پاورپوینت کامل فرزندا ن خورشید ۳۷ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل فرزندا ن خورشید ۳۷ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۷ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل فرزندا ن خورشید ۳۷ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل فرزندا ن خورشید ۳۷ اسلاید در PowerPoint :

۲۲

نسیمی که، از جانب نخلستان، به سوی شهر می وزید، مانند پرنده ای تازه وارد، در کوچه
پس کوچه ها،بال بال می زد و به این سو و آن سو می رفت.مادر، دلش می خواست، با نسیم
هم سخن شود و او را میهمان کاشانه اش کند، تا شاید، اندکی، از تب و گرمای فرزندانش
کاسته شود.مادر، همچنان به کوچه ها می نگریست، کوچه های خالی مدینه،گویا که کوچه ها
و آن خانه های کاهگلی و رنگ پریده نیز،تب داشتند.

کسی در کوچه های خاکی مدینه نبود.در عالم خیال، فرزندانش را می دید که در کوچه ها
بازی می کنند و تکه چوبی را، به جای اسب می رانند.با خود می گفت:خدایا،کی می شود
فرزندانم شفا یابند و از بستر بیماری برخیزند و کوچه ها مملو از خنده های کودکانه ی
آنها شود! گاه به خوشه های به صف نشسته ی رطب که بر فراز نخل های زلف پریشان کرده،
هر انسان سیری را به اشتها می آورد، می نگریست و با خود می گفت:شاید شفای دلبندانم
در خوردن این خرماهاست.

مادر، گاه، در هیأت فرشته ای مهربان، بر بالین فرزندان می نشست و آن دو را در آغوش
می گرفت، عطر دل انگیزش را، به آنان می بخشید و با مهربانی، نوازشان می کرد، گاه،با
لالایی کودکانه اش سکوت و خاموشی خانه را می شکست.از لالایی اش،بوی غم و اندوه
می آمد.لالایی، گویا فقط برای کودکان نبود، برای مادر هم بود.با خود نجوا
می کرد:کاش، من هم به خواب می رفتم و با صدای خنده های شیرین فرزندانم بیدار
می شدم!

زمانی، بر بالشی که از لیف خرما بود، تکیه می زد و با چشمانش که جلوه ی روشن عطوفت
مادری بود،به چشمان بی رمق فرزندانش خیره می شد.گاه، برمی خاست و از کوزه ی
سفالین،آب برمی گرفت و به چهره ی تبدار کودکانش می زد؛تا شاید اندکی از حرارت و
گرمای چشمان بکاهد.کوزه ی گلی را که به دست گرفت، یادش آمد که پدر، روزی که
جهیزیه ی او را آورده بود، گفته بود:«خدایا،این زندگی را، برای کسانی که بیشتر
ظرف هایشان گلی است،مبارک گردان!».او،با خود نجوا می کرد:کاش،پدر،امروز نیز، در
کنار من و بر بالین فرزندانم بود!مادر،زیر لب دعا می کرد.هنوز،لبانش، به خواندن ذکر
و دعا مترنم بود که ناگاه،صدایی به گوشش رسید.

