پاورپوینت کامل کوله پشتی;همه هستی ام را در جنگ از دست دادم ۴۳ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل کوله پشتی;همه هستی ام را در جنگ از دست دادم ۴۳ اسلاید در PowerPoint دارای ۴۳ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل کوله پشتی;همه هستی ام را در جنگ از دست دادم ۴۳ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل کوله پشتی;همه هستی ام را در جنگ از دست دادم ۴۳ اسلاید در PowerPoint :

۳۶

گفت وگو با جانباز، حجت الاسلام و المسلمین دکتر محمدمهدی بهداروند

حاج آقا بهداروند، از آن هایی است که اگر با هنر گفت وگو آشنا باشی و بتوانی حرف هایی از او بگیری، باید ساعت ها پای صحبتش بنشینی و باز در حالی که مطمئنی ناگفته های بسیاری از حضور هشت ساله اش در سطح های مدیریتی جنگ، باقی مانده، از حضورش خداحافظی کنی.

شاید دو سال پیش هم صحبتش شده ایم و حاصل تمام تلاش های مان برای گفت وگو با او، همین صفحات محدود بود. سردبیر را نتوانستیم برای چاپ این صفحات راضی کنیم. با شناختی که از حاج آقا داشت، می گفت حرف ها مانده و چاپ این مصاحبه، حداقل، سوژه را خواهد سوزاند. اما تلاش های ما برای گفت وگوی بیشتر به سرانجام نرسید. آب دریا را اگر نتوان کشید، هم به قدر تشنگی باید چشید…

می خواهیم در مورد خودتان بشنویم. در مورد اولین باری که با فضای جبهه آشنا شدید. اولین باری که صدای گلوله را شنیدید و اولین باری که بوی باروت به مشامتان خورد.

هر وقت بحث جبهه پیش می آید، فشار خیلی عجیبی بر من وارد می شود. به خاطر همین، اصلاً سعی نمی کنم به مناطق جنگی بروم. همسرم آبادانی است. عزای من آن روزی است که بخواهم بروم آنجا. اخیراً که مجبور شدم به خاطر یک مسئله ای بروم جاده شلمچه، چنان برایم سنگین بود که شیمیایی ام عود کرد و… فلذا اگر صلاح بدانید، عبور کنیم. چون اگر اشکال به لفظ نکنید، من در جنگ، هستی ام را از دست دادم. من دوستانی در جنگ داشتم که همه چیز من بودند و هرچه دارم از آن ها بوده است. این است که سعی می کنم نه آلبوم هایم را نگاه کنم و نه دست نوشته هایم را ورق بزنم که به آن فضا برنگردم.

اما در مورد اولین روزهای جنگ که سؤال فرمودید، حدود ساعت یک ظهر من در خیابان بودم که ناگهان یک فوج هواپیما به پایگاه وحدتی دزفول حمله کردند و دزفول و اندیمشک را بسیار بمب باران کردند. خودم را به سرعت به سپاه رساندم و از بچه ها پرسیدم چطور شده؟ گفتند حمله هوایی است. هنوز ما خبر نداشتیم که این حمله از جانب چه کشوری است. تا اینکه اخبار سراسری ساعتِ دو اعلام کرد عراقی ها پایگاه های نظامی و فرودگاه های ما را زدند و این اولین صفیر جنگ بود که نواخته شد. بعد ما به پادگان کرخه که اکثر واگویه های بنده در مورد کرخه است، اعزام شدیم. البته آن موقع سازماندهی خاصی درباره نیروها و امکانات وجود نداشت.

کدام یک از عملیات ها خیلی برای تان سخت بود؟

شاید تلخ ترین خاطراتی که برای من پیش آمد، در عملیات خیبر و والفجر هشت بود که رمز هر دو «یازهرا» بود. در خیبر می بایست از محوری عمل می کردیم که اگر احیاناً قرارگاه نجف در جزیره موفق نمی شد، از آنجا به عمق می رفتیم و به کمک آن ها می شتافتیم. لذا از میادین مین عبور کردیم و ناخواسته وارد شیاری شدیم که در آن، نه راه پس داشتیم و نه راه پیش. چون عراقی ها کاملاً مشرف به کانال بودند. اولین بار در جنگ، بسیاری از دوستان من در این شیار شهید شدند. یادم هست وقتی رفتم جلو، دیدم آقای رئوفی، فرمانده لشگر به آقای ظریفی که فرمانده گردان بودند، دائماً فرمان عقب نشینی می دهد. او تیر به پهلویش خورده و نشسته بود که هیچ کس نبیند، عبارت عجیبی می گفت. به آقای رئوفی گفت: «ما خط را نشکستیم، روی برگشتن هم نداریم، من بر نمی گردم.» او به بی سیم چی ها می گفت شما برگردید، اما بچه ها می گفتند تا موقعی که شما می مانید، ما هم خواهیم ماند. او با بی سیم چی هایش اسیر شد. در همین حین که درگیری شدیدتر شده بود، یک آرپی جی به کنارمان خورد و من از ناحیه باسن، ران، پا و دست مجروح شدم که همه ترکش ها را موقع عمل درآوردند، به جز ترکشی که یادگاری عملیات خیبر در دستم مانده است. این یکی از عملیات ها بود که تقریباً خیلی از دوستان خوب من شهید شدند.

