پاورپوینت کامل نمازی که مرا از محسن جدا کرد ۵۳ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
5 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل نمازی که مرا از محسن جدا کرد ۵۳ اسلاید در PowerPoint دارای ۵۳ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل نمازی که مرا از محسن جدا کرد ۵۳ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل نمازی که مرا از محسن جدا کرد ۵۳ اسلاید در PowerPoint :

۵۴

این فقط یک خاطره کاملا واقعی است؛ همین

لبنان ـ بیروت؛ اواخر بهمن ۱۳۷۴

یک ماهی می شد که آمده بودم لبنان. مثل همیشه با عنوان خبرنگار آزاد. آن قدر آزاد که نه کسی ریالی بابت هزینه سفر می داد و نه تضمین یا بیمه ای برای اتفاقات احتمالی می کرد؛ آن هم در منطقه جنوب لبنان که مدام زیر آتش باری صهیونیست‏ها بود. این ها که خوب است، از همه بدتر این بود که مجبور بودم شب عیدی، یک ماه ونیم مرخصی بدون حقوق بگیرم. خُب دیگر! این هم یک جور دل‏سوزی دوستان برای اسلام و انقلاب و بیت‏المال است. چه بسا حضرات تصور می کردند که بنده در هوای مطبوع و دل‏نشین ساحل دریای مدیترانه، با شلوارک قدم می زنم و از نعمات الهی که به وفور به چشم می آیند، بهره کافی می برم. این ها را بعداً گفتند و به روزهایی که بنده در لبنان گذرانده بودم حسرت خوردند و به به و چه چه کردند من هم در دل آرزو کردم ای کاش روزی برسد که این دوستان فقط یک بار مزه موشک باران و تانک «مرکاوا» را بچشند؛ دوستانی که در هشت سال جنگ تحمیلی خودمان، حتی یک بار هم بوی باروت و انفجار شامه شان را نیازرد. حال این دوستان چگونه می توانند معنای بمب باران هواپیماهای «F16» یا موشک های لیزری بال گرد «آپاچی» را بفهمند؟ آن ها که در تصورشان «MK» و مرکاوا نوعی شکلات یا نوشیدنی داغ کنار نهرهای جاری لبنان است، چه می فهمند MK نوعی هواپیمای بدون سرنشین وحشت‏آور است که هر لحظه بر بالای سر مردم مظلوم جنوب لبنان در پرواز است و پس از شناسایی های آن، منطقه بمب باران می شود. به آن ها هرچه بگویی، حالیشان نخواهد شد که مرکاوا مارک اعلای کرم پودر فرانسوی یا رژ لب نیست که برای «بنده منزل» سوغات می برند؛ بلکه تانکی افسارگسیخته و وحشی است که اگر خرگوشی در تاریک ترین لحظه های شب، در ۲ کیلومتری اش تکان بخورد، هفت گلوله کالیبر ۲۳ ـ که یک عدد ناقابلش برای پوکاندن بدن فربه ای هم چون من کافی است ـ به سویش شلیک می کند. بی خود نبود که رزمندگان می گفتند، «در جنوب لبنان، شب مال اسرائیل است».

تازه از جنوب برگشته بودم. دم دم های عید بود. جشن و پای کوبی مسلمانان شیعه و سنی، سراسر لبنان را فراگرفته بود. برای برای آقا عید فطر، بچه ها مهمانمان بودند. پنج، شش دوست، هرکدام از یک گوشه دنیا. من و دو، سه نفر از بچه ها از ایران بودیم. برایشان ماکارونی باحالی درست کرده بودم، با کلی مخلفّات. کم مانده بود انگشتانشان را هم بخورند!

