پاورپوینت کامل قرارگاه شهید «علی هاشمی»، فوق سری بود! ۷۱ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل قرارگاه شهید «علی هاشمی»، فوق سری بود! ۷۱ اسلاید در PowerPoint دارای ۷۱ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل قرارگاه شهید «علی هاشمی»، فوق سری بود! ۷۱ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل قرارگاه شهید «علی هاشمی»، فوق سری بود! ۷۱ اسلاید در PowerPoint :

۴۰

مصاحبه با «حاج علی اکبر کیانی»، عضو قرارگاه اطلاعاتی «نصرت» در جنگ

خانه ساده اش را در شهر اهواز، برای مصاحبه انتخاب کردیم؛ محله ای عرب نشین، با مردمانی خون گرم. حرف هایی شنیدنی و خاطراتی به یادماندنی داشت، ولی افسوس که مثل خاطرات بسیاری از رزمندگان شهرستانی، کسی آن ها را نشنیده و ننوشته بود، جز یک مصاحبه، در نشریه ای محلی! در جنگ، یکی از نیروهای «حاج علی هاشمی»، در قرارگاه اطلاعاتی فوق سری سپاه بوده و از آن دلاورمرد و یارانش، خاطره بسیار و داغ دل، بیش تر داشت. وقتی که آن جا بودیم، خبری از پیکر مطهر آن فرمانده دلاور نبود.

قسمت کوچکی از خاطرات حاج آقا کیانی را شنیدیم و مابقی را به فرصت های بعد موکول کردیم. دعا کنید که این توفیق را بیابیم.

آغاز جنگ با اولین بمباران هوایی

اهواز به عنوان مرکز استان،از همان ابتدا مستقیماً درگیر جنگ بود. موقع شروع جنگ،من شانزده ساله بودم و داشتیم آماده می شدیم که به مدرسه برویم. منزل مان حوالی منطقه شهید آباد بود. پدرم سرایدار یک پاساژ کفش فروشی در خیابان امام خمینی فعلی بود. روز اول جنگ را خیلی خوب به یاد دارم. کنار مغازه کوچک پدرم ایستاده بودم که هواپیماهای عراقی آمدند. ابتدا در ارتفاع پایین حرکت کردند و دیوار صوتی را شکستند، که مردم را وحشت زده کرد و شیشه ها را شکست. بعد هم مناطقی از شهر را بمباران کردند. بعد از بمباران، همه مردم ترسیدند و بازاری ها مغازه های شان را رها کردند. پدرم به سراغ مغازه ها رفت و یک به یک آن ها را بست، و نهایتاً در پاساژ را قفل کرد. زمزمه تحرکات عراقی ها از قبل هم بود، اما کسی باور نمی کرد که آن ها جرأت این کار را داشته باشند؛ هرچند که اهواز، حتی قبل از جنگ هم ناامن بود و مدام در آن بمب گذاری می شد. خودم در سال های ۵۸ و ۵۹، از نزدیک، شاهد انفجار بمب در خیابان امام و شهادت مردم بودم، روزی نبود که در مسیر لوله های نفتی بمب گذاری نشود و افراد ترور نشوند؛ یعنی بحران برای مردم وجود داشت، اما هنوز جنگ نظامی رسمی آغاز نشده بود. از آن لحظه به بعد، مدام شایعاتی مبنی بر نزدیک شدن عراقی ها به اهواز می رسید که بسیاری از مردم را ترسانده بود. جو روانی عجیبی حاکم بود و مردم را وحشت فرا گرفته بود. خبر درگیری های خرمشهر، به گوش مردم می رسید و برخی شهر را ترک کرده بودند، ولی خانواده ما هنوز مانده بود.

شهدای گمنام اول جنگ

پدر مرحومم هر روز صبح به گلزار بهشت آباد می رفت و پیکر شهدایی را که از مرز به عقب می آوردند، دفن می کرد؛ چون بعضی وقت ها جنازه ها می ماند و کسی نبود که آن ها را دفن کند. اول جنگ بود و هنوز اوضاع درهم و برهم بود.

برخی از شهدایی که الآن در بهشت آباد عنوان «شهید گمنام» را دارند، همین شهدای اول جنگ اند، نه شهدایی که بعد از جنگ آورده شدند. حتی بودند برخی از مردم منطقه که با کمک پدرم برای شهدا قبر می کندند، در همان حال، به خاطر بمباران جنگنده های عراقی به شهادت رسیدند. دیگر به این بمباران ها عادت کرده بودیم. هر روز صبح منتظر بودیم که هواپیماها سر و کله شان پیدا شود. می آمدند و مناطق دور و نزدیک ما را می زدند. هیچ منطقه ای از اهواز نیست که گلوله نخورده باشد و شهید نداده باشد. سمت منزل ما هم چندین بار بمباران شد و برخی از همسایه هایمان به شهادت رسیدند.

دست به کار شدیم و توی مدرسه ای که نزدیکمان بود، پایگاه بسیج راه اندازی کردیم و شب ها نگهبانی دادیم.

