پاورپوینت کامل به جدم این عملیات آخره! ۶۳ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
4 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل به جدم این عملیات آخره! ۶۳ اسلاید در PowerPoint دارای ۶۳ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل به جدم این عملیات آخره! ۶۳ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل به جدم این عملیات آخره! ۶۳ اسلاید در PowerPoint :

۱۲

نگاهی تطبیقی به زندگی شهیدان «ابراهیم همت» و «سیدحمید میرافضلی»

در میان آن همه کتابِ نفیس درباره حاج « محمّدابراهیم»، و در بین صدها صفحه خاطره و مصاحبه های نابی که از «سید حمید» داشتم، وجوهی می دیدم از تشابهِ حاج محمّدابراهیم و سید حمید؛ از جوانی شان، درس خواندنشان، دانشگاه رفتنشان، رها کردنِ کارشان، جنگیدنشان و سرانجام شهادتشان.

عملیات «خیبر» وجزیره مجنون، نقطه تلاقی این دو مردِ آسمانی بود، از دو گوشه ایران، تا برای همیشه تاریخ خاطراتشان را به جای بگذارند؛ خاطراتی که گاه مثل حاج همّت خاکی اند و گاه مانند سید حمید، پابرهنه.

پابرهنه

بی بی همه چیز را مُهیا می کرد؛ چای، قند، شیرینی و… تا وقتی آقا «سید علی رحمت آبادی» روضه می خواند، کسی از پای منبرش تکان نخورد و همه فقط گوش کنند. آقا سید علی هم هر هفته می آمد و روضه می خواند. بی بی اسم بچّه ها را می گفت که برای هر کدامشان به اسم، روضه بخواند و سید هم همین کار را می کرد. وقتی به اسم سید حمید می رسید، به آقا سید علی می گفت برایش روضه پنج تن علیهم السّلام را بخواند.

خاکی

سختی سفرِ کربلا آن قدر مادر را آزار داد که وقتی به کربلا رسید، بی هوش شد. زمانی که او را برای معالجه به بیمارستان بردند، دکترها گفتند: «کودکی که در رحم داشته، سِقط شده است.»

بعد از پانزده روز بیماری و افسردگی، مادر برای اولین بار به حرم سیدالشهدا(ع) رفت و در رواق کوچکِ «ابراهیم» برای لحظه ای خواب رفت. درخواب، بانویی باوقار به سراغش آمد و طفلی به او سپرد. در راه برگشتن از حرم، دیگر احساس ناراحتی نمی کرد. رو کرد به «علی اکبر»، شوهرش و گفت: «قلبم گواهی می دهد که بچّه توی شکمم زنده است.»

وقتی مجدداً به بیمارستان رفتند، دکترها زنده بودن کودک را تصدیق کردند.

چند ماه بعد از رؤیای مادر، محمّد ابراهیم به دنیا آمد.

پابرهنه

همراه «مقیمی» رفته بود راه پیمایی. بعد از این که مقیمی، کنارش تیر خورد و شهید شد، رفت گوشه مسجد جامع نشست و زد زیر گریه. همان طور که اشک می ریخت، گفت: «این تیر باید به من می خورد، چرا خورد به مقیمی؟ من باید شهید می شدم.»

کمی که گذشت، آرام اشک ریخت و گفت: «حیف شد که من شهید نشدم… حیف!»

خاکی

نفس نفس زنان می دوید طرف خانه. وقتی رسید، نشست روی پله جلوی دَر و زد زیرگریه.

– هان ابراهیم! چی شده؟

– «غضنفری» تیر خورد. توی تظاهرات بودیم که مأمورها تیراندازی کردند تا من را بزنند. غضنفری، کنارِ من بود که یک دفعه پرید جلوی من و تیر خورد بهش و شهید شد. این تیر باید به من می خورد و من شهید می شدم، ولی…

پابرهنه

عراقی ها به سرعت خودشان را به خطّ سپاه، در جبهه «طرّاح» نزدیک می کردند. نزدیک شدن عراقی ها از یک طرف و کمبود اسلحه و مهمّات از طرف دیگر، باعث شد تا در خود فرو رویم و کمی بترسیم. رفتم سراغ سید و با ترس و دلهُره گفتم: «عراقی ها دارند می آیند به طرف خط. هیچ چیز هم برای جلوگیری از پیشروی آن ها نداریم، چه کار کنیم؟»

بدون کوچک ترین واکنشی، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد، گفت: «مسأله ای نیست.»

