پاورپوینت کامل نبرد با بوها و رنگ های آلوده ۴۳ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل نبرد با بوها و رنگ های آلوده ۴۳ اسلاید در PowerPoint دارای ۴۳ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل نبرد با بوها و رنگ های آلوده ۴۳ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل نبرد با بوها و رنگ های آلوده ۴۳ اسلاید در PowerPoint :

۳۶

عملیات «خیبر»، اولین عملیاتی بود که بمب باران شیمیایی شدیم. در کنار رودی که به شط العرب معروف است، چادر بهداری را برپا کرده بودیم. همه افراد رفته بودند و فقط من و چهار، پنج نفر دیگر مانده بودیم. جزو آخرین نفراتی بودیم که می خواستیم برگردیم عقب. کانکس سفیدی در کنار چادر قرار داشت که ناگهان هواپیمای عراقی آمد و زدش. عوامل شیمیایی بمب بر ما اثر کرد. کسی هم از ما خبری نداشت، نمی دانستند ما کجاییم. حالِ راه رفتن و بلند شدن نداشتیم. ناگهان یادم آمد که در کوله ام آمپولی دارم که استنشاق آن در بهبود وضعیتم مؤثر است. آمپول را درآوردم، شکستمش و بو کشیدم. پس از چند دقیقه وضعیتم بهتر شد. وسایل را جمع وجور کردیم. چند تا از بچه ها که عوامل شیمیایی رویشان اثر زیادی کرده بود، وضعیت خوبی نداشتند و افتاده بودند. مجروحان را سوار وانتی کردیم که از قبل آن جا بود. به نقاحتگاهی که کارشان رسیدگی به مجروحان شیمیایی بود، رسیدیم. چون خودمان از بچه های بهداری بودیم، داخل رفتیم تا به حال همکارانمان رسیدگی شود. مجبور شدیم خودمان به خودمان برسیم؛ چون کسی در آن جا نبود.

*

به خاطر بمب باران شیمیایی، منطقه آلوده شده و هوا نیز آلوده بود؛ بنابراین چفیه ام را می شستم و به سر و صورتم و جلوی دهانم می بستم. کلاه اورکتم را نیز سرم می کردم و بندش را می بستم. اورکت، یک بند جای کمرش داشت، یک بند بالای سر و یک بند هم پایین که این ها را محکم می بستم. مطمئن بودم که این کار باعث کاهش تأثیر آلودگی می شود. هروقت که خیسی چفیه کم می شد، دوباره آن را می شستم و به صورتم می بستم. با همین وضعیت و ظاهر به کارهایم می رسیدم و با موتور تریلی که داشتم، می رفتم و مجروحان را می آوردم. بعضی از مجروحانی که کنار ساحل بودند، باید با موتور منتقل می شدند و جور دیگری امکان پذیر نبود.

*

کار من در بهداشتِ کرمانشاه و سنندج بود. یک روز به اورژانسی رفتم که نزدیک ارتفاعات مندلی بود. مندلی در منطقه سومار قرار دارد و مسیرش بسیار صعب العبور است. دو مجروح آوردند که در درگیری تن به تن با هم، دچار مجروحیت شده بودند. برای بچه های بهداری فرقی نداشت مجروحی که می آورند، ایرانی باشد یا عراقی، سریع به وضعیتش رسیدگی می کردند. اسیر عراقی را هیچ گاه، مجروح و پیش از مداوا به کمپ اسیران نمی فرستادند.

فردِ عراقی از دوستدارانِ صدام بود؛ بعثی و متعصب. در درگیری با یکی از رزمنده ها به نام شهید «عربی» مجروح شده بود و خون زیادی ازش می رفت. تا آوردنش، بچه ها آمدند که بهش سرمِ خون وصل کنند، ولی او نگذاشت. حرکات زشتی انجام می داد. به هر صورتی بود، بچه ها سرم را وصل کردند. شهید عربی نیز مجروح شده بود و همان جا به او رسیدگی می شد.

*

ماه محرم بودم. عملیاتی در منطقه غرب بود، سمت چنانه. یک شبانه روز از پایان عملیات می گذشت. با پاترول بهداری توی جاده تنها بودم، اسلحه هم نداشتم. یکی از رزمنده ها را دیدم که دستمال سفیدی در دست داشت. دست تکان داد. ماشین را متوقف کردم، دیدم تنهایی پنج، شش عراقی را اسیر کرده است. اسیران را سوار کردیم. رزمنده جلو نشست و با اسلحه رو به عقب برگشت که اسیران کاری نکنند. مستقیم به کمپ اسیران رفتیم و تحویلشان دادیم.

