پاورپوینت کامل داستان قرآنی یونس و نهنگ(قسمت دوم) ۳۸ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل داستان قرآنی یونس و نهنگ(قسمت دوم) ۳۸ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۸ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل داستان قرآنی یونس و نهنگ(قسمت دوم) ۳۸ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل داستان قرآنی یونس و نهنگ(قسمت دوم) ۳۸ اسلاید در PowerPoint :
۲۸
ناگهان صدای رعد مرا لرزاند و به همراه آن صدایی آمد که گوینده آن را نمی دیدم! این صدا نه از کسی بود نه از جای مشخصی، صدای یک فرشته بود که می گفت:
آن را برای تو روزی قرار ندادیم؛ بلکه تو را به عنوان حافظ آن گذاشتیم، مبادا استخوانهای او را خرد کنی! مبادا پوست و گوشت او را تکه تکه کنی!
ابتدا معنی این کلمات را درک نکردم…نفسی عمیق کشیدم و به اعماق دریا رفتم. چشمانم را بستم، حس نمی کردم که خودم باشم. به اتفاقات عجیبی که برایم رخ داد فکر می کردم و سعی می کردم که پاسخی برای آنها بیابم. صبح هنگام، وقتی که هوای ریه هایم به پایان رسید، از خواب بیدار شدم.به سطح آب رفتم، دریا آرام بود. اتفاقات شب گذشته به یادم آمد، گمان کردم که در خواب بودم.
گرسنه بودم،باید صبحانه می خوردم، به سمت خلیج رفتم، می خواستم دهانم را باز کنم تا غذا بخورم؛ اما هیچ اشتهایی برای غذا خوردن نداشتم.
چه شده…؟ !آیا مریض شده ام. کوسه ای از کنارم رد شد، عادت داشتم که این ماهی را درسته قورت دهم، سعی کردم که دهانم را باز کنم؛ اما نتوانستم…هیچ اشتهایی برای خوردن غذا نداشتم، شگفتی هایی که در شب گذشته دیدم، برخلاف گمانم خواب نبودند، همه واقعیت بود.
نمی دانستم چه باید بکنم؟! ناگهان دوباره صدای آن فرشته آمد، سلام کردم و گفتم: فرشته بزرگوار…بیمار هستم و خوابهای آشفته می بینم، شب گذشته اتفاقات عجیبی برایم رخ داد.
گفت: شب گذشته معجزه ای رخ داده!
ـ آیا فرشته بزرگوار از شخصی که شب گذشته او را بلعیدم با من سخن می گوید؟ او کیست؟
ـ او ذوالنّون است، یونس…
ـ معذرت می خواهم، که نمی دانم…یونس کیست؟
ـ پیامبری از پیامبران نیک خداوند است.
ـ آیا خود را از کشتی به دریا انداخته؟
ـ از فرمانهای خدا سرپیچی کرده، به همین دلیل عقاب می شود.
ـ او را بلعیدم، بدون آنکه بدانم او پیامبر است…نمی دانستم بلعیدن او موجب دیدار من با فرشته ای می شود.
ـ خداوند او را برای تو روزی قرار نداده،
ـ ولی او در درون من است…همه چیز به پایان رسیده و او روزی من است.
ـ خیر…او در درون تو است؛ ولی روزی تو نیست.
ـ پس چرا او را بلعیدم؟
ـ تو مأمن، مسکن و پناهگاه او هستی!
ـ چگونه یک نهنگ مأمن و مسکن کسی می تواند باشد؟! نهنگ نماد وحشت است و پیامبر نماد مهر و صفا…
ـ ای نهنگ!…به بدن انسان دقت کن…وحشت او در زندگی او بیش از توست.به نفس، روح و روان انسان بنگر، مگر مهر، صفا و صمیمیت در آن نیست؟ بنگر که چگونه دو نفر با هم زندگی می کنند، بدن ردا و پوشش نفس است و نفس هسته بدن، بدن نماد وحشت است و نفس نماد مهر و صفا.
ـ چگونه نفس از بدن نجات پیدا می کند؟
ـ همانگونه که مهر و صفا از یک هیولای وحشی رها می شود.
