پاورپوینت کامل از دفتر یک شهید ۵۹ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
4 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل از دفتر یک شهید ۵۹ اسلاید در PowerPoint دارای ۵۹ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل از دفتر یک شهید ۵۹ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل از دفتر یک شهید ۵۹ اسلاید در PowerPoint :

۶۲

یک سال پیش به خاطرِ بیماری ام چند ماهی در خانه بودم. دکتر استراحت مطلق را تجویز کرده بود. خیلی افسرده شده بودم. در اوجِ تنهایی ها خواهرم تماس گرفت و گفت: یکی از دوستانش به کنگره شهدا می رود. گفت که اگر تو هم بخواهی می توانی بروی. رفتم. پرونده شهیدی را گرفتم تا درباره زندگی اش کتاب بنویسم. کارم را که شروع کردم، ارتباطاتم بیشتر شد. به هر دوست و آشنایی که می رسیدم، از او درباره هشت سال دفاع مقدس، کتاب و فیلم می خواستم.

یکی از دوستانم مجله امتداد را به من داد. حالا دیگر نه فقط با شهید میردامادی (شهیدی که پرونده اش را گرفته ام) بلکه با تمام شهدا آشنا می شدم. تصمیم گرفتم با تمام توان در خدمت شهدا باشم و برای آن ها کار کنم. چندوقت پیش با خواهر یک شهید آشنا شدم. او دست نوشته های برادرش را دراختیارم گذاشت تا مطالعه کنم. حیفم آمد خوانندگان امتداد را از خواندن این نوشته ها محروم کنم.

من آن چه شرط بلاغ است با تو می گویم

تو خواه از سخنم پند گیر، خواه ملال

خاطرات عینی و واقعی خود را می نویسم تا اگر روزی روزگاری، این دفترچه به دست پاک مردانی افتاد، آن را به دقت مطالعه کنند و با تکیه به امدادهای غیبی الهی، راه نجات و رسیدن به خدا را زودتر پیدا کنند.

آرزوی وصال

در ۲۳/۴/۶۱ به مرخصی نُه روزه به اصفهان رفتم. امیدوارم چنین ساعاتی برای کسی پیش نیاید. بسیار ناراحت بودم. دریچه قلبم تنگ شده بود و قلبی که مدت ها بود مملو از عشق به الله بود، خالی از الله شد. بسیار مرگبار بود.

در این روزها سه شهید به نام های اکبر ابراهیمی، عباس ابراهیمی و غلامحسین جعفری را به جوزدان آوردند.

دست نوشته های شهید محسن هاشمی(جوزدان)

نام و نام خانوادگی: شهید محسن هاشمی

تاریخ تولد: ۱۳۴۰

تاریخ شهادت: ۱۷/۸/۱۳۶۱

نام عملیات: محرم

دعای ندبه و اخلاص

در ایام مسافرت منتظر جمعه بودیم. بالاخره جمعه آمد و دعای کمیل برقرار شد و چه باصفا؛ جای همه پویندگان راه حق تعالی خالی! در صبح جمعه به قصد برقراری دعای ندبه به مسجد رفتیم. امان از مسجدهای جبهه و پشت جبهه. امان از سنگرهایی که باید در آن ها جهاد شود. سلام بر مسجد که خدا در آن توفیق خلوص را به انسان های طالب، عطا می کند.

دعای ندبه آغاز شد. ما نیز که تشنه بودیم، از شراب گوارای خداوندی سیراب شدیم.

آری! در دعای ندبه، پس از حمد و ثنای خداوند بزرگ به درد دل پیامبر پی بردیم و سپس به درد دل علی(ع) آن قهرمان احد.

در یک جای دعای ندبه به علتی می خواستم بلند شوم و بروم. اما وقتی دیدم در بین چهره های خالص نشسته ام، دوباره نشستم.

اما ای محسن! بدان که دل رهبر را میازاری که خدای ناخواسته، حجاج بن یوسف، خواهد آمد و دمار از روزگار ما درخواهد آورد.

علی جان! رزمندگان اسلام ایستاده اند تا انتقام خون همه ایثارگران الهی را از دشمنان دین خدا بگیرند(ان شاءالله).

