پاورپوینت کامل این فرصت طلایی ۵۱ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
5 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل این فرصت طلایی ۵۱ اسلاید در PowerPoint دارای ۵۱ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل این فرصت طلایی ۵۱ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل این فرصت طلایی ۵۱ اسلاید در PowerPoint :

۳۳

ازدواج، یکی از اتفاق های بزرگ و پردرآمد برای آدم هاست. هر کسی در این اتفاق، به
نوایی می رسد. فروشنده های مختلف، از طلا و جواهری گرفته تا پلاستیک فروشی، به
راحیت از فرصت طلایی استفاده کرده، اجناسشان را آب می کنند. مهمانان عزیز هم شکمی
از عزا در می آورند و از همه مهم تر، پس از مدّت ها همدیگر را می بینند. همه اینها
به خاطر این است که دو جوان به همدیگر برسند.

برای هر ازدواجی، ممکن است ماجراهای تلخ و شیرینی پیش اید که شنیدنی، خواندنی و
دیدنی اند. آنچه می خوانید، چند ماجرا از آغاز زندگی مشترک چند آدم است.

پسر عمو

از سربازی که آمدیم، پدر چسبید به یقه مان که: «پسر، وقت عروسی ات است. باید با
دختر عمویت ازدواج کنی».

گفتم: «بابا، مگر زور است! اوّلاً کار ندارم؛ دوماً پول ندارم؛ سوماً خانه و این
حرف ها ندارم؛ چهارماً…». همین طور پشت سر هم، بهانه ها را ردیف می کردم که پدر
فرمایش کردند: «یک کلام ختم کلام! باید برادر زاده ام را بگیری. نگیری، دیگر تو را
به اسم کوچک صدا نمی زنم! در عالم مردی، یک جوان، جواب رد به پدرش نمی دهد. تازه،
من به عمو، قول مردانه دادم. وجداناً رویم را زمین نینداز! تو دختر عمو را بگیر، من
غلامی ات را می کنم و مامان کنیزت می شود».

حرف پدر، حسابی روی من تأثیر گذاشت و وارد عالم ازدواج شدم. ببخشید که ماجرای من
بی مزه بود، ولی یک پیام داشت. پیامش هم این است که عقد دختر عمو و پسر عموها در
آسمان، بسته شده است. حالا می خواهم بروم مراسم عروسی دختر عموی کوچکم که زی پسر
عموی بزرگم شده. با اجازه!

دانشجوی ترم آخر

من برای ازدواج، با یک پیشنهاد خوب رو به رو بودم. مادرم دختری را نشان کرده بود و
پدرم هم روی آن دختر، نظر مثبتی داشت، امّا خودم راضی نبودم؛ چون می خواستم با
همکلاسی ام ازدواج کنم. همیشه سر این قضیه، با پدر و مادرم بگو مگو داشتم. تا این
که پدرم با یک پیشنهاد غیر منتظره، دهانم را بست. پدر گفت: «پانصد متر از باغ
کیوی اش را به من هدیه می کند». البته مادر جان هم با احساسات من بازی کرد و گفت:
«مادر جان، اگر این دختر خوب و معقول را نگیری، شیرم را حلالت نمی کنم و از غصه دق
می کنم».

من هم قبول کردم که با دختر مورد علاقه پدر و مادر وصلت کنم. یک ماه بعد از ازدواج،
از شهرداری خبر رسید که همه هزار متر باغ کیوی پدر، وارد حراج شهرداری شده است و
باید تخریب شود. پدر، خم به ابرو نیاورد و گفت: «فدای سرمان! مهم این ازدواج بود که
به سلامتی صورت گرفت». امّا یک هفته بعد، مادرم به خاطر بیماری لاعلاج، عمرش را به
شما داد و از غُصّه دق کرد. حالا مانده ام ایا مادرم شیرش را حلالم کرده یا نه؟!

سرباز فراری

وقتی جوان بودم، از سربازی فرار می کردم. حسابی بگیربگیر بود. نمی گذاشتند یک جوانِ
سربازی نرفته، در خانه بماند. من که حوصله تفنگ و بنشین و پاشو نداشتم، خودم را از
همه پنهان می کردم تا به پاسگاه، معرفی نشوم. از طرفی باید به پدرم در کارهایش کمک
می کردم؛ چون داداش های دیگرم، هر کدام ازدواج کرده بودند و رفته بودند سر زندگی
خودشان. پدرم هم مایل نبود بروم سرباز و می گفت: « وقتی من با تو کار دارم، دیگر
اجباری رفتن، معنا ندارد!».

ولی مادر می گفت: «نه، بگذار پسرمان برود سربازی، مرد می شود».

پدر، گوشش به حرف مادر بدهکار نبود. من و پدر، فکرهایمان را روی هم ریختیم تا راهی
برای نرفتن به سربازی پیدا کنیم و من راحت در کوچه و خیابان، قدم بزنم. بعد از کلّی
حرف و فکر و مشورت، پدر، پیشنهاد داد که با اقدس خانم که زند چهل و هفت ساله و
همسایه مان بود، ازدواج کنم. برق از کلّه ام پرید. اوّل، قبول نکردم؛ ولی بعداً با
توضیحات پدر راضی شدم: «خِنگِ خدا، می خواهم اسم یک زن روی شناسنامه ات بیفتد تا
بگویم که پسرم ازدواج کرده و دو سه تا بچه دارد. این طوری، تو را اجباری نمی برند.
بعدش هم، این یک ازدواج صوری و الکی است. یک عاقد می آوریم و اسم اقدس را توی
شناسنامه ات می نویسد. دیگر چه کار داری که اقدس، دوبار ازدواج کرده و هست تا بچه
قد و نیم قد دارد؟».

