پاورپوینت کامل هدهد سلیمان ۵۳ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل هدهد سلیمان ۵۳ اسلاید در PowerPoint دارای ۵۳ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل هدهد سلیمان ۵۳ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل هدهد سلیمان ۵۳ اسلاید در PowerPoint :
۲۲
از همراهان و همسفران بادها و ابرها و آبها هستم، روزها و شبها را بدون احساس خستگی به پرواز در می آیم، زمین را از جایگاه بلندم و آسمانها نگاه می کنم، هر چه از آن دور و دورتر شوم، آن را زیبا و زیباتر می بینم. توانایی من در پرواز کمتر از قدرت دید من نیست.
من پاورپوینت کامل هدهد سلیمان ۵۳ اسلاید در PowerPoint هستم، مشهور تر از ستارگان آسمان…
خداوند پرهای رنگینی دور سرم قرار داده که این پرها را به هیچ پرنده ای عطا نکرده.
می خواهم رازی را به شما بگویم: گاهی وقتها احساس می کنم که از فرمانده ی ارتش مهمتر هستم. این احساس بارها و بارها به من دست داده؛ ولی من آن را از خودم راندم تا بتوانم کارهایم را با صحت و سلامت بیشتری به انجام برسانم.
اعتراف می کنم که سلیمان دارای هیبت و شخصیت بزرگی است، اعتراف می کنم که از او می ترسم، با وجود تمام خدمتهای بزرگی که برایش انجام می دهم، ولی از او می ترسم.
در مورد مهمترین کارهایی که انجام می دهم، با هیچ کس سخن نمی گویم، همواره مهمترین مأموریتها را تا پایان کار به طور راز نزد خود نگه می دارم، آری، این روش کار سیستمهای اطلاعاتی است.
من پاورپوینت کامل هدهد سلیمان ۵۳ اسلاید در PowerPoint و رئیس سیستم اطلاعاتی ارتش او هستم.
سلیمان مرا برگزید و این مسئولیت را به من سپرد.
آن روز را از یاد نمی برم که مرا گلباران کرد و منکر این نمی شوم که اهمیت و خطرات مسئولیت را نیز احساس کردم… تمام زندگی ارتش بزرگ سلیمان، امانتی است که بر عهده من نهاده شد… سربازان فقط با دستور من حرکت می کنند… مسئولیت جمع آوری اطلاعات با من است و ارتش بدون اطلاعات همچون غول نابینایی می ماند که هر کس توان از پای در آوردن آن را دارد.
اطلاعات، زندگی ارتش است و چشم بینای او، در جنگها همواره کسی پیروز می شود که بیشتر بداند و بیشتر از دشمن خود اطلاعات داشته باشد و این وظیفه ی من است. دانستن و کسب اطلاعات…
من همانگونه که در کار خود کوتاهی نمی کنم، در تفریح و بازی نیز سنگ تمام می گذارم.
کار، کار است و تفریح، تفریح. هیچ کس را نمی یابی که معنی درست تفریح را درک کرده باشد، مگر آنکه معنی صحیح کار را شناخته باشد.
***
روزی از روزها، پادشاه بزرگ و پیامبر خدا حضرت سلیمان (ع) مرا احضار کرد. به آفتاب نگریستم، دیدم که هنگام غروب است و هنگام نماز سلیمان(ع) در حال فرا رسیدن، پس چرا سلیمان مرا احضار کرد؟ وقت کار من هم رو به پایان… با نگرانی به سوی او حرکت کردم… در دلم اضطراب عجیبی بود…، دلیل این احضار چیست؟
به سوی خانه ی او به پرواز در آمدم… در کنار پنجره ایستادم و با نوک خود به کریستال آن ضربه زدم، تمام پنجره های خانه ی سلیمان از کریستال رنگارنگ است و قاب دور آن از برنز درخشانی است که بر روی آن با نقره تزیین شده.
جِن ها، به ژرفای دریاها می روند تا شن نرم بیاورند و با ذوب آن، انواع شیشه ها را بسازند…، سلیمان را دوست دارم، پیامبری درست کار و پادشاه پر هیبتی است. مردی است که می داند چگونه لباس بپوشد، چگونه رفتار کند و چگونه سخنان خود را بر گزیند. از نظر من او هیچ عیب و ایرادی در وجودش نیست، مگر یک عیب و ایراد و آن هوش و ذکاوت بیش از حد و خارق العاده اوست.
سلیمان به من اجازه ی ورود داد، وارد اطاق شدم، یکی از همسرانش در کنارش نشسته بود… سرم را پایین انداختم و گفتم: درود بر پادشاه و پیامبر بزرگ، سلیمان دانا!….
سلیمان (ع) نیز پاسخ داد: سلام بر هدهدی که بازی را بیش از کارش دوست دارد.
در مقابل همسر سلیمان احساس خجالت کردم! سرم را پایین تر آوردم، سلیمان معنای این حرکت را فهمید، لبخندی زد و با جدیت گفت: سه هفته است که گزارش هفتگی خود را به من نداده ای؟!
گفتم: سرورم! چیز تازه ای رخ داده است؟ آیا اتّفاقی افتاده است؟ از سخنان شما این گونه فهمیده بودم که اگر همه چیز سر جای خود بود، نیازی به گزارش دادن نیست.