اما علی جان! تو را به جان یازده فرزندت قسم می دهم که ما را در جهاد اکبر موفق بداری. ما از آمریکا و شوروی باکی نداریم. فقط نگران آن هستیم که روزی شیطان رجیم وسوسه کند و روزگار ما را به تباهی بکشاند.

(خداوندا، توفیق جهاد اکبر به همه دوستدارانت عطا فرما!)

آمین

رزم شبانه

ساعت حدود یک بعد از نیمه شب بود که با صدای تیر و فریاد فرماندهان، آماده رزم شبانه شدیم. از قدم اول که به صف شدیم، مورد امتحان الهی قرار گرفتیم. فرماندهان شروع به توجیه نمودند و گفتند که قرار است پانزده کیلومتر پیاده روی و به طریق نظامی یک پاسگاه را محاصره نموده و سنگر دفاعی بسازیم.

صحبت آن عزیزان دل سوخته تمام شد و شروع به حرکت نمودیم. از بدو حرکت، اولین امتحانات شروع شد و دلم به شدت درد گرفت و با توکل به الله از پا نایستاده و دست به دامن الله شدم و از مهدی(عج) مدد خواستم و به راه خود ادامه دادم. در دل، ضمن حرکت، با معبودم که خدا باشد، گفت وگو می کردم و می گفتم خدایا ما همه این کارها را به خاطر اسلام انجام می دهیم. لیکن اسلام را تو یاری می کنی. از این گونه ذکرها در دل داشتم و در تمام مدت که دلم درد می کرد، بیشتر به الله نزدیک شدم. بالاخره تا فردا ساعت دَه صبح راهپیمایی کردیم.

یکشنبه ۷/۶/۱۳۶۱

سلام بر رجایی

درود بر آن مرد پاک که در هنگام گرفتن حکم نفیس، زانوی ادب زد و ضمن بوسه، حکم خود را گرفت و در پیشگاه امام عزیزمان، خمینی بت شکن، فرمودند که خداوندا! چه مراتب و مقام هایی که قابل آن نبودم و تو آن را به من دادی و اینک من هم در قبال این همه لطف تو، خود را آن چنان در اختیار تو می گذارم تا شیاطین نتوانند هیچ گونه نقطه ضعفی از من بگیرند.

مدت هاست که دیگر بحث ها و سخنرانی ها و برداشت ها را نمی نویسیم، ولی امشب بر آن شدم تا کمی بنویسم. لذا اینک در حالی که رضا و علی ابراهیمی در کنار من خواب هستند، بحث درباره معاد را عنوان می کنم. معاد یعنی ایمان داشتن به قیامت و روزی که انسان بازخواست می شود در مورد دنیا. اگر معاد نباشد، همه عملاً مساوی هستند؛ یعنی خیانت و امانت، برابرند؛ حسین و شمر، برابرند.

دوشنبه ۸/۶/۱۳۶۱

جوابش را با اشک دادم

شبی که داشتم در مورد معاد چیزهایی در دفترچه ام می نوشتم ، ناگاه برادر غوقه ای آمد. در حالی که چراغ بادی جلوی چشمم می سوخت و با آن حالت عرفانی با خدای خود گفت وگو می کردم، شروع به سخن کرد و گفت: رفتند یاران با خلوص. و اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: علت اینکه حمله عقب می افتد به خاطر بی خلوص بودن ماست. اگر دعا و نیایش نکنیم، بیهوده می جنگیم. در اینجا من به خود لرزیدم و جواب سخن او را با خاموشی و اشک چشم دادم و به درگاه احدیت نیایش کردم.

در ساعت دوازده نیمه شب خوابیدم و در زیر پتو از شدت درد گریه کردم. گفتم: خداوندا! همه چیز به دست توست. پس خدایا خلوص ما را زیاد کن تا بتوانیم اسلام را یاری کنیم.

در ساعت دو و نیم شب به یاری آن عزیز، این حقیر از خواب بیدار شدم. از آنجا که شیطان وسوسه می کند، من گفتم وقت نماز شب، هر چه صبح نزدیک تر باشد، بهتر است و دوباره خوابیدم.