ناهار را که خوردیم، به بچه ها گفتم که برای دیدن چیزی به داخل راهرو بیایند. جای تان خالی! نشستیم به گپ زدن. دو، سه روز شادی و آتش بازی به مناسبت عید فطر، بهترین هدیه برای کوچک ترها و بزرگ ترها بود. من هم که بدم نمی آمد در شادی آن ها شریک شوم، یک بسته انفجاری ـ که فروشنده اش حسابی از آن تعریف کرده بود ـ از بازار خریده بودم. وقتی همه بچه ها جمع شدند، بسته را درآوردم. ناگهان با یک انفجار خرکی، فورانی از آتش همه راهرو را فراگرفت و دقایقی بعد همه جا سیاه شد. گند زدم به آپارتمان. ماندم چه جوری این گند را پاک کنم. بچه ها که خنده شان گرفته بود، هرکدام به زبانی تیکه ای انداختند.

برگشتیم سر جایمان. چای را که خوردیم، شنیدم که «محسن» می تواند کف بینی کند. من که از بیخ و بن با این چیزها مخالف بودم، زدم زیر خنده. بی چاره خودش ادعایی نداشت؛ حتی چیزی هم در تأیید کف بینی یا در مخالفت با من نگفت، فقط مثل همیشه لبخند قشنگی زد. ولی بچه ها اصرار داشتند که او خیلی خوب کف دست آدم ها را می خواند و از لایه های پنهان زندگی شان تعریف می کند. محسن آن قدر پاک، اهل معنویت و با روحیه ای زیبا بود که وقتی به هم می رسیدیم، موقع سلام و احوال‏پرسی، دستش را می بوسیدم. او که رنگ چهره اش سرخ می شد، فقط می گفت: «اوه ه ه ه حمید!… لماذا؟ (حمید، برای چی این کار را می کنی؟)»

بدم نمی آمد تجربه کنم. اولین بار بود که با یک کف بین روبه رو می شدم. نشستم کنارش و کف دست راستم را جلویش باز کردم. محسن با فارسی و عربی شکسته بسته گفت که چندان وارد نیست و کلی عذرخواهی کرد. بعد شروع کرد. اول سن و سالم را گفت که دقیق زد به هدف. بعد درحالی که من و بقیه از تعجب دهانمان باز مانده بود، دفعاتی را که در جبهه مجروح شده بودم، گفت. مثلاً تیر خوردنم یک ماه پس از آزادی خرمشهر در عملیات «رمضان» را گفت، و زخمی شدن چند ماه بعدش را. جالب آن جا بود که گفت: «تو چند ماه پیش در بیمارستان بستری شده ای و یک عمل جراحی سخت بر روی بدنت داشته ای.»

مات ماندم. راست می گفت. شش، هفت ماه پیش یک عمل جراحی بر روی شکمم انجام شده بود. وقتی دیدم رنگ چهره اش عوض شد و مدام سبحان الله می گوید، حسابی جا خوردم. حتماً قرار بود اتفاق عجیبی برایم بیفتد. وقتی پرسیدم که در کف دست من چی دیده که این گونه سبحان الله می گوید، گفت: «در طول زندگی، مصیبت‏ها و سختی های زیادی بر سرت خواهد آمد، ولی من در دست تو چیزی می بینم که شاید تا حالا در دست کسی ندیده ام. خداوند سبحان یک چتر و پوشش محکم بر سرت گرفته که تو را از همه آن سختی ها و مصیبت‏ها در امان می دارد. این خیلی زیباست، خیلی خوب است. سبحان الله!»

شروع کردم به پز دادن و ادا درآوردن. یک دفعه «مجید» از محسن خواست که درباره زمان مرگم بگوید. محسن سکوت کرد. برای خودم هم جالب شد تا بدانم. مجید اصرار کرد، ولی محسن قبول نمی کرد. خودم که درخواست کردم، محسن گفت: «ببینید! من نه پیش گو هستم نه چیز دیگر. من فقط با توکل بر خدا می توانم بعضی چیزها را حدس بزنم. اصلاً این چیزهایی هم که می گویم اعتبار ندارند.»