سلیمان گفت: پرنده ی تاج دار من، تو منظور مرا نفهمیدی، چرا گمان می کنی که کار تو فقط منحصر در گزارش گری است؟
گفتم: شما به من گفته بودید که از کار من راضی هستید.
با مهربانی پاسخ داد: تو ضعف مرا در برابر خود می دانی، می دانی که چقدر تو را دوست دارم، من از هوش تو راضی هستم؛ امّا از کار تو نه، هیچ ابتکاری از خود به خرج ندادی که احساس کنم، حق داری در تاریخ جاودانه شوی.
عرق سردی بر پیشانی من نشست، به یاد «هیدان» افتادم، گویا سلیمان فکر مرا خواند و گفت: آیا هدهدی ماده به نام هیدان را می شناسی؟ شنیده ام می خواهی با او ازدواج کنی.
من چیزی نگفتم، او نیز با دست به من اشاره کرد که می توانم بروم، من نیز با ناراحتی احترام خود را ادا کردم و رفتم.
از خانه ی سلیمان که خارج شدم، دیدم هیدان بر شاخه ی درختی نشسته و در انتظار من است… نزد او رفتم… از من پرسید: شنیدم که سلیمان تو را احضار کرده؟! گفتم: آری… الان از نزد او می آیم. گفت: از تو چه می خواست؟ من هم جریان را برای او تعریف کردم.
به هیدان گفتم: امروز به سفر می روم، به سمت جنوب، به یمن می روم، دل من گواهی می دهد که در کارم موفق خواهم بود.
با او خداحافظی کردم و به پرواز در آمدم.
***
در ارتفاع بالایی به پرواز در آمدم، زمین از این ارتفاع چه زیبا به نظر می رسد، صحرا همچون فرشی زربافت می ماند، دریا مانند فیروزه آبی، مزارع گویا در زیر پای تو در حال حرکت هستند، دست خداوند ذو الجلال را حس می کنم که ابرها را به قلّه های رنگارنگ کوهها سوق می دهد.
در هنگام پرواز به حالتی از خشوع فرو رفتم و تسبیح خدا را آغاز کردم، بدون اینکه احساس کنم، بالا و بالاتر می رفتم… بی هدف پرواز می کردم، امّا ناگهان شهری را دیدم.
دیوارهای سفیدی که شهر را در بر گرفته بودند، خیابان های وسیع، مزارع پهناور، کاخ های متعدد، و سربازان بسیاری که همه جا نگهبانی می دادند و معبدی بدون سرپوش و سقف که نور آفتاب به تمام آن می تابد.
از شکل و شمایل شهر هویدا بود که این سرزمین، مردمانی ثروتمند و صاحب قدرت دارد،… بر درختی ایستادم.
هدهد ماده ای دیدم که آن طرف نشسته، به او سلام کردم و به فکر فرو رفتم که چگونه می توانم سرحرف را با او باز کنم. در حالی که پرهای خود را تمیز می کردم به او گفتم: آیا در این نزدیکی ها رودخانه وجود دارد؟
گفت: آیا غریب هستی؟
با احتیاط پاسخ دادم: جهانگردم.
در حالی که به من نزدیک می شد گفت: اینجا زمین از آنِ آفتاب است: این سرزمین سبأ نام دارد.
گفتم: چگونه می گویی که زمین از آن آفتاب است؟
گفت: در اینجا مردم برای آفتاب سجده می کنند و او را عبادت و پرستش می کنند.
خیانتی بزرگ در حق خدا!… مگر سلیمان پیامبر خدا نیست؟! پس این جریان به او ربط پیدا می کند. احساس کردم که امروز روز کار و مأموریت من است، با او بیشتر سخن گفتم و او در کمال سادگی تمام پاسخ های مرا داد: تعداد ساکنان شهر را گفت، تعداد سربازان شهر را، مرا به مخزن اسلحه ارتش برد، ورودی و خروجی شهر را به من نشان داد و در نهایت به معبد خورشید رفتیم که در آن مردم در مقابل آفتاب سجده می کردند، در آنجا دایره ی عظیم دیده می شود.
به کاخ پادشاه آنجا رفتم، زنی بود بسیار زیبا و با وقار که نظیرش را ندیده بودم. ازدواج نکرده بود، ولی شخصیت او مردانه بود… دیدم که با بزرگان قوم خود و وزرا با قاطعیت رفتار می کند. تخت او یک شاهکار بی نظیر بود، اوصاف آن را در ذهن خود ثبت کردم.
پنج روز در آن سرزمین ماندم و به همه جا سرکشی کردم. تمام روستاها و مناطق اطراف را شناسایی کردم و در این کار از آن هدهد ماده به طور کامل سود جستم.
پس از پایان روز پنجم، عزم بازگشت کردم، آن هدهد از من خواست که نزد او بمانم؛ امّا باید می رفتم و مأموریتم را به پایان می رساندم. خداحافظی کردم و با تمام سرعت حرکت کردم.
هنگامی که رسیدم، دیدم همه چیز به هم ریخته، پرنده ها به سوی من آمدند و در حالی که فریاد می زدند می پرسیدند: کجا بودی؟! چرا نگفتی و رفتی؟!
از این روش استقبال شوکه شدم، … فریاد زدم: مگر چه شده؟ چرا شلوغ می کنید؟ گفتند: سلیمان از کاخ خود خارج شد و از ارتش دیدن کرد، هنگامی که نوبت به پرندگان رسید و تو را نیافت گفت: «قطعاً او را به ع
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 