پاورپوینت کامل آخرین نفر ۳۶ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل آخرین نفر ۳۶ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۶ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل آخرین نفر ۳۶ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل آخرین نفر ۳۶ اسلاید در PowerPoint :

۴۲

سرهنگ انتظام نشسته بود روی پله ها. سرش را گرفته بود میان دست هایش. هیچ حرکتی نبود مگر دست های کند اتاقک لنج که تو آب دریا تکان تکان می خورد و سرهنگ هم فقط وقتی تکان ها شدید می شد، سرش را می گرفت بالا و سعی می کرد چشم های زنش را از توی تاریکی ببیند. موهای سیاه زن، همرنگ پرتو مهتابی شده بود که از سوراخ کوچک سقف اتاقک، تابیده بود روی چند تار موهایش که از زیر روسری کوچک و ظریفش پیدا بود و پخش بود روی شانه هایش.

سرهنگ، چشم ها را پیدا کرد؛ اما هیچ فرقی نکرده بود. هنوز خیره بود به نقطه ای که پیدا نبود و چشم ها که حتی مژه هم نمی زد و زن که انگار غرق خیالاتش بود. سرهنگ، دست هایش را قفل کرد پشت گردنش و با دقت، اطرافش را نگاه می کرد. هر صدایی که می آمد، سرش را می جنباند و مردمک چشم هایش که توی تاریکی به هر چیزی زل می زد و برای چند دقیقه ای ثابت می ماند. زن، هنوز مثل مجسّمه ای تکیه بر صندلی نشسته بود و مرد، اما دیوانه شده بود. انگار از این سکوت و تاریکی بود. بلند شد. یکی دو پله رفت پایین، نزدیک زن و دوباره برگشت و نشست. دستانش به لرزه افتاده بود و نفس هایش به شماره. مژه هایش می لرزید و رگ شقیقه هایش تند می زد. دستش را برد طرف جیبش. یاد کاغذ توی جیبش که می افتاد، دست و پایش انگار بی حس می شد. کاغذ را بیرون آورد؛ کاغذی سفید، به اندازه یک کف دست و تویش دو تا کلمه: می آیم سراغت…

– قربان همین دو کلمه، کافیه؟!

خندید و گفت: «خُب معلومه! همین دو کلمه به اضافه مهر سازمان! بنشین و بنگر چه ها می کند!». بشکن زد:

– بنشین و بنگر چه ها می کند!

و به صدایش ریتم داد:

– چه ها می کند…

سرهنگ، نگاه کرد به کاغذ توی دستانش. چیزی تویش نبود؛ نه مُهری، نه امضایی، فقط دو کلمه.

بعد نگاه به زن انداخت. چیزی لای انگشتانش برق می زد. مثل یک تکه کاغذ. کاغذی سفید به اندازه یک کف دست که مچاله شده بود لای انگشتان بلند و باریکش.

– ببینم، گفتی زندانی ها چند نفر شده اند؟! ۲۱۲ نفر، قربان!

سرهنگ سوت زد. دندان هایش پیدا شدند.

– خوبه!

دهانش بیشتر باز شد و ردیف دندان های بیشتری پیدا.

– خیلی خوبه، خیلی خوب.

و صدای خنده اش آمد.

– فهرست کن، لیستش را بفرست بالا! یک فهرست بلندبالا.

و رفت توی فکر:

– حتماً خوششان می آید!

دو نامه، یکی توی دست های او و یکی هم زنش. حالا شده بودند، دوتا…

– برای چند نفر فرستادی؟

– چی را قربان؟

– عجب خنگی هستی تو! نامه ها را می گم!

– نامه هایِ می آیم سراغتان، قربان؟

سرهنگ خنده اش گرفت: پس نه، احمق جان! نامه جانم به فدایتان!

– ۲۱۲ نفر، قربان.

سرهنگ رفت توی فکر.

۲۱۲ تا، فقط یکی، فقط یکی مانده بود. داد زد: «پس آن لعنتی… آن آخری چی؟!».

سرهنگ، تکیه داد به دیوار اتاقک و پاهایش را دراز کرد کف پلّه چوبی چرک لنج و چشم هایش را بست.

– قربان بلند شدید، ببینید چی آمده!

– سرهنگ، چشم هایش را باز کرد و روی صندلی جابه جا شد.

– چه مرگته تو هم، اَه! چُرتمان را پاره کردی!

– قربان نگاه کنید، از بالا آمده…

سرهنگ، فوری بسته را باز کرد. هول بود. نمی توانست خط به خط بخواند، فقط چشم هایش را نامرتّب، تویِ تمام خطها گرداند.

– مراتب تقدیر و تشکر… سپاسگذاری، موفقیت شما… در انجام مأموریت هایِ مهم…

سرهنگ، روی پایش بند نبود. محتوای نامه سپاسگذاری از او بود. اوه! آن هم از مقامات بالا…

در باز شد. پرتو کم رنگ مهتاب ریخت توی اتاقک و سایه ای سیاه، روی مستطیل مهتاب رنگ پله ها آمد جلو. سرهنگ، سرش را گرفت بالا و با خوشحالی فریاد زد: «بیا جلو!

بیا عزیزم، ببین چی آمده برایمان…

زن، فقط لبخند زد و نشست روی صندلی. سرهنگ، با دیدن این برخورد، خیره شد به زن.

– مثل این که نفهمیدی چی گفتم، نگاه کن! نامه تقدیره از طرفِ …

به صورت سفید و رنگ پریده زن و چشم های ماتش خیره شد.

– اتفاقی افتاده؟!

پاهایش را انداخت روی هم. دامنش را روی پاها مرتب کرد و انگار که چیزی یادش آمده باشد، ناگهان دست هایش را پس کشید.

انگشتان باریک و بلندش را کرد توی هم و به نظر می رسید پنهانشان می کند. سرهنگ، از پشت میز آمد بیرون. دست هایش را دراز کرد طرف زن؛ امّا زن دست هایش را پس کشید. با این حال، سرهنگ با لبخند، دست های زن را گرفت توی دست هایش.

– نگفتی چی شده؟

زن، زل زده بود به انگشت هایش که توی دست های سرهنگ قرار گرفته بود. سرهنگ هم، ردّ نگاهش را گرفت. یک مرتبه دست هایش را پس کشید. کف دست هایش سرخ شده بود، به سرخی انگشتان زن که هنوز خون گرم و تازه از میانشان پیدا بود. سرهنگ پرسید: «این خون ها چیه؟!»

یک بار دیگر، دست های زن را گرفت و وارسی کرد.

– آسیب که ندیده ای، نه؟

چشم های زن، خیره مانده بود به نقطه ای. لب هایش می لرزید. انگار آماده بود برای حرف زدن؛ برای این که همه حرف های دلش را بریزد بیرون! و انگار با خودش واگویه کند مدام، تکرار می کرد: «تو ندیدی! هیچی ندیدی!». سرهنگ پرسید: «چی را ندیدم؟ از کی حرف می زنی؟!». نی نی چشم های زن می لرزید؛ امّا پلک نمی زد. زل زده بود به نقطه ای و دوباره گفت: «اوه! تو نبودی! تو هیچ چیز ندیدی! زل زده بود توی چشم هایم. بدجوری نگاه می کرد. هرچه می پرسیدم، جواب نمی داد».

سرهنگ، طاقتش تمام شده بود. زن، سرش را تکان داد. چشم هایش را بست و داد زد: «چشم هایش. نگاهش مرا دیوانه می کرد. هی می پرسیدم، هی می گفتم بگو… فقط نگاه می کرد. با چشم ه

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.