پاورپوینت کامل پیامبران پنهان (۳) ۴۴ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل پیامبران پنهان (۳) ۴۴ اسلاید در PowerPoint دارای ۴۴ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل پیامبران پنهان (۳) ۴۴ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل پیامبران پنهان (۳) ۴۴ اسلاید در PowerPoint :

۱۰

خدا کند که بازگردد

درست آنجا، روی آن صخره بزرگ که گوشه میدان است، سخنانش را میشنیدیم. به او عادت
کرده بودیم، با اینکه سخنانش را نمیپذیرفتیم. نه اینکه نمیپذیرفتیم، لج میکردیم. از
بس که شیرین سخن میگفت. شیرین و دلنشین.

هر روز عصر به میدان میآمد. بلند بالا بود با شانههایی ستبر، نگاه نافذ و موهای
ریخته بر شانهها و لبخندی همیشگی بر لب. دورش گرد میآمدیم. با آن که میدانستیم از
چه میخواهد بگوید، ولی باز به حرفهایش گوش میدادیم و قبول نمیکردیم. از زمانی که به
یاد دارم. شاید سی سال.

میگفت: «عقل شما شایستهتر از آن است که بت را عبادت کند و پیشانیهای شما بزرگوارتر
از آن است که برای این بتها سجده کند. به خود ایید، و اطرافتان بنگرید و ببینید که
در پس این جهان جالب، خدای بزرگی وجود دارد که تنها و بینیاز است. شایسته است او را
عبادت کنید.»

ما مسخرهاش میکردیم. میگفتیم: «این چه سخنان عجیبی است که میگویی، یونس! ما خدایانی
داریم که قبلاً پدرانمان میپرسیدند و ما هم اکنون آنها را میپرستیم. چه خبر تازهای
در جهان به وجود آمده که ما دینی را که به آن اعتقاد داریم، کنار بگذاریم و به دین
اختراعی و تازه تو رو آوریم.»

پناه بر خدا. این حرفها مال آن روزهاست. حالا دیگر فرق کردیم. خدا کند که بازگردد و
ببیند که ما عوض شدیم. حتماً خوشحال میشود.

حتی فکر آن روزها لرزه بر اندامم میافکند. پیامبر خدا از نعمتهای خدا میگفت. از
رحمت و برکت خدا، از پیامبران گذشته میگفت، از نوح، از هود، از لوط و از رنج و
عذابی که به خاطر نافرمانی برایشان نازل شد. ما میگفتیم: «ای یونس اگر راست میگویی،
آن عذابی که ما را از آن میترسانی، برای ما بیاور.» و سنگش میزدیم. پناه بر خدا،
این گناهان را دیگر نباید گفت. فقط. فقط ای کاش بازگردد. کاش بازگردد تا ببیند ما
مردمان دیگری شدهایم.

یونس مهربان بود. فخر نمیفروخت. تکبر نداشت و مانند ما بود. حتی سادهتر، مانند
بردگان به همه کمک میکرد. حتی به من هم کمک کرد. وقتی میخواستم این خانهام را
بسازم، دست تنها بودم و بیبضاعت. نمیتوانستم کسی را برای کمک اجیر کنم. ولی او به
کمکم آمد. بدون آنکه از او خواسته باشم. بدون آنکه چیزی بپرسد. مشغول کار خشت بودم.
جلو آمد و مثل همیشه لبخند به لب داشت. سلام کرد و مشغول کار شد. با هم خشت زدیم.
با هم خشت روی هم گذاشتیم و با هم خانه ساختیم. بارها دیده بودم به پیران و بردگان
ضعیف کمک میکرد و بارشان را میبرد. ما قدر او را نشناختیم. خدا کند که بازگردد.

پروردگارا مرا ببخش که گناه قهر یونس بر گردن من است. من بودم که با جهل خویش او را
تشویق میکردم. هنگامی که زخمی و خسته از نصیحت قوم نزد من آمد، از سر دلسوزی به او
میگفتم: «اندیشه این قوم درست نمیگردد. نفرینشان کن. نفرینشان کن تا مانند پیشینیان
به عذاب خدا نابود گردند و از شرشان آسوده گردی.»

روبیل بر سر من فریاد میزد: «بهتر است ساکت باشی، تنوخا! تو عابد هستی، ولی از دانش
و تجربه توشهای نیندوختهای.» او رو به یونس میکرد و میگفت: «ای پیامبر خدا، صبور
باش و نفرین نکن. اینها همه آفریدههای خدا هستند. بهتر است باز هم با مهربانی و
مدارا با آنها رفتار کنی، شاید ایمان آورند.»