مجدداً در ساعت سه با همان امداد الهی بیدار شدم. در اینجا بلند شده و به سوی معبود شتافته و دعوتش را لبیک گفتم. در نمازخانه حاضر شدم و شروع به نیایش نمودم.

اما محسن! خداوند لطف خود را به سرحد امکان رسانید، ولی تو همه نعمت های الهی را فراموش کردی و باز راه غلط را پیش گرفتی و اگر این گونه ادامه دهی، وای بر تو!

خداوندا! به بزرگی ات قسم که به همه خلوص عطا فرما!

۴/۷/۱۳۶۱

نماز شب

امروز، روز نهم محرم است و گویا یک شب یا دو شب بیشتر به حمله نمانده است. چرا این گونه صحبت می کنم؟ آخر ما به آقا امام حسین(ع) قول داده ایم که انتقام خون پاکش را از کفار بگیریم. با معصومین(ع) و شهدا پیمان بستیم که ان شاءالله عراقی ها را از قسمت دهلران خارج خواهیم کرد. در این مدت که در دفترچه ام چیزی ننوشتم، اولاً مقدار زیادی آموزش داشتم و ثانیاً تحت امتحان های الهی بودیم. آری، چه امتحانی!

آخر در کدام جلسه امتحان دیده شده که مسئول جلسه به کسانی که امتحان می دهند، کمک کند؛ ولی در این جلسه، خداوند خیلی به ما کمک کرد.

امروز یک سخنران برای مان سخنرانی نمود و آقای ستاری اذان گفتند. در بین نماز از خداوند درخواست کردم که آنچنان خلوصی به من عطا نماید که وقتی رو به حرم امام حسین(ع) می روم، مولایم حسین(ع) شاد شود.

در هنگام سخنرانی، برادر روحانی مان گفت: در قیامت سه دسته شفاعت می کنند که یک دسته شهدا هستند. در این هنگام من به خود لرزیدم که چرا خدایم را خالصانه عبادت نکردم که اگر فردای قیامت خواستم شفیع کسی شوم، گناهکار نباشم. به خود قول دادم که امشب که شب عاشوراست، به یاد اصحاب امام حسین(ع) غسل کنم و تا صبح به درگاه ایزد منان نیایش کنم، ولی چه کنم که وقت دیر شده است!

خداوندا! مگر تو چقدر به بندگانت ارادت داری؟! آخر با این همه گناه که من دارم، باز هم سعادت یاران امام حسین(ع) را نصیبم می کنی. در اینجا یک نکته عرضه می دارم: دیشب نزدیک اذان صبح بود که با خود گفتم خوب است به خاطر قدردانی از خداوند به معبدگاه بروم و با مالک یوم الدین کمی صحبت کنم. جای همه شما خالی بود. هر چه نماز خواندم، دیدم تشنه تر می شوم. وقتی اینجا راه می روم با خود می گویم فردای قیامت چگونه در صورت پیامبر(ص) نگاه کنم. آیا با دیدن ائمه طاهرین(ع)، از صورتم عرق نخواهد ریخت که آخر چرا من این گونه خطاکار بوده ام و خدای خود را خالصانه عبادت نکرده ام.

دیشب، هنگامی که دعای توسل می خواندیم، یکی برای رسیدن به حرم امام حسین(ع) گریه می کرد و یکی برای ادای قرضش. هر کس به بهانه ای گریه می کرد. لیکن محسن برای بخشش گناهانش گریه می کرد و از چهارده معصوم(ع) می خواستم که برای عفو گناهان محسن کمک کنند.

اینک که این سرگذشت ها را می نویسم، هر کدام از بچه ها مشغول است. یکی از بچه ها که شب تا صبح عبادت می کند، به من گفت بیا تا وصیت نامه ام را برایت بخوانم. رفتم و گوش دادم و این بنده پاک درگاه الهی وصیت نامه را خواند. در آن نوشته بود: سلام بر رسو ل الله، سلام بر علی و سلام بر چهارده معصوم. تمام آن نصیحت بود که سرانجامش به الله منتهی می شد. آدم وقتی به سیمای این دوستان نگاه می کند، به خود می گوید: این ها

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.