دلهُره ام بیش تر شد. چند لحظه بعد، دوباره رفتم پیشش و گفتم: «شما فرمانده خط هستی. عراقی ها دارند به سرعت می آیند به طرفمان؛ باید بکنیم.»

این بار هم خیلی خونسرد جواب داد: «چیزی نیست… باشه… بیایند.»

جانم داشت از ترس بالا می آمد. عراقی ها هم به خط نزدیک ترشده بودند. سید با آرامش رفت توی سنگر. تیربارش را بیرون آورد و دوید به طرف عراقی ها و ماشه را چکاند. بچّه ها که سید را دیدند، جان گرفتند و ته مانده گلوله هاشان را به طرف عراقی ها شلیک کردند. چند دقیقه بعد، بچّه ها عراقی هایی را که در حال فرار بودند، تعقیب کردند و توانستند اسلحه و مهماتشان را از آن چه که عراقی ها توی دشت جا گذاشته بودند، تأمین کنند.

خاکی

برای مأموریت رفته بود نودشه. نبودنش در شهر پاوه از یک طرف و حمله سنگین دموکرات ها از طرف دیگر، باعث شد تا آن ها بتوانند قسمتی از شهر را بگیرند و تا نزدیکی مقرِ موتوری سپاه پیش بیایند.

ساعت حدود دوازدهِ نیمه شب بود که برگشت. وقتی اوضاع را دید، با عصبانیت بر سر بچّه ها فریاد زد: «شما زنده اید و این ترسوها جرأت کردند تا نزدیکِ موتوری سپاه بیایند؟»

و بلافاصله چند نفر را برداشت و رفت به طرفِ موتوری. نیم ساعت بعد، وقتی صدای تیراندازی تمام شد، دموکرات ها از شهر فرار کردند و حاجی با بچه ها که همگی سالم بودند، به سپاه برگشت.

پابرهنه

پیش از عملیاتِ «بیت المقدّس»، سید، فرمانده گردان بود. البته فقط اسمش فرمانده بود؛ خودش شناسایی می کرد، پشت لودر می نشست و خاکریز می زد، هرجا هم که راننده بلدوزر نداشتیم، می آمد و کارش را شروع می کرد. پیش از عملیات، دستور دادند، تا نزدیکی دشمن یک کانال حفر کنیم. قرار شد سید و چند نفر از نیروها در یک منطقه کانال بزنند و من که جانشین گردان بودم، با تعدادی دیگر از نیروها در منطقه ای دیگر، کار حفرِ کانال را شروع کنیم.

من و سید باید روی درستی کار نیروها نظارت می کردیم. قرار گذاشتیم که ساعت سه نیمه شب در منطقه طرّاح هم دیگر را ملاقات کنیم. در این فاصله، چندبار رفتم به منطقه ای که سید و نیروهایش آن جا بودند و به آن ها سر زدم. هردفعه که رفتم، دیدم خودش پا به پای بسیجی ها کمک می کند و کانال حفر می کند تا زودتر تمام شود. گفتم: «سید! تو فرمانده گردانی. نیروها کارها را انجام می دهند، تو فقط نظارت کن.»

گفت: «این ها بسیجی اند، خسته می شوند.»

خاکی

چند روز از شروع عملیاتِ بیت المقدّس می گذشت، ولی هنوز ما را به خط نبرده بودند. بچّه ها به شدّت از این موضوع ناراحت بودند.

یک شب در حال آماده باش به سر می بردیم که یک نفر آمد و ما را به زاغه مهمّات برد و خواست برای نیروهایی که در خط هستند، مهمّات، بارِ کامیون کنیم. خودش هم دست به کار شد و پا به پای ما عرق ریخت و کمک کرد. در حین کار، بعضی از بچّه ها با عصبانیت به او پرخاش می کردند و از این که در عملیات شرکت نکرده اند و حالا باید مهمّات، بار ماشین کنند، شکایت می کردند؛ ولی او فقط حرف ها را می شنید و با آرامش خاصّی کارش را انجام می داد.

بعد از عملیات، مراسمی برگزار شد و قرار بود معاون تیپ که تا آن موقع ندیده بودیمش، برایمان سخن رانی کند. وقتی حاج همّت به پشت تریبون رفت و صحبتش را شروع کرد، تازه متوجّه شدیم که او همان کسی است که آن شب، پا به پای ما مهمّات بار می زد، ولی ما با او به تندی برخورد کردیم و عصبانیتمان را سر او خالی کردیم.