من به روبیل میگفتم: «تو را برحذر میدارم از عاقبت مخالفت با پیامبر خدا.»

یونس بالاخره رای مرا پذیرفت. او فرمود: «اکنون سالهاستکه من آنان را به راه خدا
رهنمون شدهام، ولی حتی گروهی کوچک هم از آنان به راه نیامدهاند. هنوز هم مثل روزهای
نخست، شهر از بتپرستی و شرک و تباهی و فساد آکنده است. من به راستی از هدایت این
مردم ناامید شدهام. من دیگر خسته شدهام.»

پروردگارا گناه تعجیل یونس بر گردن من است. ای توبهپذیر، ای توانا او را به ما
برگردان… اگر بازنگردد، من چگونه در نینوا بمانم؟!

هنگامی که پیامبر خدا خبر استجابت دعایش را داد و فرمود: «خداوند وعده داده عذابش
را به زودی نازل کند.»

من باز هم خواستم تعجیل نکند و صبور باشد. گفتم: «راه توبه بر این مردم هنوز بسته
نشده. هیچ میدانی اگر خدا توبه مردم را ببیند، در حقشان لطف میکند و عذاب را از
آنها دور میکند.»

گفتم: «تو پیامبر خدایی و برای هدایت این مردم مبعوث گشتهای پس از او دوباره بخواه
تا عذابش را نازل نفرماید.»

پیامبر خدا نپذیرفت و نزد تنوخا رفت.

عجب خیرهسر بودیم و عجب دیرباور. پیامبر خدا آخرین بار هم روی همان صخره گوشه میدان
ایستاد و وعده عذاب الهی را داد، ولی ما خندیدیم و گفتیم: «اگر بهخاطر تو یک نفر
میخواهد عذاب نازل شود و همه را نابود کند، بگذار بشود.»

پیامبر خدا سر به تأسف تکان داد و گفت: «من از میان شما میروم، ولی فراموش نکنید که
هرچه لازم بود به شما گفتم و نشنیدید.»

ما او را سنگباران کردیم و فریاد زدیم: «پس زودتر برو، برو تا از دستت راحت شویم.»

به هر چه ایمان نداشتیم، به راستگویی یونس ایمان داشتیم. نمیدانم که بود که گفت:
«یونس رفته.»

گفت: «نیمههای شب او و تنوخا را دیدهاند که از شهر بیرون میروند.»

با شنیدن این خبر ترس وجودمان را در بر گرفت. وِلولهای میان اهل نینوا افتاد. یکی
گفت: «به دنبالش برویم.»

دیگری گفت: «چه میگویی؟ چه بگوییم به او؟ ما خود او را راندیم.»

کسی گفت: «چه باید کرد؟»

پیرمردی به آسمان نگاه کرد و گفت: «برای قوم نوح باران از آسمان بارید و غرق شدند،
برای قوم لوط سنگ از آسمان بارید و مردم هود را باد و طوفان نابود کرد. عذاب ما
چگونه است؟»

زنی گریه کرد. مردی گفت: «باید چارهای اندیشید.»

دیگری گفت: «شاید برگشته باشد. شاید اشتباه کرده باشید و آنکه شبانگاه به سوی
دروازههای شهر رفته او نبوده.»

آنان همراه چند نفر، دنبال یونس گشتند.

من و پیامبر خدا، نیمههای شب از شهر بیرون آمدیم. از کوههای نزدیک شهر بالا رفتیم و
پشت صخرهای منتظر نشستیم. منتظر وعده خدا.

بیهوده به این سو و آن سو میدویدیم. همه از هم میپرسیدند: چه باید کرد؟ و جوابی
نبود. یکی گفت: «کاش راه بازگشت را از خود او پرسیده بودیم.»

دیگری گفت: «چه میشد اگر اندکی دیگر صبر میکرد تا ما ایمان میآوردیم.»

پیرمردها و پیرزنان با وحشت و حسرت به افق چشم دوخته بودند.

ناگهان صدایی به گوش همه رسید: «ای مردم منم روبیل.»

روبیل، آن دانشمند مؤمن به یونس، او نرفته بود. میان ما بود، پس هنوز امید بود. همه
به سوی او دویدیم. ایستاده بود بر همان صخرهای که یونس میایستاد. آنقدر با عجله
رفتیم که چند نفر زمین خوردند.

دورش را که گرفتیم، سخن آغاز کرد: «یونس پیغمبر شما بود و به شما خبر داد که خداوند
به او وحی کرده که عذاب بر شما نازل میشود و وعدهای که خدا به پیغمبران خود میدهد،
تخلفناپذیر است. اینک بنگرید تا چه خواهید بکنید؟»

گفتیم: «ای روبیل تو حکیم و

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.