با خودش ببرد.
صبح روز بعد، راهی دهلران شدیم و در میان تپه ماهور های موسیان، چادر ها را برپا کردیم. حسین علی طبق روال، اول باید بساط چای خود را به پا می کرد. همیشه خدا قند، چای خشک، قوطی کنسرو و مقداری آب قمقمه توی کوله اش داشت. تک فرزند بود و پدرش پنجاه هکتار زمین زراعتی داشت. از نظر مالی بزرگ ترین سرمایه دار روستا بود. تنها فرزند و وارث پدر پیرش بود. گفتند بمان، نرو، تو تنها وارث این دارایی و ملک و مال هستی. حسین علی نه تنها نماند، بلکه هر وقت هم به مرخصی می رفت، گله گوسفند پدر را و دیگر مایحتاج جبهه را بار یک کامیون می کرد و همراه خودش به جبهه می آورد و بین رزمنده ها تقسیم می کرد. تا پایان جنگ، جبهه را رها نکرد.
کنار ما رودخانه ای بود و ما چون دوران کودکی دل به بازی های کودکانه داده بودیم. پاییز بود و هوا آفتابی. حسن به خاطر زلف هایش هرگز به آب نمی زد. فرمانده گردان گیر داده بود که باید مو های خود را از ته بزنی، اما حسن این کار را نکرد. از فرمانده اصرار و از او انکار، تا این که اصغر پا درمیانی کرد و قول گرفت حسن مو هایش را بزند، که نزد.
سیل
محرم که رسید، حال و هوای بچه ها هم عوض شد. توی تپه ماهور های موسیان میان عقرب و رُتیل ها منتظر شب عملیات بودیم. نوحه سرایی و سوگواری می کردیم. دعای توسل، جلسات توجیهی فرماندهان، ناله ها و گریه های پنهانی بچه ها که مثل پیرمردهای صد ساله به درگاه خداوند می نالیند و استغفار می کردند. به راستی مگر این جوان نورسته که هنوز به بلوغ جنسی هم نرسیده، چه گناهی مرتکب شده بود که این گونه به درگاه خدا می نالید؟! من فکر می کنم یک لحظه نماز و مناجات آن روز، برابر با هفتاد سال عبادت در این روزگار است. آن جا نماز نمی خواندند، دعا نمی کردند، گریه نمی کردند که زنده بمانند، در پی عافیت و تندرستی و سلامت جسم و مال و دارایی نبودند. هر چه بود، اخلاص بود و بی رنگی. نه حسرتی بر دل ها بود، نه حسادتی در چشم ها. تنها عشق به شهادت و دفاع از اسلام بود.
انتظار به پایان رسید و بچه ها به تکاپو افتادند. یکی غسل می کرد، یکی وضو می گرفت و نماز شبِ آخر را می خواند. بچه ها با هم وداع می کردند. پلاک ها نماد نامی بود برای وقتی که تو نیستی، پوتین ها برق افتاده بود، بعضی ها هم آینه کوچکی داشتند و به هم قرض می داند. شانه ها بر زلف ها می چرخید. انگار می خواستند بروند خواستگاری، لبخند بر لب ها و شوقی در چشم ها، سر حال و قبراق، کی خسته است؟ دشمن!
