پاورپوینت کامل به عراقی ها گفتم; داوطلب آمدم ۳۲ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل به عراقی ها گفتم; داوطلب آمدم ۳۲ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۲ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل به عراقی ها گفتم; داوطلب آمدم ۳۲ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل به عراقی ها گفتم; داوطلب آمدم ۳۲ اسلاید در PowerPoint :

۳۲

بر اساس خاطره ای از جانباز آزاده، رمضان کمال غریبی، رزمنده لشکر ۲۵ کربلا

فرمانده! پیرمرد، بابا بزرگته. ببین این دست یک کارگر است؛ یک کشاورز روستایی. درسته که نصف عمر منو نداری و فرمانده ام هستی، اگه روستایی باشی، حتماً بابات از قدیم ندیما برات گفته . گفته یا نه!؟ از خیش و گاو، گاوآهن، از درو، از کوله کشی و پاروکشیدن. همین یک ماهی که هفت تپه آموزش نظامی بود، کِی دیدی من کم بیارم؟ حالا به من می گی پیرمردی و بمان تو آشپزخانه. اصلاً یک حرفی؛ بیا با هم کشتی بگیریم!

نگاهی به دور و برم انداختم. بچه ها با کله رفته بودن تو بحث من و فرمانده. همین که اسم کشتی را شنیدند، حلقه محاصره تنگ تر و تنگ تر شد. فرمانده حیران و ویران مانده بود چه جوابی بدهد. نمی خواست جلوی نیروهای تحت امرش کم بیاورد؛ هر چند قد و قواره تنومندی داشت. اگر چه جوان بود و توانمند، ولی من هم روغن حیوانی خورده بودم. حق داشتم که از قِبَلش بربیایم. از فرمانده انکار و از من اصرار. طولی نکشید که رزمنده ها میدان بازکردند و ما دو نفر وسط میدان، حیران و سرگردان. انگار فرمانده هم دل خوشی از پیشنهاد من نداشت؛ شاید هم حوصله اش را. این از قیافه اش پیدا بود. رفته بود تو اَخم. من هم کُپ کرده بودم. عجب آشی برای خودم پختم! وامانده و سرگردان، داغ بودم و گمان نمی کردم کار به اینجا ختم شود. از طرفی هم مانده بودم حالا که کشتی گرفتیم اگر کمرش را به خاک بمالم جلوی بچه ها حتماً خجالت می کشد. خُب، جای پسرم بود. از یک طرف هم اگر این کار را نمی کردم باید قید عملیات و خط مقدم را می زدم. همش می شد هیچی. پس من برای هیچی آمدم؟

ته دلم آشوب بود، ولی چاره ای نداشتم. با صلوات و تکبیر رفتیم روی تشک. بچه ها با یک تکه زغال یک دایره کشیده بودند و وسطش نوشته بودند تشک؛ همین. من که سواد نداشتم، بعد برایم تعریف کردند. کلی سیاه شده بودیم. وسط کشتی و میان تکبیر و صلوات، گفتم: «فرمانده! از سرلج بیا پایین و من هم پشتمو به خاک می مالم.»

فرمانده متوجه قوّت بازوهای من شده بود و از شرم، سرخ و داغ، گفت: «باشه پیرمرد.»

تا گفت، من هم خاک شدم. همین که به خاک غلتیدم، فرمانده پرید سوار موتور و رفت. فهمیدم خجالت کشیده و روی دیدن منو نداره. خودش هم فهمیده بود که همه فهمیده اند. یک راست داخل سنگر رفتم تا خودم را آماده عملیات کنم. اول کمی مقابل آیینه ایستادم و ریش های بلند و پرپشتم را شانه کردم. هرچه نگاه کردم نشانی از پیری نبود. عکس امام را به سینه ام سنجاق کردم. کلاش را برداشتم و زدم بیرون.

بچه ها هر یک سرگرم خودشان بودند؛ یکی وداع می کرد، یکی دعا، یکی نماز می خواند و یکی پوتین هایش را واکس می زد. سربند «یازهرا» را بستم و به حسینیه رفتم. فرمانده از کربلا می گفت؛ از عباس(ع) علمدار، از حسین(ع) و زینب(س)، از خیمه های آتش گرفته، از تشنگی از ظهر عاشورا، از اسارت اهل حرم. هر عملیات یک عاشورا بود؛ هم حسین(ع) داشت و هم زینب(س)، هم عباس(ع) داشت و هم سجاد(ع).

نمازجماعت که خوانده شد، دسته ها که مشخص شد، سوار کامیون شدیم و به طرف منطقه عملیاتی حرکت کردیم. دو ساعت خاموش و بی صدا و پر از التهاب درون که نمی دانم از ترس بود یا از عشق، هر چه بود، غوغایی داشتیم.

در منطقه ای ناشناخته پیاده شدیم. بچه ها به دو ستون کنار هم حرکت می کردند. هرچه جلوتر می رفتیم، صدای گلوله و خمپاره بیشتر به گوش می رسید. از معبری که با دو طناب سفید کشیده شده بود، رد شدیم. درگیری به اوج خود رسید. صدای آتش دشمن از گلوله و خمپاره در میان صدای الله اکبر و یاحسین گم شده بود. ناگهان یک گلوله به پام خورد. افتادم. خون فواره می زد. با چفیه پاهام رو بستم و بلند شدم. هنوز گرم بودم. همین که دو سه قدم رفتم، یک خمپاره نزدیکم منفجر شد. دست و شکم و پاهایم دوباره زخمی شد. زمین گیر شدم. بچه ها جلو می رفتند و شهدا و مجروحین عقب مانده بودند. بچه هایی که سرحال بودند و زخم کم تری داشتند، رفتند. هر لحظه تنم بی حس تر می شد. اصلاً نفهمیدم کی خوابم برد.

وقتی چشم باز کردم که متوجه شدم نیروها رفته اند. کشان کشان حرکت کردم. ولی حالی نداشتم و رمقی در تنم نمانده بود. اصلاً نمی دانستم باید به کدام طرف بروم. ناگهان توی گرگ ومیش هوا دیدم چند نفر طرفم می آیند. داد زدم: «من اینجام. زخمی شدم.» ولی آن ها به طرفم تیراندازی کردند. توی دلم گفتم: عجب آدم هایی هستند. من می گم تیر خوردم، این ها باز تیر می زنند. نزدیک تر که شدند، دیدم دارند عراقی حرف می زنند. رسید روی سرم و محکم لگد زد. تمام تنم زخمی بود. گفتم: «من جای پدرت هستم. نزن.»

فکر همه چیز را کرده بودم، ولی اصلاً به فکر اسارت نبودم. ریش بلندم را چسبید و من را از گودال بیرون کشید. پرتم کرد روی خاک. از جا بلندم کردند و هر کدام یه مشت و لگد می زدند. ریش هایم بلند بود. یکی از عراقی ها که از همه شان گنده تر بود، گفت: «الخمینی، الخمینی. عکس امام روی سینه ام بود.»

محکم با قنداق زد روی عکس و هی عراقی حرف می زد. می گفت: «الخمینی الخمینی.» من که هیچ

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.