دو سالِ سربازی را نرفتم؛ ولی همیشه بین من و اقدس، جنگ و جدال بود. او هر روز پشنه
در ما را می کَند و داد می زد که : «من جلو در و همسایه، آبرو دارم. روی دختر
همسایه اسم می گذارید و در می روید. من شوهرم را می خواهم».

مجبور شدم جوانی ام را به پای اقدسِ خدا بیامرز بریزم. حالا هم که دارم بچه هایش را
بزرگ می کنم و یکی یکی، شوهرشان می دهم یا برایشان زن می گیرم.

پارکبان

آن روز داشتم توی پارک، به گل ها آب می دادم. همین طور که کار خودم را انجام
می دادم، ناگهان چشم هایم به جمال یک گل رعنا روشن شد. هول شدم و شلنگ از دستم
افتاد و آب به آن عابر زیبا پاشیده شد. خانم با عصبانیت، خودش را کنار کشید و داد
زد: «مرتیکه بی شعور، حواست کجاست؟!».

می خواستم بگویم ببخشید که یکدفعه، حسّ شاعرانگی ام گل کرد و گفتم: «آه، ای گل
رعنای این پارک! من هر روز به گل های پارک آب می دهم. آنها سر حال می شوند و
خوش حال و به رویم لبخند می زنند. شما را چه شده که با چند قطره آب، برافروخته
شده اید؟! گل که عصبانی نمی شود!».

با این حرف ها، گل از گل خانم شکفت و اخم، جایش را به لبخند داد. این آغاز شاعرانه
زندگی من بود که هنوز هم ادامه دارد.

جوان سرِ کوچه

آقا، راسیتش واسمون اُفت داره که سرگذشت زندگی مونو بریزیم رو دایره؛ امّا واسه دل
جوونای با مرام و با معرفت، یه چشمه شو که مربوط به اوّل ازدواجمونه، گفتمون
می کنیم. سر یه کوچه وایستاده بودیم که دیدیم از دور، صورت یه مهتاب پیداست. خانمی
بود که به آفتاب می گفت: «برو که من در اومدم». سینه مونو سپر کردیم و قد راست
کردیم. سیبیل مونو تاب دادیم و دسمال ابریشمیو رو گردنمون میزون کردیم تا وقتی از
پیشمون رد می شه، همه چی میزون باشه. می خواستیم یه چیز بپرونیم؛ امّا نزدیک تر که
شد، ازش خوشمون اومد. در یک آن، حس کردم اگه زنمون بشه، خیلی خوش به حالمون می شه.
داشت از کنارمون رد می شد که گفتم: «آبجی، زنم می شی؟ خیلی طالبت شدیم!».

وایستاد و راست راست زُل زد به چشام. تا خواستم حرفامو ادامه بدم، کشیده محکم
خوابوند بیخ گوشمون. آخ که هنوز دردشو حس می کنم. من خواستم جوابشو با سیلی آبدار
بدم که گفتم تو عالم مردی، کسی که دست رو زن بلند کنه، با زن فرقی نمی کنه».

خانم خانما همان طور ایستاد و باهامون به شدّت گفتمون کرد که : «بی معرفت، فکر
نمی کنی من شوهر داشته باشم؟ فکر نمی کنی داداشم سر کوچه منو بپاد؟…».

دست از صورتم برداشتم و گفتم: «آبجی، به خدا شرمندم. این حرفا از زبونمون نبود، از
دلمون بود».

خانم هم آدرسشو بهم داد و گفت: «با پدر و مادرت بیاین خواستگاری، شاید قبول کردم» و
قبول کرد.

نگاهی به آمارهای ازدواج در ایران

مریم خالقی

پیدا کردن همسر مناسب و تشکیل زندگی مشترک، رؤیای شیرین هر کسی است؛ امّا با پیشرفت
علم و صنعتی شدن جهان، امروز دیگر این رؤیای شیرین، کم کم به تلخی گراییده، تا آن
جا که جوانان هر قدر که بتوانند، از گام برداشتن به سمت ازدواج، اجتناب می ورزند و
ترجیح می دهند که به تنهایی زندگی کنند و مسئولیت اداره کردن یک زندگی را در این
روزگار کج مدار، بر عهده نگیرند. هر کسی سعی می کند که به نوعی، شانه از مسئولیت
خالی کند. یکی درس خواندن را بهانه می کند، دیگری معتقد است که هنوز آمادگی تشکیل
زندگی مشترک را ندارد و یا این که هنوز نتوانسته فرد مورد علاقه اش را پیدا کند؛
امّا خود آن فرد، بهتر از هر کسی می داند که حرف هایش بهانه ای بیش نیست و به همین
دلیل سنّ ازدواج، روز به روز بالاتر می رود و مشکلات و معضلات اجتماعی نیز بیشتر
می شوند.

افزایش و کاهش سریع جمعیت جوان کشور

آمار و ارقام، نشان می دهد که

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.