پاورپوینت کامل این اسب و آن انسان! ۲۲ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
5 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل این اسب و آن انسان! ۲۲ اسلاید در PowerPoint دارای ۲۲ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل این اسب و آن انسان! ۲۲ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل این اسب و آن انسان! ۲۲ اسلاید در PowerPoint :

۲۲

اسب ، خسته و بی رمق، به اسطبل برگشت. هم گرسنه بود، هم تشنه . توان ایستا دن روی
دست و پاهای خودش را نداشت. خدا خدا می کرد که به اندازه شیر دادن به بچه اش قدرتِ
سر پا ایستادن داشته باشد.

داخل اسطبل که شد، کره اش جست و خیزی کرد و بسویش دوید. مادر سرو روی بچه اش را
نوازش کرد . بچه اسب، بعد از ناز و نوازشی نه چندان طولانی به طرف مادر رفت و
چشمهایش را با لذّتِ نوشیدن شیر گرم ،روی هم گذاشت و شیره جان مادرش را مکید.

لذّتی که مادر از این کار بچه اش می برد، کمی از رنج، خستگی و گرسنگی او را کاست.
اگر مهترش هم می رسید و آب و علفش را می داد ….

اسب چشمهایش را بست. نمی دانست خستگی یا فکر صاحبش را در نظر آورد که بی رحمانه از
صبح زود او را به این سو و آن سو تاخته است . ضربه شلاق ، سیخونک،فریاد های عصبانی،
هی هی و… انگار نه انگار آنچه مرکب او است، جانداری است مهربان و باوفا و آنکه بر
پشتش نشسته است، اشرف مخلوقات.

فکر اینکه فردا صبح زودنیز باید سوارش را تا غروب به اینجا و آنجا بکشد و
بی مهری هایش را تحمل کند، قطره اشکی از چشمهای درشتش سرازیر شد.

کره اسب، همچنان شیر گرم مادر را می مکید. اسب در آن لحظه احساس دو گانه ای داشت.
هم به این می اندیشید که بچه اش، از کودکی اش لذت می برد و سیر می شود و روز به روز
بزرگتر می شود و هم در این اندیشه بود که کاش اصلاً بزرگ نشود تا مجبور به تحمل این
همه رنج و بیچارگی شود. اسب سر خم کرد و پشت کره اش را لیسید.

ـ برای چه می خواهی بزرگ شوی؟!

درِ اسطبل باز شد و مهتر با سطلی از آب، به درون آمد. مثل همیشه، زیر لب ایات
نورانی قرآن را زمزمه می کرد.

«و لهم اذان لا یسمعون بها اولئک کالانعام…».

ـ چرا آنها مثل چهارپایانند؟ ما که به اندازه آنها رنج نمی دهیم و آزار نمی رسانیم.
واقعاً آنها مثل ما هستند؟

مهتر پشت اسب را نوازش کرد و قشو کشید. با هر حرکت دست او، گویی بخشی از خستگی اسب،
از تنش بیرون می رفت.

ـ کاش صاحبم هم لا اقل به اندازه این مهتر مهربان بود. او انسان است. اسب نیست که
مرا بفهمد و زبانم را بداند،امّا گوشی دارد که صدای ناله های تن خسته ام را بشنود و
چشمهایی که اندوهم را ببیند و از همه مهمتر، دلی که بفهمد.

کره اسب سیر شد و خودش را به پروپای مادرش مالید.مهتر صورت اسب را بوسید ، آب وعلفش
را جفت و جور کرد. در حالی که ایات نورانی قرآن را زمزمه می کرد،مشغول بازی با کره
اسب شد.

«یسبح للّه ما فی السموات و ما فی الارض …».

ـ اینجا هم همردیف صاحبم شده ام. ایا او هم به تسبیح خدا می پردازد؟

مهتر، تلاش می کرد که کارش را به خوبی انجام دهد. اسب، برای او دوستی بود که باید
رضایتش را جلب می کرد. جُل اسب را بر پشتش انداخت تا عرقش آرام آرام خشک شود و سرما
نخورد. اسب بی اختیار به گوشه اسطبل رفت و روی علفهای خشک افتاد. با اینکه حضور بچه
و مهترش بخشی از خستگی روحی او را التیام داده بودند، امّا هر چه بیشتر زمان
می گذشت، خستگی جسمی را بیشتر حس می کرد. پاهایش مور مورشد و می لرزید . با اینکه
گرسنه بود، میل عجیبی به دراز کشیدن و خوابیدن داشت. مهتر پیش آمد و نوازشش کرد.
مشتی علوفه به دهانش نزدیک کرد تا بخورد و جانی بگیرد.

ـ حیوانکم! این ارباب بی معرفت ما ،چقدر از تو کار کشیده است! چقدر تو را خسته کرده
است! بخور تا رمقی پیدا کنی و بتوانی روی پای خودت بایستی . آخورت را پر کرده ام
تاخوب بخوری و سیر شوی.

اسب، علوفه روییده بر دست های مهترش را به

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.