پاورپوینت کامل سفیران آسمان هشتم و آهوان دشت آهن ۳۷ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل سفیران آسمان هشتم و آهوان دشت آهن ۳۷ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۷ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل سفیران آسمان هشتم و آهوان دشت آهن ۳۷ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل سفیران آسمان هشتم و آهوان دشت آهن ۳۷ اسلاید در PowerPoint :
۲۸
خاطره ای از «شعبان علی صالحی»، جانباز شیمیایی و آزاده مفقودالاثر
«والفجر هشت»، از پرحادثه ترین عملیات های آبی و خاکی بود. آب های اروند با هشتاد تا صد کیلومتر سرعت، با تلاطم و همهمه و جزر و مد، خودش را می کشید به سوی اروند کبیر و ساعتی بعد هجوم می برد به سمت اروند صغیر. زمستان بود و هوا سرد و کشنده، با شب هایی که سوز سرما تا مغز استخوان را می سوزاند. ما که از نیرو های رزمی گردان «حمزه» بودیم، در تصورمان نمی گنجید که بخواهیم از این نقطه به دشمن حمله کنیم. آن سوتر، رو در روی ما، در هشتصد متریمان، گربه هایی وحشی، با کلاه خودهای سرخ و تمام تجهیزات، نه در انتظار ما، که نظاره گر اروند پرتلاطم و وحشت آور بودند. آن ها نیز هرگز در مخیله تاریکشان نمی گنجید که بسیجی با آن همه شجاعت و توانایی بتواند از این رود پرتلاطم عبور کند؛ به همین خاطر آن ها نیز آرام، در پشت اروند، به آینده نامعلومشان می اندیشیدند.
بچه های گردان «حمزه سیدالشهدا» از لشکر «۲۵ کربلا» به فرمان دهی شهید «صادق مکتی» و گردان «یا رسول(ص)» به فرمان دهی «یحیی خاکی»، و حضور مداوم «مرتضی قربانی» در خط اول، می رفتند تا آن راز نامکشوف را در عبور از اروند بگشایند.
یک شب توی سنگر، تو حال خودم بودم که کسی از بیرون صدایم زد؛ خیلی رسمی. انگار دارند از بلندگو صدا می کنند: «بردار «شعبان علی صالحی»، جمعی گردان حمزه سیدالشهدا(ع) به فرمان دهی.»
از جا پریدم و زدم بیرون. مات و متحیر بودم. راه افتادم سمت سنگر فرمان دهی. جلوی سنگر متوجه شدم که پا برهنه ام، داخل شدم. فانوس کم سویی وسط مجلس بود. آقا صادق، آقا یحیی، آقا «محسن»، شهید «شیرسوار» و دوسه نفر دیگر مثل خودم نشسته بودند. سلام کردم و آرام نشستم. داشتم فکر می کردم، کی بود که صدایم زد و غیب شد؟ سه ساعت بحث و گفت وگو، نقشه خوانی، کالک، بررسی موانع، آروند صغیر و کبیر، سرعت آب، جلسه محرمانه فوق سری و… تا نزدیک های صبح طول کشید.
کار شناسایی پس از نماز صبح شروع شد. مرتضی قربانی، فرمانده لشکر ۲۵ کربلا، صبح و شب می آمد و می رفت. گردان ها کم کم آماده رزم می شدند. چند روز قبل از عملیات، حال همه تغییر می کرد. آن ها که شوخ و بذله گو بودند، گوشه گیر و کم گفت و گوی می شدند، بچه ها حالشان عوض می شد. شاید خودشان بی خبر بودند، اما خوب که به چهره هایشان نگاه می کردی، حال غریبی داشتند؛ مثل مسافری که می خواهد پا در سفر بگذارد. دل تنگی هایی نه از جنس اندوه، همه جا، توی دل همه فوران کرده بود.
چند روز از کار شناسایی گذشت. دریافتیم که در آستانه یک اتفاق بزرگ و باورنکردنی هستیم. شب بیست و یکم بهمن ۱۳۶۴ بود که خط شکنان گردان یا رسول(ص) عازم خط شدند و گردان حمزه در انتظار مرحله دوم عملیات قرار گرفت.