گویا، خواسته اش برآورده شده بود.صدای کوبه ی در بود که رشته ی افکار مادر را،از هم
می گسست. به سوی در شتافت و چشم بر در چوبی دوخت.پدر بود که از پشت در سلام می کرد
و دخترش فاطمه را صدا می زد.پدر با تنی چند از یاران و بزرگان عرب،به عیادت کودکان
فاطمه آمده بود.فاطمه،طبق عادت همیشگی، پس از ورود پدر، برخاست،به سوی او رفت،دستش
را بوسه داد و در جای خویش نشانیدش.همچنانکه پدر نیز، وقتی فاطمه بر او وارد
می شد،چنین می کرد.محمد(ص) و دیگر میهمانان، بر بالین فرزندان حاضر
شدند.محمد(ص)،باران پر محبت نگاهش را، به صحرای تب دار نگاه دو نواده اش بخشید و به
چهره ی آن دو لبخندی زد.لبخند پدر بزرگ،به روی حسن و حسین،شیرین تر از خرمای عسلی و
درشت نخل های مدینه بود.دستان نوازشگر محمد(ص)بر سر و روی دو نواده ی عزیزش،
چهره های آن دو را چون گل از هم شکفت.گویا، این سر انگشتان امید و زندگی بود که دو
کودک را نوازش می داد.دستان مهربانی بود که، گل آرامش را هدیه می داد.فاطمه، چشم به
دهان پدر دوخته بود؛تا شاید سخنانش، راه امیدی را، به روی اهل خانه بگشاید.اندوه
«محمد(ص)» در بیماری دو نوگل عزیزش کمتر از اندوه مادر نبود.آخر، عشق به این دو
کودک، در قلب محمد(ص) جای داشت.

فاطمه،چشم از پدر برنمی داشت.مثل مهتاب،او را می نگریست.نگاهش پر بود، از رازهای
مگو.با هر نگاهش، شاهین دور پرواز و تیزبال خیال، او را به گشت و گذار، در سرزمین
دور دست خاطره ها می برد.در آسمان خیالش صدای قهقهه ی کودکانه ی حسن و حسین پیچیده
بود، آنگاه که آن دو، در حضور محمد(ص) بازی می کردند و کشتی می گرفتند و پدربزرگ به
حسن می گفت:«جهد کن!و یا آنگاه که محمد(ص)، برای این دو کودک زانو می زد و آن دو،
بر پشت پدربزرگ سوار می شدند و او می گفت:شما، خوب سوارانی هستید».

فاطمه، یادش می آمد که وقتی پدر،در نماز به سجده می رفت، حسن و حسین بر پشت او
سوار می شدند،اگر کسی می خواست، آن دو را ، از دوش پیامبر پایین آورد اشاره
می کرد:و آنان را واگذارید».بعد از نماز، دو کودک را در کنار خود جای می داد و
می گفت:کسی که مرا دوست دارد، باید این دو نوگل را نیز،دوست داشته باشد.این
صحنه ها،بسان منظره ای که در آب افتد، در خاطره ی فاطمه جلوه گر می شد.

ناگاه صدای محمد(ص)، رشته ی افکار فاطمه را از هم گسست.محمد(ص)همچنان که دو نوگل
خود را نوازش می کرد، لب به سخن گشود.رو به داماد و پسر عمش، علی کرد و گفت:چه خوب
است که برای رهایی دلبندانت از بیماری، نذری کنی.فاطمه همین که این سخن را
شنید،قلبش سرشار از امید شد.چشمانش که سیاهی را با آفتاب در آمیخته بود، مانند
اقیانوسی، در زیر نور خورشید برق زد.

امیدوارانه برخاست.رو به همسرش کرد و گفت:آری!پدر راست می گوید، برای شفای حسن و
حسین نذر می کنیم. خدای مهربان، اجابت کننده ی دعای بندگان است.آنگاه فاطمه(س)،
علی(ع) و فضه «کنیز آنان» نذر کردند که اگر آن دو کودک شفا یابند، به شکرانه ی این
نعمت،سه روز،روزه بدارند.حتی دو کودک بیمار نیز، به پیروی از پدر و مادر ، چنین نذر
کردند.

دیری نپایید،نشانه های بهبودی در چهره های معصوم حسن و حسین(ع) آشکار گشت.هر دو شفا
یافتند. فضای خاموش خانه، باز هم از فریادهای کودکانه و صدای خنده های آن دو پر
شد.صدای آنان،تا دل کوچه پس کوچه های مدینه،طنین انداز بود.گویا، زندگی به مادر
لبخند می زد،همه از شفای این دو کودک، شادمان و از لطف و عنایت الهی، شاکر
بودند.همه گفتند:وقت آن است که

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.