ـ چگونه مهر و صفا از هیولای وحشی رهایی می یابد؟
ـ همانگونه که یونس از درون تو رهایی می یابد.
ـ چگونه یونس از درون من رهایی می یابد؟
ـ همه چیز را خواهی فهمید…اما این را به خاطر داشته باش که تو نهنگ هستی، یک نهنگ وحشی؛ اما وحشیت تو بیش از انسان نیست…و سپس رفت.
همه چیز برایم گنگ و گنگ تر شد. خورشید به بالاترین قسمت در دل آسمان رسیده بود، همچنان شنا می کردم، خسته شدم، به اعماق آبها رفتم تا استراحت کنم،همچنان در فکربودم…
یونس در چه حالی است و چه کاری می کند؟ برای اولین بار احساس کردم که دلم برایش می سوزد و نسبت به او مهر می ورزم، اما آیا من دیگر هیولای وحشی نیستم؟ چرا که کلمه ی مهر و دلسوزی از لغت نامه ی نهنگ ها حذف شده!…آیا من بیمار هستم؟…می خواستم او را فراموش کنم، اما نتوانستم، می خواستم از او متنفر شوم؛ اما نتوانستم…خدا را شکر کردم که صبح آن کوسه ماهی را نخوردم چرا که ممکن بود، یونس از بین برود…هر کینه ای از انسان در دل داشتم فراموش کردم، ذهنم فقط به یک نقطه متمرکز بود که یونس در چه حالی است و چه می کند؟ می خواستم همچون همیشه شنا کنم و بالا و پایین بروم، اما به این فکر افتادم که مبادا حرکت من موجب صدمه دیدن او بشود. به قعر دریا رفتم. در آنجا آرام گرفتم، هزاران نوع از موجودات دریایی از کنارم گذشتند در حالی که از ترس احترامی می گذاشتند و می رفتند؛ اما من بدون حرکت بودم. به یاد تاریکی افتادم، آری، درونم بسیار تاریک است، چگونه یک پیامبر در میان این تاریکی سر می کند؟
ـ «لاإله إلّا أنت سبحانک انّی کنتُ مِنَ الظالمین».
این صدا برایم ناآشنابود، صدای هیچ موجود دریایی نبود چرا که همه ی آنها را می شناسم،اطراف را نگریستم اما منشأ صدا را نیافتم، باز هم تکرار شد:
«لا أله إلّا أنت سبحانک إنّی کنتُ مِن الظالمین».
همچنان این صدا تکرار می شد. چیزی شبیه نور را دیدم که از درونم خارج می شود، فهمیدم که پیامبر خدا در حال تسبیح است، به خود لرزیدم، من هم این جملات را همراه او تکرار کردم. این کلمات اعماق دریا را روشن کرده بود، تمام دریا و موجودات آن ساکت شده بودند تا به این کلمات گوش دهند:
«لا إله إلّا انت سبحانک إنّی کنتُ من الظالمین».
پیامبر خدا، خدا را تسبیح می گفت: با خضوع وخشوع تمام در برابر خدا سجده می کرد و خود را از گناهکاران می شمرد، اما او چه گناهی مرتکب شده بود که اینگونه سخن می گوید؟!…
خداوندا!…این پیامبری را که در درونم دارم چه کرده است؟ هیچ کس پاسخ مرا نمی گوید، آیا این سؤال از حد و اندازه های من بالاتر است؟ به بالا رفتم، ریه هایم را پر از هوا کردم، آفتاب در حال غروب کردن بود، به آن نگریستم، بسیار دلتنگ بودم، آیا حزن واندوه این پیامبر به من منتقل می شود؟!
معده ام فعالیت خود را آغاز کرده بود…وای، خدای من، نکند به او آسیبی برسد، نمی توانستم جلوی ترشحات غدد معده را بگیرم. دهانم را باز می کردم، پر از هوا می کردم و می بستم شاید بتوانم به او کمکی بکنم، چه اتفاقی خواهد افتاد اگر از بی هوایی خفه شود و یا هضم شود؟ از ترس آسی
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 