*

شب بود و باران شدیدی باریده بود. در عملیات «محرم» بودیم. قرار بود برای رسیدن به منطقه از روی پلی عبور کنیم، ولی به خاطر جاری شدن سیل، زیر پل، بند آمده بود. رزمنده ها مجبور بودند از پایین پل عبور کنند. برای این که گم نشوند و آب آن ها را با خود نبرد، دست به دست هم داده بودند. اسلحه و امکانات هم همراهشان بود. ناگهان پل باز شد و زنجیره ای که بچه ها تشکیل داده بودند، از هم گسسته شد. عده ای را آب برد که بعدها جسدهایشان را از توی گل ولای درآوردند.

*

حدود یک سال مسئول بیمارستان صحرایی «امام رضا(ع)» بودم. این بیمارستان نیز گاهی اوقات مورد حمله هوایی دشمن قرار می گرفت. یک روز برای رسیدگی به کاری باید از بیمارستان خارج می شدم. دکتری در آن جا مشغول خدمت بود، به نام شهید «رهنمون». پزشک بسیار مؤمنی بود. وقتی برگشتم، دیدم که بیمارستان بمب باران شده است. گفتند: دکتر رهنمون هنگام بمب باران در حال خواندن نماز بود که به شهادت رسید. الآن هم بیمارستانی را در منطقه جنوب به نامش کرده اند.

*

سال ۵۹، ۶۰ بود که وارد منطقه جنگی شدم. از همان اول هم با مجروحان سروکار داشتم، به خاطر همین وقتی در عملیات، مجروحیت های وخیم را می دیدم، خیلی روی روحیه ام تأثیر نمی گذاشت. بیش تر سعی می کردم به کارم فکر کنم؛ به وظیفه ام و این که الآن باید چه کار کنم. بعضی افراد تازه وارد با دیدن صحنه هایی از جراحت ها، حالشان دگرگون می شد، چهره شان زرد می شد و بعضی هایشان از حال می رفتند. گاهی هنگام حمل بیمار، روی زمین می افتادند و از حال می رفتند.

*

یک روز مجروحی را آوردند که از کتف، مجروح شده بود. استخوانی در قسمت کتف وجود دارد به نام ترقوه که به ستون فقرات وصل است. این استخوان درآمده و خُرد شده بود. به گونه ای بود که وقتی عملِ دم را انجام می داد، هوا به داخل می رفت و ما متوجه می شدیم. وقتی هم عملِ بازدم را انجام می داد، خون بیرون می زد. فقط نشسته بود، حتی نمی توانست دراز بکشد. در مدتی که آن جا بود، نشسته می خوابید. از وضعیت داخلی اش هم خبر نداشتم، احتمالاً ترکش به داخل بدن نفوذ کرده بود. پزشک متخصص نبود که به وضعیتش رسیدگی کند؛ مگر کمک جراح ها. هیچ راهی برای انتقال به عقب نبود و همه راه ها بسته بودند. پس از حدود هشت ساعت، موقعیت فراهم شد و به عقب منتقلش کردیم.

*

بعضی از مناطق جنگی، امنیتشان از شهر هم بیش تر بود. شهرها همیشه آماج بمب باران موشکی و توپخانه ای بودند. اگر مثلاً در دزفول موشکی می افتاد، کسی نمی توانست کاری بکند، اما در منطقه جنگی اگر خمپاره یا توپی شلیک می شد، از صدای زوزه آن متوجه می شدی و درازکش می شدی. هم چنین، مناطق جنگی، پستی و بلندی داشتند و پناه گرفتن راحت تر بود. البته مناطقی هم بودند که اصلاً امنیت نداشتند. یک بار در جایی مستقر بودیم که دشمن از آن اطلاع داشت. از سه طرف ما را مورد حمله توپ، خمپاره و شلیک تیر مستقیم خود قرار می داد. وقتی رسیدیم آن جا، در اطرفمان بندِ انگشت، ناخنِ پا، مو و سر به چشم می خورد! اجازه دادند بمانیم، ولی گفتند که این جا، جای شما نیست؛ بروید آن پشت.

دشمن از روی تپه بر ما تسلط داشت. باید از داخل کانال عبور می کردیم. اصطلاحاً اگر انگشتت را بالا می آوردی، می زدند.

*

در قله چغال وند عملیات شده بود. ساعت ۴:۳۰ بعدازظهر راه افتاد

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.