شب های ترسناک اهواز!

شب ها به خاطر ترس از بمباران، هیچ برقی روشن نمی شد. شهر یک پارچه ظلمات بود، مردم هم که مسائل نظامی را به درستی نمی دانستند، فکر می کردند اگر سیگار هم روشن کنند، عراقی ها نورش را می بینند و می زنند! اگر کسی یک چوب کبریت روشن می کرد، همه فریاد می زدند که خاموش کن! ما که توی شهر گشت می زدیم، هیچ چراغی روشن نبود. مردم هم خانه هایشان را خالی کرده بودند و اهواز شب ها شهر ارواح می شد.

چون مجروح زیادی به شهر می آوردند، مجبور شده بودند برخی مراکز، مثل هتل نادری یا بانک ملت را به بیمارستان تبدیل کنند و همین باعث می شد که شب ها، سگ های ولگرد وحشی اطراف این مراکز پرسه بزنند و حتی گاهی به مردم حمله کنند.

یک بحث دیگر هم مطرح بود و آن، مسأله ستون پنجم بود که گفته می شد از داخل، شهر را می زنند؛ بنابراین شب ها بیرون رفتن، واقعاً دلهره آور بود.

عراق از همه طرف جلو آمده بود و شهر، تقریباً در محاصره بود، آن وقت دست ما فقط یک ام یک بود که ما به آن ام چماق می گفتیم؛ چون اسلحه گنده و کم خاصیتی بود.

گریز زیر بمباران سنگین

یک روز پدرم گفت بیایید مادرتان را که آن موقع مریض بودند به اصفهان ببرید. رفت وآمد کار سختی بود، ترمینالی در کار نبود و اندک اتوبوس هایی که بودند، دور میدان ساعت جمع می شدند. برادرم شب تا صبح توی صف مانده بود و بلیط پیدا نکرده بود. صبح زود آمد و گفت: بیایید برویم، شاید ماشین پیدا شد.

من و خواهرها و مادرم رفتیم. دور فلکه ساعت ایستاده بودیم که عراق، فلکه را به شدت بمباران کرد. مردم بی چاره با وسایل ایستاده بودند تا ماشینی بیاید که این طور شد. این در حالی بود که روز قبل از آن هم یکی از انبارهای مهمات لشکر ۹۲ زرهی و یک سیلو به علتی منفجر شده بودند. اوضاع بدی پیش آمده بود و تمام شهر در حال انفجار بود؛ یعنی خانه ای نبود که ترکش های انفجار به آن نرسیده باشد و شیشه هایش نشکسته باشد. دود سیاهی شهر را فراگرفته بود. هم زمان، ارتش یک جابه جایی نیرو داشت و مردم تصور می کردند که عراقی ها به شهر وارد شده اند؛ البته شایعاتی هم مطرح بود.

حالت روانی خیلی بدی حاکم شده بود و مردم واقعاً وحشت کرده بودند. به خاطر همین بود که پدرم گفتند، خانواده را ببرید و وقتی که رفتیم، آن بمباران پیش آمد. خیلی از مردم جلوی چشمانم شهید شدند و ما هم جز خیز رفتن و به گوشه ای پناه گرفتن، چاره ای نداشتیم.

در همین حین، یک اتوبوس آمد و گفت که زن و بچه ها سوار شوند. یکی هم گفت: فقط یک مرد بیاید، و من را کشیدند بالا و نگذاشتند برادرم بیاید. حرکت کردیم، اما جاده اهواز، تا خود سه راهی شوش زیر آتش شدید بود. شاید هفتاد، هشتاد نفر خودشان را توی یک ایران پیمای قدیمی جا کرده بودند. دلهره بمباران تمامی نداشت. کم کم حجم آتش کم شد. من تا خود اصفهان سرپا ایستادم، آن هم به نحوی که حتی امکان تکان خوردن نداشتم.

بالاخره رسیدیم اصفهان و من اولین باری بود که آن جا را می دیدم. غربت تکمیل شده بود و بدتر از همه این بود که بعضی ماشین ها رد می شدند و می گفتند: «ها! چی شد؟ تا صدای ترقه ای آمد، در رفتید؟!» به آن ها هم خرده ای نبود، چون ندیده بودند و اوضاع منطقه را نمی دانستند؛ اما حرف شان اثر بدی داشت. آن روز، یکی از بدترین روزهای زندگی ام بود. برادرم بعد از ما رسید و گفت: «بعد از شما یک اتوبوس آمد و تا این جا هفت ، هشت نفری آمدیم.»

خانواده را به منزل یکی از اقواممان در روستاهای اصفهان، بردیم.

