پاورپوینت کامل بوی دوستی ۲۸ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل بوی دوستی ۲۸ اسلاید در PowerPoint دارای ۲۸ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل بوی دوستی ۲۸ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل بوی دوستی ۲۸ اسلاید در PowerPoint :
۴۸
صبح
که از خواب بیدار شدم, هنوز تکان نخورده و
هنوز چشمهایم را جز برای لحظه ای باز
نکرده بودم که دیدم بینی ام در میان موهای
خوشبویی قرار گرفته است.
موها مثل حریر, نرم بودند و بوی جوجه های
طلایی سه روزه را داشتند. نمی دانم چه شد
که با خودم گفتم (این, موهای گلناز است);
اما زود این سؤال توی ذهنم وول خورد که:
گلناز, اینجا کنار من چه کار می کند؟!
سماور, سوت می کشید و می خواست قلقل کند.
چقدر خوب بود که او پهلویم بود. پس با هم
آشتی کرده بودیم.
ـ پاشو زهرا!
مادر بزرگم بودکه مثل همیشه, بعد از
خواندن نماز, کنار سماور و سینی استکانها
نشسته بود و تا آب به جوش بیاید, قرآن می
خواند.
سرم را کمی تکان دادم. وانمود کردم که
تازه دارم از خواب بیدار می شوم.
خودم هم نفهمیدم به خاطر چه با او قهر
کردم. دیروز عصر, زنگ که خورد, از او
ناراحت شدم که چرا چند دقیقه معطّلم کرد.
حرصم گرفت که آن قدر پیش (برجیان) ماند تا
همه عکسْ برگردان های توی کتاب فارسی اش
را ببیند. این در حالی بود که من کیف در
دست, توی حیاط قدم می زدم و با عصبانیت,
منتظر بودم که از کلاس بیرون بیاید تا به
خانه برویم. دلم می خواست گلناز, سر کلاس,
توی حیاط, در راه خانه و خلاصه همه جا و
همه وقت با من باشد و از کنارم تکان نخورد.
برای همین, آن موقع از این ناراحت بودم که
چرا به عکس برگردان های برجیان, علاقه
نشان داده است.
با یک تصمیم ناگهانی, به طرف خانه به راه
افتادم. دلم می خواست وقتی گلناز از راهرو
وارد حیاط می شود, ببیند که غیبم زده است.
چشمانم را میان موهای تابدارش باز کردم.
نور چراغ, از لابه لای تارهای مویش عبور
می کرد و هاله های قشنگی را می ساخت که می
توانستم یک آسمان ستاره رنگارنگ را میان
آنها ببینم. صدای نفسهای آرام او را می
شنیدم.
تمام حرکاتش, حرف زدنش, خندیدنش, این که
انگشتهای عرق کرده اش را در هم می انداخت
و با آنها ور می رفت, سیاهی چشمهایش را به
چپ و راست می برد و لغت های انگلیسی و معنی
ها یشان را یکریز می خواند تا خوب حفظ شود,
و حتی گریستن و اشک ریختنش را دوست داشتم.
ولی اینها باعث نمی شد که لذت قهر و آشتی
با او, وسوسه ام نکند.
چند دقیقه پس از آنکه به خانه رسیدم,
گلناز آمد تا بپرسد برای چه او را در
مدرسه گذاشته و آمده ام; اما من, خواهرم
(مرضیه) را فرستادم تا بگوید که با او
قهرم.
از بالای پشت بام دیدم که چطور این حرف را
که از خواهرم شنید, یکّه خورد; چیزی توی
صورتش خاموش شد و بدون این که حتی بتواند
کلمه ای حرف بزند, راهش را کشید و رفت. قبل
از آنکه وارد خانه شان شود, با دستمال,
اشکش را پاک کرد. در آن لحظه, لذت می بردم
که حرصم را سرش خالی کرده ام; ولی دیری
نپایید که آن لذت زودگذر, مثل آب لیمو
شیرین, در کامم به تلخی گرایید. وقتی از
پله ها پایین می آمدم, از کاری که کرده
بودم, پشیمان بودم.
آب به جوش آمد. مادر بزرگم شیر سماور
را
باز کرد. صدای ریزش آب, توی قوری چینی
پیچید. همیشه خوش داشتم این صدا را بشنوم;
صدایی که ادامه می یافت و هنگامی که آب به
دهانه باریک قوری می رسید, آهنگ آن تغییر
می کرد و سپس ناگهان با پیچش خشدار شیر
سماور, قطع می شد.
ترسیدم گلناز از این صدا بیدار شده باشد.
نمی خواستم آن قدر مرا نزدیک خود ببیند.
او روز جشن تولدم, خیلی راحت و بی هیچ
خجالتی در آغوشم کشید و مرا بوسید; اما من
حتی جرئت نمی کردم دستهای مهربانش را
میان دستهایم بگیرم و به چشمهای درخشانش
نگاه کنم. حالا که فکرش را می کردم, از
کمرو بودن خودم بدم می آمد. باید برای یک
بار هم که شده به او می گفتم که دوستش
دارم.
صدای تکه های نبات که توی استکانها می
افتاد, غبار خواب را از چشمهایم دور می
کرد. بیشتر بچه های کلاس به من غبطه می
خوردند که دوست و همسایه ای چون گلناز
دارم. من به راحتی امّا دلش را شکسته و با
او قهر کرده بودم. آن هم به این بهانه که
چرا چند دقیقه معطّلم کرده است. تقصیر
خودم بود که بی خبر, از آنها فاصله گرفتم و
خودم را به حیاط رساندم. از همان لحظه که
گلناز با دیدن اوّلین عکس برگردانْ خندید
و گفت (چه ماهه!), تصمیم گرفتم او را در آن
حال بگذارم و تنها, راه خانه را در پیش
بگیرم.
توی استکانها, یکی یکی, آب جوش ریخته می
شد. باز از خودم پرسیدم (ولی گلناز, اینجا,
توی خونه ما چه کار می کنه
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 