گردان یا رسول(ص)، به فرمان دهی یحیی خاکی، از بچه های بندرگز به خط دشمن زدند، از اروند عبور کردند و سد سخت آهنین دشمن را در مرحله اول شکستند.
ذره ای خواب به چشمانمان نرفت. منتظر فتح و پیروزی گردان یارسول(ص) بودیم. اذان صبح، آماده با حمایل های بسته ایستادیم به نماز. همان جا بود که پیک خوش خبری دل همه را شاد کرد. سر از پا نمی شناختیم. هنوز هوا تاریک بود که به طرف خط شکسته شده دشمن حرکت کردیم. از بچه های گردان یارسول(ص) گذشتیم و به سه راهی «فاو النهار» و «فاو البصره» رسیدیم؛ جایی که تانکر های نفت قرار داشتند. از همان جا به فرمان دهی شهید صادق مکتبی، تا هفت کیلومتر پیش رفتیم. عراقی ها که سست شده بودند، یک نفس، عقب نشستند.
نزدیک ظهر بود که به ما دستور عقب نشینی دادند. بدون پدافند یا جای گزینی نیروی تازه نفس، گفتند، برگردیم. ما تابع دستور فرمان ده بودیم؛ دستوری که در آخر به حضرت امام و صاحب الزمان(عج) می رسید. برگشتیم به سه راهی فاو النهار و فاو البصره و پدافند کردیم. شب دوم، دوباره از نقطه ای دیگر، به طرف عراقی ها تا نزدیکی های کارخانه نمک هجوم بردیم و همان جا دوباره پدافند کردیم.
هرجا به ما می گفتند به خاکریز دشمن بزنید، می زدیم. می گفتند پدافند کنید، پدافند می کردیم. در شب اول، متوجه حضور صدها تانک در یک کیلومتری مان، آن سوی کارخانه نمک شدیم. تازه هوا تاریک شده بود و لحظه به لحظه بر تعداد نیروهای عراقی افزوده می شد. در آن تاریکی و سرما، شاید بیش از سیصد تانک، سمت ما آرایش گرفته بودند؛ بدون هیچ تحرکی، اما خیره کننده و تعجب برانگیز. همه تانک ها، نورافکن های قوی خود را روشن کرده بودند و شب مانند روز روشن شده بود. وحشت کرده بودیم و نمی دانستیم هدف آن ها از این حرکت نامتعارف جنگی چیست؟
تا صبح هیچ یک از ما نتوانست برای لحظه ای از آن نور های خیره کننده چشم بردارد. دشمن مثل گربه ای خشمگین در شب، توی چشم های ما خیره مانده بود. قصد مقابله با ما را نداشت، تنها هدفش این بود که مانع عبور ما شود. هفت شبانه روز، بدون کوچک ترین تحرکی؛ نه از سمت دشمن، نه از طرف ما گذشت. نه آتشی، نه گلوله ای، نه خمپاره ای.
صبح روز هشتم، مرتضی قربانی، صادق مکتبی، فرمانده گردان حمزه و بچه های گردان را فرا خواند. ساعت ده صبح، قربانی بی تکلف، ساده و روان گفت: «برادر مکتبی! خدای متعال به لطف خودش، یک راه برون رفت از این بن بست را پیش پایمان گذاشته.»
همه نیم خیز شدیم. آقا مرتضی، با لحنی خاص و شیرین، بدون رعایت مراتب نظامی ادامه داد: «ببینید برادرها، رفقا، برادر مکتبی! تنها راه برون رفت از این بن بست و سد آهنین دشمن، عملیات در روز است.»
وقتی این حرف را زد، صدای صلوات همه فضا را پر کرد. انگار نسیمی وزیدن گرفت، دل ها را تکاند و نم نم اشک ها را جاری کرد. آن همه یأس و ناامیدی، ناگهان تبدیل به امید شد. خستگی هشت روزه در پشت آن همه نورافکن ها و شیطنت های شیطان از تنمان بیرون رفت. آن سد سخت آهنین، شکست و خرد شد. آخر عراق هیچ تصور نمی کرد که ما بخواهیم در ر
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 