تصرف هویزه

دو، سه روز بیش تر نماندم، دوباره به اهواز آمدم و به مسجد جزایری رفتم. همان ایام بود که سوسنگرد و خرمشهر در اشغال بودند. ما هم چند بار به منطقه رفتیم و برگشتیم؛ مثلاً قبل از محاصره سوسنگرد و هویزه، آن جا بودیم. بچه های مسجد جزایری، علاقه و محبت خاصی به هم داشتند؛ چرا که از قبل از انقلاب با هم دوست و عمدتاً هم کلاسی بودند. با این حال، هر چند روز یک بار، یکی از بچه ها شهید می شد. تیم اول توی محاصره سوسنگرد به شهادت رسیدند و دل ها را آتش زدند، شهید «مسعود معمارزاده» هم بین آن ها بود. من هم از اوایل انقلاب، در مسجد جزایری که پیش از انقلاب با محوریت «آیت الله جزایری»، محور مبارزات و فعالیت های انقلابیون بود، فعال بودم. در زمان جنگ، این مسجد به عنوان مسجدی نمونه و فعال در مساجد ایران، مطرح بود و به تنهایی بیش از ۱۴۰ شهید بارز را تقدیم کرده است. خیلی از شهدا از جمله شهید «علم الهدی» هم از بچه های این مسجد بودند. همین فضا باعث شده بود که همه بچه ها عاشق رفتن به منطقه و آماده برای شهادت باشند. دو روز قبل از تصرف هویزه، من آن جا بودم، همه دوستان، از جمله شهید علم الهدی و شهید «غفار درویشی» و دیگران داشتند برای عملیات معروف «نصر» آماده می شدند. با تعدادی از دوستان، مردم شهر، دام و وسایل شان را با چند دستگاه کامیون تخلیه کردیم و به عقب بردیم؛ چون می دانستیم اگر قرار باشد عملیات شود، آتش سنگینی از عراق روی شهر خواهد ریخت.

پدرم تا آخر ماند

خانواده یمان پیش همان فامیل که البته در واقع آن ها را پیدا کرده بودیم و تا پیش از آن، مدت ها بود که ازشان بی خبر بودیم ماندند و آن ها واقعاً هم دلی و هم راهی کردند. مدارس اهواز تعطیل بود و پدرم می گفت برو اصفهان و درست را بخوان و من قبول نمی کردم. برادر بزرگترم هم در جبهه کردستان بود. اهواز، دست کمی از منطقه جنگی نداشت. یک روز، سر چهارراه نادری، توی مسجد انصاری گلوله ای آمد و شصت، هفتاد نفر تکه پاره شدند. پدرم که از آن جا عبور می کرد، برای کمک به مردم شتافت. ایشان تا سال ۶۱ که فوت کردند، در اهواز ماند.

سوسنگرد به یاد ماندنی

اوایل سال ۶۰ بود. یک روز توی مسجد نشسته بودم و دوستم «حاج حمید رمضانی» را دیدم. گفتم: «کجا می روید؟» گفت: «سوسنگرد» گفتم: «من را هم ببرید.» گفت: «نمیشه.» گفتم: «تو من را ببر ضرر نمی کنی.» رفتیم و در سوسنگرد ماندیم. چند عملیات کوچک انجام دادیم تا این که یک سال بعد، عملیات بزرگ «طریق القدس» صورت گرفت. بعد از آن به شوش رفتیم.

در «بیت المقدس»، در یک شناسایی نزدیک جاده شلمچه، پایم روی مین رفت و مجروح شد. شهید طوسی، از بچه های شمال، من را عقب کشید. اتفاقاً بعداً ایشان را در عملیات بدر دیدم و نهایتاَ در سال ۶۷ به شهادت رسیدند.

سوسنگرد یک غربت و معنویت خاصی داشت؛ هرچند کل جبهه این طور بود، اما سوسنگرد در میان آن ها، ویژه بود. خیلی از بچه های قدیمی جنگ، در همین سوسنگرد بودند؛ مثلاً سردار «جعفری»، فرمانده سپاه، مسئول عملیات سوسنگرد بود. شهید دکتر «مجید بقایی»، شهید «زین الدین» و خیلی از شهدای شهرهای مختلف کشور هم در آن جا جمع بودند. شهید «تجلایی»، آقای «بیرقی» که بعداً دو پایش قطع شد «مصطفی مولوی» و… هم که از بچه های تبریز بودند، سوسنگرد را از خودشان می دانستند و علاقه خاصی به آن داشتند.

کوسه های عراقی!

بعد از عملیات بیت المقدس، نوعی توقف در جنگ ایجاد شد؛ چرا که دشمن به نوعی ضعف های خود را شناخت و تغییراتی در جبهه خود داد. برخی عملیات ها مانند «رمضان و والفجر مقدماتی» هم به اهداف خود نرسیدند، عراق تغییرات بزرگی در زمین داد و موانع بسیاری را در عرض و طول چندین کیلومتر ایجاد کرد، تا بتواند جلوی حرکت نیروهای پیاده را بگیرد. برای مثال، منطقه ای بود به نام پاسگاه زید، که عملیات رمضان در آن جا انجام شده بود. یادم هست که بعد از خیبر، شناسایی این منطقه را به ما سپردند

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.