گفتم: باشد! تو درست می گویی. من که نگفتم تو غیب گو یا جادوگر هستی. همان چیزهایی را که الآن از کف دستم خواندی، درباره مرگم هم بگو.

محسن بالاخره راضی شد و گفت: «بین سن ۴۰ تا ۴۵ سالگی تو، یک جنگ بزرگ و سخت درمی گیرد. اگر در آن جنگ شرکت کنی، جراحت سختی به تو وارد می شود که احتمالاً بر اثر آن جراحت به شهادت می رسی؛ وگرنه بعد از آن، همان چتری که گفتم، تو را از مصائب و مشکلات مصون نگه می دارد، تا ببینیم خداوند سبحان چه می خواهد.»

چند ماه بعد محسن یکی، دو بار به خانه ما در تهران آمد. کلی با او صفا می کردم. اگر از بچه بسیجی های سه راه شهادت «کربلای ۵» بیش تر نبود، کم تر هم نبود.

سال گذشته، در مجلسی باصفا، یکی از همان چند نفر که آن روز و شب های فراموش ناشدنی را باهم در لبنان سپری کرده بودیم، دیدم. پس از حال واحوال، صورتش را آورد دم گوشم و آرام گفت: «راستی! فهمیدی که محسن چند سال پیش شهید شد؟»

رنگم پرید. با تعجب پرسیدم: «چه طور؟»

گفت: «فقط همین!»

یاد آخرین باری افتادم که محسن با یکی از دوستان مثل خودش، به خانه مان آمده بودند. هرچه اصرار کردم شام بمانند، خندید، ولی نپذیرفت. وقتی در آغوش گرفتمش تا برای وداع رویش را ببوسم، آرام در گوشم گفت: «مطمئن باش من شهید می شوم.»

من فقط خندیدم. انگار «محسن صباغچی» در خط مقدم مهران، مقابلم ایستاده بود. انگار «محسن کردستانی» در سه راه مرگ شلمچه می خندید. یا «حسین اکبرنژاد» آخرین لبخندش را در سه راه شهادت کربلای ۵ به رویم می زد؛ یا اصلاً «مصطفی، سعید، سیدمحمد». چه عطر دل‏انگیزی داشت.

یاد شبی افتادم که همراه او و چندتا از بچه های باحال گروه تفحص ـ که آن شب در خانه مان جمع شده بودند ـ رفتیم حرم امام خمینی(ره). محسن کنار ضریح نشست، آرام گریست و زیارت عاشورا خواند.

تهران، اواخر تیر ۱۳۸۵، نُـه ماه پس از ۴۱سالگی.

چند روزی می شد که نیروهای مقاومت حزب الله لبنان به مواضع ارتش رژیم صهیونیستی در فلسطین اشغالی حمله کرده و پس از کشتن سه سرباز، دو نفر را به اسارت گرفته و با خود برده بودند. اسرائیل که بیش از ۹۸درصد مردمش را ارتشی ها و شبه نظامیان تشکیل می دهند، برای حفظ روحیه مردمشان و کنترل بیش تر این پادگان عظیم نظامی، اقدام به حمله های وحشیانه به سراسر خاک لبنان یک وجبی کرد. (همان جنگ ۳۳روزه سال ۲۰۰۶ که به «وعده صادق» معروف شد و با شکست فضاحت بار رژیم صهیونیستی به پایان رسید.)

دیگر داشتم قاطی می کردم. به هر کس و ناکسی رو زدم تا بروم لبنان، نشد که نشد. تا آن زمان آن قدر ناکام، ناتوان و درمانده نشده بودم. از شانسم، پول هم نداشتم که خودم بروم. باید دست کم یک میلیون تومان جور می کردم. ویزا هم در آن شرایط جنگی خودش داستانی داشت. به «سعید ابوطالب» (از نمایندگان وقت مجلس شورای اسلامی) گفتم و او هم گفت: «اتفاقاً من د

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.