پاورپوینت کامل عملیات مورچه های کم خون ۱۹ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
4 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل عملیات مورچه های کم خون ۱۹ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۹ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل عملیات مورچه های کم خون ۱۹ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل عملیات مورچه های کم خون ۱۹ اسلاید در PowerPoint :

۵۰

ناهارمان را خورده بودیم و سه نفری توی سنگر لم داده بودیم. گاه گاهی صدای خمپاره ای از دور به گوش می رسید و اگر محل انفجار نزدیک تر بود، سقف سنگر تکانکی می خورد. یونس روی سرش چفیه خیسی انداخته، به پشت خوابیده بود. هرچه بچه ها در گوشش می خواندند که بابا این جور خوابیدن، خوابیدن شیطانی است، به گوشش نمی رفت که نمی رفت. مجتبی مشغول نوشتن خاطراتش بود که یکهو مهدی دم در پیدا شد. نفس نفس می زد. مکثی کرد، آب دهانش را فرو داد و گفت: یکی زخمی شده، خون زیادی ازش رفته. پاشید بروید بهداری؛ خون لازم دارند.

مجتبی با لحن آرامی پرسید: کی بوده؟

مجتبی همیشه تو این جور کارها پیش قدم بود و پدر خودش را درمی آورد. نیم خیز شد بالای سر یونس و تکانش داد.

ـ پاشو! پاشو! عملیات است.

یونس بیدار شد، با دست دهان و دماغش را مالید و پرسید: چی شده؟

و بعد تلپی افتاد سر جای اولش. گفتم: خستگی جناب عالی درآمد؟

مجتبی قضیه را برای یونس جا انداخت. عاقبت یونس بیدار شد. سه نفری شال و کلاه کردیم و از سنگر بیرون رفتیم. عصر گرمی بود. تا بهداری راه زیادی نبود. مجتبی گفت: روزی مورچه ای می رود خون بدهد…

یونس گفت: مگر مورچه ها هم خون می دهند؟

گفتم: دِهه! پس چی فکر کردی؟

مجتبی گفت: مثل این که داشتیم گل لگد می کردیم ها.

گفتم: عیبی ندارد، شما ادامه بده.

مجتبی گفت: یک روز یک مورچه ای می رود خون بدهد، پرستاره می گوید می خواهی چند سی سی خون بدهی؟

یونس گفت: مگه مورچه ها خون دارند؟

مجتبی گفت: گوش بده بابا! مورچه هه می گوید من این حرف ها سرم نمی شود؛ بشکه را بردار بیاور.

پقی زدم زیر خنده. یونس گفت: خب! آخرش چی شد؟

گفتم: ای بابا! تو هم!

رسیدیم به چادر بهداری. چندتا از بچه ها توی صف ایستاده بودند.گفتم: همین جا وایستیم.

نوبتمان که شد، برادر رحیمی گفت: بیماری ای، چیزی ندارید؟

گفتم: من تب مالت داشتم.

بعد رو کردم به یونس.

ـ البته مال آن قدیم ندیم هاست.

یونس گفت: قدیمه قدیمه ها.

برادر رحیمی گفت: برو جانم، شما اصلاً نزدیک این جا نشو.

نفس راحتی کشیدم؛ آخر من از خون دادن می ترسیدم. بعد از یونس پرسید: خب برادر! شما چی؟ شما بیماری خاصی…

یونس کمی فکر کرد و گفت: نه، فکر نکنم. مورد خاصی نبوده.

ـ مطمئن؟

ـ نه! صبر کن یک کم فکر کنم.

یونس سرش را بالا آورد و شروع کرد به فکر کردن. بعد گفت: آره، مطمئن! امضا هم می دهم.

ـ خب پس برو بشین روی آن صندلی، آستینت را هم بزن بالا.

خنده بر لبان یونس آمد. به حرف دکتر گوش کرد و رفت و نشست روی صندلی. برادر رحیمی کیسه خون را آماده کرد و داد بهش. پشت کرد به او و گفت: می دانی گروه خونی ات چیه؟

همان موقع یونس از پشت سر زد به شانه برادر رحیمی و گفت: می بخشید! یک موردی هست. البته چیز خاصی نیست ها.

ـ بفرما!

ـ بی ادبی است.

ـ بفرمایید!

ـ بی ادبی است. بنده اسهال دارم.

برادر رحیمی خنده اش گرفت. گفت: بیا برو بیرون، بیا برو بیرون.

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.