پابرهنه

چند نفر از بچّه ها شهید شده بودند. تیربار عراقی ها از بالای تپّه، همه را زمین گیر کرده بود و هیچ کاری نمی توانستیم انجام بدهیم. سید خیلی آرام، کنارِ تپّه نشسته بود. همین که بلند شدم تا نارنجک را بیاندازم داخلِ سنگرِ عراقی ها، یکی از آن ها بلند شد و به سمت من شلیک کرد. گلوله که به دستم خورد، آرامشِ سید، جلوی چشمم مجسّم شد و خیلی عصبانی شدم. رفتم جلویش و با پرخاش گفتم: «این چه وضعش است؟ عراقی ها دارند تیراندازی می کنند، آن وقت تو این جا نشستی، انگار نه انگار که دشمن بالای سرمان است؟»

سید با همان آرامش گفت: این طور هم که شما می گویی، نیست. بیا بشین این جا، تا ببینیم باید چه کار کنیم.»

وقتی کنارش نشستم، رو کرد به بقیه بچّه هایی که سالم بودند و گفت: «نبرد ما مثل نبرد سیدالشّهداست؛ دشمن بالای سرمان است. ما نباید بترسیم و دست و پایمان را گُم کنیم.»

بعد، چند آیه از قرآن خواند و گفت: «شما باید صبر کنید، تحمّل داشته باشید و از خودتان شجاعت به خرج بدهید.»

با عصبانیت گفتم: «سید! تو دیوانه شده ای. الآن که جای خواندن قرآن نیست؛ الآن جای تدبیر در مورد کار است.»

دوباره دستم را گرفت و گفت: «یک ذرّه آرام تر باشیم، بهتر است.»

و بعد نیروها را فرستاد به جاهایی که مشخّص کرده بود و خودش هم یک آر پی جی برداشت و رفت بالای تپّه.

تپّه را که گرفتیم، سید هنوز همان طور آرام بود.

خاکی

یک نفر درِ سنگر فرمان دهی را باز کرد، توی درگاه ایستاد و بدون مقدّمه شروع کرد سرِ حاجی داد و فریاد کردن و مقابل چشم بچّه ها به او اهانت کرد.

من که تحمّل دیدنِ اهانت به حاجی را نداشتم، پریدم وسطِ حرفش و گفتم: «این حرف ها را نزن، زشت است. به فرض که حق با تو باشد و حرفت درست باشد، تو نباید این طوری صحبت کنی. هر چی باشد حاجی، فرمانده تو است.»

بنده خدا هم نه گذاشت و نه برداشت، گفت: «برو بابا! توچه کاره ای؟»

و باز شروع کرد به بدوبیراه گفتن به حاجی. حاجی امّا، خیلی آرام و خونسرد نشسته بود و بدون این که حتی تغییری در چهره اش ایجاد شود، به حرف هایش گوش می داد. وقتی اهانت هایش تمام شد، حاجی لبخندی گوشه لبش نشاند و با آرامش گفت: «ناراحت نباش. سعی کن خونسردی خودت را حفظ کنی. مطمئن باش قضیه ای که می گویی، درست می شود. من هم قول می دهم که بعداً همه چیز را برایت توضیح بدهم.»

بنده خدا وقتی برخورد حاجی را دید، آرام شد. سرش را پایین انداخت و از سنگر رفت بیرون.

پابرهنه

آمد مرخصی. به شدّت مجروح شده بود و حالا آمده بود تا زخم هایش کمی بهتر شود و دوباره برگردد به منطقه. هنوز چند روزی از آمدنش نگذشته بود که از منطقه تماس گرفتند و خواستند که برگردد و برای عملیاتِ بعدی آماده شود.

بعد از عملیات، سید دوباره به شهر برگشت. وقتی دیدمش، گفتم: «تو که پایت زخمی بود، چه طور رفتی برای عملیات؟»

خندید و گفت: «از این جا که کفش هایم را پوشیدم و رفتم، یادم رفت که پایمم زخمی است. تا وقتی که یک روز یادم آمد که با پای زخمی آمده ام به جبهه. وقتی به زخم پایم نگاه کردم، اثری ازش ندیدم؛ خود به خود خوب شده بود.»

خاکی

یک روز پیش از عید آمد مرخصی. بعد از احوال پرسی با خانواده، گوشه اتاق دراز کشید

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.