اصغر که فرمانده ما بود، سفارش های لازم را کرد و گفت: مراقب کوچک تر ها باشید. سربند های عاشورایی بر پیشانی ها بسته شد؛ پرچم های «یا حسین(ع)» و «یا قمر بنی هاشم(ع)». نماز مغرب که ادا شد، دعای توسلی خواندیم و آماده رفتن شدیم. قبل از رفتن، بچه ها به خط شدند. تا فرمانده هان آخرین حرف ها را بگویند. اصغر فرمانده گرو هان شده بود و این برای ما خیلی خوشحال کننده بود. باز ما بچه های سلطان آباد، در یک ستون قرار گرفتیم. همه منتظر شنیدن حرف های اصغر بودیم که گفت: می خواهم حرفی بزنم، فقط آرام باشید و گوش کنید، شلوغ هم نکنید، عجله هم نکنید. همه منتظر شدند، چه خواهد شد؟ گفت: در انتهای معبر، به دلیل پیچیدگی خاص میدان مین، متاسفانه تخریبچی ها نتوانستند چند متری از معبر را که نزدیک دید عراقی ها بود، باز کنند و به همین دلیل از هر گرو هان دوازده نفر افتخاری برای عملیات اشتشهادی می خواهیم. اینها باید روی مین ها بغلتند تا معبر باز شود. یک سری از جا پریدند: ما آماده ایم. آماده چی هستید؟ لطفا برادرا بنشنید من حرف هایم تمام نشده. داشتم می گفتم دوازده نفر می خواهم بروند روی مین… باز ناگهان پنجاه نفر از جا پریدند. اصغر از جلوی ستون کنار رفت و گفت: خوب بروید. لبخندی زد و گفت: نمی گذارید حرف هایم تمام بشود. چقدر هول و ولا دارید شما؟! دیگر کسی از جایش بلند نشود. فقط دوازده نفر برای رفتن روی مین، سهمیه هر گرو هان است. حالا که عرضه و تقاضا با هم برابر نیست (بچه ها همه زدن زیر خنده و… صلوات) مجبوریم قرعه کشی کنیم. برگه ای بیرون آورد، داد به علی محمدی تا اسم بچه ها را بنویسد. حدود هفتاد نفر از بچه های گرو هان اسم نوشتند. من هیچ نگفتم. اسم ننوشتم. سست شدم. ترسیدم از رفتن روی مین. این جا بود که متوجه خودم شدم. من هنوز به درجه متعالی نرسیده ام. نمی دانم چرا؟ انگار مشکوک به نظر می رسیدم. ترسیدم. شاید هم مثل اون بچه ها هنوز نور بالا نمی زدم. نمی دانم چرا؟ چرا بعد از گذشت دو سال از جنگ، دست ودلم لرزید؟ نه این که از کشته شدن بترسم، از این که پا هایم قطع شود، از زخمی شدن می ترسیدم. واقعا ترسیدم، ولی حسن محمدعلیخانی و عده ای از بچه های روستای ما، آن شب، عاشقانه برای رفتن روی مین گریه کردند و اشک ریختند و التماس کردند.
آن شب کسی به آنها وعده مال دنیا نداده بود که روی مین ها بغلتند.
اسم ها را نوشتند و منتظر حرکت شدیم. فرمانده گفت: وقتش که شد اسامی برگزیدگان را اعلام می کنم. نیرو ها حرکت کردند. به رودخانه که رسیدیم متوجه شدیم چند نفر از بچه های تدارکات منتظر ورود ما هستند و مقداری پتو را تکه تکه کرده اند. فرمانده که جلوی ستون بود، اعلام کرد همه بچه ها کف پوتین های خود را با پتو محکم ببندند تا هنگام راه رفتن روی سنگلاخ ها و داخل رودخانه که مسیر ما بود، صدا ندهد. نیم ساعتی گذشت. ما سرگرم بستن پتو ها به کف پوتین بودیم. مانده بودیم چگونه با این وضع راه برویم. همین که دستور دادن ستون حرکت کند، آسمان صاف و مهتابی، ناگهان سیاه شد و به هم پیچید! چند دقیقه ای نکشید که طوفانی بلند شد. گردباد حلقه می زد و داخل رودخانه به طرف خط دشمن پیش می رفت. ما تا آن روز هرگز چنین گردبادی را ندیده بودیم. برخلاف گردباد های معمول که تا آسمان می پیچد، این برعکس به طرف خط دشمن می رفت. همین که گردباد ناپدید شد، باران شروع شد؛ باران رگباری، سیل آسا. دستور دادند پتو ها را باز کنید. امداد الهی بود که دشمن متوجه تحرک ما نشود. در میان باران حرکت کردیم. باران به حدی شدید بود که کف رودخانه را آب گرفته بود. ما غرق آب بودیم. آب از سرمان
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 