پاورپوینت کامل اهل بیت علیهم السلام در قرآن در انتظار حادثه ۲۷ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل اهل بیت علیهم السلام در قرآن در انتظار حادثه ۲۷ اسلاید در PowerPoint دارای ۲۷ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل اهل بیت علیهم السلام در قرآن در انتظار حادثه ۲۷ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل اهل بیت علیهم السلام در قرآن در انتظار حادثه ۲۷ اسلاید در PowerPoint :
۲۱
از مسیر کوتاهی گذشت. به یک خانه ساده گِلی رسید. قابِ چشمانِ سیاهش را به در چوبی خانه گشود. یک لحظه ایستاد و به درنگریست. نتوانست نگاه از در بر گیرد. خاطراتِ گذشته همچون کبوتران معصوم در آسمان ذهنش به پرواز در آمدند. شبنم نازکی از اشک فضای چشمانش را در خود گرفت. خواست بگذرد. نتوانست.مرد هر روز سه بار آنجا می آمد. به وقتِ صبح، نیم روز و غروب. همانجا می ایستاد. به آن در رؤیایی می نگریست و از پشت دیوار سه بار با صدای بلند سلام می داد.
با شنیدنِ سلام، دو کودک با چشمانی آسمانی از خانه بیرون می دویدند. با غنچه هایی از لبخند به استقبالش می شتافتند. مرد بر ایشان آغوش می گشود. کودکان از بام شانه هایش بالا می رفتند و لبخند می زدند. مرد دست های لطیف و کودکانه شان را در دست می فشرد. نوازششان می کرد. چشم هایش را می بست و عطر تن شان را می بویید سرشار می شد. چشم می گشود ؛ بر چهره زیبایشان گُلی از بوسه می کاشت و زیرلب زمزمه می کرد: بوی بهشت را می شنوم بوی بهشت را می شنوم. آن وقت احساس می کرد قلبش پر از شکوفه شده است. آن روز هم مثل همیشه سه بار سلام داد. با صدای بلند. و انتطار کشید. کودکان نیامدند. غمگین شد. به در نگریست. در ساکت و خاموش بود. آرام به حلقه در کوبید و چند لحظه ایستاد. دَر چوبی خانه بر پاشنه چرخید. بانویی بلند بالا به زیبایی بانوان بهشت در آستانه در ایستاد. پاسخ سلامِ مرد را داد. با لبخندی بر لب. گوارا تر از زمزمه باران و خوش بوتر از عطر بهاران.
مرد در چشمانِ پاکِ زن نگریست. در عمقِ آن غمی نهفته را خواند. دیگر نه چیزی پرسید و نه زن چیزی گفت. دست های مرد را گرفت وبا خود به خانه بُرد.
نگاهش به چهره رنگ پریده کودکان افتاد به طرفشان رفت کنار بسترشان نشست. صدایشان زد و از زیر جامه رو اندازشان دست های گرمشان را در دست گرفت. سر بر گرداندند و چند لحظه به او نگریستند. خنده کمرنگی بر چهره ترحم بر انگیزشان نشست. تکانی خوردند و خواستند به سویش پر کشند و خود را در آغوشش اندازند، نتوانستند، بر جا ماندند.
آه پدر بزرگ!
مرد سر برگرداند تا چشم بارانی او را کودکان نبینند. نگاهش به پدر کودکان افتاد.
علی جان، برای شفایشان نذر کرده ای؟
سه روز… سه روز، روزه بگیرم اگر خدا شفایشان دهد.
سپیده شیری رنگِ صبح سرزد. کودکان نرم نرمک چشم گشودند. حس کردند سبک تر شده اند. آبی به صورت زدند. شادابتر شدند. اثری از بیماری بر چهره معصومشان نبود. گویی از یک خواب طولانی بر خاسته اند. پس از یک زمزمه صبحگاهی با خداوند دست به آسمان گشودند. خدایا شکر!
خورشید ارغوانی غروب در خمگاه آسمان فرو می نشست. فاطمه(ع) و فضّه سخت در کار منزل بودند. جوهایی را که علی(ع) تهیه کرده بود در کمتر از ساعتی دستاس کردند، خمیر کردند، و چانه ها را یکی پس از دیگری د دل داغِ تنور چسباندند. عطر نان تازه با نسیم دَمِ غروب به خانه ها پر کشید. و مرد فقیری را در پی جستجو و کنجکاوی کشاند.
زهرا(ع) سفره را آورد. کودکان دور سفره نشستند. فضه پنج نان دست پخت زهرا(ع) را یکی یکی در سفره گذاشت.
این قرص نان برای سرورم علی(ع)، این یکی برای بانویم فاطمه(ع) و این دو برای حسن و حسین و…
مرد فقیر، خسته و گرسنه در کوچه های مدینه سر گردان بود. کنجکاوی غریزشِ او را در پی عطر نان به این سو و آن سو کشیده بود. کوچه ها را یکی یکی پشت سر گذاشته بود تا در آن خانه رسیده بود.از صاحبِ خانه پرسیده بود. نامِ علی(ع) را شنیده بود و با لبخند حلقه در را به صدا در آورده بود.
با شنیدنِ صدای در، علی(ع) بر خاست و با نانی در دست پشت در رفت.
مرد فقیر نان را از دست علی(ع) گرفت و برای آنها دعا کرد. هنوز چند قدمی دور نشده بود که صدایی شنید. برگشت و به پشت سر نگاه کرد. نگاهش به بانوی خانه افتاد. نانی به سویش دراز می کرد: این هم برای همسرت!
مرد فقیر نان را بوسید و بر دیده گذاشت. هنوز به ته کوچه نرسیده بود که صداهای کودکانه ای شنید. بازگشت و به عقب نگاه کرد. نگاهش به دو کودک افتاد. به سویشان رفت. نان ها را به سوی مرد گرفتند.
این دو نان هم برای کودکانت.
مرد فقیر هنوز نان های کودکان را نگرفته بود که بانوی دیگری «قرص نانی» را به او داد. مرد فقیر با شگفتی بسیار
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 