پاورپوینت کامل ایثار; آخرین درس آقا معلم ۲۸ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل ایثار; آخرین درس آقا معلم ۲۸ اسلاید در PowerPoint دارای ۲۸ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل ایثار; آخرین درس آقا معلم ۲۸ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل ایثار; آخرین درس آقا معلم ۲۸ اسلاید در PowerPoint :
۲۸
قبل از فوتبال در کنار هم ایستادیم و عکس یادگاری گرفتیم. من بودم و بچهها و آقای واعظی نسب. آقای واعظی نسب معلم ماست. یا بهتر است بگویم، معلم ما بود. خدا بیامرزدش.
بعد از عکس، یارکشی کردیم. آن روز قرار بود با کلاس چهارمیها مسابقه بدهیم. باید میبردیم، چون آنها از ما کوچکتر بودند، ولی ادعایشان دو برابر ما بود. البته آنها به دروازهبانشان (سجاد) مینازند. انصافاً که دروازهبان خوبی است. بازی شروع شد. آقای واعظی نسب کنار زمین بود. گرم بازی بودیم که من تشنهام شد. رفتم آب بخورم. هنوز سیراب نشده بودم که صدای عجیبی بلند شد. چیزی پیدا نبود، فقط دیدم تیر دروازه افتاده و همه بچهها با حالتی عجیب بالا و پایین میپرند و جیغ و داد میکنند. تندی خودم را آنجا رساندم. باورم نمیشد. آقای واعظی نسب زیر تیر دروازه افتاده بود. دیدم سجاد هم کنار دستش زمین خورده و شوکه شده بود. دست و پایش میلرزید و رنگش مثل گچ سفید شده بود. زبانش بند آمده بود. هر طوری بود تیر دروازه را بلند کردیم. مسئولین اردوگاه شهید رجایی هم آمدند. آقای واعظی بیهوش شده بود. بچهها تا آمدن ماشین، سر و صدا میکردند. آنها میگفتند انگار تیر دروازه داشته روی سر سجاد میافتاده که آقا معلممان برای اینکه سجاد صدمهای نبیند، سجاد را هل داده تا تیرک به سرش نخورد، ولی خودش آن زیر گیر کرده و تیر دروازه به سر آقای واعظی خورده. خلاصه آقای واعظی را به بیمارستان ۲۲ بهمن نیشابور بردند. همه بچهها دست به دعا برداشته بودند. پشت در بخش ICU بیمارستان غوغایی بود. من که اصلاً باور نمیکردم معلم مهربان و پر شر و شورمان اینطور بیصدا و بیحرکت، روی تخت بیمارستان افتاده است. دکتر انوری، متخصص مغز و اعصاب، به مدیر مدرسهمان گفته بود هر کاری که میشد، کردهاند و دیگر میماند دعای ما و لطف پروردگار.
یکشنبه، بیست و هشتم اردیبهشتماه، خبر هولناکی، همه را غرق در ناامیدی کرد. دکترها میگفتند دیروز آقای واعظی مرگ مغزی شده. نمیدانستیم مرگ مغزی یعنی چه. از پرستارها پرسیدم که مرگ مغزی یعنی چه؟ آنها گفتند دیگر امیدی به زنده ماندن او نیست. با شنیدن این خبر، دنیا روی سرمان خراب شد. بیچاره سجاد که طاقت دیدن بچههای آقای واعظی را نداشت، چون آن بچهها داشتند به خاطر زنده ماندن او یتیم میشدند. هیچکدام از ما طاقت دیدن آنها را نداشتیم. رفتیم خانه و از خدا خواستم تا معلم، نه بهترین دوستمان را شفا دهد. آقای واعظی، در کلاس پنجم مدرسه شهدای ابراهیمی تدریس میکرد و ما امسال در کلاس او بودیم. وقتی به یاد خاطراتمان میافتم، بغض گلویم را میفشارد.
دکتر انوری میگوید خانواده آقای واعظی میتوانند اعضای بدن او را به بیماران اهدا کنند، چون دیگر امیدی به زندهمان او نیست. وقتی خبر درگذشت او را شنیدیم، احساس کردم تنهاترین آدم دنیا هستم. دیگر چه کسی میتواند اینقدر خودش را در دل ما جا کند. او قرار بود آخر سال، تئاترمان را که مدتها با ما تمرین کرده بود، روی صحنه ببرد. یادش به خیر، چهقدر سر کلاس اذیتش کردیم. خدا ما را ببخشد. وقت نشد از معلمان حلالیت بطلبیم، ولی مطمئنم که او همه ما را میبخشد. اصلاً مگر میشود آدمی مثل، ما را نبخشد، آدمی که زندگیاش را برای ما گذاشت و رفت.
یادش به خیر، میگفت میخواهد آخر سال با نمایش تئاتر کلاس پنجم، همه را حیرتزده کند. میگفت ما خیلی خوب بازی میکنیم و خیلی زود حرفها و حرکات او را میگیریم. فقط کمی شیطنت بچهها او را عصبی میکرد. بگذریم.
آمدیم خانه. قبل از اینکه موضوع را به مادرم بگویم، دیدم او از همه چیز با خبر است. همه شهر این خبر را فهمیده بودند. هر جا میرفتی، صحبت از آقای واعظی نسب بود. اخبار صدا و سیما هم این خبر را اعلام کرد. نه، مثل اینکه همه ایران خبر را شنیدهاند.
روز تشییع جنازه هم روز عجیبی بود. مدرسه ما تعطیل شده بود. پیر و جوان و مرد و زن آمده بودند، انگار همه شهر در تشییع جنازه آقای واعظی نسب آمده بودند. بیچاره بچهها. بیشتر از همه دلم برای سجاد میسوخت که توان دیدن این صحنه را نداشت. یکی یکی دوربینهای خبرنگاران به سراغ ما و سجاد آمدند. همه از ما میخواستند از آن اتفاق تلخ صحبت کنیم و اینکه آن روز چه اتفاقی افتاد که اینگونه همه را حیرتزده کرده است. رییس جمهور و وزیر آموزش و پرورش هم پیام تسلیت داده بودند. آنقدر بهتزده بودیم که بالاخره متوجه شدیم که اتفاق بزرگی افتاد
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 