عملیات دیگر، والفجرِ هشت بود. من در قرارگاه کربلا بودم. هنگام شروع عملیات به فرماندهی گفتم اجازه دهید بروم لشگر ولی عصر(عج). چون هم لشگر خوزستانی ها بود و هم این که بچه های ما آنجا بودند. (این را هم داخل پرانتز بگویم بد نیست: بعد از جنگ که خواستند اسم لشگرها را عوض کنند، می بردند خدمت مقام معظم رهبری. ایشان دور لشگر ولی عصر(عج) خط می کشند و می فرمایند: «به همین نام باشد.») فرمانده اجازه داد و رفتم. وقتی وارد شدم، بعد از من حاج صادق آهنگران و عده ای دیگر آمدند. در حقیقت دو طیف آمدیم. من و حاج صادق در قرارگاه یک جا بودیم. من از یک بسیجی پرسیدم که فلان گردان کجاست؟ دیدم فقط صلوات می فرستد. چون حفاظت اطلاعات شدیدی حاکم بود. کلاهم را برداشتم و گفتم: بهداروند هستم. بلافاصله گفت: همین جاست آقای بهداروند، همین جاست.

مقر که رفتم، داخل فرماندهی دیدم که بچه ها دارند نماز می خوانند. همه داشتند با یک حالت عجیبی گریه می کردند. طوری که من گمان کردم امشب، شب عملیات است. یک جای خالی پیدا کردم و شروع کردم به نماز خواندن؛ موقع نماز متوجه شدم کسی مدام من را نگاه می کند و گریه می کند. با خودم گفتم: بسیجی اند دیگر، عقیده دارند! نمازم که تمام شد، دیدم شهید «مسعود اکبری» است. تازه سه روز بود که عقد کرده بود. با هم مصافحه کردیم و کمی که صدا بلند شد، بچه ها گفتند: سر و صدا نکنید. بقیه بچه ها هم می آیند و به هم می خورد.

آن شب، چهارده مرتبه زیارت عاشورا خواندند. آن قدر موقع دعا گریه کردند که بالاخره از فرماندهی پیغامی آوردند: بلند گریه نکنید، صدای تان می رود آن طرف اروند و مشکل ایجاد می کند.

بعد برای من از طرف فرماندهی سپاه، پیغام آوردند که آخرش این چنین بود: «ننگ است با مجوّز بعثی ها به کربلا رفتن. اینک مولای مان امام حسین(ع) اذن ورود داده است. السلام علیک یا اباعبدالله.»

شب بچه ها رفتند اروند و جزر و مد را چک کردند و آمدند. نشسته بودم که مسعود آمد. به او گفتم: این فانسقه من را بذار داخل کوله ات! گفت: اگر در کوله من بذاری، فردا نه خبری از کوله من است و نه خبری از فانسقه تو و چیزی گیرت نمی آید. من در حال وهوای دیگری بودم و نمی دانستم پرده ها برای ایشان کنار رفته و دارد می بیند. بعد من را برد کنار اروند و مسجد فاو را به من نشان داد و گفت: «فردا شب باید آنجا باشید. »

آیا بوده شما هم وقتی به مقرتان بر می گشتید و دوستانتان شهید شده بودند، خجالت بکشید؟

بعد از عملیات خیبر، وقتی برگشتیم قرارگاه، بلافاصله مجلسی ترتیب دادند که نماینده امام، فرمانده لشگر و دیگران هم بودند. انگار حاج صادق آهنگران منتظر بود تا من وارد شوم. همین که وارد شدم، شروع کردند: «ای از سفر برگشتگان کو شهیدان ما / کجا شدند غرقه به خون، آن عزیزان ما». من عقب عقب آمدم بیرون. هر

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.